‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳ تیر ۱۳۹۵

آن روز

آن روز باید می‌بوسیدمت بانوی سرخ‌پوش
در میان آن آسمان مه‌آلود
در زیر آن باران لطیف
بر فراز آن قله‌ی بلند
زیر طاقی‌های آن قلعه‌ی کهن
محصور در بین مخمل سبز درختان
باید تنگ در آغوشت می‌گرفتم
خیره در دریای چشمانت غرق می‌شدم
دست در دستانت جهانی را به زیر می‌کشیدم
و کام دنیا را از سرخی لبانت می‌گرفتم
تا ابدیتی بسازم از آن لحظه
تا جاودان سازم عشق را
تا پیمانی ببندم با تو در میان شاهدان هزارساله که هیچ دستی را دیگر توان شکستن آن پیمان نباشد.
اما دریغ
که من تنها
در کنارت نشستم و چشم در چشم کوه
حسرت خوردم.
لحظه‌ای در کنارت نشستن را به جهانی بخشیدم
و دست در دستت از فراز آن قله‌ی سراسر پوشیده از شادیِ لحظه‌ها
به پایین سرازیر شدم

۲۹ خرداد ۱۳۹۵

تصویر آخر

مغموم و گرفته با چشمانی خسته و بی‌روح در مقابل آینه ایستاد، دستانش روی صورتش خطوط عمیق را از کنار لب تا کنار بینی و بالاتر از میان دو چشم روی چین و چروک پیشانی دنبال کرد و در میان موهای کم‌پشتش جان داد و فرو افتاد. چشم در چشمان سردش دوخت و با لبخندی بی‌رمق نگاه تصویر بی‌شباهت را پاسخ گفت. با دیدن دندان‌های چرک و پوسیده در بین لب‌های زرد شده‌اش خشکش زد و غمی عمیق در خطوط چهره‌اش دوید. اشک در چشمش حلقه زد، پلک‌ها را بست و باز کرد، قطره اشکی روی گونه‌اش چکید. دستانش لرزید، به سوی تصویرش خم شد، دست بلند کرد و غریبه را در آغوش گرفت سر بر شانه‌اش بغض فروخفته‌اش را آزاد کرد و باران اشک را بر گونه خود و شانه‌های استخوانی غریبه سرازیر کرد و چند دقیقه به همین حال بار دلش را سبک کرد. سر از شانه غریبه برداشت و به عقب برگشت. تصویر ناآشنا با لبخندی مضحک به او نگاهی کرد و پا پس کشید و دور شد. و او مبهوت، غریبه را با نگاهی تهی مشایعت کرد و به بدن خمیده خودش با شانه‌ی خیس که در جلوی آینه افتاده بود چشم دوخت...

۱۰ خرداد ۱۳۹۵

جرأت!

آرام از کنارم رد شد و رفت لب رودخانه، دست کرد توی آب و یک ماهی گرفت و انداختش رو خاک، رو به من کرد و گفت: «این ماهی حتی تو این حالت جون کندنش هم از ما خوشحال‌تره...» ماهی را با لگد پرت کرد توی آب، سیگاری روشن کرد و نشست رو علف‌ها. چند دقیقه‌ای در سکوت به سیگارش پک زد و سیگار نصفه را گرفت جلوی چشمش و پرسید: «تا حالا شده بخوای خودتو بکشی؟» من مات نگاهش کردم. پکی عمیق به سیگارش زد و آن را درون رود انداخت و به جستی بلند شد و چشم در چشم‌ام دوخت. بوی سیگارش آزارم می‌داد. خواستم قدمی به عقب بردارم که یقه‌ام را گرفت و گفت: «ترسوتر از اونی که حتی به مرگ فکر کنی، خفت و ذلت را به مرگ ترجیح میدی مگه نه؟ آدم واسه زندگی کردن زنده‌س! چرا وقتی زندگی‌ت زندگی نیست زندگی می‌کنی؟ چرا وقتی زندگی‌ت زندگی نیست تلاش نمی‌کنی که وضع رو عوض کنی، جرات نمی‌کنی که زندگی‌ت رو درست کنی؟ وقتی انقد نا امیدی چرا به زندگی چسبیدی؟ چرا شهامت مقابله با خودتو نداری؟» یقه‌ام را ول کرد و رویش را از من برگرداند. سرش را پایین انداخت و چند قدمی رفت و برگشت. با همان سر فروافتاده انگار که با خودش حرف می‌زند گفت: «هممون مثل همیم. هیشکی جرات نداره رودرروی خودش وایسه. من سال‌هاس از دست خودم فرار می‌کنم و سال‌هاس اسیر دست خودمم. ترس از مرگ توی ما ریشه دوُنده. من از مرگ می‌ترسم اما به کشتن خودمم زیاد فکر می‌کنم. منم ناامیدم و شهامت ندارم. منم مثل همه مردم این شهر لعنتی دارم زندگی رو تحمل می‌کنم. جون می‌کنم که زنده بمونم. حتا نمی‌دونم واسه چی زنده‌م.» همین‌طور که با خودش حرف می‌زد راهش را کشید و رفت. من مات و مبهوت این صحنه‌ها بودم در حالی که نمی‌دانستم در آن جای دورافتاده از کجا پیدایش شده بود. هفت‌تیر دستم را نگاه کردم و به خودم لرزیدم. من از مرگ نمی‌ترسیدم و بارها هم به مردن فکر کرده بودم. شهامت خودکشی را پیدا کرده بودم و بعد از ساعت‌ها رانندگی به آن جای دورافتاده رسیده بودم. گلنگدن را کشیده و آماده شلیک بودم که سروکله‌اش پیدا شد و این حرف‌های عجیب را زد، بدون آن‌که به من توجهی کند یا دست‌هایم را ببیند و متوجه هفت‌تیر شود. عرق سردی روی بدنم نشست. اسلحه را انداختم و به عقب جستم. دست‌هایم می‌لرزید. او شهامت این کار را از من گرفته بود و ترس از مرگ را توی دلم زنده کرده بود. اما انگار شعله امیدی تاریک را در جانم انداخته و رفته بود. امیدی که به آن زندگی نکبت برگردم و جرات زندگی کردن دوباره را پیدا کنم.

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

تلاش

تلاشی‌ست بیهوده هر تلاشی
در هر کار
در هر جهت
در هر رابطه
شکست در انتهای هر راهی هست
حسرت در انتهای هر راهی هست
مرگ در انتهای هر راهی هست
ما اما موجودات غریبی هستیم
در مرگ زندگی می‌بینیم
در شکست پیروزی
در حسرت امید
می‌رویم به هر روی
به جد تلاش می‌کنیم
به زحمت راه آینده را می‌گشاییم
به‌دنبال اندکی آرامش
از پس هزاران آوار بی‌امان
هزاران غم زیستن
هزاران تلاش بی‌نتیجه
آری
ما زیستن را تلاش می‌کنیم
...

۵ اسفند ۱۳۹۴

جدل

خورشید از پس کوه برآمد
و با خشم بر زمین نگریست
و به لعنت نیزه‌های نور را بر پیکر زمین افشاند.
پس آسمان به یاری خورشید سپاه ابرها را به صف کرد
و هجمه‌ی بی‌امان تیرهای سرد باران را
بر تنِ خسته‌ی زمین باریدن گرفت
و با تازیانه‌ی رعد بر صورتش کوفت.
زمین،
خسته و زخمی،
با دشنه‌های بی‌شمار آسمان بر تن
به زاری برخواست و از فرزندان خویش یاری طلبید.
صدای ضجّه‌ی فرزندان خاک به آسمان بلند شد
و در برابر سپاه ابرها قد راست کرد.
فریاد بیچارگان سپری شدْ نیزه‌های خورشید را
و غریو خشمِ دردمندان تازیانه‌ی رعد را پس زد.
پس آنگاه شب به میانجی‌گری برخواست
و مهتابِ درخشان همه‌گان را به سکوت واداشت
دست آسمان را پس زد
و رخت آرامش را بر تنِ رنجور زمین پوشانید.

