‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر كهن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر كهن. نمایش همه پست‌ها

۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

به روز مرگ

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد 

***

مولوی

۳۱ فروردین ۱۴۰۰

نباشید عیب

 نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی

تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم

ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد

بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب

دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد

در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من

چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد

دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان

بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد

بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین

حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد

فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم

بپرس از شاه کشمیرم کسی را کشنا باشد

خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست

بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد

***

مولوی

۲۱ فروردین ۱۴۰۰

مرا دو دیده به راه

 مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام

تو مستریح و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم

چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست

مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

به کام دل نفسی با تو التماس من است

بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق

نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت

مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد

که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم

نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد

به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت

گر این سخن برود در جهان نماند خام

***

سعدی

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷

ای دوست

مشو، مشو، ز من خسته‌دل جدا ای دوست
مکن، مکن، به کف‌اند هم رها ای دوست
برس، که بی‌تو مرا جان به لب رسید، برس
بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست
بیا، که بی‌تو مرا برگ زندگانی نیست
بیا، که بی‌تو ندارم سر بقا ای دوست
اگر کسی به جهان در، کسی دگر دارد
من غریب ندارم مگر تو را ای دوست
چه کرده‌ام که مرا مبتلای غم کردی؟
چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟
کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟
که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست
بگفت دشمن بدگو ز دوستان مگسل
برغم دشمن شاد از درم درآ ای دوست
از آن نفس که جدا گشتی از من بی‌دل
فتاده‌ام به کف محنت و بلا ای دوست
ز دار ضرب توام سکه بر وجود زده
مرا بر آتش محنت میازما ای دوست
چو از زیان منت هیچگونه سودی نیست
مخواه بیش زیان من گدا ای دوست
ز لطف گرد دل بی‌غمان بسی گشتی
دمی به گرد دل پر غمان برآ ای دوست
ز شادی همه عالم شدست بیگانه
دلم که با غم تو گشت آشنا ای دوست
ز روی لطف و کرم شاد کن بروی خودم
که کرد بار غمت پشت من دوتا ای دوست
ز همرهی عراقی ز راه واماندم
ز لطف بر در خویشم رهی‌نما ای دوست
***
عراقی

۲۹ دی ۱۳۹۲

یارب...

یارب مه مسافر من همزبان کیست؟
با او که شد حریف و کنون همعنان کیست؟
ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا
تا با که، دوست گشته و همداستان کیست؟
تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد
وز مهر با که دم زند و مهربان کیست؟
آن مه کزو رسید فغانم به گوش چرخ
یارب نهاده گوش به سوی دهان کیست؟
وحشی همین نه جان تو فرسوده شد ز غم
آنک از فراق نفرسود جان کیست؟

***
وحشی بافقی

۲۳ آذر ۱۳۹۲

هزار سال...

هزار سال به امید تو توانم بود
هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود
مرا وصال نباید، همان امید خوشست
نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود
مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال
نه از جفای تو کم شد، نه از وفا فزود
من از تو هیچ ندیدم، هنوز خواهم دید
ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود
همیشه صید تو خواهم بُدن، که چهره‌ی تو
نمودنی بنمود و ردبودنی بربود

***
سنایی

۱۰ آذر ۱۳۹۲

این نیز بگذرد

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد
عمرم گذشت و بیش مرا یک نفس نماند
خوش باش کز جفای، این نیز بگذرد
آیی و زود بگذری و باز ننگری
ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد
آیم به درگهت نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد
هرکس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو، این نیز بگذرد
بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شدست رای تو، این نیز بگذرد
ای دوست، تو مرا همه دشنام میدهی
من میکنم دعای تو، این نیز بگذرد
تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟
بگذشت چون وفای تو، این نیز بگذرد

***
فخرالدین عراقی

۶ آبان ۱۳۹۲

رباعی

دل جای تو شد، وگرنه پرخون کنمش
در دیده تویی، وگرنه جیحون کنمش
امید وصال توست جان را، ور نه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش

***
ابوسعید ابوالخیر

۲۹ مهر ۱۳۹۲

من خراب...

