‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانك. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانك. نمایش همه پست‌ها

۱۶ تیر ۱۳۹۲

رهایی

شاه‌زاده با شمشیری در دست وسط بیشه‌ی خارزار پیدایش شد و گفت:
-  من این‌جام. بیا برویم.
شاه‌دخت گفت:
- کجا؟
و به آرامی از درون کیسه‌ی چِتایی‌اش قد راست کرد.
شاه‌زاده در حالی که با آستین‌ خون از صورت‌اش پاک می‌کرد، گفت:
-  به سوی آزادی. بجنب. وقتی دیدم اژدها دارد پرواز می‌کند و می‌رود، از لای خاربته‌ها راه باز کردم. بیا تا اژدها نیامده برویم.
شاه‌دخت پرسید:
- چرا؟
شاه‌زاده گفت:
- این دیگر چه سئوالی است؟ بیرون آزادی است. زندگی است. شادی است. می‌توانی بازهم توی  تخت درست و حسابی بخوابی. خودت را بشوری. موهایت را شانه کنی و لباس‌های خوشکل بپوشی.
و به جای خواب شاه‌دخت نگاه کرد و به لباس پاره پوره‌اش. پوست‌ ِ شاه‌دخت با جوش ِ قرمزی که انگار تمام تن‌اش را پوشانده، از زیر لباس‌اش پیدا بود.
شاه‌دخت گفت:
- من عاشق اژدهام.
شاه‌زاده بهت‌زده گفت:
- چی؟ عاشق این حیوان  ِِ حال به هم زن  ِ زمخت ِ فلس‌دار؟
شاه‌دخت گفت:
-  بله. اژدها می‌تواند بپرد. ما همیشه توی هوا عشق‌بازی می‌کنیم. وقتی آن بالا بالاها پرواز می‌کنم و خودم را به او می‌چسبانم و او عضو آتشین‌اش را بین ران‌هایم فرو می‌کند، حسی به من دست می‌دهد توصیف‌ناپذیر.
شاهزاده گفت:
- ولی آخر غیر از این چیزهای دیگری هم هست.
شاه‌دخت گفت:
- بله، اما همه‌شان در برابر همین یک حس، هیچ‌اند.
و با خون‌سردی به تماشای اژدهای تازه از راه رسیده نشست که داشت شاهزاده را زیر پایش له می‌کرد.
به اژدها گفت:
- بیا، بیا بپریم.
اژدها را در آغوش گرفت و پرکشیدند به هوا.

۹ دی ۱۳۸۹

داستانک

به جهان می آییم تا رویاها و آرمان هایمان را بجوییم. اغلب آنچه را که در دسترس مان هست، دست نیافتنی می کنیم. هنگامی که به اشتباه خود پی می بریم، احساس می کنیم وقت خود را تلف کرده ایم و در دوردست ها، به جست و جوی همسایه مان رفته ایم. خود را بخاطر این اشتباه سرزنش می کنیم، بخاطر تلاش بی حاصل مان و به خاطر مشکلاتی که ایجاد کرده ایم.
استاد می گوید:
ـ هرچند ممکن است گنجینه در خانه تان مدفون باشد، تنها هنگامی می یابید که در جست و جوی آن به راه می افتید. اگر پطرس رنج انکار را تجربه نکرده بود، رهبر کلیسا نمی شد. اگر پسر اسراف کار همه چیز را ترک نگفته بود، پدرش برای او جشن نمی گرفت.
در زندگی ما چیزهای مشخصی هست که مهری بر خود دارند که می گوید: «تنها هنگامی قدر مرا می دانی که مرا از دست داده باشی.... و دوباره مرا بازیابی»
تلاش برای کوتاه کردن راه هیچ حاصلی ندارد.
***
پائولو کوئلیو - مکتوب

