‏نمایش پست‌ها با برچسب احسان طبری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احسان طبری. نمایش همه پست‌ها

۱۳ خرداد ۱۳۹۵

من گرد پای‌بسته...

به استقبال غزل مولوی:
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...

من گرد پای‌بسته و میدانم آرزوست
دریای لب خموشم و طغیانم آرزوست
در چنبر شکیب فروکاست جان من
بال و پری به عرصه‌ی جولانم آرزوست
بس دیر شد ملال زمستان انتظار
غوغای رنگ‌خیز بهارانم آرزوست
آن دم به اوج بر سر بازارهای شهر
آن نغمه‌ی به جان شده پنهانم آرزوست
فرسودم از سرشک خود و شامگاه درد
صبح نجات و چهره‌ی خندانم آرزوست
در ریگزار تفته، لبان چاک از عطش
آهنگی از نوازش بارانم آرزوست
بس عقده بسته رنج در اعماق سینه‌ها
اینک گره‌گشایی طوفانم آرزوست
روزی که بشکفد گل جان پرور مراد
در مرغزار خرم ایرانم آرزوست

***
احسان طبری

۱۳ آبان ۱۳۹۰

آنِ جاودان


در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست
تو آن جاودان را در جهان خود پدید آور
که هر چیزی فراموش است و آن دم را زوالی نیست


در آن آنی که از خود بگذری از تنگ خودخواهی
برآیی بر فراخ روشن فردای انسانی
در آن آنی که دل، دل رانده از وسواس شیطانی
روانت شعله ای گردد فرو سوزد پلیدی را
بدرّد موج دودآلود شک و ناامیدی را


به سیر سال ها باید تدارک دید آن، آن را
چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب، جان را
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را


تمام هستی انسان گروگان چنان آنی است
که بهر آزمون ارزش ما، طرفه میدانی است
در این میدان اگر پیروز گردی گویمت، گُردی
وگر بشکستی آنجا زودتر از مرگ خود، مُردی.


***
احسان طبری

۱۵ تیر ۱۳۹۰

چه اشباحی...

چه اشباحی است در گردش بر اين کهسار آبی رنگ
گمانم از زمانی دير می پويند و می جويند
چه می جويند؟
از بهر چه می پويند اين اشباح؟
گمانم سايه هايی از نياکانند در اين دشت
از اين وادی سپاه مازيار و رزمجو بگذشت
از آن ره سندباد آمد، از اين ره رفت مرداويج
همينجا گور مزدک بود
وآنجا مَکمَن بابک
دمی خاموش
اينک بانگهايی ميرسد ايدر
سرودی گرم می خوانند يارانی که با حيدر
سوی پيکار پويانند
بشنو در ضمير خود نوای جاودانیِ اِرانی را که می گويد
به راه زندگی، از زندگی بايست بگذشتن
بر اين خاکی که ايران است نامش
بانگ انسانی، دمی پيش نهيب شوم اهريمن نشد خامش
در اين کشور اگر جبارها بودند مردم کُش
از آنها بيشتر، گُردان انسان دوست جنبيدند
به ناخن خاره ء بيداد را بی باک سنبيدند
فروزان مشعل اندر دست آوای طلب بر لب
به دژهايی يورش بردند کِش بنيان به دوزخ بود
به موج خون فرو رفتند
ليکن فوج بی باکان ،نترسيد از بدِ زشتان نپيچيد از ره پاکان
ارانی بذر زرين بر فراز کشوری افشاند
ارانی مُرد، بذرش کشتزاری گشت پر حاصل
به زندان روح پر جولان و طيارش نشد مدفون
به زير سنگ سرد گور، افکارش نشد مدفون
اِرانی در سرود و در سخن، بگشود راه خود
کنون در هر سويی پرچم گشايد با سپاه خود
بمُرد ار يک شقايق، زير پای وحش ناميمون
شقايق زار شد ايران به رغم ترسها، شک ها
در آمد عصر رستاخيز مردم
قهرمان خيزد از اين خاک کهن
وآن گاه مزدک ها و بابک ها
مُقنع گفت گر اکنون مرا پيکر شود نابود
روان من نمی ميرد، به پيکرها شود پيدا
ز دالان حلول آيم به جسم مردم شيدا
برانگيزم يکی آتش به جان خلق آينده
مُقنع شد به گور، اما، مُقنع ها شود زنده
ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش
ولی تاريخ فردايی فرو گيرد گريبانش
به خواری از فراز تخت بيدادش فرود آرد
سخن در آن نمی رانم که اين دم دير و زود آرد
ولی شک نيست، کآخر نيست جز اين رأی و فرمانش
سپاه پيشرفتند و تکامل اين جوانمردان
سپاهی اينچنين از وادی هرمان گذر دارد
به سوی معبد خورشيد پيمودن خطر دارد
ولی هر کس از اين ره رفت بخشی شد ز نور او
هم آوا گشت با فرّ و شکوه او، غرور او
مجو ای هموطن از ايزدِ تقدير بخت خود
طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود
جهان ميدان پيکار است، بيرحمند بدخواهان
طريق رزمْ ناهموار، غدّارند همراهان
نه آيد زآسمانها هديه ای
نی قدرتی غيبی برايت سفره ای گسترده اندر خانه در چيند
به خواب است آنکه راه و رسم هستی را نمی بيند
کليد گنج عالم رنج انسانی ست آگه شو
دو ره در پيش، يا تسليم يا پيکار جانفرسا
از آن راه خطا برگرد و با همت بر اين ره شو
اِرانی گفت در شطی که آن جنبنده تاريخ است
مشو زان قطره ها کاندر لجنها بر کران مانند
بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند.
***
احسان طبری

