‏نمایش پست‌ها با برچسب صادق هدایت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صادق هدایت. نمایش همه پست‌ها

۸ مرداد ۱۳۹۰

مرگ

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است ! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد : خنده را از لبها می زداید ، شادمانی را از دلها می برد ، تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .
زندگانی از مرگ جدائی ناپذیر است . تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچکترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگها ، گیاه ها ، جانوران هرکدام پی در پی بدنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند ، زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند ؛ طبیعت روی بازمانده آنها دو باره زندگانی را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می نماید ، نسیم می وزد ، گلها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرائی می کنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند . آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کند. مرگ همه هستیها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناه شکنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند . چه خواب آرام و گوارائی است که روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنود . بهترین پناهی است برای دردها ، غمها ، رنجها و بیدادگریهای زندگانی . آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود . همۀ این جنگ و جدالها ، کشتارها ، درندگیها ، کشمکشها و خود ستائیهای آدمیزاد در سینۀ خاک تارک و سرد و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد .
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمی شد ، چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامیکه آزمایش سخت و دشتوار زندگانی چراغهای فریبندۀ جوانی را خاموش کرده ، سرچشمه مهربانی خشک شده ، سردی ، تاریکی و زشتی گریبان گیر می گردد ، اوست که چاره می بخشد ، اوست که اندام خمیده ، سیمای پرچین ، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد .
ای مرگ ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوش بر میداری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی ، تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی ، دیده سرشکبار را خشک می گردانی . تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند ، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند ، تو هستی که بدون پروری ، فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایستۀ او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است ، فرشتۀ تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند ، تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند ، تو فرستادۀ سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچۀ امید به روی نا امیدان باز می کنی ، تو از کاروان خسته و درماندۀ زندگانی مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ....
صادق هدایت
گان ( بلژیک )

۲۴ فروردین ۱۳۹۰

قضیه انتقام آرتیست

بدون سانسور!
***
یک آقا پشه‌ای بود با عاطفه و حساس،
اما نیشش درد می‌آورد بدتر از نیش ساس.
بعضی وقتا او خوش‌رقصیش می‌گرفت،
می‌خواست به سر دوستانش بندازه زفت.
یک شب من در رختخواب دراز شده بودم،
داشتم یک کتاب معلومان می‌خوندم؛
آقا پشه مرا از اون دورها دید،
گویا هوش و جدیتم را پسندید،
اومد برام آوازه خونی کنه،
بخنده و برقصه و شیطونی کنه،
مجانن جلو من نمایش بده،
تا بفهمم از من خوشش اومده.
بدبختانه من ذلیل شده نفهمیدم،
آواز و رقص سولوش را نپسندیدم.
دو سه دفعه دست بردم بکشمش؛
بشکنم استخونش، پاره کنم شیکمش،
این حرکت عنیف چون تکرار شد
آقا پشه از اونجا رفت و دور شد.
من با خودم گفتم خوب راحت شدم،
توی چراغ فوت کردم و خوابیدم.
اما نگو آقا پشه، آرتیست شهیر،
از اینکه من به نمایشش کرده‌ام تحقیر؛
اوقاتش سخت تلخ شده بود و می‌خواست
انتقامی از من بکشه که سزاست.
رفت گوشه حوض حیاط همسایه،
که یه کلنی مهم میکروب مالاریایه،
صد کرور از آنها را دزدید و صبر کرد،
تا من بدبخت خوب خوابم ببرد.
اونوقت اومد بریز بمن نیش زد،
یک کلنی جدید در خونم تاسیس کرد.
من در نتیجه نفهمی و عدم نقدیر
از هنر آرتیست‌های شهیر بی‌نظیر،
پنجاه سال ناخوشی کشیدم و هرچه کردم
آخر معالجه فایده نکرد و مردم.
ای کسانی که سنگ قبر مرا اینک می‌خونید،
از آرتیست‌های شهیر قدردونی کنید.
***
صادق هدایت - وغ وغ ساهاب

۲۹ بهمن ۱۳۸۶

قضیه کینگ کونک

28 بهمن (1281) تولد صادق هدایت.
داستان زیر از کتاب وغ وغ ساهاب بدون سانسور(!) تقدیم شما.
*******