۱۷ آذر ۱۳۸۹

جوانمرد

گفتند: آن مرد ماهيگير است. آن مرد از دريا ماهي ميگيرد.
گفتند: آن مرد كشاورز است. آن مرد در زمين دانه ميكارد.
جوانمرد گفت: چه نيكو كه آن مرد ماهيگير است، و از دريا مااههي ميگيرد، و چه نيكو كه آن مرد، كشاورز است و در زمين دانه ميكارد.
اما نيكوتر، مردي است كه از خشكي ماهي ميگيرد و دانه اش را در دريا ميكارد.
و نيكوتر از اين دو، كسي است كه مي تواند از آب، آتش بگيرد واز زمين، آسمان برداشت كند.
ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است، اما كار جوانمردان آن است كه ناممكن را ممكن سازند.
هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است. دستي بايد تا معجزه ها را فرود آورد.
و آن دست جوانمرد است.
***
عرفان نظرآهاري - جوانمرد نام ديگر تو

۵ آبان ۱۳۸۹

سيرن‌ها

اين است نواي وسوسه‌انگيز شب؛ سيرن‌ها نيز چنين مي‌خواندند. بي‌عدالتي است اگر بپنداريم كه قصدشان وسوسه‌ي ما بوده است. مي‌دانستند كه مرغ چنگال‌اند، و رحمي سترون دارند، پس به بانگي بلند شكوه مي‌كردند. گناه آنان نيست كه طنين شكوه‌هايشان چنين خوش‌آهنگ بود.
***
تمثيلات / فرانتس كافكا

۲ مهر ۱۳۸۹

حکایت

شاهزاده "آی" پرسید: آیا چه باید کرد تا ملت سر اطاعت فرود آورد و سرکشی را ترک کند؟

استاد گفت: اگر مردان شریف و نیک‌سرشت و پاک و متدین در سرکارهای دولت بگذاری، آن وقت ملت اطاعت می‌کند و آنهایی که کج‌رو و بدسرشت هستند راست‌رو و نیک‌سرشت می‌شوند و مردم خشنود و مطیع می‌گردند، لیکن اگر مردمان بدفطرت و فرومایه را برسر کارها بگذاری ملت را آزرده می‌کنی، در نتیجه مردم ناراضی و سرکش می‌شوند.
استاد گفت: کسی که بر نفس خود حاکم است چرا باید در اجرای کارهای دولتی خشونت به‌کار ببرد و کسی که بر نفس خود حاکم نیست چگونه می‌تواند بر دیگران حکمرانی کند.
***
از کتاب مکالمات ـ کنفسیوس ـ ترجمه حسین کاظم‌زاده ایرانشهر

۵ اسفند ۱۳۸۸

پذیرش خطا بهتر از توجیه آن است

وقتی متی در سو سفر می کرد، کشور در انتظار جنگ بزرگی بود. کسان زیادی بازداشت شدند چون انجمن پی برده بود که دشمنان داخلی به کار برخاسته اند. متی می دید و تحسین می کرد که تقریبا هیچ کس زندانی ها را فقط به خاطر این که در زندان هستند، مقصر نمی داشت. برعکس بسیاری از مردم بازداشت کسانی را که فقط مشکوک بودند به سادگی می پذیرفتند. این که دستگاه انتظامی قادر نبود مقصر را بیابد عیبی بود. ولی مردم به هر حال قبول می کردند که دولت، ناتوان از تشخیص، حداقل با خشونت بر ضد آشوب اقدام می کند. می گفتند جراح استاد، سرطان را از عضو سالم جدا می کند. ولی جراح تازه کار گوشت سالم را هم به همراه می برد. متی نظر مردم را تحسین می کرد و می گفت: اینها پلیس خود را خدمه ای ناوارد، خشن و ابل می دانند، این هم مزیتی است.