۲۰ دی ۱۳۸۹

انسان

خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم: ستم و نادانى! و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: آشنا و بيگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت آژيرم شد.
بكوب اى طبال كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است
***
احسان طبری

۱۰ مهر ۱۳۸۹

دروغ، بهترين افزار ستمگران

لعن بر دروغ!
لعن بر دروغ!
دروغ زر اندود، دروغ رياکار، دروغ زورمند!
دروغ راست نما و گمراه ساز!
دروغ مجهز به سکه و سرنيزه!
بگذار، از خود خرسند بغرد
ولي ما در وي به خواري مي نگريم
بگذار آدميان را آذين دارها کنند
ولي ما به خذلانش باورمنديم
زيرا سنگ دلي او فرزند بيم اوست.
خجسته باد راستي!
فروتن، بي پيرايه، پارسا!
گنج نيرويي حيرت انگيز
که با تيغ معجز سينه شب را مي درد
و خون ها و اشک ها آبديده اش مي سازد.
او را از «ترسناک» پروايي نيست
چون تک سوار کربلا در چنبره سپاه يزيد
چون سياوش پاکدامن در آتش خشم افراسياب.
در کلبه بي رونق حرمان با حقيقت زيستن
به که، فرعوني بودن در اريکه دروغ
با تباري از چاپلوسان پاي بوس.
در پيروزي يا شکست توايم اي حقيقت!
زيرا شکست با تو فضيلت و فتح با تو عدالت است
و شما اي گروه بزدل که در چاهسار «غرايز» خود
زنداني هستيد:
در مقابل هر بادي سر فرود آوريد!
از عرق جامعه بهره گيريد و به سرنوشت آن بي اعتنا باشيد!
و شما اي معشر ستمگر که سرکوب غيظ آلود حقيقت
رمز وجودي شماست
از طلوع آن بهراسيد، زيرا طلوعي است ناگزير
به ناگزيري بامدادي که از بطن شب
و بهاري که از درون زمستان مي شکفد
***
احسان طبری

۹ تیر ۱۳۸۹

دلاوری ...

دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است
***
خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم: ستم و نادانى! و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: آشنا و بيگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت آژيرم شد. بكوب اى طبال كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است. لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است
***
احسان طبری

۶ مهر ۱۳۸۷

رنگ های خزان

درخت خزان زده
در پرتو زرتار چه با شكوه است
چون زيبائى زنى سالمند.
واين همه توده برگ قهوه اى روفته
بر چمن مغز پسته اى
و شرشر آب چشمه هاى نهانى از شير بزنجين
در جام سنگين
و جيك جيك غمبار هزاران گنجشگ
از شاخه صنوبر هاى رده بسته!
كشيش با رداى سياه،
كارمند پير با بارانى نيمدار،
پيرزنان خميده
بر سنگفرش رونده چون سايه اى چند،
برنده شاخه ميرنده زندگى،
ايجا تلى پر از نارون،
آنجا بيشه دشتى در نور مات روز
و سپس جاده هاى پيچاپيچ و باغ هاى گردآلود
و خانه هاى سپيد ديوار و دبستان هاى پرغوغا.
در پس كاج هاى بلند و ابريشمين برگ،
باروى سنگى كليسائى با گنبد نمناك
و چليپاى پر وقار
و پنجره هاى تنگ و بام سفالين
كه از آن بم گرم و نافذ نماز مى تراود:
آميزش
يك هستى گريزپاست با ابديت پندارها.
خنكى را بر پوست،
گرما و كشش كهربائى سرانگشتان خود را بر شقيقه هاى طپنده،
نشست آرام و سودائى نگاه خود را
بر شاخه هاى لرزان،
خورد شدن استخوان برگ ها را در زير گام خسته،
آسمان دود گرفته را كه در آن دور به سوى ناپيدا،
به سوى شعله هاى گوگردى پائيز
دامن كشان است، حس مى كنم
با انبوه گردش كنندگان و جدا از آنها
مى پويم،
غوطه زن در من خويش
و با تلاشى بيهوده خواهانم
تا تمام سرشارى اين دم را در درون خويش بنگارم:
از پرچين ها
و گل هاى اطلسى و مرواريد
و پنجره هاى روشن و پرستو هائى كه آب مى نوشند
و زن روستائى
كه با كج خلقى سخن مى گويد
و بلوط هاى برشته بر ذغال تفته
و مخروط طلائى ذرت ها و دوش شيطانى برگ ها
و وزوز زنبور پر طاووسى
و افت خموشانه سيبى سرخگونه در تاريكى شاخ ها.
اين خاتم كارى پديده ها،
روان ها و سخن ها كه سازنده رودبار زندگى است
كه در كالبدم پويه بى درنگ آن مى گذرد.
اينك شامگاه پرافشانه
و فروغ كلبه اى بر كوه
مرا به سوى خانه فرا مى خواند.

