‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مقاله. نمایش همه پست‌ها

۱۱ تیر ۱۳۸۷

فلسفه عشق

فلسفه عشق در جهان بینی حافظ
حافظ تئوری نو افلاطونی (و شاید مهرپرستانه) عشق کل را بمثابه سرشت و پیوند هستی با شور و شوق میپذیرد. بنظر او نقش دو عالم «رنگ الفت» است و «طرح محبت» طرحی است کهن. عشق جاودانیست و بر جریده عالم نام عشقبازان جاودانیست. «علم هیئت عشق» قصه ای است غریب و حدیثی است عجیب و لطیفه ایست نهان و رازناک، آنرا با تقریر و بیان نمی توان توضیح داد. شرط دست یافتن به عشق تسلیم بخواست مبدا نخستین است: باید داو اول بر نقش جان زد و جان در آستین داشت تا در حریم عشق که بسی بالاتر از عقل است آستان بوس شد. درست است که عقل عاجز است ولی از راز عشق نیز کسی تا حد یقین مطلع نیست. هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد. دانشهای موجود قادر نیستند مشکل عشق را حل کنند زیرا مطلب پر از اسرار است و فکر آدمی خطا کار. راه یافتن به راز عشق «موقوف هدایت» است و بی دلیل راه در این کوی نمیتوان قدم گذاشت. حافظ پاکبازی و جانبازی را شرط ورود در مرحله عشق می داند زیرا دیدن حقایق عرفانی پی بردن به وحدت هستی و انسانیت و هماهنگی و یکسانی خلقها و مذهب ها، خطراتی مهیب تر از سوی جامعه ی قشری بر می انگیخت، لذا اعتقاد به این فکر انقلابی کار هر خام هراسنده جان نیست.
حافظ از سویی تضاد عشق و عقل را مطرح می کند، از سوی دیگر مسئله «آدم» و «ملک» را بمیان میآورد. ما در این باره در بحث گذشته گفته ایم و اینک نیز بسبب طرح فلسفه عشق بار دیگر آنرا مطرح میکنیم. بعقیده حافظ این انسانیتست که در خورد آن شد که تجلی گاه نور عشق شود. ملائک در میخانه را میکوبند تا گل آدم را با عشق سرشته کنند زیرا فرشته نمی داند عشق چیست و باید جرعه عشق را بر خاک آدم ریخت. این برتری انسان بر فرشته خود یکی از جهات دل انگیز انساندوستی حافظ است که بارها در دیوان او تکرار شده است. اگر میل خداوند به تجلی نبود جهان را از عشق پر فتنه نمی ساخت. اینجا کار ناز و نیاز. خداوند به عشاق خود مشتاق و عشاقش بوی محتاج بودند. لذا گنج عشق فروزان شد. تنها عشق است که نفاقها را به وفاقها بدل میکند و سالکان این راه جنگ 72 ملت را عذر می نهند. عشق شرط زندگی واقعی است. زندگی بدون عشق مرگ حقیقی است. یکی از مظاهر عشق نظربازی پاکبازانه به زیبارویان است. گوی عشق را با چوگان هوس نمیتوان زد. در این راه وسوسه اهریمن بسیار است . لذا باید گوش دل به پیام سروش داشت. برای درک راز وجود و «نقش مقصود» باید بشعله عشق روشن بود و آنهم ویژه رسیدگان و کاملانست نه هرکس که از آب انگور مست شدیا به عقل عقیله نازید درخورد این نامست. «پشمینه پوشان تندخو» که چنگ در دامن صوم و صلوة و ترک و ریاضت زده اند از عشق بوئی نشنیده اند زیرا لازمه ی درک شور و گرمای زندگیست.
عشق مایه اعتلاء است، ذره را به خورشید پیوند میدهد و آدمی سپری و ناچیز را به مطلقیت و ابدیت در جهان و خداوند میرساند.
اگر درست است که جهان مظهر وجود خداوند است و زندگی آدمی اجرای پیمانیست با او یعنی اجرای این وعده که من مشتاق جمال توام پس روح ما که بنحوی موقت از عرصه ی وصل جدا شده است بار دیگر بدان بازخواهد گشت، در آنصورت فلسفه تقدیر، فلسفه تسلیم به مبداء الهی، فلسفه ی توکل، فلسفه رضا و قبول شادی و تیمار این جهان یک نتیجه منطقی است و بهمین جهت نیز این فلسفه در جهان بینی حافظ رخنه ی کامل دارد.
***
احسان طبري

