‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر معاصر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر معاصر. نمایش همه پست‌ها

۲۹ فروردین ۱۴۰۰

آن سوی سکه

 قطار همیشه استعاره‌ی جدایی نیست

از صبحِ این شهر که پیاده‌روهایش

بوی زیتونِ کال و قهوه‌ی شب‌مانده می‌دهد

همان تعداد مسافر می‌بَرَد

که شامگاه بازمی‌آورَد.

تقصیر قطار نیست اگر امشب

از هیچ دریچه‌اش دستی

برای تو بیرون نمی‌آید.


قطارها     کِل‌کِل‌کنان

راه خودشان را می‌روند

باد در کُریدورهای ایستگاه

ساز خودش را می‌زند

و پاره‌ابری که بر بالهای پنبه‌ای

به سرعت از برابر دریچه‌ها می‌گریزد

هرگز به آشیانه نخواهد رسید.


روزی دو پاکت سیگار هم دود کنی

تنابنده‌ای نمی‌فهمد

بی‌بادبان به جایی رسیده‌ای

که همسفر دریا دلت باید

ضرب‌الاجل خودش را برساند.


مسافران رفته‌اند

و دستی که صاحبش را هرگز ندیده‌ای

دریچه‌ی گیشه را می‌بندد.

تو مانده‌ای و بر آن‌ سوی سکو

زنی کنار چمدانش

در بی‌حضوری تو ایستاده است

و دم‌به‌دم ساعتش را نگاه می‌کند.

***

عباس صفاری

۲۸ فروردین ۱۴۰۰

سیرسیرک

 کمی به نور بچرخید!

                                شد

کمی به تاریکی!

حواس آدم را پرت می‌کند

صدای این حشره، سیرسیرک.

مگر چه مرگش هست؟

نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.

کمی به نور بچرخید!

                                شد

کمی به تاریکی!

ته حیاط، سپیدارها بلند، همتراز

نسیمِ کم‌نفسی نیز برگ‌ها را می‌لرزاند.

ته حیاط‌های قدیمی سپیدار می‌کاشتند

حفاظِ خانه بود از نگاهِ غریبه

و یا نشان خاستگاه، و یا دیدگاهِ روستایی؟

کمی به نور بچرخید!

                                شد

کمی به تاریکی!

شدآمدی که ندارید پس چرا نگرانید؟

بریده‌اید پای همه قوم‌وخویش‌ها را

نمی‌شود تک‌وتنها درین سرای درندشت...

ولی عجب سرِ ناترسی.

کمی به نور بچرخید!

                                شد

کمی به تاریکی!

نه! بوی یاس‌های زردِ رونده‌ست

و نور سرخ عصر پشتِ سپیدارها و دلواپس.

همین‌که شب بشود قطع می‌شود قطعاً

صدای این حشره، سیرسیرک.

نمی‌شود برگردد جوانی‌ی رفته.

هنور نور نکِ شاخه‌هاست سوسوزن.

کمی به نور بچرخید!

                                شد

کمی به تاریکی!

نمی‌شود زیبایی همیشه رو به نور بچرخد

دمی نسیم نفسگیر یاس‌های خزنده

و چشم‌ها که خیره می‌شوند به تاریکی.

کمی به نور بچرخید!

                                شد:

