‏نمایش پست‌ها با برچسب نيما يوشيج. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نيما يوشيج. نمایش همه پست‌ها

۲۲ آبان ۱۳۸۹

چوك و چوك

چوك و چوك . . . گم كرده راهش در شب تاريك
شب پره ساحل نزديك
دمبدم مي كوبدم بر پشت شيشه
***
ـ «شب پره ساحل نزديك
در تلاش تو چه مقصوديست
از اطاق من چه مي خواهي؟» . . .
***
شب پره ساحل نزذيك با من (روي حرفش گنگ) مي گويد:
ـ «چه فراوان روشنايي در اطاق توست
باز كن يك لحظه در بر من
خستگي آورده شب در من» . . .
***
بخيالش شب پره ساحل نزديك
هر تني را مي تواند داد هر راهي
راه سوي عافيتگاهي
وز پس هر روشني ره بر مفري هست
***
چوك و چوك . . . در اين دل شب كه ازو اين رنج مي زايد
پس چرا هركس براه من نمي آيد؟
***
نيما يوشيج

۱۹ شهریور ۱۳۸۸

,دوست جوان من

دوست جوان من، من شما را به هر لباسی که در بیائید می شناسم. چرا خودتان را از من پنهان می دارید بوقلمونها را پیش انداخته می خواهید به من بگویید که کدخدا رستم هستید ولی شما او نیستید من می دانم شما جلال آل احمد هستید که به این صورت در آمده اید. از خیلی وقت پیش به هواداری شعرهای من برخاسته بودید. زمانی که من عقل داشتم و شعر می گفتم حس می کردم که شما محرومیتهای مرا درک کرده فقط بهره ای را که شعر است و آن را در زندگی نتوانسته اند از من بگیرند، بجا آورده اید. من هم از شما کمال امتنان را داشتم. مسلم است در عالم هنردوستی وظیفه است. وقتی که کسی از کسی حمایت می کند آن کس مانع از حمایت او درباره خودش نمی شود.


تکه ای از نامه نیما یوشیج به جلال

۳۱ مرداد ۱۳۸۸

هست شب

هست شب، يك شب دم كرده و خاك،
رنگ رخ باخته است.
باد، نوباوه ابر، از بر كوه،
سوي من تاخته است.

هست شب، همچو ورم كرده تني، گرم در استاده هوا.
هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده اي راهش را.

با تنش گرم، بيابان دراز،
مرده را ماند در گورش تنگ.
بدل سوخته من ماند،
بتنم خسته كه مي سوزد از هيبت تب!
هست شب، آري، شب.
نيما يوشيج

۱۵ تیر ۱۳۸۸

داروگ

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گرچه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ــ
ـقاصد روزان ابری، داروگ!
کی می رسد باران؟
***
نيما يوشيج

۱۲ اسفند ۱۳۸۷

ري را


«ري را» ... صدا مي آيد امشب
از پشت كاچ كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي كشاند.
گويا كسي است كه مي خواند...

اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربابي من
آوازهاي آدميان را شنيده ام
در گردش شباني سنگين؛
ز اندوه هاي من،
سنگين تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر.

يكشب درون قايق دلتنگ،
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را، در خواب مي بينم.

«ري را» ، «ري را» ...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما؛
خواندن نمي تواند.
نيما يوشبج

۳ دی ۱۳۸۷

مرغ مجسمه

مرغی نشسته بر سر بام سرای ما
مرغی دگر نهفته به روی درخت کاج
می خواند این بشوری گوئی برای ما
خاموشی ای است آن یک (دودی بروی عاج)

نه چشمها گشاد از او، بال از او نه وا
سر تا به پای خشکی، با جای بی تکان
منقارهایش آتش، پرهای او طلا
شکل از مجسمه بنظر مینماید او

وین مرغ دیگر آنکه کارش همه خواندن است
از پای تا بسر همه می لرزد او بتن
نه رغبتش به سایه آن کاج ماندست
نه طاقتش برستن از آنجای دل شکن

لیکن بر آن دو چون بری آرامتر نگاه
خواننده مرده ایست نه چیز دگر جز این
مرغی که می نماید خشکی به جایگاه
سرزنده ایست با کشش زندگی قرین

مرغی نشستته بر سر بام سرای ما
مبهم حکایت عجبی ساز می دهد
از ما برسته ایست ولی در هوای ما
بر مادر این حکایت آواز می دهد.
نیما یوشیج

۱۲ تیر ۱۳۸۷

آی آدم ها

آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،
یکنفر در آب دارد می سپارد جان
یکنفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،
آنزمان که مست هستند
از خیال دست یابیدن بدشمن،
آنزمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را،
تا توانائی بهتر را پدید آرید،
آنزمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند...
در چه هنگامی بگویم؟
یکنفر در آب دارد میکند بیهوده جان، قربان.
آی آدها که بساحل بساط دلگشا دارید،
نان بسفره جامه تان بر تن،
یکنفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را بدست خسته میکوبد،
باز میدارد دهان را با چشم از وحشت دریده
سایه هاتانرا ز راه دور دیده،
آبرا بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیش افزون.
میکند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا،
آی آدمها!
او ز راه مرگ این کهنه جانرا باز میپاید،
میزند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید!
موج می کوبد بروی ساحل خاموش؛
پخش میگردد چنان مستی بجای افتاده، بس مدهوش
میرود، نعره زنان این بانگ باز از دور میآید،
آی آدمها!
و صدای باد هردم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رهاتر،
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدمها!
***
نيما يوشيج