برتولت برشت – اندیشه های متی


۱۰ شهریور ۱۳۸۸

روضه

از مردی پرسیدند که: شب به نماز برمی خاست، اما سرما او را از این عبادت باز داشت، و او به قرآن خواندن پرداخت.
شیخ –رحمه الله- فرمود: شایسته نیست که از قیام به نماز کاهلی نماید. به حیاتم سوگند که خواندن قرآن نیکوست، ولاکن با خواندن قرآن و ترک نماز مخالفم. او می خواند: «پهلوهاشان از خواب گاه ها برخیزد (32/16)» - و خودش پهلویش در خواب گاه است! و می خواند: «خدا را ایستاده و نشسته یاد می کنند (3/192)» - و خودش خوابیده است! «آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهاشان یاد می کنند. (3/192)»
از کسانی مباش که قرآن می خوانند اما از ترتیبش غافلند. زیر هر کلمه ترتیب سری عجیب نهفته است. کس آگاه بر آن اسرار نیست مگر آن که به قرآن موید است. خداوند نفرموده است: ایستاده و خوابیده و نشسته، بلکه گفت: «ایستاده و نشسته بر پهلوهاشان.»
مرید تا هنگامی که تواند قیام کند نباید بنشیند، و هرگاه ناتوان از قیام شد، بنشیند. و هروقت خواب او را فراگرفت و عاجز از نشستن شد، بخوابد، و قلبش ذاکر است. و در سیرت رسول خداست(ص) که:«او آنقدر به نماز می ایستاد که پاهایش از شدت خستگی باز می شد.»
بپرهیز از این که تقصیر کنی و دیگری حجت آورد. «مومن برای تخلف حجت نجوید»، او اقدام و پیشی اختیار کند. عمر کوتاه را تباه کردی و در باقی تعلل می کنی! شاید امروز روز آخر عمرت باشد و امشب شب آخر روزگارت.
وقتی مسکین آدمی مرد، «پروردگارشان ایشان را شرابی پاکیزه بیاشاماند (76/22)»، و تشنه را برای ابد الآباد بیاشامانید.
بپرهیز از اینکه کوتاهی کنی، پس عمر کوتاه است. و شاید امروز روز آخر عمرت باشد. و تو تکلیف شده ای راهی را طی کنی که آدم در هزار و پنجاه سال و نوح در هزار سال بپیمودند.
***
مجالس – احمد غزالی

