‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شفیعی کدکنی. نمایش همه پست‌ها

۱۸ بهمن ۱۳۹۴

دستِ کمک

اگر نامه‌ای می‌نویسی به باران
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا، از دلِ کاهدود و غباران.

اگر نامه‌ای می‌نویسی به خورشید
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا، زین شبِ سردِ نومید.

اگر نامه‌ای می‌نویسی به دریا
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا،
با «اگر»، «آه»، «آیا».

به مرغانِ صحرا، در آن جست‌وجوها
سلامِ مرا نیز بنویس
اگر نامه‌ای می‌نویسی
سلامی پر از شوقِ پرواز
از روزنِ آرزوها.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

زمزمه‌ها ـ 6

در شب ِ من خنده‌ی خورشید باش
آفتاب ِ ظلمت ِ تردید باش

ای همای ِ پرفشان در اوج‌ها
سایه‌ی عشق ِ منی جاوید باش

ای صبوحی بخش ِ می‌خواران ِ عشق!
در شبان ِ غم صلاح ِ عید باش

آسمان ِ آرزوهای مرا
روشنای خنده‌ی ناهید باش

با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر ِ امیّد باش

***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۲ اسفند ۱۳۹۲

زورق شکسته

من می‎روم ز کوی تو و دل نمی‎رود
این زورق شکسته ز ساحل نمی‎رود
گویند دل ز عشق تو برگیرم ای دریغ!
کاری که خود ز دست من و دل نمی‎رود

***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۹ دی ۱۳۹۱

در حضور باد

کلماتم را
در جوی سحر میشویم
لحظه هایم را
در روشنی ِ بارانها
تا برای تو شعری بسرایم روشن.
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور ِ باد
ـ این سالک ِ دشت و هامون ـ
با تو بی پرده بگویم
که تو را
دوست میدارم تا مرز ِ جنون.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۳۰ آبان ۱۳۹۱

خموشانه

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان،
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری؟
دل پولادوش شیرشکارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند،
نعره عربده باده گسارانت کو؟
چهره ها درهم و دل ها همه بیگانه زهم،
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت، همه جا، سقف یکی زندان است،
روشنای سحر این شب تارانت کو؟
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۴ مهر ۱۳۹۱

زان سوی خواب مرداب

ای مرغ‌های طوفان! پروازتان بلند.
آرامش گلوله‌ی سربی را
در خون خویشتن
این‌گونه عاشقانه پذیرفتید،
این‌گونه مهربان،
زان‌سوی خوب مرداب، آوازتان بلند.

می‌خواهم از نسیم بپرسم:
بی جزر و مدّ قلب شما،
آه،
دریا چگونه می‌تپد امروز؟
ای مرغ‌های طوفان! پروازتان بلند.

دیدارتان: ترنّم بودن؛
بدرودتان؛ شکوه سرودن؛
تاریخ‌تان بلند و سرافراز:
آن‌سان که گشت نامِ سرِدار
زان یار باستانیِ همرازتان بلند.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۰ مرداد ۱۳۹۱

بار امانت

آن صداها به كجا رفت،
صداهاي بلند،
گريه ها، قهقهه ها،
آن امانت ها را،
آسمان آيا پس خواهد داد؟


پس چرا حافظ گفت:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد.


نعره هاي حلاج،
بر سر چوبه ي دار،
به كجا رفت كجا؟

به كجا ميرود آه!

چهچه گنجشك بر ساقه باد،
آسمان آيا،
اين امانت ها را،
بازپس خواهد داد؟


*
محمدرضا شفيعي كدكني

۱۵ تیر ۱۳۹۱

چه بگویم

چه بگویم که دل افسردگی‏ات
از میان برخیزد؟


نفس گرم گوزن کوهی،
چه تواند کردن؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پر افشانده به دشت و دامن؟
*
محمدرضا شفیعی کدکنی

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

تو مرو

از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو


اشک اگر میچکد از دیده، تو در دیده بمان
موج اگر میرود ای گوهر دریا تو مرو


ای نسیم از بر این شمع مکش دامن نازک
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو


ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو


سایه بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو


ای بهشت نگهت مایه الهام سرشک
از کنار من افسرده تنها تو مرو.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی