‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمین بهبهانی. نمایش همه پست‌ها

۱۹ خرداد ۱۳۹۶

نیلوفر آبی

کاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم
خاطری می‌خواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهره‌ام دستی ز مهر،
کاش، چون آیینه، بر صورت غباری داشتم
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!
کاش جان می‌دادم اما انتظاری داشتم.
شاخه‌ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده‌ام، از خود گریزم نیست، کاش
حالت از خود گریزِ چشمه‌ساری داشتم.
نغمه‌ی سر داده در کوهم، به خود برگشته‌ام
کی به سوی غیر خود راه فراری داشتم؟
محنت و رنج خزان این‌گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه‌ی بی‌اعتباری داشتم
پای‌بند کس نبودم، پای‌بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه، سیمین! حاصلم زین سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...
***
سیمین بهبهانی

۲۵ بهمن ۱۳۹۴

دلم گرفته، ای دوست!...

دلم گرفته، ای دوست!     هوای گریه با من
گر از قفس گریزم     کجا روم، کجا، من؟
کجا روم؟ که راهی     به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم     به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل     نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج     رها، رها، رها، من
زمن هرآن که او دور     چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک     ازو جدا، جدا، من!
نه چشم دل به سویی     نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی     به یاد آشنا، من
ز بودنم چه افزود؟     نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ     که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم     در آسمان ابری ـ
دلم گرفته، ای دوست!     هوای گریه با من...
***
سیمین بهبهانی

۱۸ شهریور ۱۳۹۲

دانم ای دل!...

دانم ای دل! خسته‌ای، سرگشته‌ای، آواره‌ای
چاره می‌جویم تو را، اما بگو! کو چاره‌یی؟
بازوان التماسم را چه می‌آید به چنگ؟
ـ دامنی از هرزه‌یی، دریوزه‌یی، آن‌کاره‌یی!
ریشه دارد در دل آبشخور مرداب ننگ
تاج زیتون برفراز فرق هر پتیاره‌یی!
همچو کوران در گریزم، وانگهم کوبد به جای
انفجار خنده‌یی چون غرش خمپاره‌یی!
در خم هر جاده‌یی بر پای لرزان‌پوی من
بوسه‌یی خونین زند، گه خاری و گه خاره‌یی
داغ بطلان می‌گذارد بر شتاب رفتنم
کوری‌ی ِ بن‌بستی و نومیدی دیواره‌یی
ناروا می‌بینم و از تاب غیرت می‌دود
هردم از سرب‌گدازان، در تنم جوباره‌یی
از الف داغ تنم صد آیه‌ی خونین بخوان
حرف حرفش، دوزخی؛ پاداَفره خونخواره‌یی
کاسه‌ی شیر و عسل در خوان وحشت می‌نهند!
ای خوشا آرامشی، بی‌نانخورش نانپاره‌یی.

***
سیمین بهبهانی

۲۹ تیر ۱۳۹۲

یک سحر

سحری به دلنوازی ز درم درآ و بنشین
به کنار خود به بازی بنشان مرا و بنشین
من اگر ادب پسندم، ننشینم و نخندم
تو ز لطف رخصتم ده، که بیا بیا و بنشین
همه دشمنند و بدسر، که زنند حلقه بر در
به رخ حسود مگشا، در این سرا و بنشین
چو حیا کنم حذر کن، به ملامتم نظر کن
که ز سبز جامه چون گل، به صفا درآ و بنشین
شنوند اگر خروشم، تو به بوسه کن خموشم
نفسی مکن لب خود ز لبم جدا و بنشین
چو ز دست رفته باشم، به‌بر تو خفته باشم
تو به خنده گو که کامم ز تو شد روا و بنشین
*
نه، من این نمی‌توانم، که به شرم بسته جانم
تو به خانه‌ام گر آیی، به حیا گرا و بنشین.
***
سیمین بهبهانی