‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سهراب سپهری. نمایش همه پست‌ها

۲۲ دی ۱۳۹۲

شب هم‌آهنگی

لب‌ها می‌لرزند. شب می‌تپد. جنگل نفس می‌کشد.
پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه‌ات را می‌فشارم، و باد شقایقِ دوردست را پرپر می‌کند.
به سقف جنگل می‌نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می‌دوند.
بی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست.
دستانت را می‌گشایی، گره‌ی تاریکی می‌گشاید.
لبخند می‌زنی، رشته‌ی رمز می‌لرزد.
می‌نگری، رسایی چهره‌ات را حیران‌ می‌کند.
بیا با جاده‌ی پیوستگی برویم.
خزندگان در خوابند، دروازه‌ی ابدیت باز است. آفتابی شویم.
چشمان را بسپاریم، که مهتاب آشنایی فرود آمد.
لبان را گم کنیم، که صدا نابهنگام است.
در خواب درختان نوشیده شویم، که شکوه روییدن در ما می‌گذرد.
باد می‌شکند. شب راکد می‌ماند. جنگل از تپش می‌افتد.
جوشش اشک هماهنگی را می‌شنویم، و شیره‌ی گیاهان به سوی ابدیت می‌رود.

***
سهراب سپهری

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

گردش سایه‌ها

انجیر کهن سرزندگی‌اش را می‌گسترد.
زمین باران را صدا می‌زند.
گردش ماهی آب را می‌شیارد.
باد می‌گذرد. چلچله می‌چرخد. و نگاه من گم می‌شود.
ماهی زنجیری آب است، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی، لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکنده‌ام، تا بت من شوی.
نزدیک تو می‌آیم، بوی بیابان می‌شنوم: به تو می‌رسم، تنها می‌شوم.
کنار تو تنهاتر شده‌ام.
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است.
از من تا من، تو گسترده‌ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم، به جلوه‌ی رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف!
و با این همه ای شگرف!
مرا از تو راهی بدر نیست.
زمین باران را صدا می‌زند، من ترا.
پیکرت را زنجیری دستانم می‌سازم، تا زمان را زندانی کنم.
باد می‌دود، و خاکستر تلاشم را می‌برد.
چلچله می‌چرخد. گردش ماهی آب را می‌شیارد.فواره می‌جهد: لحظه من پر می‌شود.

***
سهراب سپهری

۲۳ تیر ۱۳۹۲

به باغ همسفران

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

***
سهراب سپهری

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

سهراب سپهری


اول اردیبهشت (1359) سالروز مرگ سهراب سپهری

۱۶ مهر ۱۳۸۷

شب چراغ

قسمتی از شعر «شب چراغ» سهراب سپهری از کتاب هنوز در سفرم به مناسبت سالروز تولد شاعر آب و زمین.
***


شب چراغ

دو صدا:
نقش هایی را خلوت آینه را اکنون می آلایند
پرتو بیرنگ می افتد به روی جاده های نور
روی انگشتان ترد لحظه ها تابوت سردی نرم می لغزد
وهمی آیا نقش خود در آب می بیند
پرسشی هر گونه بیهوده است
غبار ترس دارد می رود از حفره ها بالا
در نهفت خاک، شاید زندگی را مرده ای در خواب می بیند

ماهتاب اندود
شهر، خالی بود
خانه مرده، کوچه با غوغای آن مرده
آب مرده، ماهیان مرده
من چه هستم، سایه ای بیراهه رفته، پرسشی نومید
موجی از تردید؟
از درون خلوت درها صدا آمد:
وهم بی هنگام! ها، ها، ها...
- ای صداهاتان نسیم سرزمین خواب!
خوابتان آرام
خواب! ها، ها، ها...
چه خیالی خام!
خواب ما جز ترس بیداری نبود
درد ما جز درد هشیاری نبود
خلوتی بی رنگ می جوییم و نیست
رنگ بی نیرنگ می جوییم و نیست
- خنده ها، کو، رنگ ها؟
گریه ها، آهنگ ها
کو درای کاروان؟ کو صدای چاوشان؟
شهر، مرده، بی صدا، تاریک
هیچ فانوسی نه روشن در گذر ها
کودکی پیدا نه بر سکوی درها
دستی آیا خانه ای را در نخواهد زد؟
در هوای ساکت این شهر
یک پرنده پر نخواهد زد؟
- نه
در نخواهد زد
یک پرنده پر نخواهد زد
.
.
.