‏نمایش پست‌ها با برچسب سايه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سايه. نمایش همه پست‌ها

۶ خرداد ۱۳۹۵

کوچ

نقشی که باران می‌زند بر خاک
خطّی پریشان
از سرگذشتِ تیره‌ی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت می‌رانَد
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد.

***
ه. الف. سایه

۸ اسفند ۱۳۹۳

نی خاموش

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه‌ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی ِ لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه‌ی من ِ شوریده‌سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه ِ سرد
ای دیده هوش‌دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به دلداری‌ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صدگونه داغ عشق تو پیداست در دلم

***
هـ.الف.سایه

۵ فروردین ۱۳۹۲

چه...


چه فکر‌های غم‌انگیزی می‌زند به سرم!
کجایی ای که ز دیرینه‌های رفته به باد
هنوز یادِ تو با کاروانِ راه زده‌ست.

هنوز آیا در گوشه‌ای ازین دنیا
زمین به رقص خرامیدن تو می‌نگرد؟
به ناز می‌روی و گل به سبزه می‌گوید
ببین که می‌گذرد!

هنوز...
اما آیا هنوز هستی؟ یا...


سایه ، (کلن، آذر 1389)

۵ آذر ۱۳۹۱

به پایداری آن عشق سربلند


بود که بار ِ دگر بشنوم صدای تو را
ببینم آن رخ ِ زیبای دلگشای تو را
بگیرم آن سر ِ زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر وچشمان ِ دلربای تو را
زبعد ازین همه تلخی که میکشد دل ِ من
ببوسم آن لب ِ شیرین ِ جان فزای تورا
کی‎ام مجال کنار ِ تو دست خواهد داد
که غرق ِ بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم ِ من ای چراغ ِ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تورا
دل ِ گرفته ی من کی چو غنچه باز شود؟
مگر صبا به من برساند هوای تورا
چنان تو در دل ِ من جا گرفته‎ ای جان
که هیچ‎کس نتواند گرفت جای تو را
زروی خوب ِ تو برخورده ام، خوشا دل ِ من
که هم عطای تورا دیده ام هم لقای تورا
سزای ِ خوبی تو برنیامد از دستم
زمانه نیز چه بد میدهد سزای تو را
به ناز و نعمت ِ باغ ِ بهشت هم ندهم
کنار ِ سفره ی نان و پنیرو چای ترا
به پایداری ِ آن عشق ِ سربلندم
که سایه ی تو به سر برد وفای تورا
***
سایه

۱۶ شهریور ۱۳۹۱

هنوز هستی..


چه فکر‌های غم‌انگیزی می‌زند به سرم!
کجایی ای که ز دیرینه‌های رفته به باد
هنوز یادِ تو با کاروانِ راه زده‌ست.

هنوز آیا در گوشه‌ای ازین دنیا
زمین به رقص خرامیدن تو می‌نگرد؟
به ناز می‌روی و گل به سبزه می‌گوید
ببین که می‌گذرد!

هنوز...
اما آیا هنوز هستی؟ یا...
***
سایه - کلن، آذر 1389

۲۶ تیر ۱۳۹۱

گریه سیب

شب فرو می‏افتاد.
به درون آمدم و پنجره‏ها را بستم.


باد با شاخه درآویخته بود.
من، درین خانه تنها، تها.
غم عالم به دلم ریخته بود.


نهگهان، حس کردم:
که کسی،
آنجا، بیرون، در باغ،
در پس پنجره‏ام
می‏گرید...


صبحگاهان،
شبنم
می‏چکید از گل سیب.
***
هـ.الف.سایه

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

ترانه

تا تو با منی زمانه با من است
بخت  و کام جاودانه با من است


نوبهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صدجوانه با من است


یاد دلنشینت ای امید جان
هرکجا روم روانه با من است


ناز نوشخند صبح اگر تو راست
شور گریه شبانه با من است


برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
رقص و مستی ترانه با من است


گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است


گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است


هرکسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است


خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با من است.
***
سایه

۱۴ اسفند ۱۳۹۰

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فروداشت، نمی‏گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می‏فرسود:
«او به دل عشق دگر می‏ورزد؟»


گریه سردادم در دامن او
های‏هایی که هنوز
تنم از خاطره‏اش می‏لرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می‏دانستم
که دلش با دل من سرد شدست!
***
سایه

۲۵ آذر ۱۳۹۰

شرم و شوق


دل می‌ستاند از من و جان می‌دهد به من
آرام جان و کام جهان می‌دهد به من     


دیدار او طلیعه صبح سعادت است
تا کی زمهر،طالع آن می‌دهد به من


دلداده غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان می‌دهد به من؟


جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان می‌دهد به من؟


می‌آمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان می‌دهد به من؟


چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان می‌دهد به من 


آری سخن به شیوه چشم تو خوش‌ترست
مستی ببین که سحر بیان می‌دهد به من


افسرده بود سایه، دلم بی‌هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می‌دهد به من؟
***
سایه

۲۵ مهر ۱۳۹۰

زمان...