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

حكايت دادرسي سلطان محمود غزنوي

از سلطان محمود غزنوي مشهور است: شبي در بستر استراحت خفت و در آن شب، خواب پيرامون چشم او نگرديد؛ هر چند از پعلوئي به پهلوئي مي غلتيد، ئيئه اش به هم نمي رسيد. با خود گفت: همانا مظلومي در سراي من به تظلم آمده و دست دادخواهي او، راه خواب را بر چشم من بسته. پس پاسبانان را گفت: در گرد خانه من بگرديد و ببينيد كه مظلومي را مي يابيد بياوريد. پاسبانان، اندكي تفحص كرده، كسي را نيافتند. باز سلطان هرقدر سعي كرد خواب به ديده او نيامد.
بار ديگر ايشان را به امر تجسس نمود. تا سه دفعه، در مرتبه چهارم برخاست و بر اطراف دولت سراي خود گشت، تا گذارش به مسجد كوچكي به جهت نماز كردن امراء و غلامان، در حوالي خانه سلطان ساخته بودند افتاد، ناله و زاري شنيد كه از جان پردردي گشيده مي وشد، نزديك رفته ديدفبيچاره اي سر به سجاده نهاده و از سوز دل، خدا را مي خواند. سلطان فغان بركشيد كه زنهار اي مظلوم! دادخواهي نگهدار كه من از اول شب تا به حال، خواب را بر خود حرام كرده تو را مي جويم و شكوه مرا به درگاه پادشاه جبار نكنيكه من در طلب تو نياسوده ام. بگو تا بر تو چه ستم شده؟ گفت: ستمكار بي باكي، شب پا به خانه من نهاده مرا بيرون كرده و دست ناپاكي به دامن ناموس من دراز كرده، خود را به در خانه سلطان رسانيدم، چون دستم به او نرسيد، عرض حال خود را به درگاه پادشاه پادشهاهن كردم.
سلطان را از استماع اين سخن، آتش در نهاد افتاده و چون آن شخص مشخص رفته و در آن شب، جستن او ميسر نبود، فرمود: چون بار ديگر آن نابه كار آيد، او را در خانه گذاشته به زودي خود را به من برسان. و آن شخص را به پاسبانان خرگاه سلطاني نموده، گفت: هروقت از روز يا شب كه اين شخص آيد اگرچه من در خواب راحت باشم، او را به من رسانيد.
بعد از سه شب ديگر، آن بدگهر به در خانه آن شخص رفته، بيچاره به سرعت تمام خود را به سلطان رسانيد. آن شهريار بي توقف از جا جسته با چند نفر از ملازمان، خود را به سر منزل آن مظلوم رسانيده، اول فرمود تا چراغ را خاموش كردند. پس تيغ از ميان كشيده وآن بدبخت را به قتل آورده و چراغ طلبيده روي آن سياه را ملاحظه كرده به سجده افتاد. آن مسكين، زبان به ثنا و دعاي آن خسرو معدلت آئين گشود و از سبب خاموش كردن چراغ و سجده افتادن استفسار كرد.
سلطان گفت: چون اين قضيه مسموع من شد، به خاطر من گذشت كه اين كار يكي از فرزندان من خواهد بود؛ زيرا به ديگري گمان اين جرئت نداشتم، لهذا خود متوجه سياست او گشتم كه مبادا اگر ديگري را بفرستم تعلل نمايد. و سبب خاموش كردن چراغ، اين بود كه ترسيدم اگر اين، يكي از فرزندان من باشد، مهر پدري مانع سياست گردد. و باعث سجده، آن بود كه چون ديدم كه بيگانه است، شكر الهي كردم كه فرزندم به قتل نرسيد، و چنين عملي از اولاد من صادر نگرديد.
فرمانروايان روزگار بايد در اين حكايت تامل كنند، كه ببينند كه به يك دادرسي كه در ساعتي از آن سلطان سر زدف حال نزديك به هزار سال است كه نام او بواسطه اين عمل، در چندين هزار كتاب ثبت شده، در منابر و مساجد، اين حكايت از او مذكوذر، و خاص و عام، آفرين و دعا بر او مي فرستند؛ علاوه بر فوايد اخرويه و مثوبات كثيره. بلي؛
گر بماند نام نيكي ز آدمي
به كزو ماند سراي زرنگار
***
به نقل از «منهاج السعاده» اثر ملا احمد نراقي

۷ مرداد ۱۳۸۸

پر جبرئيل

هشت مرداد سالروز بزرگداشت شهاب الدين سهروردي « شيخ اشراق ». (549 – 587 هجري)
...
گفتم: «مرا از پر جبرئيل خبر ده!»
گفت: «بدان كه جبرئيل را دو پر است: يكي پر راست است و آن نور محض است، همگي آن پر مجرد اضافت بودِ اوست به حق. و پري است بر چپ او، پاره اي نشان تاريكي بر او، همچون كلفي بر روي ماه ، همانا كه به پاي طاوس ماند، و آن نشانه ي بودِ اوست كه يك جانب به نابود دارد. و چون نظر به اضافتِ بودّ او كني يا بودِ حق، صفت بود او دارد و چون نظر به استحقاق ذات او كني، استحقاق عدم دارد – و آن لازم بود است. و اين دو معني در مرتبتِ دو پر است: اضافت به حق، يميني و اعتبارِ استحقاق در نفسِ خود، يساري. و نزديكتر اعدادي به يكي دو است،، پس سه، پس چهار. پس همانا آنچه او دو پر دارد، شريف تر از آن است كه سه پر و چهار. و اين را در علوم حقايق و مكاشفات، تفصيلي بسيار است كه فهم هركس به آن نرسد. چون از روح قدسي شعاعي فروافتاد، شعاع او آن كلمه است كه او را "كلمه ي صغرا" مي خوانند كافران را نيز كلمه ايست، الا آن است كه كلمه ي ايشان صدا آميز است. و از پر چپش كه قدري ظلمت با اوست، سايه اي فرو افتاد، عالم زور و غرور از آن است. و در كلام مجيد مي گويد "جعل الظلمات والنور". اين ظلمتي كه او را با "جعل" نسبت كرده، عالم غرور تواند بود و اين نور كه از پس ظلمات است شعاع پر راست است . زيرا كه هر شعاع كه در عالم غرور افتد، پس از نور او باشد. پس عالم غرور صدا و ظل پر جبرئيل است – اعني پر چپ – و روان هاي روشن از پر راست اوست و حقايقي كه القا مي كنند در خواطر، همه از پر راست است و قهر صيحه و حوادث هم از پر چپ اوست.»
...

۱۱ اسفند ۱۳۸۷

بازار

سقراط فيلسوف را، كه انقلابي حقيقي در انديشه بشري برانگيخت (و به همين دليل محكوم به مرگ شد)، همواره مشغول قدم زدن در بازارهاي شهر مي ديدند.
يك روز، يكي از شاگردانش از او پرسيد: استاد، از شما آموختيم كه يك حكيم، زندگي ساده دارد. شما حتي يك جفت كفش از خود نداريد.
سقراط پاسخ داد: درست است.
شاگرد ادامه داد: با اين حال، هر روز شما را در بازار شهر، و در حال تحسين كالاها مي بينيم. آيا اجازه مي دهيد پولي جمع كنيم تا بتوانيد چيزي بخريد؟
سقراط پاسخ داد: هر چه را كه مي خواهم دارم. اما عاشق اين هستم كه به بازار بروم تا ببينم آيا بدون انبوه اين چيزها همچنان خشنود خواهم ماند؟
پائولو كوئيلو - دومين مكتوب

۳۰ آذر ۱۳۸۷

شب یلدا

شب یلدا مبارکتان. رسم ایرانیان است که در این شب دور هم جمع شده داستانها برای هم نقل می کنند و به شب زنده داری می پردازند. داستانهایی چون سمک عیار، حسین کرد شبستری، امیر ارسلان نامدار و ... این داستانها برای هم می خواندند و در دلاوری های آنان متحیر می شدند. اما حالا دیگر این قسمت از شب یلدا مانند خیلی از سنتها از شب یلدا حذف شده و مردم دیدن فیلم را به شنیدن قصه ترجیح می دهند. از مقتضیات زمانه است دیگر، چه می شود کرد. اما بد نیست هر چند وقت یکبار این رسوم تازه شوند. در پایین قسمتی از کتاب حسین کرد شبستری را آورده ام شاید بخوانید و دلتان به سمت رسوم قدیم برود و هوس خواندن داستان بکنید. قصه حسین کرد شبستری به کوشش ایرج افشار و مهران افشاری توسط نشر چشمه به قیمت شش هزار تومان چاپ شده است. شاید بد نباشد که بخرید و بخوانید. من فقط پیشنهاد می کنم بخوانید و لذت ببرید!