احسان طبری ، بانكيا، خزان 1344

۱۱ تیر ۱۳۸۷

فلسفه عشق

فلسفه عشق در جهان بینی حافظ
حافظ تئوری نو افلاطونی (و شاید مهرپرستانه) عشق کل را بمثابه سرشت و پیوند هستی با شور و شوق میپذیرد. بنظر او نقش دو عالم «رنگ الفت» است و «طرح محبت» طرحی است کهن. عشق جاودانیست و بر جریده عالم نام عشقبازان جاودانیست. «علم هیئت عشق» قصه ای است غریب و حدیثی است عجیب و لطیفه ایست نهان و رازناک، آنرا با تقریر و بیان نمی توان توضیح داد. شرط دست یافتن به عشق تسلیم بخواست مبدا نخستین است: باید داو اول بر نقش جان زد و جان در آستین داشت تا در حریم عشق که بسی بالاتر از عقل است آستان بوس شد. درست است که عقل عاجز است ولی از راز عشق نیز کسی تا حد یقین مطلع نیست. هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد. دانشهای موجود قادر نیستند مشکل عشق را حل کنند زیرا مطلب پر از اسرار است و فکر آدمی خطا کار. راه یافتن به راز عشق «موقوف هدایت» است و بی دلیل راه در این کوی نمیتوان قدم گذاشت. حافظ پاکبازی و جانبازی را شرط ورود در مرحله عشق می داند زیرا دیدن حقایق عرفانی پی بردن به وحدت هستی و انسانیت و هماهنگی و یکسانی خلقها و مذهب ها، خطراتی مهیب تر از سوی جامعه ی قشری بر می انگیخت، لذا اعتقاد به این فکر انقلابی کار هر خام هراسنده جان نیست.
حافظ از سویی تضاد عشق و عقل را مطرح می کند، از سوی دیگر مسئله «آدم» و «ملک» را بمیان میآورد. ما در این باره در بحث گذشته گفته ایم و اینک نیز بسبب طرح فلسفه عشق بار دیگر آنرا مطرح میکنیم. بعقیده حافظ این انسانیتست که در خورد آن شد که تجلی گاه نور عشق شود. ملائک در میخانه را میکوبند تا گل آدم را با عشق سرشته کنند زیرا فرشته نمی داند عشق چیست و باید جرعه عشق را بر خاک آدم ریخت. این برتری انسان بر فرشته خود یکی از جهات دل انگیز انساندوستی حافظ است که بارها در دیوان او تکرار شده است. اگر میل خداوند به تجلی نبود جهان را از عشق پر فتنه نمی ساخت. اینجا کار ناز و نیاز. خداوند به عشاق خود مشتاق و عشاقش بوی محتاج بودند. لذا گنج عشق فروزان شد. تنها عشق است که نفاقها را به وفاقها بدل میکند و سالکان این راه جنگ 72 ملت را عذر می نهند. عشق شرط زندگی واقعی است. زندگی بدون عشق مرگ حقیقی است. یکی از مظاهر عشق نظربازی پاکبازانه به زیبارویان است. گوی عشق را با چوگان هوس نمیتوان زد. در این راه وسوسه اهریمن بسیار است . لذا باید گوش دل به پیام سروش داشت. برای درک راز وجود و «نقش مقصود» باید بشعله عشق روشن بود و آنهم ویژه رسیدگان و کاملانست نه هرکس که از آب انگور مست شدیا به عقل عقیله نازید درخورد این نامست. «پشمینه پوشان تندخو» که چنگ در دامن صوم و صلوة و ترک و ریاضت زده اند از عشق بوئی نشنیده اند زیرا لازمه ی درک شور و گرمای زندگیست.
عشق مایه اعتلاء است، ذره را به خورشید پیوند میدهد و آدمی سپری و ناچیز را به مطلقیت و ابدیت در جهان و خداوند میرساند.
اگر درست است که جهان مظهر وجود خداوند است و زندگی آدمی اجرای پیمانیست با او یعنی اجرای این وعده که من مشتاق جمال توام پس روح ما که بنحوی موقت از عرصه ی وصل جدا شده است بار دیگر بدان بازخواهد گشت، در آنصورت فلسفه تقدیر، فلسفه تسلیم به مبداء الهی، فلسفه ی توکل، فلسفه رضا و قبول شادی و تیمار این جهان یک نتیجه منطقی است و بهمین جهت نیز این فلسفه در جهان بینی حافظ رخنه ی کامل دارد.
***
احسان طبري

۲۷ آذر ۱۳۸۵

خسرو ساسانی و مامون عباسی

شنیدستم چو خسرو را روان بگسست از پیکر
بنا کردند ”مرغوزن“ به دیرین کوی ”اسپن ور“
چه مرغوزن؟ همه گوهر! ستون ها سیم، درها زر
تن وی از حنوط مومیا سازان جادوگر
چنان بد زنده و تازه، تو گویی خفته در بستر.

شنیدستم که چون مامون به شهر تیسفون آمد
کسی او را به گوستان خسرو رهنمون آمد
به چشم او یکی بنگاه با سقف و ستون آمد
چو آنجا دید شاهی با چنان سطوت زبون آمد
دلش سیر از فسون گردش گردون دون آمد.

به خط پهلوی آنجا کلامی دید، آن تازی،
”چه سود از این همه بر خویش نازی، گردن افرازی
همانا به جهانداری که خود یارد جهان سازی
به چنگ اندر چه خواهد ماند زین شوخی و طنازی؟
که عمرم در کف گردون بود چون مهره بازی.“

ولی مامون، که شیدا بود جادوی خلافت را
اگر چه خواند این حکمت، ندید از پیش آفت را
برون کرد از سر خود پند و راند از دل مخافت را
گهی از منبر عز واژگون کرد او شرافت را
گهی اند حرم گسترد بزم پر جلافت را
****
مرغوزن:مقبره
اسپن ور:کوهی در جنوب تیسفون.