زمان میان من و او جدایی افکنده‌ست 
من ایستاده در اکنون و او در آینده‌ست 


چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت 
هنوز در پی آینده حال گردنده‌ست 


به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم 
کنون چو می‌نگرم او ز عمرِ من کنده‌ست 


که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک 
کمندِ شوق کنارش به گردن افکنده‌ست 


بهانه‌ی کششِ عشق و کوششِ دل من 
همین غم است که مقصودِ آفریننده‌ست! 


به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم 
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست 


تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن 
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده‌ست 


به شاهراهِ‌طلب بیم نامرادی نیست 
زهی امید که تا عشق هست پاینده‌ست 


ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت 
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست 


به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق 
مبین به کشته‌ی عاشق که عاشقی زنده‌ست 
***
سایه
تهران، خرداد 1385
منبع: ماهنامه بخارا

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و تست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و تست
***
سایه

۲۷ آذر ۱۳۸۹

طرح

گلوی مرغ سحر را بریده اند و،
هنوز
درین شط شفق
آواز سرخ او
جاری است....
***
سایه

۱۰ آذر ۱۳۸۹

زنده‌وار

چه غريب ماندي اي دل! نه غمي، نه غمگساري
نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري

دل من! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آنكه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودي كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگي نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده‌واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري ...
***
سايه

۱۲ خرداد ۱۳۸۹

در پرده خون

بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم
به پای سرو آزادی سر و دستی بیافشانیم

به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم
که ما خود درد این خون خوردن خاموش میدانیم

نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد
بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم

شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است
سمندروار جانها بر سر این شعله بنشانیم

جمال سرخگل در غنچه پنهان است ای بلبل
سرودی خوش بخوان کز مژده صبحش بخندانیم

گلی کز خندهاش گیتی بهشت عدن خواهد شد
ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم

سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد
چه پرچمهای گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری
بیا تا حلقه اقبال محرومان بجنبانیم

الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب
که ما کشتی در این طوفان به سودای تو میرانیم

دلا در یال آن گلگون گردونتاز چنگ انداز
مبادا کز نشیب این شب سنگین فرو مانیم

شقایق خوش رهی در پرده خون میزند، سایه!
چه بیراهیمم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم.
***
سایه

۲۸ مرداد ۱۳۸۸

مژده آزادی

باغبان مژده گل مي شنوم از چمنت
قاصدي كو كه سلامي برساند ز منت؟
وقت آن است كه با نغمه مرغان سحر
پر و بالي بگشايي به هواي وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
ديگر اي غنچه برون آر سر از پيرهنت
آبت از چشمه دل داده ام، اي باغ اميد
كه به صد عشوه بخندند گل و ياسمنت
بوي پيراهن يوسف ز صبا مي شنوم
مژده اي دل كه گلستان شده بيت الحزنت
بر لبت مژده آزادي ما مي گذرد
جان صد مرغ گرفتار فداي دهنت
دوستا بر سر پيمان درستند، بيا
كه نگون باد سر دشمن پيمان شكنت
خود به زخم تبر خلق برآمد از پاي
آنكه مي خواست ازين خاك كند ريشه كنت
بشنو از سبزه كه در گوش گل تازه چه گفت:
با بهار آمدي، اي به ز بهار آمدنت!
بنشين در غزل سايه كه در آيت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!
ه. ا. سايه

۲۲ شهریور ۱۳۸۷

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی:
آن شب آمد در سرای من و خاموش نشست
سر فروداشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه، این درد مرا می فرسود:
«او به دل عشق دگر می ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده ست!
سایه

۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

تاسیان

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت.

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم،آه!
***
سابه

۱ فروردین ۱۳۸۷

پیام پرستو

بیا بار دگر گل به بار می آید
بیار باده که بوی بهار می آید

هزار غم تو دارم به دل، بیا ای گل
که گل شکفته و بانگ هزار می آید

طرب میانه خوش نیست با منش چه کنم
خوشا غم تو که با ما کنار می آید

نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس
که لاله هم به چمن داغدار می آید

دل چو غنچه من نشکفد به بوی بهار
بهار من بود آن گه که یار می آید

نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل
کجا نهال امیدم به بار می آید

بدین امید شد اشکم روان ز چشمه چشم
که سرو من به لب جویبار می آید

مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم
وگرنه کیست که از آن دیار می آید

دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم
که بی تو باده و گل ناگوار می آید

بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی
که گل به دیده من ب تو خار می آید
***
سايه

۲۱ بهمن ۱۳۸۶

یادگار خون سرو

دلا ديدي که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت ازين خون
نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلي، سروي قد افراشت
ز هر سروي، تذروي نغمه برداشت
صداي خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
***
سايه

۱۴ آذر ۱۳۸۶

آینه در آینه

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر گم بود نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا

***

سايه