...
آن روز را به شام رسانیدند. سه ساعت که از شب گذشت آن تهمتن زمان و یکه تاز عرصه میدان، نور دیده اسلامیان، شمع و چراغ ایران، برهم زننده هندوستان، حسین کرد شبستری نوجوان سلاح در بر خود رکده از درون کاروانسرا درآمده، چون به دهنه چارسو رسید دید که چارسو را چون روز روشن کرده اند. داخل چارسو شده و شب به خیری گفته. خرم سر برآورد و گفت جوان خوش آمدی و صفا آوردی، بسم الله.
حسین سپر بر سر دست گرفته و خرم هم دست بر سپر و قبه سپر بر سپر دیگر نواختند. از سر شب تا نصف شب از شمشیر و خنجر و مضراب و زوبین یکدیگر به کار بردند. از هیچ کدام مرادی حاصل نشد. کمندها را بر سر و سینه یکدیگر گشاد دادند تا وقتی که سپیده صبح طالع گردید. باز حسین اراده رفتن کرده و وعده شب آینده را داد و آمد و وارد سر دم شد. از برای دلاوران نقل کرد که عجب دلاوری است. کاش قسمی می شد که او هم از اهل اسلام می شد. خرم هم بسیار مرحبا و آفرین بر حسین گفته.
راوی گوید که مدت سی و چهار شب آن دو شیر دل از اول شب تا طلوع صبح کله بر کله یکدیگر می زدند و از هیچ جانب فتح و نصرتی نمی شد. از قضا شبی ملا حاجی محمد گفت خداوردی مدتی است که ما در این ولایت آمده ایم. پهلوان زمان از برای کار خود کاری پیدا کرده است و ما در هر ولایتی که می رفتیم دستبردی می زدیم. ملا گفت ما هم شب در ضرابخانه می رویم و دستبرد می زنیم. خداوردی قبول کرد، چون شب شد و حسین در چارسو رفت ملا با خداوردی راست شدند و روی در ضرابخانه نهادند.
ملا از بام سرازیر شد و گردش زیادی کرد دید زری نیست. اما قدری طلای شمش گیر او آمده. برداشت و برگشت. خداوردی هر قدر گردش کرد چیزی نیافت. اسباب و اثاثی که در آن جا بود برداشت بر کتف کشید در میان خرابه پنهان کرد و در کاروانسرا آمده دید ملا نیامده. با خود گفت پس ملا در چارسو رفته بیرون آمد و روی در آن خرابه نهاد. دید که صبح روشن شده است. ساعتی صبر کرد تا آفتاب دوئی بالا آمد. اسبابها برداشت در میان میدان گسترد که بفروشد. از آن جانب مشرفان ضرابخانه به بازار آمده دیدند لری اسبابهای ضرابخانه را آورده بفروشد. آمدند و به خرم عرض کردند.
خرم سوار شد روی در میدان نهاد. چون نزدیک رسید پرسید. که جوان کیستی و اینها را از کجا آورده ای. گفت دوش آمدیم در ضرابخانه. ملا قسمت خود را طلا برد و من اینها را آورده ام بفروشم. خرم گفت ای یاران ببندید دستهای او را. پس دو نفر پیش آمدند که خداوردی چماق خود را انداخته داخل کاسه یکی که با خاک برابر شد که خرم خود از گرگ پیاده شد و دست بر قبضه شمشیر کرده و روی بر خداوردی نهاده. خداوردی هم روی به خرم نهاد. بنیاد جنگ را نهادند.
خرم دید که عجب جلف جنگ می کند. خرم فرباد برآورد که یاران مگذارید. دور او را گرفته و آن لر را به خم کمند گرفتند. خرم فرود تا او را در زندان بردند در بند کشیدند. خرم خود داخل بارگاه ملک شاه شد. دید ملک شاه او را طلب می کند. گفت ای خرم شنیده ام که در ضرابخانه دزد آمده. خرم عرض کرد بلی او را گرفته ام. پس شاه امر کرد او را آوردند.
....

۳۰ آبان ۱۳۸۷

ذکر شیخ

و گفت: علما گویند «ما وارثان رسولیم». و وارث رسول صلوات الله و سلامه علیه مائیم که آنچ رسول را بود ما داریم: رسول علیه السلام درویشی اختیار کرد درویشی اختیار ماست (با) سخاوت و خلق نیکو بود، بی خیانت بود، وا دیدار بود، راهنمای خلق بود، بی طمع بود، شر و خیر از خدای دید، وا خلقش غش نبود، اسیر وقت نبود، هرچه از آن خلق ترسند نترسید، هرچه خلق بدان امید دارند او نداشت، به هیچ غره نبود. این جمله وصف جوانمردان است. رسول، علیه الصلوه و السلام، دریایی بود بی حد که اگر قطره ای از ان بیرون آید همه آفریده غرق شوند. در این قافله که مائیم مقدم حق است، آخرش مصطفی است، علیه السلام در میانه کتاب و سنت است از قفا صحابه اند. خنک آنانکه در این قافله اند جانهاشان با یکدیگر پیوسته است که جان بوالحسن با آفریده پیوند (نـ)کرد.
از: ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی

۲۲ آبان ۱۳۸۷

نه دیگه این واسه ما...

