‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدي اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهدي اخوان ثالث. نمایش همه پست‌ها

۲۶ فروردین ۱۴۰۰

شاید

 نه بِهدینم پسندد نی مسلمان

که آن زِندیق و این گبرم شناسد


جنون آرامی‌ام را خوش ندارد

خرد، سُتواری‌ِ صبرم شناسد


خور از «زردشت و مزدک»، این دو دریا

به چرخه برکشد، ابرم شناسد


چه غم روباه و کفتار ار ندانند

که شیر‌ِ بیشه‌ام، ببرم شناسد


رسد کاسفندیار این رستمی کیش

ز تیر و تیغ و از کبرم شناسد


مرا این اختیار آمد ز تاریخ

گرفتم فلسفی، جبرم شناسد


به خاک اندر چو شد امّید، شاید

مِتاع‌ چند و چون قبرم شناسد

***

مهدی اخوان ثالث

۲۲ خرداد ۱۳۹۵

بردباری

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم برنمی‌آید
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
تحمل می‌رود، اما شب غم سر نمی‌آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن، لیک
چه گویم جور هجرت، چون به گفتن درنمی‌آید
چه سود از شرح این دیوانگی‌ها، بی‌قراری‌ها؟
تو مه بی‌مهری و حرف منت باور نمی‌آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف،
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی‌آید
دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ایکافر نمی‌آید؟...

***
مهدی اخوان ثالث

۱۹ خرداد ۱۳۹۵

ناگهان...

ناگهان دیدم که باز آغاز پروحشت شبی‌ست
ناکسان راهم سوی سردی سیاه انداختند

همرهانم، دست اهریمن به دست، از خبث ذات
خرقه‌ی تنهایی‌ام بر دوشِ آه انداختند

بی که بگذارند بگشایم دهان شکوه‌ای
مرکبم را همعنان با غم به راه انداختند

چون کنم طی بی‌کران شب را؟ که درهای سحر
قفل کردند و کلیدش را به چاه انداختند

***
مهدی اخوان ثالث

۳ مرداد ۱۳۹۳

درد و مرد

یکی از عیب‌های تلخ و بی‌درمان که دارد درد
همین است، این‌که بایستی به تنهایی کشید آن را
و نتوان با کسی، چون شادی و چون بار،
تقسیم و تحمل کرد
و عیب بدترش این است
که انسان را برد سوی بهشت نیروانا، مرگ،
به روی و زیر خاک سرد.
چو پاییز و زمستان کاید و از شاخه افتد برگ،
بنفش و تیره، سرخ و زرد.
ولیکن گفته بودم: درد قوت ِ غالب ِ مرد است
و آن محتوم هم فرجام، بایستی بسازد مرد.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۵ بهمن ۱۳۹۲

دوزخ، اما سرد

درآمد:
می‌دمد شبگیر فروردین و بیدارم.
باز شبگیری دگر، وز سال دگر، باز.
باز یک آغاز...

گاهان:
در میانراه ایستاده، رفته و آینده را طومار می‌خوانم.
رفته و آینده گفتم، لیک
کس چه داند، من چه می‌دانم،
وز کجا، که همچنان که‌م رفته بوده‌ست،
همچنان آینده‌ای هم هست، خواهد بود؟

راستی، هان؟ باید این را از که پرسید؟ از کجا دانست؟
کاین میانراه‌ست، اینجایی که امروز ایستاده‌ام؟
گرچه از بود و نبود رفته و آینده بیزارم،
پرسم اما، از کجا بایست دانست این
که چو فصل رفته‌ها آینده‌ای هم پیش‌رو دارم؟
یا نه، شاید اینکه پندارم میانراهش
فصل آخر را
برگ‌های آخرین، یا باز هم کمتر،
سطرهای آخرین، از برگ فرجام است.
بین لب‌هام این دم فرسوده‌ی نمناک
واپسین نم، از پسین قطره‌ها، از جام انجام است.
آه...
... وگر آن ناخوانده مهمانی که ما را می‌برد با خویش،
ناگهان از در درآید زود،
پس چه خواهد بود ـ می‌پرسم ـ
سرنوشت آن عزیزانی که نام آرزوشان بود؟
آرزوها، این به ما نزدیک‌تر، این خویش‌تر خویشان،
پس چه باید کرد با ایشان؟
بگذریم،...

