‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد شاملو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احمد شاملو. نمایش همه پست‌ها

۱۵ مهر ۱۳۹۶

بگذار این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
 من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
***
لنگستون هیوز
ترجمه: احمد شاملو

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

در آستانه

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
ای‌کاش ای‌کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
می‌بود!» ــ
شاید اگرت توانِ شنفتن بود
پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ
چون هُرَّستِ آوارِ دریغ
می‌شنیدی:
«ــ کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.

رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ

دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپُشت می‌نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
***
احمد شاملو

۱۴ بهمن ۱۳۹۵

توازی رد ممتد...

توازیِ ردّ ممتّد دو چرخ یکی گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه می‌انجامد
راهی که پیموده‌ام؟
سامان‌اش کدام رباط بی‌سامانی است
با نهال خشکی کج‌مج
کنار آب‌دانی تشنه، انباشته با آخال
درازگوشی سوده‌پشت در ابری از مگس
و کجاوه‌ئی در هم شکسته؟ -:

کجاست بارانداز این تلاش به‌جان‌خریده به نقد تمامت عمر؟
کدام است دست‌آورد این همه راه؟ -:
کرگوشان را
به چاووشی
ترانه‌ئی خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکانی رنگین از کول‌بار وصله بر وصله برآوردن؟***
شاملو

۳ اسفند ۱۳۹۴

تا شکوفه‌ی سُرخ يک پيراهن

سنگ می‌کشم بر دوش،
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
                  می‌کند بیدار،

و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
                  کار می‌کنم
                               کار
و از سنگِ الفاظ
                  بر می‌افرازم
استوار
       دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم…

من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
            که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
                                                   از استخوانِ برادرِتان
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِتان را می‌بافید
                                              از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکسته‌ی پدرِتان!

و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
                  محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
                                       در زندانِ قابش.

و ای بسا که
              تصویری کودن
                             از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
                          گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
                              در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
               بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!

تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
                                      به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد من!

می‌شد من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِشان
                      در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِشان
                                     در کویرِ رنگ‌ها…

می‌شد من
عیناً!

می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام…
و اینک پیشانی‌ام…

چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.

چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما…

در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
                                که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخه‌ی اعدام
                               می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
            انجمادِ یک حماقت است.

شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
                                    بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِتان مزمزه می‌کنید.

شما…

و من…

شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند

دشنه
     برای جگرِشان
زندان
     برای پیکرِشان
رشته
     برای گردنِشان.

و نه آن دیگرتران
که کوره‌ی دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.

و فردا که فروشدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.

و بگوییدش:
           «تصویرِ بی‌شباهت!
            به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
             دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!

و من همچنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستارِتان هستم. ــ

و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست‌داشتن.

دوست‌داشتنِ مردان
و زنان

دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
                             سگ‌ها
                                     و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
                            بر شیشه‌ی پنجره

دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
                             مشت‌ها
                                       تفنگ‌ها

دوست‌داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش

دوست‌داشتنِ اشکِ تو
                           بر گونه‌ی من

و سُرورِ من
            بر لبخندِ تو

دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده

دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
                    در بغل

دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتاده‌ی استخوان
از عطشِ گرسنگی
                     مردن

دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید

 دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند

 دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش

 دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِشان
شرمِشان

 دوست‌داشتنِ کینه‌ها
                         دشنه‌ها
                                  و فرداها

 دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان

دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش

دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر

دوست‌داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
                         می‌گندد
                                  می‌پوسد

دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی

دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل

دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
              آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
             گروه‌گروه
                       انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
             فرومی‌روند و
                            فرو
                               می‌روند

دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران‌اش:
                      ــ زنجیرِ الفاظ
                        زنجیرِ قوافی…

و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سُرخِ یک پیراهن
                                 بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!

چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
                                                بر سنگ‌فرش‌ِکوچه‌ی تقدیر
کلمه‌ی وزشی
                در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
          در زندانِ یک کینه
برقی
     در دشنه‌ی یک انتقام
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.
***
احمد شاملو

۲ اسفند ۱۳۹۴

شبانه

ـ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

ـ به ملال،
در خود به ملال
با یکی مرده سخن می‌گویم.

   شب، خامش استاده هوا
   وز آخرین هیاهوی پرند‌ه‌گانِ کوچ
   دیرگاه‌ها می‌گذرد.
   اشک بی‌بهانه‌ام آیا
   تلخه‌ی این تالاب نیست؟
#
ـ از این گونه
بی‌اشک
به‌چه می‌گریی؟

ـ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.

   به هر اندازه که بیگانه‌وار
   به شانه‌بَرَت سر نهم
   سنگ‌باری آشناست
   سنگ‌باری آشناست غم.
***
احمد شاملو

۱۹ دی ۱۳۹۴

با چشم‌ها...

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
برتارک سپیده‌ی این روز پابه‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم
از زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:
« ـ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیص نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را!»

« ـ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پرواز روشن‌اش را. آری!»

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:

« ـ با گوش جان شنیدیم
آواز روشن‌اش را!»