۲۹ آذر ۱۳۸۶

شبی که خورشید از نو زاده می شود

«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. »
یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود
در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشید ماه) نیز می گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت و ماهی بود که آیین های بسیاری در آن برگزار می شد. از آن جا که خرم روز، نخستین روز دی ماه، بلندترین شب سال را پشت سر دارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می شود خورشید از نو زاده می شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ساز می کند و خرمی جهان را فرا می گیرد.
پیوند یلدا با میترائیساز آنچه که از منابع و متون کهن برمی آید، یلدا زاد روز ایزد مهر یا میترا است. ایزدی که در کیش میترائیسم پرستش می شد و این دین، یکی از تاثیر گذارترین مذاهبی بود که نخست در شرق و بعدها در غرب و در دین مسیحیت رد پای بسیاری از خود به جای گذاشت.
ریشه کلمه یلدا متعلق به زبان سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است. در برخی منابع آمده است که پس از مسیحی شدن رومیان، سیصد سال پس از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت، زیرا زمان دقیق تولد وی معلوم نبود. در واقع یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میترائیسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. وقتی میترائیسم از تمدن ایران باستان به سایر جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی، این روز به 25 دسامبر انتقال یافت و از سوی مسیحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد. از این روست که تا امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگاری از کیش مهر است.
تنوع برگزاری یلدایکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد
.مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند و بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند. آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند. انواع و افسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما و میوه هایی چون انار و به و بخصوص هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند.
در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می ریزند، خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن می افزایند و در خم را می بندند و در گوشه ای خارج از هوای گرم اطاق می گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می شود. آوکونوس ازگیل در اغلب خانه های گیلان تا بهار آینده یافت می شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب می خورند.
دکتر محمود روح الامینی روایت جالبی از یلدای مردم کرمان ذکر می کند. بنا به روایت او مردم کرمان تا سحر انتظار می کشند تا از قارون افسانه ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانواده های فقیر تکه های چوب می آورد. این چوب ها به طلا تبدیل می شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می آورند.
جمشید کیومرثی» مردم شناس زرتشتی درباره یلدا می گوید:« نزد ایرانیان، زمستان به دو چله کوچک و بزرگ تقسیم می شود. چله بزرگ از اول دیماه تا 10 بهمن ماه را در بر می گیرد و از 10 بهمن به بعد را چله کوچک می گویند. یلدا، شب نخست چله بزرگ است.
بنا به روایت او زرتشتیان در این شب جشن می گیرند و فدیه می دهند:« فدیه، سفره ای است که در هر خانه گسترده می شود و در آن خوراکی های مرسوم شب یلدا چیده می شود. زرتشتیان در این شب دعایی به نام «نی ید» را می خوانند که دعای شکرانه نعمت است. خوراکی هایی که در این جشن مورد استفاده قرار می گیرند، گوشت و 7 میوه خشک شده خام (لورک) را شامل می شوند
آشوریان ایران نیز در جشن یلدا با سایر اقوام ایرانی شریک هستند. «آلبرت کوچویی» رئیس سابق انجمن آشوریان تهران ضمن تایید این نکته می گوید:« ما معتقدیم یلدا، سنت دیرینه آشوری است. یلدا یعنی تولد و آشوری ها معتقدند به دلیل نزدیکی عید میلاد مسیح و شب یلدا، آشوری ها بعد از مسیحیت، یلدا را به عنوان شب تولد مسیح جشن می گرفتند ولی بعدها به علت تغییراتی که در گاهشماری ها پیش آمد و سال های کبیسه را هم محسوب کردند، این تاریخ تغییر کرد و شب یلدا سه روز عقب تر آمد و ما این سال ها در 4 دی ماه میلاد مسیح را جشن می گیریم
وی در ادامه می افزاید:« آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا می خرند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند می گذرانند و در خانواده های تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
يلدا در روسیه
یلدا که جشنی ایرانی است در کشور روسیه همسایه شمالی ما نیز رواج دارد. دکتر «داریوش کیانی هفت لنگ» مدیر سازمان اسناد ملی ایران درباره برگزاری یلدا در روسیه چنین روایت می کند:« این جشن در روسیه نیز از دیر باز، از روزگاری که هنوز مسیحیت به آن جا راه نیافته بود، به مدت 12 روز پر سرور و پر آئین با آداب ویژه ای برگزار می شده است و گویا هنوز هم در میان دهقاناان و روستائیان معمول است. در روسیه جشن یلدا، عید سالانه دهقانان و روستائیان بود. پختن نان شیرینی محلی به صورت موجودات زنده، بازی های محلی گوناگون، کشت و بذر پاشی به صورت تمثیلی و باز سازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجره ها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به محوطه حیاط، ترانه خوانی و رقص و آواز و مهم تر از همه قربانی کردن جانوران از آیین های ویژه این جشن بوده و هست....یکی دیگر از آیین های شب های جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیین ها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به چشم می خورند که نشان از همانندی جشن یلدا در ایران و روسیه دارند.

۹ مهر ۱۳۸۶

بزرگداشت مولانا

متن زیر بمناسبت سالروز بزرگداشت مولانا جلال الدین فارسی از کتاب مثلث عشق تالیف دکتر عباس کی منش انتخاب شده است
***
جلوه شخصیت مولانا در سه آینه

نخستین جلوه مولانا جلال الدین محمد در سال 604 ه.ق در آینه خاندانی بود ریشه دار در فرهنگ اسلامی که نسبت آنان به ابوبکر صدیق یار غار پیامبر اکرم(ص) می رسد، خاندانی اهل علم و مربی دین و عرفان.
جلال الدین محمد نخست در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان زمان به دانش اندوزی پرداخت. مدتی در دمشق به مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد پیوست و در همه حال به تحصیل علوم و معارف عصر روزگار می گذاشت. چندانکه به هنگام وفات پدر به سال 628 ه.ق که بیست و چهار بهار از عمر شریف وی می گذشت از همه علوم زمان از ادب، فقه، حدیث، تفسیر، قصص قرآن، تاریخ اسلام، کلام و فلسفه، خلاصه از همه علوم عقلی و نقلی سرمایه فراوان اندوخته بود. چنان که نوشته اند نام بلند آوازه وی در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان به ضبط رسیده بود.
این مرحله که از تولد تا جوانی یعنی تا بیست و چههار سالگی مولانا را شامل می شود، شخصیت نخستین این عارف کامل است که در آینه حیات چهره نموده است. در این دوره به عنوان شخصیت فقیهی متشرع و حکیمی صاحب عنوان و ملتزم به امور شرعی شناخته می شده است.
دومین جلوه شخصیت مولانا در حوزه تعلیمات سید برهان الدبن محقق ترمذی می نگریم که از مریدان پدرش –بهاالدین ولد- بود و از سال 628 ه.ق تا سال 638 ه.ق و به تقریب چهار پنج سالی بعد از آن، یعنی تا سال 642 ه.ق که اتفاق ملاقات مولانا با شمس تبریز روی داد، یا با سید مصاحبت داشت و یا به سنت پدر و اجداد کرام در مدرسه به درس فقه . علوم دین می پرداخت. چه گفته اندهمه روزه طالبان علوم شریعت که به گفته دولتشاه سمرقندی عده آنان به چهارصد می رسید، در مدرس و و محضر خداوندگار حاضر می شدند و هم به رسم فقها و زهد پیشگان آن زمان مجلس تذکیر منعقد می کرد و مردم را به خدا می خواند و از خدا می ترسانید. اما روزگاری که در خدمت برهان الدین محقق ترمذی بود، قدم در وادی سیر و سلوک نهاده چیزی حدود ده سال تحت تعلیم و تربیت مستقیم برهان الدین سرگرم ریاضت و طی مراسم سلوک عرفانی عمر گذاشته بود.
مولانا تا چهارده سال پس از وفات بهاالدین ولد همچنان به تکمیل معلومات عقلی و نقلی می پرداخت و چندان در عرفان عملی پیش رفت که دیباچه کتاب پیشوایی و رهبری سالکان طریقت را با نام خود مزین ساخت و به مقام جامعیت در علوم و معارف ظاهری و باطنی دست یافت، تا آنجا که همه ارباب طریقت و مستعدان معارف روحانی از برکت دستگیری و ارشاد و تربیت های قولی و عملی او سر فخر به آسمان عزت می ستودند.
جلوه سوم شخصیت مولانا از سال 642 ه.ق درخشیدن گرفت تا سال 672 ه.ق نور پاشید. چه از فیض صحبت و جذبه روحانی شمس، هر دو شخصیت شریعتی و طریقتی او در وجود شمس انحلال یافت. یک روح شدند در دو بدن، همدل و هم زبان. در کوره عشق گداختن گرفت و در حوزه جاذبه مغناطیس وجود او چنان مجذوب گشت که فرمود:
با دو عالم عشق را بیگانگی است // وندر او هفتاد و دو دیوانگی است
سخت پنهان است و پیدا حیرتش // جان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش او // تخت شاهان تخته بندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع // بندگی بند و خداوندی صداع
جلوه اخیر شخصیت مولانا که از سی و هشت سالگی تا شصت و هشت سالگی نورافشانی می کرد، او در نهایت گرمی، بلکه سوزندگی در کار برانگیخت و در جذبه عشق و شور و حال به مقامی از توحید رسانید که به گفته خود از مراحل کفر و ایمان و قهر و لطف در گذشته است.
خود طواف آنکه او شه بین بود // فوق قهر و لطف و کفر دین بود
تا آنجه که مذهب عاشقی را از مذاهب دیگر جدا ساخت، و عشق را اسطرلاب اسرار خدا دانست.
ملت عشق از همه دینها جداست // عاشقان ملت و مذهب خداست
تاثیر متقابل اندیشه و سلوک شمس و مولانا در افواه همگان افتاد و شوری در دلها به پا کرد که به اعتقاد پژوهندگان مقام مولانا را، در عالم معرفت برتر از همه معاصرانش قرار داد و نه تنها در جهان اسلام بلکه در شرق و غرب عالم نامش را زبانزد خاص و عام کرد. چنانکه پژوهندگان رتبه دانته ایتالیایی معاصر وی و صاحب کمدی الهی را با همه عظمتی که در جهان ادب به هم رسانیده است در سنجشی محققانه فروتر از مقام مولانا دانسته اند.
عقاید این عارف نامی و دانشمند بزرگ جهان را به پنج بخش عمده تقسیم توان کرد بدین شرح:
آداب و رسوم اخلاقی و اجتماعی
مباحث شرعی و فقهی و مذهبی
مباحث کلامی و فلسفی
مسایل روانشناسی و روانکاوی و پزشکی و عاطفی در جاذبه موسیقی
اندیشه های عرفانی مبتنی بر عشق حلاجی که شامل بحث در مسلک عرفانی او و شمس تبریزی است
با این که مولانا در بیان حقایق و معانی عرفانی به اصطلاحات صوفیان و تعبیرات آنان مقید نیست، ولیکن اصطلاحات صوفیانه به کار رفته در کلیات شمس و یا مثنوی معنوی از نوع اصطلاحات صوفیانه حافظ و یا اصطلاحات عرفانی اویسیان و یا اصطلاحات آن دسته از صوفیانی نیست که طریقت شیخی از مشایخ خانقاه را نورزیده اند. بلکه باید گفت که تجارب عرفانی مولانا یک تجربه عرفان عملی است که با همه رندی ها و تن زدن ها از خانقاه نشینی، وی را وارد خانقاه کرده و عرفان عملی و نظری او را سامان بخشیده است، تا آنجا که براستی می توان گفت که این تجارب صوفیانه از راه کشف و شهود وی بدست آمده است. چه اجداد او خود خانقاه نشین بوده اند و جلال الدین خود هم خانقاهی و خانقاه نشین شده استو صاحب مکتب. و شاید بزرگترین و مهمترین مکتب عرفانی که اقتدارش همدوش اقتدار سلاطین عثمانی به شمار می آید، همین مکتب عرفانی مولانا بوده است، و اما خانقاه مولانا در قونیه به همت مریدان در باغ حسام الدین چلبی ساخته شده است.
نگارنده خود را ناگذیر از ذکر این نکته می بیند که اظهار کند مولانا مسایل عرفانی را در کلیات شمس رندانه مطرح فرموده و در مثنوی شریف به توضیح و تشریح آنها پرداخته است. و مسایل صوفیانه را در جاذبه موسیقی بسیار قوی به صورت یک فرضیه مطرح فرموده و در مثنوی همچون فیلسوفی کامل عیار، مطلع از همه علوم و معارف بشری به شرح و تفسیر آنها همت گماشته است. صحت این اعتقاد را نوع درخواست حسام الدین چلبی تایید می کند. آنگاه که حسام الدین می بیند که یاران مولانا بیشتر به قرائت آثار سنایی و عطار خود مشغولی دارند و غزلیات جلال الدین اگر چه بسیار است؛ ولی هنوز اثری که مشتمل بر حقاق تصوف و دقایق آداب سلوک صوفیانه باشد از اندیشه جوال خداوندگار پدیدار نشده است. بدین جهت شبی از بسیاری غزلیات سخن می راند و درخواست می کند تا کتابی به شیوه الهی نامه سنایی یا منطق و طیر عطار به نظم آرد و بدین گونه اندیشه مولانا را از استغراق در اقیانوس بیکران غزلیات بسوی مثنوی برمی انگیزد و موجب سرایش حماسه عرفانی در شرح و تعبیر دیوان کبیر می شود.