گر نگفتم، این بگویم نیز
در میانراه ایستاده‌ام،
یا که در آخر، نمی‌دانم،
لیکن این دانم که بی‌تردید
قصّه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم
قصه‌ی بیهوده‌تر بیهودگی‌ها بود.
لعنت‌آغازی، سراپا نکبتی منفور.
گاهکی شاید یکی رؤیائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم.
بی‌هوا تصویر تاری، کار دستی کور،
دوزخ، اما سرد
وز بهشت آرزوها دور...

چون به اینجا می‌رسم با خویش می‌گویم
پس چه دانی؟ پس چه دانستن؟
راستی که وحشت‌انگیز است
نیز دردآلود و شرم‌آور.
آه،
پس چه دانش، پس چه دانایی؟
آنچه با علم تو بیگانه‌ست و نامعلوم
گرگ ـ حتی گرگ ـ می‌داند
که چه هنگام است آن هنگامه‌ی محتوم.
و کناری می‌گزیند از قبیله‌ی خویش،
در پناهی می‌خزد، وانگه با آرامی،
همچو خواب‌آلودگان مست، بی‌تشویش،
می‌کشد سر در گریبان فراموشی،
و فرامش می‌کند هستیش را در خوابک مستیش،...
چون به اینجا می‌رسم، از خویش می‌پرسم
همچو بسیاری که می‌دانم،
من هم آیا راستی از مرگ می‌ترسم؟

برگشت:
ابر شبگیر بهاران سینه خالی کرد.
خیل خیل عقده‌ها را در گلو ترکاند.
و به هر کوچ و به هر منزل،
سیل سیل از دیده بیرم راند.
پرده را یک‌سو زدم دیدم،...
                              [چه دیدم، آه
آسمان ترگونه بود و روشن و بشکوه.
صبح، اینک صبح بی‌همتای فروردین
می‌دمید از کوه.
آفتابش، این نخستین نوشخند سال،
طره‌ای زرتار بر پیشانی پاک و بلند سال.

صبح، صبح، ای اورمزدی جام و فام ای صبح!
نوش بادت باده زین پاکیزه جام ای صبح!
با گل شاداب زرین نوشخندت، جاودان بشکف
بر نگین تاج این فیروزه‌بام ای صبح!
بر تو ای بیداردل، ای شاد، ای روشن
زین دل تاریک غمگین صد سلام ای صبح!
غم مبادت گر نداری بهر من جز حسرت و حسرت
زنده‌دل مستان سرخوش را ببر هر روز
شادتر، فرخنده‌تر، خوشتر پیام ای صبح!

***
مهدی اخوان ثالث

۲۱ آبان ۱۳۹۲

فسانه

هیچ‌کس هیچ‌کسی را نشناخت
محمد زهری
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود.
دیگر نمانده بود برایم بهانه‌ای.
جنبید مشتِ مرگ و در آن خاک سرد گور،
می‌خواست پر کند
روح مرا، چو روزن تاریکخانه‌ای.

اما بسان بازپسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی‌ست از آن پس نه پاسخی؛
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود؛
از آشیان ساده‌ی روحی فرشته‌وار؛
کز روشنی چو پنجره‌ای از بهشت بود؛
خندید با ملامت، با مهر، با غرور،
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است؛
کای تخته سنگ پیر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟

چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت.
خون در رگم دوید.
ـ امشب صلیب رسم کنید، ای ستاره‌ها! ـ
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت.

گویی شنیدم از نفسِ گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود.
اما دریغ، کاین دل خوش‌باورم هنوز
باور نکرده بود؛
کآورده را به همره خود برده بود باد؛

گویی خیال بود، شبح بود، سایه بود.
یا آن ستاره بود که یک لمححه زاد و مُرد.
چشمک زد و فسرد.
لشکر نداشت در پی، تنها طلایه بود.

ای آخرین دریچه‌ی زندان عمر من!
ای واپسین خیال شبح‌وارِ سایه رنگ!
از پشت پرده‌های بلورینِ اشک خویش،
با یاد دلفریب تو بدرود می‌کنم.
روح ترا و هرزه‌درایانِ پست را،
با این وداع تلخِ ملولانه‌ی نجیب،
خشنود می‌کنم.

من لولیِ ملامتی و پیر و مُرده‌دل،
تو کولیِ جوان و بی‌آرام و تیز دو؛
رنجور می‌کند نفس پیرِ من ترا،
حق داشتی، برو.

احساس می‌کنم که ملولی ز صحبتم،
آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست.
و آن جلوه‌های قدسی دیگر نمی‌کنی.
می‌بینمت ز دور و دلم می‌تپد زشوق،
می‌بینیَم برابر و سر بر نمی‌کنی.

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا،
در من ریا نبود، صفا بود هرچه بود؛
من روستاییم؛ نفسم پاک و راستین
باور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنی.

این سرگذشت لیلی و مجنون نبود ( ـ آه
شرم آیدم ز چهره‌ی معصوم دخترم ـ )
حتی نبود قصه‌ی یعقوب دیگری؛
این صحبت ِ دو روح جوان، از دو مرد،
یا الفت ِ بهشتیِ کیک و کبوتری.

اما چه نادرست درآمد حساب من!
از ما دو تن یکی نه چنین بود، ای دریغ.
غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
ما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغ.

مسموم کرد روح مرا بی‌صفاییت،
بدرود، ای رفیق می و یار مستی‌ام!
من خردیِ تو دیدم و بخشایمت به مهر.
ور نیز دیده‌ای تو، ببخشای پستی‌ام.

من ماندم و ملال و غمم، رفته‌ای تو شاد،
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.
ای چشمه‌ی جوان!
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۴ شهریور ۱۳۹۲

غزل

امشب دلم آرزوی تو دارد
نجوا کنان و بی‌آرام، خوش با خدایش
می‌نالد و گفت‌وگوی تو دارد
ـ تو، آنچه در خواب بینند،
پوشیده در پرده‌های خیال آفرینند؛
تو، آنچه در قصه خوانند؛
تو؛ آنچه بی‌اختیارند پیشش
 و آنچه خواهند و نامش ندانند ـ

امشب دلم آرزوی تو دارد.
دل آرزوی تو وانگاه
ای بستر ِ تهمت آغشته‌ی چشم در راه
بوی تو، بوی تو، بوی تو دارد.
ـ بوی تو در لحظه‌های نه پروا، نه آزرمی از هیچ،
تن زنده، دل زنده، جان جمله خواهش،
هولی نه، شرمی نه از هیچ؛
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی.
جبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارم
خواهی دلم جویی، اما همه تن‌پرستی؛
وان بو که چون عشوه‌های تو گوید: عزیزا!
دریاب کاین دم نپاید،
دریاب و دریاب، شاید
دیگر به چنگت نیاید؛
امشب شبی دان و عمری، میندیش
آن شکوه و خشم ِ دوشین رها کن،
مسپار دل را به تشویش ـ

ای غرفه‌ی نور در این شب ِ تلخ ِ دیجور،
این بستر امشب ـ شگفتا، چه حالی‌ست! ـ
بوی تو، بوی تو دارد
بوی شبستان ِ موی تو دارد؛
بوی شبانی که خوشبخت بودیم
در بستری تا سحر می‌غنودیم؛
بوی نترسیدن ما
از «او»ی من، همچو «او»ی تو دارد
ـ بوی گلاویزی و بی‌قراری
و لذت کامیابی
و شور ِ با عشق، شب زنده‌داری ـ
امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.

تو راه ِ روحی، کلید ِ گشایش
وین زندگی را ـ چه بیهوده! ـ تنها بهانه
تو صحبت ِ عشق و آنگاه
خواب ِ خوش ِ آشیانه
در سازهای ِ غم‌آلود ِ این عمر ِ بی‌نور
پرشورتر پرده‌ی عاشقانه.

در مرگبوم ِ بیابان،
و در هراس شب ِ دم‌به‌دم ظلمت‌افزا،
هرگوشه صد هیکل ِ هیبت‌آور هویدا،
آنگه که دیری‌ست دیگر
از راه و بیراه، چون امن و تشویش،
یک رشته گم‌گشته، صد رشته پیدا.
و مرد ِ آشفته‌ی رفته هر سوی
صدبار گشته‌ست نومید و غمگین،
از عشوه و غمز ِ صدکورسوی دروغین ـ
ای ناگهان در پس ِ تپه‌ی وحشت و یأس
آن شعله‌ی راستگوی نشانی!
ای واحه‌ی زندگانی، خیمه‌ی مهربانی!
بعد از چه بسیار دشواری ِ تلخ و جانکاه
شیرین و بی‌منت آسایش رایگانی!

تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذت؛
تو راز ِ آن، آن ِ جان و جمالی.
ای خوب، ای خوبی، ای خواب.
تو ژرفی و صفوت ِ برکه‌های زلالی.
یک لحظه‌ی ساده و بی‌ملالی،
ای آبی روشن، ای آب...

***
مهدی اخوان‌ثالث

۲ مرداد ۱۳۹۲

وداع

سکوت صدای گام‌هایم را پس می‌دهد.
با شب خلوت به خانه می‌روم.
گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشه‌ی سیاه خیابان می‌دوند.
خلوت شب آنها را دنبال می‌کند،
و سکوت نجوای گام‌هایشان را می‌شوید.

من او را به‌جای همه برمی‌گزینم،
و او می‌داند که من راست می‌گویم.
او همه را به‌جای من برمی‌گزیند،
و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند.
چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل برگزیننده‌ی دروغ‌ها.
صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم.
خلوت‌ها از باهمی ِ سگ‌ها به دروغ و درندگی ـ بهترند.

سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه‌ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
*
چشمانم را اشک پر کرده است.

***
مهدی اخوان ثالث

۶ مرداد ۱۳۹۱

چاووشی



بسان رهنوردانی كه در افسانه‏ها گویند،
گرفته كولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت، 
 گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‏پویند، 
ما هم راه خود را می‏كنیم آغاز


سه ره پیداست، 
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر، 
حدیثی كه‏ش نمی‏خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی، 
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی، 
دودیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام، 
اگر سر بر كنی غوغا، و گر دم در كشی آرام، 
سه دیگر: راه بی‏برگشت، بی‏فرجام،

من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی كه می‏بینم بد آهنگ است. 
بیا ره‏توشه برداریم، 
قدم در راه بی‏برگشت بگذاریم؛ 
ببینیم آسمان «هركجا» آیا همین رنگ است؟


تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمان‏ها نیست. 
سوی بهرام، این جاوید خون آشام،
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‏ی بی‏غم، 
كه می‏زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛ 
و می‏رقصید دست‏افشان و پاكوبان بسان دختر كولی، 
و اكنون می‏زند با ساغر «مك نیس» یا «نیما» 
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست.
به سوی پهندشت بی‏خداوندی‏ست، 
كه با هر جنبش نبضم 
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.

 بهل كاین آسمان پاك، 
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد: 
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان 
پدرشان كیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟


بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم.

به سوی سرزمین‏هایی كه دیدارش، 
،بسان شعله‏ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده‏ی بیدار. 
نه این خونی كه دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار. 
چو كرم نیمه‏جانی بی‏سر و بی‏دم 
كه از دهلیز نقب‏آسای زهراندود رگهایم 
كشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار، 
 به سوی قلب من، این غرفه با پرده‏های تار. 
و می‏پرسد، صدایش ناله‏ای بی‏نور:


ـ «كسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! ... می‏پرسم كسی اینجاست؟
كسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا كه لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‏بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه 
مرده ای هم رد پایی نیست،
صدایی نیست الا پت‏پت رنجور شمعی در جوار مرگ، 
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ، 
وز آن سو می‏رود بیرون، به سوی غرفه‏ای دیگر،
به امیدی كه نوشد از هوای تازه آزاد، 
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای درویشی
كه می‏خواند: 
«جهان پیر است و بی‏بنیاد، ازین فرهادكش فریاد...»

وز آنجا می‏رود بیرون، به سوی جمله ساحلها.
پس از گشتی كسالت بار، 
بدان‏سان باز می‏پرسد ـ سر اندر غرفه با پرده‏های تار ـ
ـ «كسی اینجاست؟»
و می‏بیند همان شمع و همان نجواست.

كه می‏گوید بمان اینجا؟
كه پرسی همچو آن پیر به دردآلوده مهجور: 
خدایا «به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟»


بیا ره توشه برداریم. 
قدم در راه بگذاریم. 
كجا؟ هر جا كه پیش آید. 
بدانجایی كه می‏گویند خورشید غروب ما، 
زند بر پرده شبگیرشان تصویر. 
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود. 
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد، دیر.

كجا ؟ هر جا كه پیش آید. 
به آنجایی كه می‏گویند 
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان. 
و در آن چشمه‏هایی هست،
 كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن. 
و می‏نوشد از آن مردی كه می‏گوید: 
«چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی 
كز آن گل كاغذین روید؟»


به‏آنجایی كه می‏گویند روزی دختری بوده‏ست 
كه مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك دیگری بوده‏ست.

كجا؟ هر جا كه اینجا نیست. 
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم. 
ز سیلی‏زن، ز سیلی‏خور 
وزین تصویر بر دیوار ترسانم. 
درین تصویر،
عمَر با سوطِ بی‏رحم خشایَرشا،
زند دیوانه‏وار، اما نه بر دریا؛ 
به گرده‏ی من، به رگ‏های فسرده‏ی من،
به زنده‏ی تو، به مرده‏ی من.

بیا تا راه بسپاریم
به‏سوی سبزه‏زارانی كه نه كس كشته، ندروده 
به‏سوی سرزمین‏هایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه‏ست 
و نقش رنگ و رویش هم بدین‏سان از ازل بوده، 
كه چونین پاك و پاكیزه‏ست.


،به‏سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه دریا، 
می‏اندازیم زورق‏های خود را چون كُل بادام. 
و مرغان سپید بادبان‏ها را می‏آموزیم، 
 كه باد شرطه را آغوش بگشایند،
و می‏رانیم گاهی تند، گاه آرام.


بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‏فرجام بگذاریم....
***
مهدی اخوان ثالث
تهران، فروردین 1335


پ.ن: بشنوید آواز استاد شجریان را به همراهی کمانچه کیهان کلهر بر روی قسمت‏هایی از این شعر.‏



۲۰ تیر ۱۳۹۱

تو

تو زشت‏ترین چهره تاریخ جهانی
هرچند که تاریخ پر از چهره زشت‏ست


آید ز پی آن کس که قلم دارد و غربال
نیمای من این را به یکی نامه نوشته‏ست


آینده به تحقیق نبازد به گذشته
دریاست، بزن هرچه تورا نیمه و خشت‏ست


امید! مبادا که به نومید گرایی
دریاب که بافنده دادار چه رشته‏ست


***
مهدی اخوان ثالث

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

به دیدارم بیا هرشب

به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی تنها و تاریک جدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، روشن‏تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‏ها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‏ام با این پرستوها و ماهی‏ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای هم‏گناه من درین برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای هم‏گناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می‏پوشند رو در خواب‏های بی‏گناهی‏ها.
و من می‏مانم و بیداد بی‏خوابی.


در این ایوان سرپوشیده متروک،
شب افتاده‏ست و در تالاب من دیری‏ست،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‏ها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می‏ترسم ترا خورشید پندارند.
و می‏ترسم همه از خواب برخیزند.
و می‏ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی‏خواهم ببیند هیچ‏کس ما را.
نمی‏خواهم بداند هیچ‏کس ما را.
و نیلوفر که سر برمی‏کشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهی‏ها که با آن رقص غوغایی؛
نمی‏خواهم بفهمانند بیدارند.