باری
من با دهان حیرت گفتم:
« ـ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائب‌اید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

*

هر گاوگندچاله‌دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد:

« ـ این گول بین که روشنی‌یِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.»

توفان خنده‌ها...

« ـ خورشید را گذاشته،
می‌خواهد
با اتکا به ساعت شماطه‌دار خویش
بی‌چاره خلق را متقاعد کند 
که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست.»

توفان خنده‌ها...

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چیزی نظیر آتش در جان‌ام
پیچید.

سرتاسر وجو مرا
گوئی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌ئی به تفته‌گی‌یِ خورشید
جوشید از دو چشم‌ام.
از تلخی‌یِ تمامی‌یِ دریاها
در اشک ناتوانی‌یِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقت‌شان بود
احساس واقعیت‌شان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم بی‌ریای رفاقت بود
با تاب‌ناکی‌اش
مفهوم بی‌رقیب صداقت بود.

*

(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌های‌شان
حتا
با نان خشک‌شان. ـ
و کاردهای‌شان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

*

افسوس!
آفتاب
مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و 
اکنون
با آفتاب‌گونه‌ئی
آنان را
این‌گونه
دل
فریفته بودند!

*

ای کاش می‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
 ـ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ـ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

***
شاملو

۳ تیر ۱۳۹۴

آخر بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خویش.

و کوچه‌ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لتّه‌های بی‌رنگ غروری
نگونسار
بر نیزه‌های‌شان.

*

تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین‌ات می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

*

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اد!

***
شاملو

۲۵ مهر ۱۳۹۳

بوتیمار

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهم‌ات؟
چشمان‌ات ستاره است و
دل‌ات شک.

*

جرعه‌ئی نوشیدم و خشکید.

دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.

چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش؟

***
شاملو

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

شبانه

میان ِ خورشیدهای ِ همیشه
زیبائی‌ی ِ تو
لنگری‌ست ـ
خورشیدی که
سپیده‌دم ِ همه ستاره‌گان
بی‌نیازم می‌کند.

نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
نگاهی که عریانی‌ی ِ روح ِ مرا
از مهر
جامه‌ئی کرد
بدان‌سان  که کنون‌ام
شب ی بی‌روزن ِ هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

و چشمان‌ات با من گقتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست ـ
آنک چشمانی که خمیرمایه‌ی ِ مهر است!
وینک مهر ِ تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر ِ خویش پنجه در پنجه کنم.

*

آفتاب را در فراسوهای ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت ِ نابه‌هنگام‌ام گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ ِ عزیمت ِ جاودانه بود.

*

میان ِ آفتاب‌های ِ همیشه
زیبائی‌ی تو
لنگری‌ست ـ
نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست.

***
احمد شاملو

۱ شهریور ۱۳۹۲

شبانه

دوست‌اش می‌دارم
چرا که می‌شناسم‌اش،
به دوستی و یگانه‌گی.
ـ شهر
همه بیگانه‌گی و عداوت است. ـ

هنگامی که دستان ِ مهربان‌اش را به دست می‌گیرم
تنهائی‌ی ِ غم‌انگیزش را درمی‌یابم.

*

اندوه‌اش
غروبی دل‌گیر است
در غربت و تنهائی.
هم‌چنان شادی‌اش
طلوع  ِ همه آفتاب‌هاست
و صبحانه
و نان ِ گرم،
و پنجره‌ئی
که صبح‌گاهان
به هوای ِ پاک
گشوده می‌شود،
و طراوت ِ شمعدانی‌ها
در پاشویه‌ی ِ حوض.

*

چشمه‌ئی
پروانه‌ئی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می‌کند،
و یأسی معصومانه
از اندوهی
گران‌بارش:
این که بامداد ِ او دیری‌ست
تا شعری نسروده است.

چندان که بگویم
«امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه‌ئی
و بودا
که به نیروانا.

و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوب‌اش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.

*

اگر که بگویم سعادت
حادثه‌ئی است بر اساس ِ اشتباهی؛
اندوه
سراپای‌اش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ئی
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمرو ِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.
بر چهره‌ی ِ زنده‌گانی‌ی ِ من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جان‌کاه حکایتی می‌کند
آیدا
لب‌خند ِ آمرزشی‌ست.

نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون ِ من
همه چیزی
به هیأت ِ تو درآمده بود.

آن‌گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.

***
احمد شاملو

۲۸ اسفند ۱۳۹۱

شبانه

مرا
تو
بی‌سببی
نیستی.
به‌راستی
صلت ِ کدام قصیده‌ای
ای غزل؟
ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه‌ی ِ تاری؟

کلام از نگاه ِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!

*

پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات
فریاد ِ کدام زندانی‌ست
که آزادی را
به لبان ِ برآماسیده
گُل ِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ـ
ورنه
این ستاره‌بازی
حاشا
چیزی بده‌کار ِ آفتاب نیست.

*

نگاه از صدای ِ تو ایمن می‌شود.
چه مومنانه نام  ِ مرا آواز می‌کنی!

*

و دل‌ات
کبوتر ِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!