۱ مهر ۱۳۸۶

چرا استاد شجریان؟

مطلب زیر مقاله ای است که در مجله موسیقی ویژه نام استاد شجریان با همین عنوان و به قلم استاد عطا الله خرم چاپ شده است .
*********
1- شجریان در "گلستان موسیقی"
محمد رضا شجریان در سال 1319 در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. خانواده شجریان هم اهل ذوق و هنر هستند و پدر و جد او دارای صدای خوب و رسا بودند.
زیبا نویسی و نقاشی و موسیقی در این خانواده موروثی است. محمد رضا وقتی تحصیل می کرد سنتور هم فرا گرفت و گاهی با این ساز دلنشین صدای خود را همراهی می کرد و یا قلم مو را به دست می گرفت و آثار نقاشی قشنگ خلق می کرد، او به استخدام وزارت فرهنگ در آمد (به عنوان دبیر خط و نقاشی) ولی شاگردان او تا مدت ها نمی دانستند که هنر اصلی آقای دبیر آواز است...
محمدرضا ودتی با استاد احود عبادی و بعد استاد مهرتاش و بالاخره استاد عبدالله دوامی (یکی از قدیمی ترین استادان ردیف شناس) کار کرد. شجریان مدت ها با دوامی کار کرد و با گوشه های ناشناخته ی موسیقی آشنا شد، او می خواست که تمام ردیف ها و گوشه های موسیقی ایرانی را که کسی نمی داند بداند، برای نیل به این هدف سراغ هر کسی که می توانست کمکش کند رفت تا بدآن جا که گوشه ناشناخته ای برایش باقی نماند و ردیف ردیف خوانی را به درجه بالای خود رساند. شجریان در رادیو با نام مستعار "سیاوش" کارش را آغاز کرد و با همان اولین برنامه ها نام خود را جزو بهترین ها تثبیت کرد. تصانیف و گوشه های قشنگ گذشته را یکی پس از دیگری به اجرا درآوردو تازگی بخشید و تمام اساتید موسیقی تاییدش کردند و خدمات ارزنده اش را ارج نهادند. شجریان به همان حقوق اندک دبیری قناعت نمودو هرگز صدایش را نفروخت. تصانیف و گوشه های آوازی که شجریان اجرا کرده است همه از تکنیک و مهارت کامل او نشان دارند و می توانند جهت آموزش خوانندگی و اجرای صحیح موسیقی ایرانی مورد استفاده هنرجویان آواز قرار گیرد.
2- چرا «استاد شجریان»؟
در سال 1341 که استاد شجریان کار خوانندگی را تازه در رادیو ایران شروع کرده بودندیکی از کاباره داران که با من دوستی داشت فکر کرد بتواند شجریان را برای کار خوانندگی به کاباره خود دعوت کند، پیشاپیش به او گفتم "فکر نمی کنم قبول کند". با این همه اصرار داشت که موضوع را با او در میان بگذارم. وقتی که اصرارش را دیدم قبول کردم که با محمد رضا خان صحبتش را بکنم. چند روز بعد وقتی او را در رادیو دیدم خواهش کردم در فرصتی ملاقاتی با هم در کلاس من داشته باشیم.خیلی فروتنانه دعوت مرا پذیرفت و روزی به کلاس من آمد. پس از حرف های حاشیه ای و قدری تعریف از هنر خوانندگی ایشان، جریان دعوت صاحب کاباره را با او در میان گذاشتم. قدری مکث کرد و گفت "فکر نمی کنم بشود" بالاخره پیشنهاد کار شبی دو سه هزار تومان (که در آن زمان رقم چشمگیری بود) را رد کرد و مذاکرات به جایی نرسید.
دوستی من و محمدرضا خان شجریان (که در آن زمان دوستان او را سیا صدا می زدند) به سالهای دهه چهل بر میگردد. آهنگ "مگه نه" ساخته اینجانب (با شعری از بیژن سمندر) یادگار همان زمان هاست:
من و قصه یک کهنه کتابیم مگه نه؟
راجع به استاد شجریان در کتاب "گلستان موسیقی ایران" مفصل صحبت کرده اماما حالا در این فرصت می خواهمتوضیح دهم که چرا او را "استاد شجریان" می خوانیم و باید بخوانیم.
در سال های 45-1343 از دوست نازنینی به نام تاروردی که به معاونت اداری رادیو منصوب شده بود درخواست کردم که در صورت امکان یکی دو نفر از کارکنان فنی رادیو را با یک ضبط صوت به نقاط مختلف ایران اعزام فرمایند که آهنگ های محلی را ضبط و برای استفاده رادیو آماده نمایند. ایشان از این پیشنهاد استقبال کردند و قرار شد آن را با وزیر اطلاعات وقت (جناب نصرت الله معینیان) در میان بگذارند و با موافقت ایشان دو سه نفری را برای ماموریت در نظر بگیرند. به هر حال موافقت اعلام می شود و دو سه نفر برای این کار می روند و پس از چند ماه با هفت نوار ریل (با کیفیت عالی) بر می گردند. من این را شانس را داشتم که یک کپی از آن سوی آهنگ های اصیل محلی را داشته باشم که امروزه همان ها بهترین مونس و بزرگ ترین موجودی من در غربت اند.
در میان این آهنگ ها نواهایی نظیر ملا ممد جان یا نوایی (که کاملا اصیل و دست نخورده است) و ده ها آهنگ جالب دیگر وجود دارد که اگر عمری باقی باشد آن ها را تنظیم و اجرا خواهم کرد. وقتی آهنگ ها را گوش می کردم در بین آن ها آهنگ هایی نفیس و دلپذیر و بعضا گوشه هایی می شنیدمکه در کتاب ها و ردیف های موجود و معمول سابقه نداشت. مثلا گوشه ی بسیار دلنشینی در شهر خاف ضبط شده بود که آرزو می کردم کاش در ردیف موسیقی ما جا می گرفت.
یکی دو سال قبل به نواری از استاد شجریان گوش می کردم که دیدم آن گوشه را با مهارت کامل در آواز خود جا داده و اجرای استادانه ای از آن نوار مهجور نموده است که بی اختیار زبان به تحسین این بزرگوار موسیقیدان ایرانی گشودم. آری، عنوان استاد شجریان برازنده اوست.
شجریان در موسیقی ایران چیزی را نیاموخته به جا نگذاشته است. او برای فراگیری و تکمیل هنر خود به هر زحمت و مشقتی تن داده است. شنیده ام او برای فراگیری اندوخته های استاد دوامی به او مراجعت می کند ولی استاد به علت کهولت سن تن به تدریس نمی دهد. شجریان که نمی تواند از این نعمت و یادگار هنری که در سینه این مرد یکصد ساله نهفته است صرف نظر کند به قول معروف در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد حاضر می شود که در کارهای خانه مثل خرید و غیره به ایشان کمک کند و بالاخره پس از مدت ها در برابر پرداخت مبلغی آن چه استاد در سینه داشت به سینه همیشه جستجوگر استاد شجریان منتقل می شود.
شجریان گنجینه ای است از آواز دیروز و امروز ایران. اگر بگویم باید به شجریان ببالیم چیزی به اغراق نگفته ام. انسانی است والا و هنرمندی در حرفه و هنر خود به معنی واقعی کلمه دانا.