شب افتاده‏ست و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیری‏ست در خوابند،
پرستوها و ماهی‏ها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای باد مهتابی!
***
مهدی اخوان ثالث

۲۰ اسفند ۱۳۹۰

آوار عید

بس که همپایش غم و ادبار می‏آید فرود
بر سر من عید چون آوار می‏آید فرود.


می‏دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست،
گرچه هرسالم بتر از پار می‏آید فرود.


در دل من خانه گیرد، هرچه عالم را غم است
می‏رسد وقتی به منزل، بار می‏آید فرود.


رنگ راحت کو به عمر، ـ این تیر پرتاب اجل ـ ؟
می‏گریزد سایه، چون دیوار می‏آید فرود.


شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پرده خمار می‏آید فرود.


بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می‏آید فرود.


وارثم من تخت عیسی را، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می‏آید فرود.


بر سر من عید چون آوار می‏آید، امید!
بس که همپایش غم و ادبار می‏آید فرود.
***
مهدی اخوان ثالث

۵ اسفند ۱۳۹۰

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم؛ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم.


های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ـ ای نخورده مست! ـ
لحظه دیدار نزدیک است.
***
مهدی اخوان ثالث

۱۲ آذر ۱۳۹۰

کلید در چاه

شعری منتشر نشده از مهدی اخوان ثالث ـ چاپ شده در مجله بخارا  شماره 83 - مهر و آبان 1390
***

اینک کلید صبح چه روشن
در چاه ویل و وای فتاده ست
وانگه کلید نام، یکی سیم دزدباب فنر تاب
ـ یعنی وجود خود سپری کن به هر هنر که تو خواهی
تسیم و عجز و میل و تباهی ـ
نزدیک در سرای فتاده ست
دشنام به چه خواهی و دشوار
کار تو با خدای فتاده ست


حلاج را بنازم و گردیش
و آن عالم بزرگی و خردیش
که ش آن طناب بافته با دست
در این زمان که وقت عروج است
بر گرد حلق و نای فتاده ست
و آن کشتی اناالحق منجیش
ـ در آن نه هیچ استر و نی خر ـ
در عمق لوش و لای فتاده ست
اما
دردا
گویا کلید صبح سعادت
در چاه ویل و وای فتاده ست
***
مهدی اخوان ثالث
دی ماه 1365

۲۱ مرداد ۱۳۹۰

هستن

گفت‌وگو از پاک و ناپاک است،
وز کم و بیش زلال آب و آیینه.
وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک، یا هر پاک،
دارد اندر پستوی سینه

هرکسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چندوچون از وی
گوید این ناپاک، وآن پاک است.
این بسان شبنم خورشید،
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است.
نیز من پیمانه‌ای دارم،
با سبوی خویش کزآن می‌تراود خون
گفت‌وگو از دردناک افسانه‌ای دارم.

ما اگر چون شبنم از پاکان،
یا اگر چون لیسکان ناپاک،
گر نگین تاج خورشیدیم
ور نگون ژرفنای خاک؛
هرچه‌ایم، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد!
آه می‌فهمی چه می‌گویم؟
ما به «هست» آلوده‌ایم، آری
همچنان هستان و هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد!
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
(افسری زروش، هلال آسا به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک)
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده‌ایم، ای مرد!
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود جز در فریب شوم دیگر پاک‌جانان نیست.
***
گفت‌وگو از پاک و ناپاک است
ما به «هست» آلوده‌ایم، ای پاک، و ای ناپاک!
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی‌غم
پاک می‌دانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد درخونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم.
***
بی‌جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان؛
{کوچیده زین تنگ آشیان ننگ،
ای کبوترها،
کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها!
که من ار مستم، اگر هشیار،
(گرچه می‌دانم به «هست» آلوده مردَم، ای کبوترها!)
در سکوت برج بی‌کس مانده‌تان، هموار،
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان، جاوید
های پاکان، های پاکان گوی
می‌خروشم، زار.