۱۴ بهمن ۱۳۹۴

فرار

ای‌کاش توانِ فرارمان بود ازین خراب‌آباد،
به جایی که کس را سرِ آزار دیگری نبود،
جایی که کس را مجال خطا نبود.
فرار از دست همه پلیدی‌ها؛
به جایی که پاکی آبِ روان است و صداقت عطر هوا
جایی که هر نفسْ لعنتی نباشد بر تنِ نفرین‌شده‌مان
جایی که هر تپش قلب ناسزایی نباشد بر تاروپود هستی‌مان
جایی که هر چشم فروبستن و دیده بگشودن عذابی نباشد بر روح خسته‌مان.

ای‌کاش از آن عالم زر نشانی‌مان بود
ای‌کاش می‌توانستیم بدانجا بازگردیم
آن شهر آسایش، آن مدینه آمال
همانجا که مأوامان بود، همانجا که زادگاه‌مان بود
اما دریغ که پروردگار جبار، خطای آدم را پای بنی‌آدم نوشت
عذاب وی را بر گرده‌ی فرزندانش گذاشت،
لعنت را بدرقه راهشان کرد،
و ابلیسِ پیروزمست را همراه سفرشان.

از زر به خاک رانده شدیم
تا شاید به زر برسیم یا به نار.
اما
کجاست همّت گردون‌شکنی؟

۱۰ بهمن ۱۳۹۴

فضاسازی

کائنات را تار از پود گسسته است،
پود بر تار چنگ زده.
آسمان نقابی گشته‌ست سیاهْ بر رخِ فتانِ خورشید،
          و بر روی زمین برق می‌جهاند.
ابرها زاری پیشه‌ کرده‌اند،
دریاها امواج بلندْسهمگین خود را بر پیکر بی‌جان ساحل می‌کوبند.
کوه‌ها سنگ می‌بارند
و زمین بر تنِ خویش می‌لرزد.
درختان جامه از تن می‌درند و حیوانات غریو وحشت سرمی‌دهند...

و اینگونه‌ست شادباش جهان
بر حضور آدمی!

۳ بهمن ۱۳۹۴

طرح

منو اینجا ول کردن رفتن. مسخره بنظر میاد. از اون بیست و سه نفر فقط ما هفتا مونده بودیم. همه یجوری گم‌وگور شده بودند. هیشکی متوجه نشد چجوری. حتا الان که فکرشو میکنم هیچکس به این توجه نداشت که مدام تعدادمون کمتر میشد، چه برسه به اینکه چطور تعدادمون کم میشد. توی جمع آدم فقط حواسش به خودشه. شاید ما اینجوری بودیم. شایدم فقط من اینجوری بودم. نمیدونم. الان به این نکته رسیدم. چی شد؟ یادم نمیاد از کجا مسیرمون شروع شد. چجوری بیست و سه نفر شدیم. اصلا از اول بیست و سه نفر بودیم؟ یادم نمیاد. تو این برهوت دنبال چی میرفتیم؟ اصلا دنبال چیزی میرفتیم یا جای خاصی میخواستیم بریم؟ من هیچکدوم از اون بیست و سه نفر رو نمیشناختم. هیچوقت با کسی حرف نزدم. هیچکس با هیچکس حرف نمیزد. مسیر مشخصی وجود نداشت. همه جا خاک بود و خار. همه جا زمین پست. بدون هیچ تپه‌ای، کوهی. چند روز تو راه بودیم؟ نمیدونم. از هر طرف که نگاه میکردی تا جایی که چشمت قدرت داشت رو میتونستی ببینی، و هیچ چیزی نبود جز خاک و خار. ما اینجا چیکار میکردیم؟ چرا چیزی یادم نمیاد؟ ولی اون بیست و سه نفر رو یادمه، قیافه‌هاشون رو، مدل راه رفتنشون رو، لباسای پاره‌پوره‌شون رو حتی مدل نفس کشیدنشون رو. پس چرا از مقصد و مبدا چیزی یادم نیست؟ نمیدونم. سرم سنگینه. چرا منو اینجا ول کردن؟!