دیشب اندر خیابون لاله زار

جمعیت زیادی دیدم چند هزار

خانم لنگ درازی شیک و قشنگ

رد شد از پهلوی من مثل فشنگ

دیدم یک جوانکی قد کوتوله

دنبال آن خانم می دود همچون توله

بخانم هی قربان صدقه می رود

هر کجا این می رود اوهم می رود

رفت خانم توی سینمای ایران

جوانک هم بدنبالش دوان

بلیط خرید و رفتش بالاخونه

پسره هم دنبالش مثل دیونه

توی لژ پهلوی زنیکه نشست

زنیکه هم روش را سفت و سخت بست

چراغا خاموش شد اندر سینما

روی پرده پیدا شد بس چیزها

« دسته ای از مردم اروپا

رفتند بسوی جنگلهای آفریقا

تا از عجایب آثار قدیم

هر چه می بینند بردارند فیلم

همراه خودشان داشتند یک دختر

که از ماه شب چهارده بود خوشگلتر

الخلاصه چون بجزیره خرابه ای رسیدند

هر قدمی که بر می داشتند از وحشت می لرزیدند

پس از رنجها و زحمات بسیار

بدست وحشیهای آدمخور گرفتار شدند

آنها دختر را که دیدند

خوشحال شدند و خیلی رقصیدند

مردها را غافل کردند و دختره را دزدیدند

دویدند دویدند تا به شهر خودشون رسیدند

دختره را هفت قلم بزک کردند

از شهر بیرون با دایره و دنبک بردند

بیک تیر کلفتی او را در جنگل بستند

غفلتن از دور پیدا شد هیکلی مثل غول

آمد و دختره را گرفت توی پنجول

پشم اندر پشم اندر تنش بسیار بود

بنظرم وزنش چهل خروار بود

سر پا وایسادی مثل آدمها

راه میرفتش روی دو پاها

آن نکره میمون بود و اسمش بود کینگ کونگ

تنش پشمالو ، کمرش بدون لنگ

دختره هی جیغ و فریاد می زدش

چونکه از شکل او میامد بدش

اما میمونه اون دوستش داشتش

از اینجا می برد و اونجا می گذاشتش

رخت او می کند و هی بو می کشید

برا خاطرش با جانورها می جنگید

آدما از دور که اورا می دیدند

توی سولاخ سمبه ها می چپیدند

او هم هر وقتی که آدمیزادی می دید

نعره ها از ته دلش هی می کشید

اگر دستش می رسید می گرفتش

بیخ خرشا زور می داد و می کشتش

خلاصه اروپائیهای ناقلا

برای میمون فراهم کردند بلا

گاز بخوردش دادند و گیجش کردند و به اروپا بردند

بدست آرتیستهای شهیر یک سیرکش سپردند

توی سیرک چندین هزار از مرد و زن

ازدهام کردند او را ببینن

پرده چون پس رفت کینگ کونگ پیدا شد

نیش مردم تماشاچی وا شد

میمونه غیظش گرفت و زور زد

زنجیر دست و پایش را پاره کرد

زیر دست و پایش مردم له میشدند

تا لگد می گذاشت مردم می مردند

شهر شلوغ شد مردم فراریدند

هر کجا کینگ کونگ را از دور می دیدند

رفت او تا پیدا کند معشوقه اش

بو میکشید تا پیدا کند خونه اش

ماشینها را مثل فانوس تا می کرد

خودش را تو هر سوراخی جا میکرد

پیش او طبقه های عمارت

مثل پلکان بودش سهل و راحت

پاشرا میگذاشت و میرفتش بالا

بدون اینکه بگوید : یالا.

توی اطاقهای زنها سر می کشید

هر کجا سر می کرد محشر می کرد

زنها جیغ میکشیده بیهوش می شدند

یا با شوهرشان هم آغوش می شدند

عاقبت معشوقش را پیدا نمود

دست دراز کرد از تو پنجره او را ربود

با عجله رفت توی آسمان خراش

معشوقه اش را گذاشت زمین یواش

آرپلانها روی هوا می پریدند

ناگهان کینگ کونگ را از دور دیدند

بسکه بطرف او تیر انداختند

تمام جونش را خونین و مالین کردند

عاقبت سرش گیج خورد روی گراتسیه ل

چشمش سیاهی رفت از آن بالا شد ول روی گل

بینوا میمون شهید عشق شد

از بالای عمارت افتاد و مرد . »

چراغها روشن شد اندر سینما

مردم روانه شدند سوی خانه ها

کوتولهه رو کرد بخانم گفت : دیدی؟

معنی عشق را فهمیدی ؟

بنده هم عشقم مثل این میمونه

دلم از فراق روی تو خونه

اگر بخواهی من را آزار کنی

مثل این میمونه گرفتار کنی

همانطور که اون از آسمان خراش

افتادش روی زمین و شد آش و لاش

من هم خودم را از این بالاخونه

میندارم پائین مثال هندونه

تا که تمام جونم داغون بشه

سر تا پایم قرمز و پر خون بشه

خانمه که این را شنید ، دلش سوخت

خودش را به کوتولهه فروختش .