مهدی اخوان ثالث

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

هیچیم و چیزی کم

هیچیم
هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
پس زنده باش مثل شادی غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم
رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسکها بسیار
دیدم که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایی را
و پشه ها و سوسکها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند
...
از بام پایین آمدم آرام
همراه با مشتی غم و شادی
وبا گروهی زخم ها و عده ای مرهم
گفتیم بنشینم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی خوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
هیچیم و چیزی کم
***
مهدی اخوان ثالث

۱ آبان ۱۳۸۹

پیوندها و باغ

(به حمید مصدق)
لحظه ای خاموش ماند آنگاه
بار دیگر سیب سرخی را که بر کف داشت
به هوا انداخت.
سیب چندی گشت و باز آمد.
سیب را بویید.

گفت:
ـ «گپ زدن از آبیاریها و پیوندها کافی‌ست.
خوب
تو چه می‌گویی؟»
ـ «آه،
چه بگویم؟ هیچ»
***
سبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشت.
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود،
از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت.
پرده‌ای طناز بود از مخملی ـ گه خواب و گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت،
و حدیث مهربانش روی با من داشت.

من نهادم سر به نرده‌ی آهن باغش
که مرا از او جدا می‌کرد،
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می‌گشت،
گشتن غمگین پری در باغ افسانه.
او به چشم من نگاهی کرد.
دید اشکم را
گفت:
ـ «ها، چه خوب آمد به یادم، گریه هم کاری‌ست.
گاه آن پیوند با اشک‌ست، یا نفرین
گاه با شوق‌ست، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زین سان، لیک باید باشد این پیوند.»
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند.
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خواهم برد.

آه،
خامشی بهتر.
ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟
گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی‌ست،
خاموشی بهتر،
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت: خاموشی‌ست

چه بگویم؟ هیچ
جوی خشکیده‌ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جوی بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده‌ست.
با تنی بی خویشتن، گویی که در رویا
می‌بردشان آب شاید نیز
آبشان برده‌ست.

به‌عزای عاجلت ای بی‌نجابت باغ،
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد،
هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت‌باد آبستن،
همچو ابر حسرت خاموشبار من.

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور،
یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ‌جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود.
یادگار خشکسالی‌های گرد آلود،
هیچ بارانی شما را شست نتواند.
***
مهدی اخوان ثالث

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

چاووشی

بسان رهنوردانی که در افسانه‌ها گویند،
گرفته کولبار زاد ره بردوش،
فشرده چوبدستی خیزران در مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‌پویند، ما هم راه خود را می‌کنیم آغاز.

سه ره پیداست.
نوشته بر سر هریک به‌سنگ اندر،
حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر.
نخستسن: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته اما رو به شهر و آبادی.
دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام،
اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی آرام.
سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.

من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است.
بیا ره‌توشه برداریم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان «هرکجا» آیا همین رنگ است؟

تو دانی کاین سفر هرگز به‌سوی آسمان‌ها نیست.
سوی بهرام، این جاوید خون‌آشام،
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبة بی‌غم،
که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»؛
و می‌رقصند دست‌افشان و پاکوبان بسان دختر کولی،
و اکنون می‌زند با ساغر «مک ‌نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما؛
سوی اینها و آن‌ها نیست.
به‌سوی پهن‌دشت بی‌خداوندی‌ست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

بهل کاین آسمان پاک،
چرا گاه کسانی چون «مسیح» و دیگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره‌توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.

به‌سوی سرزمین‌هایی که دیدارش،
بسان شعله آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار.
نه این خونی که دارم؛ یپر و سرد و تیره و بیمار.
چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم
که از دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،
به‌سوی قلب من، این غرفه با پرده‌های تار.
و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی نور:

ـ «کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست.
صدایی نیست الا پت‌پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،
به‌امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای درویشی که می‌خواند:
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد ...» (=حافظ)

وز آنجا می‌رود بیرون، به‌سوی جمله ساحل‌ها.
پس از گشتی کسالت‌بار،
بدان سان باز می‌پرسد ـ سر اندر غرفه با پرده‌های تار ـ :
ـ «کسی اینجاست؟»
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.