۱۷ آبان ۱۳۸۵

آذرهمایون و بُلیناس

سپاهان را یک آتشگاه بد ، از دوره زرتشت
مر آن را پرده داری ، نسل وی از نسل سام یل
پری رو دختری ، آذرهمایون ، نام آن دلبر
نبودش در جهان همتا به فن جادو و تنبل

چو آلایید شهر اسپهان را گام اسکندر
بر آن شد تا که آتشگاه را ویران کند ، زیرا
فروغ آذر زرتشت تیری بود در جانش
چون این بشنید آن آذرهمایون ، خواند جادویی
مبدل شد به یک اژدر سراپا شعله و غرش
بزد بر در معبد چو کوهی سهمگین چنبر
چو شد نزدیک آن آتشگه دیرین اسکندر
رمیدش اسب از دیدن آن جادوی سهم آور
سکندر گفت : ‹ اندر معبد زرتشت این اژدر
چه می خواهد ؟ مگر جادوست ؟ ‹ جاسوسان و بد عهدان
به تصدیقش کمر بستند ، گفتندش که : ‹ ای سرور
نه اژدر ، بل که خود آذرهمایون است این دختر
ز نسل سام یل،
و استاد است اندر جادو و تنبل
در این معبد رییس پرده داران است ، آتش را
به همت بر فراز برج دایم در فروغ آرد
که تا آوارگی در لشگر دیو و دروغ آرد.›
چو این بشنید اسکندر ، همان جا داد این فرمان:
‹ بلیناس خردور را شتابان نزد من آرید
که او بر مکر این جادو تواند ساختن درمان›
بلیناس آمد و آن علم جادو نیک می دانست
چو شد حاضر بدان معبد ، به چشم علم دختر را
ورای جلد جادو ، دید و در دم گشت شیدایش
چو اسکندر از او پرسید ، سر بنهاد در پایش
جوابش داد : ‹ این جادوست ، من با ورد جادویی
توانم پیکر جادوییش را دود بنمودن
ولی خواهم که اسکندر به من بخشد مر آن مه را
که از این ابر شوم سهمگین رخ می کند تابان›
‹ ببخشیدم › ، _ به پاسخ گفت اسکندر _ ‹ تو اژدر را
زره بردار ، آنگه زآن خود بشمار دختر را.›
بلیناس فسونگر ورد جادو خواند ، آن اژدر
دوباره شد مبدل بر همان مه پاره دلبر
سکندر دید چون آذرهمایون را بدان خوبی
تو گویی در بهشتی روح افزا سرو بالان را
دلش پر درد شد از وعده خود ، نزد خود غرید:
‹ چرا این نازنین رز بهره گردد مر شغالان را؟
ولی ... › یک لحظه اندیشید _ ‹ ... بگذارم که تا دختر
خود از بین بلیناس و سکندر آن که را خواهد
گزین سازد . › که او را خود نبد تردید در عالم
که دختر جز سکندر دیگری را کی شود همدم.
بلیناس از ره بد عهدی شه نیک آگه بود
لبانش لرز لرزان بود و چشمانش خیره در ره بود
سکندر گفت : ‹ ای آذرهمایون ! کار پایان شد
همان جادو که کردی ، این زمان رازی نمایان شد
کنون ، آن سان که خواهی ، یا برو رو سوی خرگاهم
که من بر خاور و بر باختر اینک شهنشاهم
و یا ، با این جوان ، کو نیز چون تو فن جادو را
نکو داند ، طریق همسری بگزین و یارش شو!›
بخندید آن زمان آذرهمایون ، گفت در پاسخ:
‹ اگر چه شاه اسکندر ، امیری تاجور باشد
دل من بر بلیناس خردمند است مایل تر
که جادو می رود آن جا که جادویی دگر باشد .›
***
احسان طبري