قسمتی از نمایشنامه شهر قصه اثر بیژن مفید
***
میمون (با آواز) نه دیگه این واسه ما دل نمیشه / هرچی من بهش نصیحت میکنم / که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه / میگه یا اسم آدم دل نمیشه / یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه / بهش میگم جون دلم، / این همه دل توی دنیاست، چرا / یه کدوم مث دل خراب صاب مرده من / پاپی زنهای خوشگل نمیشه / چرا از این همه دل / یه کدوم مث تو دیوونه زنجیری نیست؟ / یه کدوم صب تا غروب / تو کوچه ول نمیشه؟ / میگه یک دل مگه از پولاده / که تو این دوره زمونه چشاشو هم بذاره / هیچ چیزی نبینه / یا اگر چیزی دید / خم به ابروش نیاره؟ / میگم بابا آخه بابا جون / اون دل پولادی / دست کم دنبال کیف خودشه / دیگه از اشک چشش، زیر پاش گل نمیشه / میگه هر سکه میشه قلب باشه / اما هرچی قلب شد دل نمیشه / نه دیگه این واسه ما دل نمیشه.
بز بش میگم سکه قلب لااقل کام خودش شیرینه – دیگه هر شهد براش زهرحلاحل نمیشه
راوی میگه اون شیرینی بدرد شاعر میخوره – که با شمع و گل و پروانه و بلبل کنار هم بذاره – بشینه نیگا کنه – های های گریه کنه، شعر بگه
روباه بش میگم عزیزکم – جانکم – امیدکم – قلبک بازیگوشم – سکه قلب اقلا قلب است – میشه باش سر یه کسی کلاه گذاشت – یا کلاهی برداشت – هیچ قلبی مث تو عاطل و باطل نمیشه
راوی میگه اون قلب فقط بدرد ملا میخوره
خرس بش میگم ملا بازم هرچی باشه – دست کم بفکر نفع خودشه – بی خودی منصف و عادل نمیشه
خر عینه فرشته سردر دیوان قضا – که حالا سی ساله چسبیده به دیوار، که چی – که با اون ترازوی نامیزون – یه چیزی رو وزن کنه
راوی میگه هر فرشته کاسب و بقال نمیشه
سگ تازه هر بقالی هم اینقده احمق نمیشه – که با دسمال ببنده چششو- بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه – دیگه او مثقال، مثقال نمیشه – دیگه اون فلفل، فلفل نمیشه
راوی بابا ول کن حاج آقا – دل به فلفل آخه ربطی نداره – فلفل شمام مث سکه قلب همه چی داره به غیر از فلفل – عینه قلب شما قلابی – توی دل هر چی باشه – بجز از عشق و محبت چیزی داخل نمیشه
خر داش من – از قول ما به این دل واموندت حالی کن – عشق مث دست چپق – باس حتما دوتا سر داشته باشه – آخه عشق یه سره باعث دردسره
راوی میگه اون عشق فقط بدرد خراط میخوره
شتر بش بگو عقلم آخه خوب چیزیه – اگه فرهادی شیرینت کو؟ - اگه مجنونی لیلیت کجاست؟
راوی آخه مرشد مجنون اگه لیلی داشت، مجنون نمیشه – وقتی هم شد، دیگه عاقل نمیشه
خر بش بگو دس وردار – دیگه دیونه شدن این همه قمپز نداره – توی دنیا دیونه فراوونه – مگه تو نوبرشو آوردی؟
روباه کاملا صحیح میفرمایین – ما توی تاریخ کسانی داریم – مثل اسکندر مقدونی یا ناپلئون
سگ مثل هیتلر – مثل چنگیز مغول
طوطی راه دور چرا بریم – این عمو سام خودمون
راوی میگه هر آدم دیوونه که لشکر کش نیست – هرکی لشکر کشه، آدم کش نیست
قاطر هرکی آدم بکشه – استر و قاتل نمیشه