که می‌گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به دردآلودة مهجور:
خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟» (=نیما)

بیا ره‌توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟ هرجا که پیش آید.
بدانجایی که می‌گویند خورشید غروب ما،
زند بر پرده شبگیرشان تصویر.
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد. دیر.

کجا؟ هرجا که پیش آید.
به آنجایی که می‌گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان.
و در آن چشمه‌هایی هست،
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید:
«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟» (=مک نیس)

به آن جایی که می‌گویند روزی دخری بوده‌ست
که مرگش نیز (چون مرگ «تاراس بولیا»
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده‌ست.

کجا؟ هرجا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم.
درین تصویر،
«عمَر» با سوط بی‌رحم «خشایرشا»،
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا؛
به گرده‌ی من، به رگ‌های فسرده‌ی من،
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من.

بیا تا راه بسپاریم
به‌سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده
به‌سوی سرزمین‌هایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین‌سان از ازل بوده‌،
که چونین پاک و پاکیزه‌ست.

به‌سوی آفتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل‌گونه دریا،
می‌اندازیم زورق‌های خود را چون کُل بادام.
و مرغان سپید بادبان‌ها را می‌آموزیم،
که باد شرطه را آغوش بگگشایند،
و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره‌توشه برداریم،
قدم در را بی‌فرجام بگذاریم.
***
مهدی اخوان ثالث

۲۲ تیر ۱۳۸۸

سترون

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
-«اینک من، بهین فرزند دریاها،
شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرق در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نبینم... وای!... این شاخک چه بی جان است و پژمرده...»
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.

زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه جاوید.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-« دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد»
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»

خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان برخاست:
-«باران است... هی!... باران!
پس از هرگز... خدا را شکر... چندان بد نشد آخر...»
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.

به زیر ناودانها تشنگان، با چهره های مات،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را.
-«تحمل کن پدر... باید تحمل کرد.»
-«می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...»

ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
-«نمی دانم، ولی این ابر بارانی است، می دانم.»
-«ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.»

-«شما را، ای گره تشنگان! سیراب خواهم کرد»
صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
سرآمد روزها با تشنگی با مردم صحرا.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-«آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»
***
مهدي اخوان ثالث

۲۴ اسفند ۱۳۸۷

جشن بهاران

اردوي بهاران، چو كاروانها // بشكوه درآمد به بوستانها
مرغان سفر كرده بازگشتند // آسوده ز سرما، به آشيانها
بس رايت رنگين زغنچه وبرگ//افراشته شد سوي آسمانها
سرخوش ز نشاط بهار بنگر // مرغابيكان را بر آبدانها
هريك چويكي طرفه كشتي خرد // عاري ز رسن ها و بادبانها
گه آمده خوش خوش سوي ميانه // گه رفته بدان دورها، كرانها
بس لاله روشن بدشت ديدم // مشكين بيكي داغشان ميانها
چون دختركان در سرود خواندن // بگشود بكردار هم دهانها
گر چشم گشائي، بهر كناري // از جشن بهاران بود نشانها
بس برگك نو روي سرخگونه // بيني ز بر شاخه چون زبانها
كز برف زمستان و باد پاييز // گويند ترا طرفه داستانها
بخرام بصحرا كه در رهت باز // گسترده شد از سبزه پرنيانها
آن ابر پس از نيمشب، فروريخت //بر شهر بشادي، بس ارمغانها
باران سحرگه گرفت پايان // زو مانده بسي قطره ها، نشانها
كز پرتو رنگين صبح رخشد // چون انجم تابان بر آسمانها،
آنگه كه چكد از درخت و برگش // وانگه كه بيفتد ز ناودانها
***
آن نيمشباني كه ماه لغزد // پدرام در آغوش كهكشانها،
وز نور كشد تا سپهر و بامش // همچون پر افرشته نردبانها،
هنگام بهاران، خوشا گذشتن // همراه عزيزان به گلستانها
در سايه صلح و صفا نشستن // آسوده و خرم به سايبانها
وز باده رنگين به جام كردن // پروردن دلها و روح و جانها
وز عمر و جواني ثمر گرفتن // خوش زيستن اندر بسي زمانها
مهدي اخوان ثالث