‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها

۶ بهمن ۱۳۹۲

رمیده

نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا
به‌دنبال چه می‌گردم شب و روز
چه می‌جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می‌گریزم
به کنجی می‌خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه‌ور در تیرگی‌ها
به بیمار دل خود می‌دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستم
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من
که می‌سوزی از این بیگانگی‌ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی‌ها

***
فروغ فرخزاد

۱۳ مهر ۱۳۹۱

آیینه شکست


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بربیکر خود بیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسون گری و ناز
چون بیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تاخیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو بنکه او تا که در آن خانه گزیند

من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چسان حل کنی این مشکل مارا
بشکست وفغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل مارا

***
فروغ فرخزاد

۱۶ تیر ۱۳۹۱

رهگذر

یکی مهمان ناخوانده،
زهر درگاه رانده، سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبار آلود
نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن‏هایی
که من در سال‏های پیش
همه شب تا سحر می‏دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آن‏ها در خیال خویش
و چون خاموش می‏افتاد برهم پلک‏های داغ و سنگینم
گیاهی سبز می‏رویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور برمی‏خاست
گل خورشید می‏آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی، حلقه‏ای را نرم می‏لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می‏بوسید
و مردی می‏نهاد آرام، با من سر بروی سینه خاموش 
کوسن‏های رنگینم

کنون مهمان ناخوانده،
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده
بر آن‏ها می‏فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه، من باید به خود هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جام‏های باده می‏خواند: که آیا هیچ
باز در میخانه لب‏های شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطرآگین زیبا
جای خوابی هست؟
***
فروغ فرخزاد

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

موج

تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می‏کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا


تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افق‏های فردا
نگاه مه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود می‏گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می‏شد خدایا...
چه می‏شد اگر ساحلی دور بودم؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می‏ربودم... ترا می‏ربودم
***
فروغ فرخزاد

۷ بهمن ۱۳۹۰

گمگشته


من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هرچه دادم به او حلالش باد
غیر از آنکه دل مفت بخشیدم


دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد


اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست زانکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است


باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته دارم
بازهم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم


بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم میتوان در آغوشم
پشت پا بر حهان هستی زد


باز هم میدود بدنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز


باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش


زآنچه دارم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
به خدا چیز دیگرم کم نیست


کودکم کودکی که برد و نداد
غارتم کرده، داد میخواهم
دل خونین مرا چکار آید
دلی آزاد و شاد میخواهم


دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مینالید
که هنوزم نظر به او باشد


او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
***
فروغ فرخزاد

۶ دی ۱۳۹۰

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای
زخمه ای، تا برکشم آواز خویش


بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل، رنجه دست جفاست
با سرانگشت وفا نازش کنید


پرکن این پیمانه را ای هم قفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان از شور می
باز گویم قصه افسون او


رنگ چشمش را چه میپرسی زمن
رنگ چشمش کی مرا پابند کرد
آتشی کز دیدگانش سرکشید
این دل دیوانه را دربند کرد


من چه میدانم سرانگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من


آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد، راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون زپا افتادم آسانم گرفت


گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه


مستیم از سر پرید، ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
حون بده، خون دل آن خودپرست
تا که پایان آرم این افسانه را
***
فروغ فرخزاد

۲۱ آبان ۱۳۹۰

هدیه


من، از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب، حرف میزنم


اگر به خانه من آمدی
برای من، ای مهربان، چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.


***
فروغ فرخزاد

۳۱ فروردین ۱۳۹۰

نغمه درد

در منی و اینهمه ز من جدا
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بیقرار و با تو بیقرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
برکشی تو رخت خویش ازین دیار

سایه توام بهرکجا روی
سرنهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نشسته ام هنوز
تاکه برگزینمش بجای تو

شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی ست؟
بگسلم ز خوییش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر بخواب ها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخه ها بچینمت

شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند ... بلکه ره برم به شوق تو
در سراچه غم نهان تو
***
فروغ فرخزاد

۴ مهر ۱۳۸۹

فتح باغ

آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می‌دانند
همه می‌دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می‌ترسند
همه می‌ترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من‌ست
با شقایق‌ای سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن‌هامان، در طراری
و درخشیدن عریانی‌مان
مثل فلس ماهی‌ها در آب
سخن از زندگی نقره‌ای آوازی‌ست
که سحرگاهان فواره کوچک می‌خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف‌های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟

همه می‌دانند
همه می‌دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می‌سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب‌ها ساخته‌اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن، از پشت نفس‌های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده‌ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی‌های برج سپید خود
به زمین می‌نگرند.
***
فروغ فرخزاد

۱۶ شهریور ۱۳۸۹

شوق

یاد داری که ز من خنده‌کنان پرسیدی
چه رهآوردی دارم از این راه دراز؟
چهره‌ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه ره‌آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه‌ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره‌آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟
دیدگانی همه از شوق درون پرآشوب
لب گرمی که برآن خفته به‌امید نیاز
بوسه‌ای داغ‌تر از یوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که درآن شعله کشد شوق نهان
چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره‌آورد سفر دارم از این راه دراز
***
فروغ فرخزاد

۲۷ آبان ۱۳۸۷

گمشده

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئينه می پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه می بينم كه، وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می كوبم ولی بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشنی بخشيده ام از نور خويش

ره نمی جويم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بيم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه ... آری... اين منم ... اما چه سود
«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
می خروشم زير لب ديوانه وار
«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟
« فروغ فرخزاد »

۷ فروردین ۱۳۸۷

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکش دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
***
فروغ فرخزاد

۱۴ دی ۱۳۸۶

عاشقانه

..:: فروغ فرخزاد ::..
تولد: 15 دی 1313 *** وفات: 24 بهمن 1345
*******
دفتر های شعر او
اسیر 1331
دیوار 1336
عصیان 1337
تولدی دیگر 1342
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 1352


اي شب از روياي تو رنگين شده // سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش // شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني که شويد جسم خک // هستيم ز آلودگي ها کرده پک
اي تپش هاي تن سوزان من // آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر // اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها // در هجوم ظلمت ترديد ها
با توام ديگر زدردي بيم نيست // هست اگر‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور؟ // هايهوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من // داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر که در خود داشتم // هر کسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريکيست درد خواستن // رفتن و بيهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سيه دل سينه ها // سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش ‚ نيش ماران يافتن // زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها // گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته // اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره با دو بال زرنشان // آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت // پيکرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشک سينه ام را آب تو // بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه // با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده // همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته // گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم // آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب // آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر // از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين‚ اين خيرگيست // چلچراغي درسکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد // از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ‚ من نيستم // حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات // خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم // اي خطوط پيکرت پيراهنم
آه مي خواهم که بشکافم ز هم // شاديم يکدم بيالايد به غم
آه مي خواهم که برخيزم ز جاي // همچو ابري اشک ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود؟ // در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟ // اين شب خاموش و اين آوازها؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار // گاهواره کودکان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب // شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من // رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شعور شعر آميخته // اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي // لا جرم شعرم به آتش سوختي