۲۰ آذر ۱۳۹۳

چهره مرد هنرمند درجوانی

فریاد استغاثه سر میدهی
و برای رهایی ازاین فریاد تن به گناه میسپاری.
برای رهایی از فریاد عذاب آور گناه
فریاد توبه سرخواهی داد.
پس آنگاه
روحت به لرزه می افتد و
برای رهایی از عذاب تن ات
فریاد آزادی سر میدهد.
رها میشوی
و آن هنگام که طنین فریاد روحت فرو نشست
به مقام خالق میرسی
و در آنجا هنر زاییده میشود
خلق میکنی، می آفرینی...

۳۱ مرداد ۱۳۹۲

همراه

تا غروب آفتاب با من بیا
تنهایم نگذار
این آخرین روز است
آخرین خواهش
من می‌روم که نیست بشوم
با من بیا
تنهایم نگذار در این آخرین دم
بگذار حضور تو
آخرین خاطره‌ام باشد
می‌خواهم آخرین قدم‌هایم پابه‌پای تو باشد

م.س

۲۲ مرداد ۱۳۹۲

جدال

به رخوت دهشتناک شب دچارم
اسیر در مرز خواستن و وانهادن
گرفتار احساسی قوی و منطقی قوی!
دچار عقل و قلب
میخواهم و نمیدانم چرا
پس میزنم و شتابان به سویش میروم
من دچارم به عشق
من دچارم به تو
و این دردیست
دردی که درمانی بجز وجودت ندارد!