***

حسن عالیزاد

۲۷ فروردین ۱۴۰۰

فال استخوان و

چه شمایلی خواهند یافت

استخوان‌ها

              که رها شوند در آب؟


آبی که کج می‌تاباند

استخوان‌های قراریافته را

به دریاچه‌های بدنام


چه کسی نیازمند رویاهای من است؟

تصویرهایی

که هر اندامشان

پرتاب شده به خواب‌هام

از فاجعه‌ای


خوابی که در آن عقاب یورتمه می‌رود

سگ جگر تندیس می‌خورد

آهوبره شیرِ عقاب می‌نوشد

و اسب سفید

به دنبال پروانه‌ای

چموشی‌ها می‌کند به علفزار؟


چه شمایلی دارد

استخوان در رویا و عربده در آب

چه کسی دیده است دهان واژه را

وقتی که صدا می‌کند واژه‌ی دیگر را؟

نی

افتاده به ژرفای برکه

                     ـــ گره گره ـــ

چه کسی می‌شنود

از دهان پرِ شن

آواز وی؟

***

منوچهر آتشی

۲۶ فروردین ۱۴۰۰

شاید

 نه بِهدینم پسندد نی مسلمان

که آن زِندیق و این گبرم شناسد


جنون آرامی‌ام را خوش ندارد

خرد، سُتواری‌ِ صبرم شناسد


خور از «زردشت و مزدک»، این دو دریا

به چرخه برکشد، ابرم شناسد


چه غم روباه و کفتار ار ندانند

که شیر‌ِ بیشه‌ام، ببرم شناسد


رسد کاسفندیار این رستمی کیش

ز تیر و تیغ و از کبرم شناسد


مرا این اختیار آمد ز تاریخ

گرفتم فلسفی، جبرم شناسد


به خاک اندر چو شد امّید، شاید

مِتاع‌ چند و چون قبرم شناسد

***

مهدی اخوان ثالث

۱۴ مهر ۱۳۹۶

شتک

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟
هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌
ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌
ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌
دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌
زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌
مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌
نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌
سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌
کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟
چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌
زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌
برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌
 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌
***
حسین منزوی

۱۸ مهر ۱۳۹۴

نامگذاری نشریه ادبی

گفتند چرا سنگ؟

گفتیم مگر در آن صبح غریب
اولین نقشها و کلمات را
اجداد بیابانگردمان
بر سنگ نتراشیدند؟!!

مگر کافی نیست
که نانمان هنوز از زیر سنگ بیرون می آید
و ناممان شتابان می رود
که بر سنگ نوشته شود

سنگمان را کسی به سینه نزد
و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم!
***
عباس صفاری

۱۵ تیر ۱۳۹۴

چله‌ی عشق

اولین روز زمین
اولین روز زمان
اولین فرصت عشق
اولین لحظه‌ی جان
زندگی بی زندان بودن از جنس بلور
روز و شب هم‌پرواز، به سبک‌بالی نور
فصل خاک و باران
سبزه و آیینه
ماه در بستر ابر، و تبی در سینه
هفت سینی در دست
قلب گلخانه عشق
نوترین تعبیر است، خواب افسانه عشق
آسمان چرخی زد
خاک در هم پیچید
آب در آیینه، سایه‌ای با خود دید
چشمه‌ها سرخ شدند،
مثل وهمی ناگاه
آرزوها ماندن، در غباری از آه
باد، فریاد، سفر
و سکوتی سوزان
نوبت چله‌ی عشق،
آرش و تیر و کمان
چشم شرم از تهمت، هرم آتش را دید
رفت آنسوی خطر،
تا سیاوش را دید
آسمان، دریا، دشت، هفت خوانی از عشق
عاقلان سرگردان، از جهانی از عشق
راز چندین خورشید همنشین با رویا
باز هم بیداری،
باز هم این دنیا
هر تپش فتحی نو،
فرصتی تا بودن
لحظه‌ای از رفتن،
عشق را پیمودن

***
ناشناس

۱۲ تیر ۱۳۹۴

ای دل تو ندانستی...

ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه مینالی بیداد زمستان را
ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه‌ی حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
صدبار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم دهی از دست آن زلف پریشان را
دلبسته‌ی این دامی مرغابی این دریا
کم شکوه نما ای دل وحشت این طوفان را
در بزم چمن بنگر کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را
گل خرم و سرو آزاد بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را
کی نام تو را می‌برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می‌دید هنگامه‌ی هجران را
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می‌برد ز یادم کاش شب‌های گلستان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را
تا رفت کف جانان دشمن شده‌ام با جان
بی‌دل چه کند دل را عاشق چه کند جان را
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی ک و یادی کن این بی سروسامان را
ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند نتوانی هرگز شنوی آن را
در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را

***
عماد خراسانی

۲ آبان ۱۳۹۲

وقتی گریبان عدم...

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین، شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویرِ من، در مردمک های تو بود

***
افشین یداللهی

*با صدای علیرضا قربانی و آهنگسازی فردین خلعتبری در تیتراژ سریال مدار صفر درجه

۹ شهریور ۱۳۹۲

افسانه‌ی عشق

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه‌ی ویرانه ندارد
دل را به کف هرکه نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه نداره
در انجمن عقل‌فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه‌ی عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هرکه درین میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

***
پژمان بختیاری

پ.ن: با صدای همایون شجریان در آلبوم «شب جدایی»

۲۰ فروردین ۱۳۹۲

مستی رویا


آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود
دیدم، آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
***
ابوالحسن ورزی


بشنوید با صدای بنان

*این مطلب از سایت دهلچی کپی شده.

۲۴ اسفند ۱۳۹۱

نشانی اول


می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.

يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.

يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.
***
سیدعلی صالحی

۱۳ اسفند ۱۳۹۱

ناکجاآبادی...

بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی‌ام
شهروند روستای هر چه بادا بادیم
چشم های مهربانی از نظر دورم ندار
ای بغل آیین‌تان، آغوش‌ها بگشاییم
سنگ بودم مردگی می‌رفت تا خاکم کند
با دم گلسنگی‌ات دنیای دیگر دادیم
پیش آتش‌بازی چشمت، زمستان قصه‌ای است
از تو می‌گویند پیرانه شب آبادیم

شیون فومنی

۸ آبان ۱۳۹۱

باران شب

هر نیمه شب از تفال ها می بارد
بارانی خشک
با آن هوای راهرو بی ابر است
از شانه جرزهای پوسیده
یک چکه می افتد
فرش نمدی طنین آن را
مثل زه ساز بازمی گرداند
یا از شریان های نهان خانه
پیوسته صدای غلغل سیلاب
افکار کتابخانه را می خواند
از لای کتاب کهنه جغرافیا
یک شاخه رود می تراود
آرام
بالای رف درگاه
یک باغچه می روید در جام گلاب
***
محمدعلی سپانلو

۱ آبان ۱۳۹۱

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم


 تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست 
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست 
 غم آنقدر دارم كه می خواهم تمام فصلها را 
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست 
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست 
حوای من بر من مگیر این خودستانی را كه بی شك 
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست 
آیینه ام را بر دهان تك تك یاران گرفتم 
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست 
 همواره چون من نه : فقط یك لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست 
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم 
شاید به زخم من كه می پوشم ز چشم شهر آن را 
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست 
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه 
 اینك به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

۲۲ مهر ۱۳۹۱

طرح

باد در دام باغ می‌نالید
رود شولای دشت را می‌دوخت
قریه سر زیر بال شب می‌برد
قلعه‌ی ماه در افق می‌سوخت.
***
منوچهر آتشی

۱۷ مهر ۱۳۹۱

زبان سرخ

مگو که غنچه چرا چاکچاک و دلخون است
که این نمایشی از زخم قلب مجنون است
نمومه دل ازردگان بود: گل سرخ
چو این کلیشه اوراق سرخ دلخون است
زبان عشقی شاگرد انقلاب است این
زبان سرخ نیست بیرق خون است
***
میرزاده عشقی

۱۶ مهر ۱۳۹۱

آن پری...

آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکند
در جهان هرآن، دل که بنگری، بیقرارو، دیوانه میکند
با چنین جمال، گر تو ای صنم، یکزمان زنی، در حرم قدم
همچو کافران، مومن حرم، رو بسوی بت، خانه میکند
شمع را از آن، من شوم فدا، گرچه میکشد، ز آتش جفا
پس بسوز دل، گریه از وفا، بهر مرگ پروانه، میکند
پیش مردمش، در دو چشم ریش، کی دهد مکان، این دل پریش
یار خویش را، کی بدست خویش، آشنای بیگانه میکند
جزمِحَن ز عمر، چیست حاصلم، زندگی نکرد، حل مشکلم
مرگ ناکهان، عقده از دلم، باز میکند یا نمیکند
***
فرخی یزدی

۹ مهر ۱۳۹۱

آیینه ها


بازا به آن عهد دیرین وفا کن
بازا و یادی ازین آشنا کن
غم آسمان دلم تیره کرده
بازا و خورشیدها را صدا کن
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

باران شدم من در ملال بی تو بودن
دریاچه ها را گریه کردمف گریه کردم
ای گشته پیدا در زلال اشک گرمم
ای سرکشیده دم به دم از آه سردم
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

ای رونق خانه من کجایی
ای جان و جانانه من کجایی
من مانده در زمهریر زمستان
باغ بهارانه ی من کجایی
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

با این که عشق تو ای گل
آزرده سازد چو خارم
بازت به دل میپرستم
بازت به جان دسوتدارم
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند
***
هومن ذکایی

۲۱ شهریور ۱۳۹۱

میتوانیم به ساحل برسیم

اندهت را با من قسمت کن
شادیت را با خاک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می‎زند ومی‎گذرد.

اسب لخت غفلت در اندیشه ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
می‎توانیم به ساحل برسیم
و از آنجا
ناگهان
به هزاران قایق
به جزیره‎های تازه برون جسته مرجان
حمله‎ور گردیم.

تو، غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
در سبخ*‎زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا ازین ورطه بی‎ایمانی
بیشه‎ای انبوه از خنجر برخیزد.
***
منوچهر آتشی

* زمین رس شوره بسته که از زیر آب دریا خارج شده.