*****************************
***********************
شرف و قیمت و قدر تو، به فضل و هنر است
نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان
هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ
نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان
گرچه بسیار بماند به نیام اندر، تیغ
نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان
ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر، میغ
نشود تیره و افروخته باشد به میان
شیر هم شیر بود، گر چه به زنجیر بود
نبرد بند و قلاده، شرف شیر ژیان
باز هم، باز بود گر چه که او بسته بود
شرف بازی از بازی، فکندن نتوان

۱۳ فروردین ۱۳۸۶

سيزده بدر


هر چقدر"7" عددي مقدس و محترم است،"13" عدد نحس و نامباركي تلقي مي‌شود. ايراني‌ها براي اين‌كه اين بديمني را از خود دور كنند از چند صد سال پيش قرار گذاشتند كه اولين روز"13" از سال جديد به دشت و صحرا بروند، سبزه‌هايي را كه در هفت‌سين گذاشته بودند در آبي بيندازند و آن‌قدر شادي و جست‌وخيز كنند تا نحسي روز سيزده از آنها دور شود.غذاي روز سيزده به‌در شهرهاي مختلف فرق مي‌كند. در اغلب شهرها، زنان باقالي‌پلو، آش، كوكو يا كوفته درست مي‌كنند.معروف‌ترين رسم سيزده به‌در پس از به آب سپردن سبزه‌ها، گره زدن دو سبزه به همديگر است. اين دو سبزه را تمثيلي از پيوند يك زن و مرد جوان مي‌دانند. به همين دليل مادربزرگ‌ها جوان‌ها و بخصوص دختران جوان را به گره زدن سبزه‌ها تشويق مي‌كنند.دكتر نيك‌نام دربارة سابقة رسم گره زدن در روز سيزده به‌در مي‌گويد: برخي از آداب نوروز به آيين زرتشتي بازنمي‌گردد بلكه مربوط به باورهاي مردمان آريايي است كه پيش از زرتشت در سرزمين ايران زندگي مي‌كردند. طبق يكي از اين باورها، بارندگي به فرشته‌اي به نام تِشتر مربوط است كه در آسمان‌ها به صورت اسب سپيدي در حال حركت است و هرگاه با ديوي به نام اَپوش بجنگد و برنده شود، سالي پر از سبزي و خرمي و باران در پيش است. به همين دليل ايرانيان روز سيزدهم فروردين كنار سبزه‌ها و جويبارها مي‌روند و به‌ويژه زنان كه نمايندة آناهيتا يعني ايزدآب هستند با نوازش سبزه‌ها و گره زدن آنها حمايت خود را از فرشتة باران نشان مي‌دهند.
امّا دكتر وكيليان مي‌گويد: در گذشته جامعة ما جامعة بسته‌اي بوده است. زن هميشه در خانه بوده و منتظر بوده تا به خواستگاري‌اش بروند. امروزه تغييراتي به‌وجود آمده اما در گذشته دختران نمي‌توانستند همسرشان را خودشان انتخاب كند. بنابراين مهم‌ترين آمال و آرزوهاي هر دختري در گذشته اين بود كه شوهر خوبي بكند يا زودتر به خانة بخت برود. دربارة دخترها اين حرف وجود داشت كه: دختر كه رسيد به "20" بايد نشست و به حالش گريست. اينها جزء فرهنگ ما بوده است. دختر در"16"، "17" سالگي بايد به خانة بخت مي‌رفت وگرنه ماية ننگ به حساب مي‌آمد. اينها واقعياتي بود كه وجود داشت. به همين دليل دخترها به امامزاده مي‌رفتند، سبزه گره مي‌زدند و سفره‌هاي نذري پهن مي‌كردند تا شايد نيروهاي غيبي كمك كنند و شوهري برايشان پيدا شود زيرا دختري كه ازدواج نمي‌كرد جايگاهي در جامعه نداشت.روز سيزدهم فروردين مانند شب آخرين چهارشنبة سال اهميت ويژه‌اي دارد. اگر با چهارشنبه‌سوري به استقبال نوروز مي‌رويم، با سيزده به‌در نوروزمان را بدرقه مي‌كنيم. نوروز كه مراسمش محفلي خانوادگي دارد، با دو حركت اجتماعي و عمومي از خانه‌ها به خارج راه مي‌يابد، با دو آيين سنتي كه نشان از همبستگي جمعي دارند.
منبع :ایران مانیا