***
شاملو

۲۱ اسفند ۱۳۹۱

میعاد

در فراسوی ِ مرزهای ِ تن‌ات تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های ِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ی ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرین را
در پرده‌ئی که می‌زنی مکرر کن.

*

در فراسوی ِ مرزهای ِ تن‌ام
تو را دوست می‌دارم.

و در آن دور دست ِ بعید
 که رسالت ِ اندام‌ها  پایان می‌پذیرد
و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به تمامی
فرو می‌نشیند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان ِ سفر،
تا به هجوم ِ کرکس‌های ِ پایان‌اش وانهد...

*

در فراسوهای ِ عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای ِ پرده و رنگ.

در فراسوهای ِ پیکرهای ِ‌مان
با من وعده‌ی ِ دیداری بده.
***
شاملو

۱۹ تیر ۱۳۹۱

شام گاهی

ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد
که با همه‏ی جمع چه تنها نشسته‏ای!


ـ تنها نشسته‏ام؟
نه
که تنها فارغ از من و از ما نشسته‏ام.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته‏ای!


ـ ویران؟
ویران نشسته‏ام؟
آری،
و به چشم‏انداز امیدآباد خویش می‏نگرم.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد، که تنها نشسته‏ای
کنار دریچه خردت.


ـ آسمان من
آری
سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.
*


ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد، که انده‏گنانه نشسته‏ای
کنار دریچه خردی که بر آفاق مغربی می‏گشاید.


ـ من و خورشید را هنوز
امید دیداری هست،
هرچند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می‏شود.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد...


***
احمد شاملو

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

اتفاق

مردی ز باد حادثه بنشست
مردی چو برق حادثه برخاست
آن، ننگ را گزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدون سپر خواست


*


ابری رسید پیچان پیچان
چون خنگ یال اش آتش، بر دشت.
برقی جهید و موکب باران
از دشت تشنه، تازان بگذشت.


آن پوک تپه، نالان نالان
لرزید و پاگشاد و فروریخت
و آن شوخ بوته، پرتپش از شوق،
پیچید و با بهار درآمیخت.


پرچین یاوه مانده شکوفید
و آن طبل پرغریو فروکاست.
مردی ز باد حادثه بنشست
مردی چو برق حادثه برخاست.
***
احمد شاملو

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

...

زمین به هیات دستان انسان درآمد
هنگامی که هر برهوت
بستانی شد و باغی.
و هرزابه ها
هر یک
راهی برکه ئی شد
چرا که آدمی طرح انگشتانش را
با طبیعت در میان نهاده بود.
*
از کدام فرقه اید؟
بگویید،
شما که فریاد برمی دارید! ـ

به جز آنکه سرکوفته گان بسته دست را، به وقاحت
در سایه ظفرمندان
رجزی بخوانید،
یا که در معرکه جدال
از بام بلند خانه خویش
سنگ پاره ئی بپرانید
تا بر سر کدامین کس فرود آید.

که اگرچه میدان دار هر میدان اید،
نه کسی را به صداقت یارید
نه کسی را به صراحت دشمن می دارید.

از کدام فرقه اید؟
بگوئید،
شما که پرستار انسان باز می نمائید! ـ

کدامین داغ
بر چهره س خاک
از دست کار شماست؟
یا کدامین حجره ی این مدرسه.
***
احمد شاملو

۲۰ آذر ۱۳۸۹

دوست‌ات می‌دارم...

تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار پیش‌پا افتاده‌ترین سخن که «دوست‌ات می‌دارم»
چون تن‌دیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک در می‌غلتی
و پیش از آن‌که لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
می‌پیوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذ ناگزیر تداوم تو
تنها
تکرار «دوست‌ات می‌دارم» است؟

با این همه
بغض‌ام اگر بترکد... ـ
نه
پرٌ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می‌دانم!
***
احمد شاملو

۱۷ آبان ۱۳۸۹

مرگ وارتان

وارتان بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…

وارتان سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم، بر جگر خسته بست و رفت

وارتان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است!

وارتان سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

وارتان سخن نگفت
وارتان ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت

وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد:
زمستان شکست!
و
رفت…
***
احمد شاملو

۱۱ بهمن ۱۳۸۷

شبانه

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه تلخی
در گرده های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.

در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده یی.

و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!
احمد شاملو

۳ اسفند ۱۳۸۶

برای شما که عشقتان زندگیست

شما که عشقتان زندگیست،

شما که خشمتان مرگست،

شما که تابانده اید در یاس آسمان ها

امید ستارگان.

شما که بوجود آورده اید سالیان را،

قرون را

و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه دارها یادگارها

و تاریخ بزرگ آینده را با امید

در بطن کوچک خود پرورده اید.

شما که برق ستاره عشقید

در ظلمت بی حرارت قلب ها.

شما که سوزاده اید جرقه بوسه را

بر خاکستر تشنه لب ها

و به ما آموخته اید تحمل و قدرت را در شکنجه ها

و در تعب ها...

عشقتان را بما دهید

شما که عشقتان زندگیست.

و خشمتان را بدشمنان ما

شما که خشمتان مرگست.

***

احمد شاملو