م.س

۶ مرداد ۱۳۹۲

صدا

 نشسته بود روی صندلی جلوی پنجره. پاهاشو گذاشته بود لبه‌ی پنجره و صندلی رو عقب ـ جلو می‌کرد و آلبالو می‌خورد و هسته‌هاش رو تف می‌کرد بیرون! عادتش بود. هرچی می‌خورد هسته‌شو، آشغال‌شو از پنجره می‌نداخت بیرون. هرچقدر هم بهش تذکر می‌دادن گوشش بدهکار نبود. می‌گفت آشغال رو باد می‌بره و هسته میوه‌ها هم بالاخره یه روزی سبز می‌شن و درخت می‌شن! حالا بیا بهش حالی کن زیر پنجره‌ت آسفالته... تنبلی که این حرفا حالیش نمی‌شه.
کسی خونه نبود. ساکت. سرظهر بود و بیرون هم ساکت. فقط صدای تکون دادن صندلی و صدای ساعت SEIKO-5 روی میز شنیده می‌شد. این مدل ساعت‌ها تیک ـ تیک نمی‌کنن، ثانیه شمارش همش داره می‌چرخه، انگار داره زمان رو می‌سابه. یهو یه کبوتر اومد نشست سیم ِ تیر ِ چراغ ِ جلوی خونه. نفس نفس می‌زد، تا نشست شروع کرد به دری‌وری بغبغو کردن. از رو درخت چنار اون سمت خیابون صدای یه کلاغ بلند شد. کلاغ همینجور که یه چشمی کبوتر رو می‌پایید پتکِ قارقارش رو درآورد و شروع کرد کوبیدن رو سکوت سرظهر.
بلند شد و چندتا آلبالو که تو دستش مونده بود رو پرت کرد طرف کبوتر و از رو سیم پروندش، پشت بندش کلاغ هم ساکت شد و از رو درخت پرواز کرد. سرشو از پنجره بیرون کرد و یه نیگا به کبوتر انداخت و گفت: فـــاتــــحه و رفت روی تخت ولو شد.
باز سکوت و صدای ساییدن زمان!
در ِ خونه باز شد و محکم به هم خورد. صدای برادرش رو شنید که داد زد: «سلام، تنهای بی‌صدا!» آقای شلوغ اومد! اسم گذاشته رو ما، اینم شد اسم؟ حالا درست که همش تنهام و کم حرف می‌زنم، ولی دور از جون یه اسم هم دارم واسه خودما. جواب داد: «سلام!» و زیر لب ادامه داد دشمنِ سکوت! تا میاد خونه شرو می‌کنه به تولید آلودگی صوتی! صداش اومد که رفت توی اتاقش، رفت دستشویی، رفت توی آشپزخونه، رفت توی بالکن، برگشت توی اتاقش. عی بابا! یه در رو هم نمی‌تونه آروم باز و بسته کنه. یهو صدای ضبط بلند شد:
باز صدای بی‌صدا ... مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه ... یه مرد بود، یه مرد
و شروع کرد با خواننده هم‌خونی کردن. لامصب با اون صداش، از فرهاد بهتر می‌خونه اینو، نمی‌دونم چرا نمی‌رفت دنبال خوانندگی! همیشه به صداش حسودی می‌کرد. آروم، بم، گرم، پخته! کار دنیاس دیگه، یکی به موقع می‌رسه صدای داوود گیرش می‌افته و اون یکی تهِ صف بوده بانگ کلاغ رو بهش می‌دن. شایدم کم حرفی‌ش بخاطر صداش بود! به بدیِ صدای کلاغ نبود، ولی خوب هم نبود، خودش هم صداش رو دوست نداشتفته، اون یکی ته ِ س تشسیتشستی.
داد زد: کمش کن قناری!
- واسه چی؟
+ واسه آرامش! سکوت سرشار از ناگفته‌هاست!
- به من گفتن تنها صداست که می‌ماند!
و دم داد به صدای فرهاد و یه پرده بالاتر خوند:
شب با تابوت سیاه ... نشست توی چشم‌هاش
خاموش شد ستاره ... افتاد روی خاک
از همین کاراش بدش می‌اومد، متنفر بود. اینجور وقت‌ها دوست داشت خرخره‌اش رو بجوئه! همیشه با این کاراش رو مخش بساط باز می‌کرد. شاید خودش نمی‌دونست، یا عمداً می‌کرد و یا سر شوخی! می‌دونست این از سروصدا متنفره.
داد زد که: کمش می‌کنی یا بیام بیام خاموشت کنم بذارمت تو تابوت و بدمت دست خاک؟
از اون‌ور صدای قهقهه بلند شد و گفت: زرررشک! و خوند:
با لب‌های تشنه ... به عکسه ... یه چشمه ...
باخودش گفت: الان میام لب تشنه‌تو آبیاری می‌کنم! پاشد و از اتاق رفت بیرون. یهو صدای ضبط قطع شد و صداهای دیگه اومدن تو اتاق. در کوبیده شد، سیلی، یکی خورد به دیوار، فحش، آی و اوی، جیغ و بعدش... سکوت، و باز صدای ساییده شدن زمان! و نفس زنون اومد و افتاد روی تخت و به سقف خیره شد و صدای ساعت شروع کرد به ساییدن و گذشتن.
با صدای نحس یه کلاغ از خواب پرید. خونه ساکت بود، ساعت هم که خستگی سرش نمی‌شه، فقط سوهان کاری می‌کنه! چشم‌هاشو با پشت دست مالید و یه نیگا به ساعت انداخت. داد زد: هوی! خوابی؟! چند دیقه گذشت و صدایی نیومد. بلند شد نشست لبه تخت و باز داد زد: مُردی؟... صداکن مرا، صدای تو خوب است!.... لال شدی؟ دست کرد تو موهاش و حیرون به درو دیوار نگاه کرد. خواست بلندشه بره بیرون از اتاق که یهو صدای ضبط بلند شد:
لب تشنه آب می‌خواد ... چشم خسته خواب می‌خواد
یه لبخند زد و زیر لب گفت: دلقک! پاشد رفت توی آشپزخونه و یه لیوان آب ریخت.


۳ مرداد ۱۳۹۲

سپید

«ساده دلِ» «عاشق» «چشمهایش» را به «پیرمرد و دریا» دوخته بود. پیرمرد «بار هستی» را بر دوش خود گرفته بود و در میان باران و «آذرخش» در «شب ممکن» قایقش را به سوی «سلوک» می‌راند. پیرمرد شیوع «طاعون» را که در سال «1984» باعث شد «مرگ در ونیز» اتفاق بیفتد و به «موش‌ها و آدم‌ها» رحم نکرده بود و «میرا»یی‌ای که گریبان مردمان را گرفته بود، به چشم دیده بود. او با «درد» «بیگانه» نبود مانند این واقعه و غم را سال‌ها پیش از این در زادگاهش، در چهره‌ی «عزاداران بیل» هم دیده بود.
در میان بحبوحه بیماری و سختی «سیدارتا» را در شهر دیده بود که «مائده‌های زمینی» را بین مردم، مردمی که به «زندگی پیش رو» چشم امید داشتند و می‌خواستند که از «معرکه» جان به در ببرند پخش می‌کرد و با این کار و سخنانش بذر امید را در دل آنها زنده نگه می‌داشت.
«همه می‌میرند»، همه می‌میرند... بمیرید، بروید، «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»، اینها «عقاید یک دلقک بود» که با شادی «دیوانه‌وار»ی ـ گویی که «از غم بال درآورد»ه بود ـ  در شهر می‌گشت و با صدای بلند فریاد می‌زد.
«بوفِ کور»ی با نوای «تهوع»زایش در «سرزمین گوجه‌های سبز» بر روی درخت سوخته‌ای نشسته بود و «همنوایی ارکستر شبانه چوب‌ها» را همراهی می‌کرد و این «سمفونی مردگان» را بدرقه‌ی راه «مرشد و مارگاریتا» دو «ناتور دشت» و «سگ ولگردی» که به دنبال آنها راه افتاده بود، کرده بود.

«شازده کوچولو» از سیاره خود در «قلعه حیوانات» فرود آمده بود و با نگاهی متعجب به اطراف با خود می‌گفت که: «احتمالن گم شده‌ام»... اینجا جایی نیست که من می‌خواستم بروم... من بدنبال گروهی به زمین آمدم. گروهی که امید در دلشان دارند، به آینده چشم دارند، اهلی هستند و به دنبال خوبی... گروهی که همه‌شان سپیدند، و به سپید اعتقاد دارند.

*
کلمه‌های داخل گیومه نام کتاب هستند.

۲۳ تیر ۱۳۹۲

شوخی

چیزهایی خواهی شنید که باور نخواهی کرد
چیزهایی خواهی دید که باور نخواهی کرد

و زندگی برای ساختنت
شوخی‌های سختی را برایت تدارک دیده
که نه تصور دیدنش را داشته‌ای
و نه تاب شنیدنش را
درسی به تو می‌دهد که به بهای باورت تمام می‌شود
و چیزی به تو می‌دهد که بهای انسانیت توست

و هرکسی را تاب این درس و شوخی‌ها نیست
تاب آوردن کار هرکس نیست
پس آسوده بیاسای
که مرد راه کم است
و مثل تو بی‌تاب و سرخورده از شوخی، فراوان...

اگر که در جرگه‌ی مردان خواهی درآمدن
تاب بیاور
حتی اگر...!

م.س

۲۱ تیر ۱۳۹۲

صدا

کبوتری روی سیم ِ نیم لخت ِ تیر ِ کهنه‌ی روبه‌روی پنجره نشسته و آهسته دری‌وری بغبغو می‌کند و صدای ساییدن زمان را مخدوش می‌کند! ولی نه، نمی‌دانم صدای کبوتر بود که صدای ساییده شده زمان را خراش می‌داد یا پتک ِ صدای کلاغی بود که روی درخت ِ چنار ِ آن سوی خیابان نشسته بود و با قارقار گوش خراشش چشم به کبوتر دوخته بود!