۲۹ بهمن ۱۳۸۵

روز عشق


چند سالی است حوالی ( 14 فوریه برابر 25 بهمن ماه ) که می شود
هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم اسم
Valentine به گوش می خورد
مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاین سوال كنی می داند كه "در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند.كلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشیشی به نام والنتیوس(والنتاین(،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد.كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"
اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خودهستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!
برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل كنیم
از گروه vanda click

۲۹ آذر ۱۳۸۵

شب یلدا

یلدا و مراسمی که در نخستین شب زمستان و بلندترین شب سال بر پا می کنند، سابقه ای بسیار دراز داشته مربوط می شود به ایزد مهر. این مراسم ویژه آریایی هاست و بخصوص پیروان آیین مهر،که هزاران سال است آن را در ایران زمین بر پا می دارند. شب یلدا، شب زایش و تولد مهر است که به یادگار آن جشن برگزار می شود.
مردم عهود گذشته که پایه زندگی شان بر کشاورزی-چوپانیقرار داشت در طول سال، با سپری شدن فصول و قضایای طبیعی خو داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی شب و روز و جهت و حرکت و قرار ستارگان آشنایی یافتند و کارها و فعالیت شان را بر اثر آن تنظیم می کردند.
روشنی روز و تابش خورشید و اعتدال هوا در نظرشان مظهر نیک و موافق و ایزدی بود و تاریکی وشب و سرما را نیز اعمال اهریمنی می پنداشتند. ملا حظه میکردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می شود و به همان نسبت بلندی، از روشنی و نور خورشید بیشتر استفاده می کردند و می نگریستند که شب ها کوتاه است. کم کم این اعتقاد بر ایشان پیدا شد که نور و روشنی و ظلمت و تاریکی مرتب در نبرد و کشمکش هستند. گاه خورشید و فروغ چیره شده و ساعات بیشتری در پرتو خود مردم را نیرومند نگاه می دارد و گاه مقهور تاریکی واقع شده و ساعات کمتری با فروغ و تابش اندکی فیض می رساند. در طول سال دریافتند که کوتاهترین روزهای سال اواخر پاییز، یعنی سی آذر، و بلندترین شب سال هم شب اول زمستان، یعنی نخستین شب دی ماه، اما بلافاصله پس از بلندترین شب سال از آغاز دی روزها به تدریج بلندتر می شوند و شب ها کوتاهتر. از این رو آن شب را یلدا نامیدند.
اما امروز چرا یلدا را شب چله-چله بزرگ می نامند. چله بزرگ از اول دی ماه است تا دهم بهمن ماه که چهل روز تمام ادامه می یابد که شدت سرما زیاد است. چله کوچک از دهم بهمن ماه تا بیستم اسفند، و از آن جهت چله کوچک می نامند که شدت سرما می کاهد.
تاریکی نماینده اهرمن است و از آثار وجودی اوست. در شب یلدا با تولد خورشید، جهت رفع این نحوست آش می افروختند، گرد هم جمع می شدند، و خوان ویژه می گستردند. هر آنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه های خشک در سفره می نهادند، این سفره جنبه دینی داشت و مقدس بود. از ایزد خورشید روشنایی و برکت می طلبیدند تا در زمستان به خوشی سر کنند. و میوه های تازه و خشک و چیزهای دیگر در سفره، تمثیل از آن بود که بهار و تابستانی پر برکت در پیش داشته باشند.همه شب را در پرتو رچراغ و نور آتش میگذراندند تا اهرمن فرصت دژخویی و تباهی نیابد.

روز رویش چو برانداخت نقاب از سر زلف
گویی از روز قیامت شب یلدا برخاست

از رسوم ایرانیان کهن در شب یلدا روایت داستان برای کوتاهی شب دراز پند و اندرز بوده و بعدها حافظ خوانی و مراسم دیگر. از داستان های کهن فارسی کتاب شیرین امیر ارسلان نامدار است که می توانید آن را از
اینجا دانلود کنید.