۹ فروردین ۱۳۸۶

قضيه كن فيكون

متن كامل و دست نخورده داستان قضيه كن فيكون
(بدون سانسور!)
***************************
اي فتي، كن فيكون در اصطلاح و در لغت،
دو معني متضاد دارد: يكي درست و يكي غلط.
سالها خلق خدا به ضلالت بودند.
در اين قضيه محتاج هدايت و دلالت بودند،
تا اينكه بعون خالق متعال جل جلاله،
اين عبد مذنب غفرالله عنه و عن اقرانه و امثاله،
توفيق يافت به اينكه تحقيقات كامل كند،
و بالنتيجه جاء الحق و زهق الباطل كند،
اما بعد، چنين گويد اين حقير سراپا تقصير بيمايه،
جنيد بن عبيد قادي كلائي من توابع القح‍‍پ‍‍‍‍‍ايه،
كه عرب پا جورابدار چون گويد «كن فيكون»
يعني:« زود باش تظاهر كن بيا به ميدون.
خداوند در روز ازل به عدم خطاب كرد،
و با كن فيكون دنيا را يكهو از هيچ پديد آورد.
عليهذا كن فيكون اصل منشاء دنياست،
هر كه در اين شك كند واجبالازون كاريهاست.»
از اين طرف بشنو كه ايرانيهاي ناقلا،
مقصودشان يك چيز ديگري است، استغفرالله!
ايراني كه بگويد «كن فيكونش كردم»
يعني:« عزيز و محترم بو خار و زبونش كردم،
پولدار و خوشبخت بود، بي پول و بدبختش كردم،
گردن كلفت و يوغور بود، لمس و لختش كردم،
با هوش بود، گيجش كردم،
همه چي بود، هيچش كردم.»
اينك اين عبد ضعيف جاني،
تحقيقات خود را مي گويد تا بداني:
هفده سال آزگار تحقيقات كردم،
تا كسب يك عالمه معلومات كردم.
اندر قضيه مهم كن فيكون،
معلومات فوق الذكر را ذيلن بخون.
اينك معلومات فوقزكر:
معني ايراني درست، و مفهوم عربي قرين ابطال است،
اثبات اين مدعا سخت آسان و بعيد از اشكال است.
محقق است كه كن فيكون فرمول خلقت بوده،
و وجود دنيا و مافيها معلول اين علت بوده.
ضمنن ملاحظه ميشود كه اين دنيا دار محنت است،
هر جاش را كه بشكافي زحمت و مشقت است.
يكي بيكي ميگه:« دنياي دون» يا « دنياي خراب شده»
همچنين« كار اين دنيا پايه بر آب شده.»
اين را در خاطر داشته باش اين را هم بشنو:
كه منطقي نيست كه به عدم بگويند:« يالا وجودشو.!»
از اون گذشته اين با فلسفه داروين جور در نمياد،
در قرن بيسم هم كسي جلوي داروين عور نمياد.
احقر از اين مقدمات يك كشف عظيم كردم،
خود را مشهور و قابل تعظيم و تكريم كردم.
يك فلسفه خلقت پيدا كردم مثل ماه،
جايزه نوبل امسال حقم است والله،
اسمش را گذاشتم:« طيئوريه الياجوجيه»
نامم جاويدان ثبت شد با خطوط موركوروجيه.
اينك طيعوريه:
« در ازل عدم نبود، بلكه يك دنيائي بود،
خيلي قشنگ و پرنعمت و راحت و بي گرد و دود.
يك روزي نميدونم چيطور شد،
كه اخم توي پيشوني حق تعالي پر شد.
اون دنياي قشنگه را كن فيكون كرد؛
عمارتهاي آنرا بي سقف و سوتون كرد؛
زمينهاي نرمش را سنگلاخ كرد،
كله كوههاي سبزش را سولاخ كرد؛
از سولاخها آتيش غرش كنون بيرون زد،‌
هر چي دم آتيش اومد سيا سوخته شد،
آدمهايش كه بودند خوشمزه و مهربون،
از كوچيك و بزرگ همه رفتند از ميون.
بجاشان پيدا شد يك جانورهائي مثل لولو،
همه يا بدجنس يا ريقونه و بي گند و بو،
خلاصه افتضاحي راه افتاد كه نگو.
......................( صنعت سكته مليح)
اون دنيا خراب شده هه همين است كه ما حالا داريم،
كه از دستش اينقدر عاجزيم و بيزاريم!»
***
پس ثابت شد كه كن فيكون نه يعني،
كه اول هيچي نبود يكهويي شد همه چي،
بلكه يك دنياي خيلي خوبي زير و بالا شد،
خوب كه توش تقود شد دنياي ما شد!
***
صادق هدايت ـ وغ وغ ساهاب