م.س

۱۹ تیر ۱۳۹۲

پنجره

همه‌ی دلخوشیش اون پنجره‌ی چوبی ِ دولته‌ای بود و دیوار روبروش،
دیواری که یه بوته‌ی یاس زینتش بود،
زینتی که به زور ِ یه تیکه طناب پوسیده‌ی گره‌گره خودشو از دیوار بالا کشیده بود و رسونده بود به میله‌های محافظای بالای دیوار و چنگ انداخته بود بهشون که نیوفته،
از دیوار بالا کشیده بود و گل‌های سفید و زردشو با اون بوی مست کننده‌ش و برگ‌های سبز تیره و روشنش شده بود منظره‌ی زیبای دو لته‌ی چوبی و پنجره و دیوار لخت سیمانی ِ پشت سرش،
ولی دلخوشیش اون دیوار و بوته یاس و گل‌ها و برگ‌ها نبود،
دلخوشیش اون دو لته‌ی چوبی بود که کنار هم جلوی پنجره می‌نشستن،
و تنهایی خودش که تماشاگر پنجره بود.

*
م.س

۸ تیر ۱۳۹۲

ماهی

ماهی‌ها داناترین موجودات عالم‌اند
ماهی‌ها همه‌چیز را می‌دانند
فقط حافظه خوبی ندارند
آخر با حافظه 8 ثانیه‌ای و 3 ثانیه‌ای دانش چه فایده دارد!
همه‌چیز را زود فراموش می‌کنند
می‌دانند و نمی‌دانند
دانای کلّی نادان!
پس این همه دانش به چه کار می‌آید؟!

م.س

زنگوله

همیشه می‌آمدم و می‌نشستم گوشه‌ای و نگاهت می‌کردم
آرام، بی‌صدا، آهسته
می‌آمدم، ساعتی به تماشایت می‌نشستم
و می‌رفتم
بی آنکه متوجهم بشوی
اما یک روز مچم را گرفتی
می دانم بی‌احتیاطی کردم
سایه‌ام را پشت درخت دیدی یا صدایی شنیدی
و آمدی مچم را گرفتی
مرا گرفتی و با نگاهی ملالت بار به گوشه‌ای کشاندیم و
زنگوله‌ای در قلبم کار گذاشتی
حالا دیگر نمی‌توانم نزدیکت شوم
آخر هر وقت که تورا می‌بینم
با تپش قلبم زنگوله به صدا می‌افتد و متوجه حضورم می‌شوی
و می‌روی
و یا مرا می‌رانی
آخر چرا؟!

حالا دیگر لذت تماشایت را نمی‌توانم حس کنم
نمی‌توانم نزدیکت شوم...
آه از تپش پراحساس زنگوله...

م.س
8 تیر 92

۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

یک تصویر

دو زانو بر زمین
سر فروافتاده
افکنده دست
لرزان دل
بی‌فروغ‌چشم ِ دل‌مرده نگاهش را
دوخته بر جامانده‌ ردّپایی تازه بر روی زمین
ردپایی روان به سوی افق
روان به سوی بی‌نهایت
به سوی تنهایی
و نم‌نم بارانی که ردپا را می‌شوید
آرام
بارانی از آسمان ِ چشمی بی‌فروغ...

*
م.س

۳۱ فروردین ۱۳۹۲

امید


تنها... سرگردان
حیران درمیان ظلماتی دهشتناک
نوری می‌بینم
شتابان به‌سوی روشنایی می‌دوم
صدایی از پشت‌سر ـ از دور
می‌گوید: «به آن روشنا دل مبند، افسون‌ست!»
پاهایم سست می‌شود
اما امید هنوز در دلم پابرجاست

به سوی نور می‌روم
با امید
بی یقین...
 ***
م.س