۲۱ آذر ۱۳۸۵

مثل ها

ضرب المثلهايي با بي انصافي در وصف زنان

در جائي خواندم که امثال و حکم و ضرب المثل، آئينه هائي هستند براي بازگوئي رفتار و منش اجتماعي يک جامعه و يک ملت در گذر تاريخ. سرشار از درسها و آموزش هائي که حتي در گذر زمان نيز ارزش و اهميت خويش را از دست نداده اند و نمي دهند.
«ادم به اميد زنده است» خوب اين آدم مي تواند آدمي بوده باشد به زمان اشکانيان و هم آدمي بوده باشد هم درس و همکلاس و هم کار من و شما در اين دوره و زمانه. ترديدي نيست که امثال و حکم بار اجتماعي و تاريخي دارند و حاوي بخش هائي از ديدگاههاي يک جامعه خاص در باره زندگي در کليت آن اند.
من در اين وجيزه، به اختصار مي پردازم به امثال و حکمي که به گمان من، نه علت فاعلي، بلکه انعکاس و يا به عبارت ديگر، بازتابي از باورهاي جامعه در برخورد ناصواب به زن است. به گمان، ديدگاهي که برابري مطلق زن و مرد را در همه عرصه ها نمي پذيرد، با همه تظاهراتي که ممکن است داشته باشد، ديدگاهي است عهد دقيانوسي که بايد نقد شده و تغيير يابد. و بعلاوه، سروگوشي هم به آب مي دهم تا ببينم آيا فقط ما، ايراني هاي غيور چنين ايم يا ضرب المثل هاي ديگران نيز به همين باورها آلوده است.
اول از خودمان شروع مي کنم.
ايرانيها
«اسب و زن و شمشير وفادار که ديد؟» والله دروغ چرا، من يکي علت در کنار هم نهادن اين سه را نمي فهمم. من مي گويم آن که نديده است دستش را بلند کند! از آن گذشته، آن چه که درشماري از اين ضرب المثل ها که بي گمان، دست پخت جامعه و فرهنگ مردسالار ماست، جالب است اين که براي اين که يک فحشي هم به زنها داده باشيم، حرف مسخره و بي معني هم زياد مي زنيم. اگر اين نيمي از بلاهت باشد، نيمه ديگرش به اين صورت در مي آيد که در گذر زمان هم، اين حرفهاي مسخره را بلغور مي کنيم کما اين که کرده ايم و ظاهرا حالي مان هم نيست که حرف مان بي معناست. اين عبارت «شمشير وفادار» ديگر چه صيغه ايست؟ نکته اين است که اين شمشير، حالا وفادار يا بي وفا را يکي بايد به دست بگيرد. چون در غير اين صورت، يک تکه فلز بي بو و خاصيتي است که خود قادر به انجام هيچ کاري نيست. حتي اگر تيز هم باشد، نمي تواند ماست را ببرد تا چه رسد به هر چه هاي ديگر. ولي ذهنيت مردسالار و يا زن ستيز، چه فرقي مي کند، به اين جزئيات کار ندارد.
يا مثلا دقت کنيد در اين ضرب المثل:
« برکنده به، آن ريش که در دست زنان است» . «ريش دست کسي افتادن» البته يک معناي مجازي هم دارد. يعني اختيار زندگي ات دست ديگري باشد. من از شما مي پرسم شما در دور و بر خودتان، چند تا خانواده را مي شناسيد که مسئوليت تقريبا همه خرده ريز زندگي به دست زن خانه نباشد!؟
آقاي محترم صبح به صبح کتش را مي پوشد و يا دستي به ريش خضاب بسته و نبسته اش مي کشد و مي رود سر کار- به خانوارهائي که زن علاوه بر مسئوليت همه خرده ريز زندگي هر صبح مثل آقا به سر کار هم مي روند، فعلا کار ندارم- البته که «مسئوليت» پول درآوردن به عهده اوست ولي آيا زندگي فقط به همين جا تمام مي شود؟ برخي مردان «خيلي هم باغيرت» ايراني هم به اين افتخار مي کنند که من حتي يک تخم مرغ هم بلد نيستم نيم رو کنم. خوب، مردک، پس برو بمير... اين افتخار دارد!؟
البته گاهي هم اتفاق افتاده است که زنها هم بيش از اندازه بي دست و پائي نشان دادند که از توصيف بيشتري مي گذرم.
« جزع و گريستن ديوانگي باشد و کار زنان» من که نمي شناسم ولي شما آيا مي شناسيد مردي را که هيچ گاه در زندگي اش نگريسته باشد! ؟خوب اگر گريستن، ديوانگي باشد، خوب آقاي ديوانه، تو رويت مي شود به ديگري مي گوئي ديوانه!
و اين را که از «قابوس نامه» داريم که «دختر نابوده به، چون بود يا به شوي يا به گور» اين جا ديگر چه مي توانم گفت؟ يک عمري است که دارند درس هاي اخلاقي اين جور کتابها را به خورد ما مي دهند بدون اين که کسي زحمتي بکشد و دستمان را بگيرد تا در هر قدم پايمان را روي خرابکاريهاي موجود در اين کتابها نگذاريم. در همين عبارت اندکي دقيق شويد. نمي دانم متوجه تناقض هستيد يا نه! دختر را به محض تولد که نمي شود داد به شوي، پس، اگر بخواهيم، «پند» اخلاقي اين بزرگوار را به گوش بگيريم، بايد دختر را به «گور» کنيم. !!
فرانسويها
فرانسوي ها هم «زن» و «اسب» را به يک ديگر وصل مي کنند، «زن ها و اسب ها هيچ يک بي عيب و نقص نيستند» خوب نباشند مگر چيزي هست که بي عيب و نقص باشد.؟
البته گاه مي شود که ضرب المثل حالت فحش و ناسزا مي گيرد، «از دريا نمک بيرون مي آيد و از زن شر و بلا» حالا به اين نکته البته کار ندارند که اگر اين درست است، آن وقت، مردهائي که به خاطر همين زنها، که از آن ها شر و بلا مي آيد، حاضرند دست به هر کاري بزنند، کما اين که در تاريخ زده اند، بايد تا چه پايه ابله و زبان نفهم بوده باشند. آدمي که عقل داشته باشد، آيا خود را به دردسر مي اندازد که براي خود «شر و بلا» درست کند!؟