من خراب ِ نگه ِ نرگس ِ شهلای توام
بی‌خود از باده‌ی جام و می ِ مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران ِ منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سروسامانی من
که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل ِ معنی همه از حالت من حیرانند
بس که من حیرت‌زده‌ی صورت ِ زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده‌دل از لعل ِ شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر ِ مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد
موبه‌مو با خبر از عالم سودای توام
زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت
فارغ از کشمکش شورش فردای توام

***
فروغی بسطامی

۶ مهر ۱۳۹۲

تا شدم صید تو...

تا شدم صید تو آسوده ز هر صیادم
وای بر من گر از این قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم از عجب ندادی دادم
چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن
که من از بره همین کار ز مادر زادم
تو قوی پنجه شکار افکن و من صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
کاهی از جلوه لیلی روشی مجنونم
گاهی از خنده شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شکر زان گویم اگر شاد وگر ناشادم
از دادن جان خدمت جانانه رسیدیم
در عشق نظر کن که چه دادیم و چه دیدیم

***
فروغی بسطامی

۴ اسفند ۱۳۹۱

دله دامه‌نی


دله دامه‌نی، دله دامه‌نی // هی دل گیروَردَ‌ی حلقه‌ی دامَنی
هَر کام مَوینی هَر ناکامَنی // هر کار مَکَری هَر بدنامَنی
مِن هر دوا کَم تو هر زامَنی // تو تا کی نه فکر سَودای خامَنی
هرگز خیالت ساتی جَم نیَن // پای خُصه و خیال له لات کَم نیَن
چو دنیا دَسِت وه یَکدَم نیَن // صراحیت نه صَوت زیر و بَم نیَن
هر کار مَکَری هر بَد نامَنی // تو تا کی نه فکر سَودای خامَنی
فرهاد پَی شیرین،مجنون پَری لیل // ئی پای بیستون،ئو صحرای دُجَیل
سَنان و زاری پی زن و اُوَیل // ورقه پی گلشاد بگردی چون سَیل
لی عاشقانه تو چون کامَنی // تو تا کی نه فکر سَودای خامَنی
گا پروانه‌ی دَور شمع جمالانی // گا همراز راز کمر لالانی
گاهی سکوتی گاهی نالانی // گا چون اَودالان ویل مالانی
نه بی قراری نه آرامَنی // تو تا کی نه فکر سَودای خامَنی
شیرین مَوینی حسرت باریتَن // تلخی مَوینی شین و زاریتَن
زشتی، زیبایی، بی قراریتَن // پس تو چه درمان درد کارتَن
من هر دوا کَم تو هر زامَنی // تو تا کی نه فکر سَودای خامَنی
ای دل پی جیفه حسرت مَوازی // جیفه پیدا کَی پی چیش مَبازی
چون هر ساعتی وه یَی مجازی // دنیا پیت بیَن نَمَوی راضی
***
سید یعقوب ماهیدشتی

۱۶ بهمن ۱۳۹۱

چه شود...


چه شود به چهره‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را؟ که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بود این عنایت و آن کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
تو کمان کشیده و در کمین، زنی ار به تیرم و من غمین
همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
همه جا کشی می لاله‌گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله‌ی ما که خون، به دل شکسته‌ی ما کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی آن، زچه رو به سوی قفا کنی
***
هاتف اصفهانی

۱۵ بهمن ۱۳۹۱

خوش...

خوش آنکه وصال تو میسر شده باشد
چشمم به جمال تو منور شده باشد
ریزم ز مژه اشک دمادم که بشوید
گر غیر تو در دیده مصور شده باشد
با هیچ برابر نکنم آنکه سر من
در پای تو با خاک برابر شده باشد
زین بیش مکن سرکشی ای شوخ و بیندیش
زان لحظه که آهم به فلک بر شده باشد
شد قامت من حلقه در آن فکر که دستم
در حلقه آن جعد معنبر شده باشد
هرگز به وفا با دگری عهد نبندم
گر خود ز جفا عهد تو دیگر شده باشد
جامی مکن اندیشه که تغییر نیابد
در حکم ازل هرچه مقدر شده باشد
***
جامی

۱۴ بهمن ۱۳۹۱

بود آیا؟

بود آیا که من آن شکل همایون بینم
آن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم
زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاست
شرمساری که دگر روی تو را چون بینم
ناگرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشک
هر شبی بر سپه خواب شبیخون بینم
باد از خنجر کین تو به صد پاره کنم
گر نه هرلحظه در او مهر تو افزون بینم
داشت لیلی به همه حی عرب یک مجنون
من ز تو خلق جهان را همه مجنون بینم
نیست جز عشق تو مقصود ز هر گفت و شنید
هرچه جز آن همه افسانه و افسون بینم
شربت وصل کرم کن که ز بیماری هجر
جامی سوخته را حال دگر گون بینم
***
جامی

۸ مهر ۱۳۹۱

از دوست...

از دوست به‌هر جوری، بیزار نباید شد
از یا به‌هر زخمی، افگار نباید شد
ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد
با عشقِ خوشِ شوخی، در کار نباید شد
گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی
دلداده‌‌ی آن چابکِ عیار نباید شد
هرگه که به ترکِ جان، آسان نتوانی گفت
پس عاشق آن دلبر خون‌خوار نباید شد
چون سوختن دل را تن در نتوان دادن
از لاف به رعنایی، در نار نباید شد
خواهی که بیاسایی مانند سنایی تو
هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد
خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود
الا ز وجود خود بیزار نباید شد
***
سنایی

۵ مهر ۱۳۹۱

ساقیا...

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته‌ای چند فرو ریز بما خامی چند
صوفی و گوشه محراب و نکونامی و رزق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
مطربی چند و گلی چند و گل اندامی چند
چشم و لب پیش من آور چو رسد باده بمن
تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند
باده در خانه اگر نیست برای دل ما
رنجه شود تا در میخانه بنه گامی چند
دربهای می گلگون اگرت زر نبود
خرقه ما بگرو کن بستان جامی چند
ذکر سجاده و تسبیح رها کن چو عبید
نشوی صید بدین دانه بنه دامی چند
***
عبید زاکانی

۲۸ شهریور ۱۳۹۱

هر خسی از...


هر خسی از رنگی و گفتاری بدین ره کی رسید
درد باید مرد سوز و مرد باید گام‎زن

روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

ماه‎ها باید که تا یک پنبه‎دانه ز آب و خاک
شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

سال‎ها باید تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن

قرن‎ها باید که تا از پشت آدم نطفه‎ای
بوالوفای کُرد گردد یا شود ویس قَرَن

***
سنایی

۱۲ شهریور ۱۳۹۱

فارغ ز بد و...


فارغ ز بد و نیک جهان در گذران باش
بی داعیه چون دیده حیرت زدگان باش
از راه تواضع به فلک رفت مسیحا
پا در ره منزل کن و خورشید مکان باش
در حقه سربسته گذارند سخن را
خاموش نشین تا دم آخر نگران باش
آیینه خورشید بود دیده بیدار
چون شبنم گل تا دم آخر نگران باش
شد مخزن گوهر صدف از پاک مکانی
یکچند درین بحر تو هم پاک دهان باش
سر رشته میزان عدالت مده از دست
زنهار که با هرکه گرانست گران باش
جایی که به کردار شود قیمت مردم
صائب که ترا گفت که چون تیغ زبان باش
***
صائب تبریزی

۲۰ فروردین ۱۳۹۱

آه از آن روز...

آه زآن روی که عاشق شکوه را سر واکند
مهر بردارد ز لب دیوان محشر واکند
گل درین گلزار میریزد زاستعفا به خاک
نهمه ما را که از بال کبوتر واکند
می توان زیر فلک آهی به کام دل کشید
بال اگر در بیضه فولاد جوهر واکند
برشکوه دل فلک از غنچه چینی تنگ بود
آه از آن روزی که این سیمرغ شهپر واکند
من گرفتم بحر سرتاپا شود ناخن ز موج
نیست ممکن عقده ای از کار گوهر واکند
شکوهای  را زآه سرد صائب می برم
غنچه در پیش نسیم صبح گوهر واکند
***
صائب تبریزی

۶ فروردین ۱۳۹۱

در کوی عشق


ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره بسویت
عکسی ز شمع رویت تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت منزل در آب دیده
کردیم تا کسی را بر ما گذر نباشد
در کوی عشق جان را باشد خطر اگرچه
جایی که عشق باشد جان را خطر نباشد
***
سلمان ساوجی


**پ.ن پیشنهاد: این شعر را با صدای علیرضا قربانی و آهنگی از سهراب پورناظری در آلبوم "بر سماع تنبور" بشنوید