۲۱ آبان ۱۳۸۷

به دنبال فلک

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا می روی؟
مرد گفت: قربان، می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.
پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم، تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید که نه کشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا می روی، آدمیزاد؟
مرد گفت: کارم زار شده، می روم فلک را پیدا کنم. اما مثل این که دیگر نمی توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.
ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟
مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها کرت بود،‌ بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرتها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می کرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.
باغبان گفت: چه می خواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.
مرد گفت: اول بگو ببینم این کرتها چیست؟
باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.
مرد پرسید: مال من کو؟
باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟
فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟
فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.
مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟
فلک جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی گیرد.
مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.
ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده. باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.
ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این که کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن.
مرد قبول نکرد. گفت: نه. من پادشاهی را می خواهم چکار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یک آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر کجا می توانم گیر بیاورم؟
. : «صـمـد بـهـرنـگـی» : .

۱۷ آبان ۱۳۸۷

حکایت

بزرگی را از اکابر که در ثروت، قاروق زمان خود بود اجل در رسید. امید از زندگانی قطع کرد. جگرگوشگان خود را که طفلان خاندان کرم بودند حاضر کرد. گفت: ای فرزندان روزگاری دراز در کسب مال زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. زنهار از محافظت آن غافل مباشید و دست خرج بدان میازید و یقین دانید که:
زر عزیـز آفـریـده اسـت خـدا
هرکه خوارش بکرد خوار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم، زنهار به مکر آن فریفته مشوید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس کنم بدان التفات نباید کرد که آنرا احلام خوانند. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.
عبید زاکانی

۱۶ آبان ۱۳۸۷

خرنامه!

با نهایت آسایش یک ماه تمام در این جنگل و چمن زندگی کردم. در این مدت گاهی به واسطه تنهایی و تجرد تکدر خاطری دست می داد از خانه صاحب قدیم و آشنایان خود یاد می کردم، اما خوشتر داشتم که تنها زندگی کنم تا آنکه در میان جماعتی به بدبختی زیست نمایم. فیلسوفانه تحقیق تجرد و اجتماع میکردم و تدقیق (= دقت کردن) الفت و عزلت نمودم.
چنین بنظرم آمد که اگر شخص مجرد و خوشبخت باشد بهتر از آن است که با قوم خود، یا در قبیله خود، یا در وطن، یا در هر نوع جمعیت به بدبختی زندگی کند.
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست صحیح
نتـوان مــرد به سختی که مـن اینجـا زادم
خرنامه ، محمد حسن خان اعتمادالسلطنه

۲ آبان ۱۳۸۷

حکایت

گویند یزدجمهر شهریار رسول فرستاد به امیرالمومنین عمر رضی الله عنه که: «امروز در همه عالم درگاهی از درگاه ما انبوه تر نیست و خزینه ای از خزینة ما آبادان تر نیست و لشکری از لشکر ما بیشتر نیست و چندان آلت و عدت که ما داریم کس ندارد.» جواب داد: گفت: «بلی، درگاه شما انبوه است ولیکن از متظلمان و خزینة شما آبادان است ولیکن به مال حرام و لشکر شما بیشتر است ولیکن نافرمان. و چون دولت بسر آمد آلت و عدت سود ندارد و این همه دلیل است بر بی دولتی شما و بر زوال ملک شما.»

سیرالملوک – خواجه نظام الملک طوسی