اين را هم به همت فرانسويان داريم که «ارابه راه را خراب مي کند، زن مرد را و آب، شراب را»
انگليسيها
انگليسي هاي «جنتلمن» ولي در حوزه ضرب المثل زياد جنتلمن نيستند، «زن مثل ازگيل است. همين که برسد ترش مي شود» و يا «دو درد بي درمان، باد و زن ها» هرکسي که در اين جزيره با اين هواي دائما باراني زندگي مي کند مي داند که به واقع، باد در اين مملکت، دردبي درماني است چرا وصلش کرده اند به زن، من يکي نمي دانم.
آلمانيها
آلماني ها معتقدند که «صدافت زنان را مثل معجزه باور نکن» و از آن گذشته، «جائي که زن حاکم باشد، شيطان نخست وزير است» و البته معلوم نيست که در چنين جامعه اي، مردان چکاره اند؟
وقتي زن حاکم باشد و شيطان هم نخست وزير، شما بي قابليت ها فقط بلديد بنشينيد و از اين ضرب المثل ها بنويسيد!
ايتالياييها
ايتاليائي ها که کارشان به کفر گوئي مي کشد، «همه چيز از خدا مي آيد، به جز زن» و اين را هم از اين دوستان داريم که «زن فقط هنگامي خوب سخن مي گويد که سکوت مي کند». مي دانم دارند به زنان متلک مي گويند ولي آخر مرد حسابي، تو ديگر چقدر قاطي هستي. اگر سکوت کند که ديگر چيزي نمي گويد و اگر چيزي نمي گويد پس تو از کجا فهميدي که خوب سخن مي گويد يا بد! بيخود نگفته اند که وقتي عقل نباشد، جان در عذاب است.
اسپانيائيها
اسپانيائي ها دارند ظاهرا براي بي عقلي خودشان دليل و بهانه مي تراشند که «زن و شراب عقل مرد را از بين مي برند» نکته اين است که وقتي توي مرد با دانستن اين، دنبال زن هم چنان موس موس مي کني و ووقت و بي وقت هم شراب نوش جان مي کني، خوب داداش، خودت بي عقلي. چرا گناه را به گردن ديگري مي اندازي.
روسها
روسها، اندکي به ظاهر مودب ترند، در اين ضرب المثل که از قرار بسيار مورد علاقه آقاي استالين هم بوده است، «زن بايد به رامي بره، به چابکي زنبور عسل، به زيبائي مرغان بهشتي و به وفاداري قمري باشد» تا لابد، مرداني که به تنبلي يک لاک پشت، و به زشتي يک کرگدن و به وفاداري يک گربه اند، به زندگي مورد علاقه بپردازند!
لهستانيها
لهستاني ها، ظاهرا مال دوست تر از ديگران اند، «وقتي دختري به دنيا مي آيد، مثل آن است که شش دزد به خانه آدم زده باشند» و يا بنگريد به اين يکي، «زن سه روز پيش از شيطان زاده شد.» ضرب المثل نويس يادش رفت اضافه کند که دست بر قضا، مرد همزاد شيطان بود.
اعراب
دوستان عرب ما، فکر مي کنند که دارند به زنان گير مي دهند ولي اندک دقت نشان مي دهد که چقدر از مرحله پرت اند، «زن بي حيا مثل غذاي بي نمک است» خوب باشد، اين هم اتفاقا خيلي هم خوب است. اگر ناراحتي قلبي داشته باشيد اگر فشار خونتان بالا باشد در هردوي اين موارد غذاي بي نمک از غذاي نمکدار بسيار هم بهتر است. پس بشتابيد که غفلت موجب پشيماني است. «اطاعت از زنان آدم را روانه جهنم مي کند» اين جا هم دوستان، لاف در غريبي مي زنند. و يا بنگريد به اين ضرب المثل، «زنت را هر صبح کتک بزن، اگر تو دليلش را نداني، خودش خوب مي داند».
چينيها
چيني ها که قرار است آدمهاي زبر و زرنگي باشند از جمله مي گويند، که«از دهان مار سبز و نيش زنبور، سم واقعي بيرون نمي آيد، اين سم فقط در قلب زن يافت مي شود». ولي بعد توضيح نمي دهند که چه مي شود؟ آخر از اين هم حرف بي معني تر مي شود. آخر مرد حسابي، اگر اين سم واقعي فقط در قلب زنان است که مي تواند کارت را بسازد، پس چگونه است که تو در طول تاريخ، در اين ولايت چين، مثل خرگوش بچه پس انداخته اي! اين سم واقعي در قلب زنان بود که تو اين همه بچه براي بشريت پس انداخته اي،؟ اگر نبود، نمي دانم تکليف بقيه دنيا چه مي شد؟
هنديها
هندي هاي عزيز هم براي توجيه فقري که دارند، ضمن نکوش «ثروت» زن را هم نکوهش مي کنند و مي گويند: «سه چيز ناپايدار است، زن، باد و ثروت» جالب اين که در جامعه اي که حتي در هزاره سوم، نيز از زناني که شوهران شان مي ميرند مي خواهد که خود را نيز بکشند، چون، «لابد بعد از مرگ شوهر، دليلي براي زنده ماندن شان و جود ندارد» در عين حال، اين طوري هم اظهار فضل و فرمايش هم مي کند «حتي شيطان هم براي درامان ماندن از زنان دست به دعا بر مي دارد»
نتيجه گيري
پس نتيجه مي گيريم، که زن ستيزي مختص فرهنگ ايراني ما نيست و چون اين چنين است، ما که نمي توانيم بر خلاف آن چه که در بقيه کشورهاي جهان درجريان است حرکت کنيم. بهترين کار اين است که به همين چه تاکنون بوده ايم ادامه بدهيم و حتي سعي کنيم با استقاده از اينترنت و ماهواره و نرم افزار و سخت افزار، براي اين دوره و زمانه نيز از اين ضرب المثل ها بسازيم که در ميان هم قطاران سرشکسته نبوده از ديگران عقب نمانيم.
www.tebyan.net