‏نمایش پست‌ها با برچسب نثر كهن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نثر كهن. نمایش همه پست‌ها

۱۷ آبان ۱۳۸۷

حکایت

بزرگی را از اکابر که در ثروت، قاروق زمان خود بود اجل در رسید. امید از زندگانی قطع کرد. جگرگوشگان خود را که طفلان خاندان کرم بودند حاضر کرد. گفت: ای فرزندان روزگاری دراز در کسب مال زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. زنهار از محافظت آن غافل مباشید و دست خرج بدان میازید و یقین دانید که:
زر عزیـز آفـریـده اسـت خـدا
هرکه خوارش بکرد خوار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم، زنهار به مکر آن فریفته مشوید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس کنم بدان التفات نباید کرد که آنرا احلام خوانند. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.
عبید زاکانی

۱۶ آبان ۱۳۸۷

خرنامه!

با نهایت آسایش یک ماه تمام در این جنگل و چمن زندگی کردم. در این مدت گاهی به واسطه تنهایی و تجرد تکدر خاطری دست می داد از خانه صاحب قدیم و آشنایان خود یاد می کردم، اما خوشتر داشتم که تنها زندگی کنم تا آنکه در میان جماعتی به بدبختی زیست نمایم. فیلسوفانه تحقیق تجرد و اجتماع میکردم و تدقیق (= دقت کردن) الفت و عزلت نمودم.
چنین بنظرم آمد که اگر شخص مجرد و خوشبخت باشد بهتر از آن است که با قوم خود، یا در قبیله خود، یا در وطن، یا در هر نوع جمعیت به بدبختی زندگی کند.
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست صحیح
نتـوان مــرد به سختی که مـن اینجـا زادم
خرنامه ، محمد حسن خان اعتمادالسلطنه

۲ آبان ۱۳۸۷

حکایت

گویند یزدجمهر شهریار رسول فرستاد به امیرالمومنین عمر رضی الله عنه که: «امروز در همه عالم درگاهی از درگاه ما انبوه تر نیست و خزینه ای از خزینة ما آبادان تر نیست و لشکری از لشکر ما بیشتر نیست و چندان آلت و عدت که ما داریم کس ندارد.» جواب داد: گفت: «بلی، درگاه شما انبوه است ولیکن از متظلمان و خزینة شما آبادان است ولیکن به مال حرام و لشکر شما بیشتر است ولیکن نافرمان. و چون دولت بسر آمد آلت و عدت سود ندارد و این همه دلیل است بر بی دولتی شما و بر زوال ملک شما.»

سیرالملوک – خواجه نظام الملک طوسی

۲۷ شهریور ۱۳۸۷

کنترل خشم

امیرالمومنین را رضی الله عنه پرسیدند که: از مردان مرد کدام یک مبارزترند؟
فرمود: آن که به وقت خشم خویشتن را نگه تواند داشت و کاری نکند که چون از خشم بیرون آید پشیمانی خورد و سودش ندارد.
سیرالملوک، خواجه نظام الملک طوسی

۲ آذر ۱۳۸۶

علم خیال

هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود آن علم ابدانست و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود آن علم ادیانست، دانستن اناالحق علم ابدانست، اناالحق شدن علم ادیانست، نور چراغ و آتش را دیدن علم ادیانست، سوختن در آتش با در نور چراغ علم ادیانست، هرچ آن دیدست علم ادیانست، هرچ دانش است علم ابدانست، میگویی محقق دیدست و دیدنست باقی علمها علم خیالست مثلا مهندس فکر کرد و عمارت مدرسه را خیال کرد هر چند که آن فکر راست و صوابست اما خیالست، حقیقت وقتی گردد که مدرسه را بر آرد و بسازد اکنون از خیال تا خیال فرقهاست، خیال ابوبکر و عمر و عثمان و علی بالای خیال صحابه باشد خیال کرد فرق عظیم باشد، زیرا خیال مهندس بحقیقت نزدیکترست، همچنین که آن طرف در عالم حقایق و دید از دید تا دید فرقهاست، مالانهایه، پس آنچ می گویند هفتصد پرده است از ظلمت و هفتصد از نور هرچ عالم خیالست پرده ظلمت است، و هرچ عالم حقایق است پردهای نورست، امما میان پرده های ظلمت که خیالست هیچ فرق نتوان کردن و در نظر آوردن از غایت لطف، با وجود چنین فرق شگرف و ژرف در حقایق نیز نتوان آن فرق فهم کردن.
***
فيه مافيه ـ مولانا

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

دشمن را نبايد حقير شمرد

آورده اند كه در ساحل درياي هند نوعي از مرغان باشد كه ايشان را طيطوي خوانند جفتي از آن بر كنار آب نشيمن داشتند و بر لب آب مسكن گرفته بودند چون وقت بيضه فراز آمد ماده گفت براي نهادن بيضه جائي بايد طلبيد كه به فراغت خاطر توان گذرانيد نر گفت اينجا جاي منزه و موضعي دلكش است و حالا تحويل از اين محل محال مينمايد بيضه ميبايد نهاد ماده گفت اينجا جاي تامل است چه اگر دريا موجي برآيد و بچگان ما در ربايد و رنج اوقات و ايام ما ضايع گردد آن را چه تدبير توان كرد نر گفت گمان ننبرم كه وكيل دريا اين دليري تواند كرد و جانب ما فرو گذاشت نمايد و بالفرض اگر چنين بي حرمتي انديشيد و بگذارد بچگان ما غرق شوند انصاف از وي بتوان ستد

چرخ بر هم زنم ار جز بمرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

ماده گفت از حق خود تجاوز نمودن نه لايق است و ز باده از طور خود لاف زدن اهل خرد را نا موافق تو بچه قوت وكيل دريا را بانتقام خود دعوت مي كني و بچه شوكت در مرتبه مجادلت و منازعت از او مي آئي

بتاراج خود ترك و تازي كني
چو گنجشك باشي و بازي كني

از اين انديشه در گذر و از براي بيضه محلي امن و جائي حصين اختيار كن و از نصيحت من سرمپيچ كه هر كه سخن ناصحان نشنود و نصيحت ياران مشفق را كار نبندد آن رسد كه نبايد
***
از انوار سهيلي

۱۶ مهر ۱۳۸۵

سر آغاز

بسم الله الرحمن الرحیم

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که فرو می رود ممد حیاتست و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب :
از دست و زبان که بر آید
کز عهده شکرش بدر آید


هفت سلام
وبلاگ ادبی