ذوقی چنان ندارد، بیدوست زندگانی // دودم بسر برآمد، زین آتش نهانی
شیراز در نبستست، از کاروان ولیکن // ما را نمی گشایند، از قید مهربانی
اشتر که اختبارش، در دست خود نباشد // میبایدش کشیدن، باری بناتوانی
خون هزار وامق، خوردی بدلفریبی // دست از هزار عذرا، بردی بدلستانی
صورت نگار چینی، بیخویشتن بماند // گر صورتت ببیند، سر تا بسر معانی
ای بر در سرایت، غوغای عشقبازان // همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت، بازیچه مینماید // تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی
میگفتمت که جانی، دیگر دریغم آمد // گر جوهری به از جان، ممکن بود تو آنی
سروی چو در سماعی، بدری چو درحدیثی//صبحی چو درکناری، شمعی چو درمیانی
اول چنین نبودی، باری حقیقتی شد // دی حظ نفس بودی، امروز قوت جانی
شهر آن تست وشاهی، فرمای هرچه خواهی//گر بیعمل ببخشی، وربی گنه برانی
روی امید سعدی، بر خاک آستانست
شیراز در نبستست، از کاروان ولیکن // ما را نمی گشایند، از قید مهربانی
اشتر که اختبارش، در دست خود نباشد // میبایدش کشیدن، باری بناتوانی
خون هزار وامق، خوردی بدلفریبی // دست از هزار عذرا، بردی بدلستانی
صورت نگار چینی، بیخویشتن بماند // گر صورتت ببیند، سر تا بسر معانی
ای بر در سرایت، غوغای عشقبازان // همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی
تو فارغی و عشقت، بازیچه مینماید // تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی
میگفتمت که جانی، دیگر دریغم آمد // گر جوهری به از جان، ممکن بود تو آنی
سروی چو در سماعی، بدری چو درحدیثی//صبحی چو درکناری، شمعی چو درمیانی
اول چنین نبودی، باری حقیقتی شد // دی حظ نفس بودی، امروز قوت جانی
شهر آن تست وشاهی، فرمای هرچه خواهی//گر بیعمل ببخشی، وربی گنه برانی
روی امید سعدی، بر خاک آستانست
بعد از تو کس ندارد، یا غایه الامانی
***
سعدي
سلام.
پاسخ دادنحذفکم پیش میاد آدم غزل سعدی بخونه این روزها. اوّل که شروع کردم به خوندنش حدس نزدم مال سعدی باشه.
خیلی ممنون به خاطر این غزل.
شاد باشی.