20.3.12

نوروز 91


خجسته باد
روز و ماه و سالتان
نوروز 91 مبارکباد


پ.ن. پانصدمین پست وبلاگ در اول فروردین یکهزار و سیصد و نود و یک

عید

عید آمد و هرکس قدری مقداری
آراسته خود را ز پی دیداری
این هست ولیک اگر ز من نشنیدی
این خلعت گل فکنده بر هر خاری

حضرت مولانا

19.3.12

بهاریه

پرچش نوروز شد ز بام میهن عیان
عید بود مبارک بر همه هم میهنان
باد بهاری وزید جهان جوان شد ز نو
عالم امکان شده سبز چو باغ جنان
شکوفه ها باز شد، سبزه و ریحان دمید
شقایق و نسترن بهر طرف شد عیان
به یک طرف سنبل ز یک طرف یاسمن
چمن شده غرق گل جهان شده گلستان
هوا شده مشکبار زمین شده لاله زار
شمیم گل میکند زنده دگر جسم و جان
قهقهه سر داده کبک به قله کوهسار
بلبل شیدا شده ز شاخ گل نغمه خوان
عید شده نازنین مباش دیگر غمین
بیا به باغ و نشین کنار آب روان
کبوتر اینک به لب پیام داد پیام
پیام شادی دهد به جمله خلق این چنان
عید شده شاد باش خنده بزن چون بهار
عمر رود روز و شب در گذر است این جهان
تو همچنان فرودین جوانی از سر بگیر
خرم و خندان بزی چو غنچه های بهار
با لب خندان و شاد ز صدق، منان کنون
باز تو تبریک عید بگو به هم میهنان
***
محمد منانی

16.3.12

یادگار دوست

ای دوست قبولم کن و جانم بستان / مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو / آتش به من اندر زن و آنم بستان
***
ای زندگی تن و توانم همه تو / جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنی همه من / من نیست شدم در تو از آنم همه تو
***
باز آی تا به خود نیازم بینی / بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا / کی زنده رها کند که بازم بینی
***
هر روز دلم در غم تو زارتر است / وز من دل بی رحم تو بیزار تر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا / حقا که غمت از تو وفادارتر است
***
بر من در وصل بسته میدارد دوست / دل را به عنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دل شکستی بر در او / چون دوست دل شکسته میدارد دوست
***
خود منکر آن نیست که بردارم دل / آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل / دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل؟
***
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است / هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست / درمان که کند مرا که دردم هیچ است
***
من بودم و دوش آن بت بنده نواز / از من همه لابه بود و از او همه ناز
شب رفت و حدیث ما بپایان نرسید / شب را چه کنم حدیث ما بود دراز
***
دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی / آنچ از غم هجر تو بر جان من است
***
ای نور دل و دیده و جانم، چونی؟ / وی آرزوی هر دو جهانم چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس / تو بی رخ زرد من ندانم چونی
***
افغان کردم، بر آن فغانم میسوخت / خامش کردم چو خامشانم میسوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا / رفتم به میانی، در میانم میسوخت
***
من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بیادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم
***
رباعیات
حضرت مولانا

پ.ن: اشعار از آلبوم یادگار دوست، شهرام ناظری

10.3.12

آوار عید

بس که همپایش غم و ادبار می‏آید فرود
بر سر من عید چون آوار می‏آید فرود.


می‏دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست،
گرچه هرسالم بتر از پار می‏آید فرود.


در دل من خانه گیرد، هرچه عالم را غم است
می‏رسد وقتی به منزل، بار می‏آید فرود.


رنگ راحت کو به عمر، ـ این تیر پرتاب اجل ـ ؟
می‏گریزد سایه، چون دیوار می‏آید فرود.


شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پرده خمار می‏آید فرود.


بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می‏آید فرود.


وارثم من تخت عیسی را، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می‏آید فرود.


بر سر من عید چون آوار می‏آید، امید!
بس که همپایش غم و ادبار می‏آید فرود.
***
مهدی اخوان ثالث

4.3.12

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فروداشت، نمی‏گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می‏فرسود:
«او به دل عشق دگر می‏ورزد؟»


گریه سردادم در دامن او
های‏هایی که هنوز
تنم از خاطره‏اش می‏لرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می‏دانستم
که دلش با دل من سرد شدست!
***
سایه

2.3.12

فلسفه حيات

موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند.

این، تن فرسوده را،
پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،
سوی افق ها کشاند.
#
ساحل تنها، به درد
در پی او ناله کرد:

ـ «موج سبکبال من،
بی خبر از حال من،
پای تو دربند نیست!

بر سر دوشت، چو من،
کوه دماوند نیست!

«هستم اگر میروم»! خوشتر ازین پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست.»
#
ناله خاموش او، در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟
گفت: ـ «به پایان راه، هر دو به هم میرسند!»

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد
تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده را!
***
فریدون مشیری

24.2.12

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم؛ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.


های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ـ ای نخورده مست! ـ
لحظه دیدار نزدیک است.
***
مهدی اخوان ثالث

15.2.12

مرغ سخندان


اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم
***
سعدی

8.2.12

گل و بلبل

لانه ام در باغ صیاد است
بشنوید ای تندرایان تن آسوده
سینه ام در هرد می آماجگاه تیر بیداد است


پندگویان میدهندم پند:
ماندنت، بیهوده اینجا ماندنت تا چند
بال بگشا، دل بکن از این خطر خانه
آشبان بردار از شاخی که هردم در کف باد است


من ولی در باغ میمانم که باغم پر گل یاد است
وز فراز چشم اندازم فراوان پرده ها پیدا:
برگ افشان درختان تبرخورده
مرگ شبنم ها
سرکشی خارها و جست و جوی ریشه ها در خاک
عطر پنهان بهاری زندگی آرا
این چه فریاد است
بلبلان خسته خار در پهلو!؟
مرگ، در باغی که هر گلدانه ی خشمی در آن رویاست
مرگ، در باغی که من دارم
در کنار غنچه های تنگدل زیباست


آری، آری من به باغ خفته می مانم
باغ، باغ ما است
پنج روزی بیش و کم، گر پایمال پای صیاد است
***
سیاوش کسرایی