‏نمایش پست‌ها با برچسب سياوش كسرايي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سياوش كسرايي. نمایش همه پست‌ها

۲۹ تیر ۱۳۹۵

در شب پایان‌نیافته‌ی سعدی

چه سپید کوهساری، چه سیاه ماهتابی
نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی

همه درّه‌های وحشت به کمین من نشسته
نه مقدّرم درنگی، نه میسّرم شتابی

به امید همزبانی، به سکوت نعره کردم
بنیامدم طنینی که گمان  برم جوابی

همه لاله‌های این کوه ز داغ دل فسردند
چو نکرد صخره رحمی، چو نداد چشمه آبی

بنشین دل هوایی که بر آسمان این شب
ندمید اختری کو نشکست چون شهابی

به سپهر دیدگاهم، به کرانه‌ی نگاهم
نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی

تن من گداخت در تب، عطشی شکافتم لب:
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»

***
سیاوش کسرایی

۲ خرداد ۱۳۹۵

چه کسی کشت مرا؟

همه با آینه گفتم، آری
همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می‌پایید،
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال ِ خیالم را چید؟
چه کسی صندوق ِ جادویی اندیشه‌ی من غارت کرد؟
چه کسی خرمن رویایی گل‌های مرا داد به باد؟

سرِ انگشت بر آینه نهادم پرسان:
چه کس آخر، چه کسی کشت مرا
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد؟!

آینه
اشک بر دیده به تاریکیِ آغازِ غروب
بی‌صدا بر دلم انگشت نهاد

***
سیاوش کسرایی

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

عطر وفا

پشت‌گرمی به‌چه بودت که شکفتی؟ گلِ یخ!
وندر آن عرصه که سرما کمرِ سرو شکست،
نازکانه تنِ خود را ننهفتی، گلِ یخ!

سرکشی‌های تبارت را، ای ریشه به خاک
تو چه زیبا به زمستان‌ها گفتی، گلِ یخ!

تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ،
از کلاغان سیه‌بال چه دیدی و شنفتی؟ گلِ یخ!

آمدی عطر وفا آوردی،
همه افسانه‌ی بی‌برگ و بری‌ها را رُفتی، گلِ یخ!

چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
که چو گل‌ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گلِ یخ!

راستی را، که چه جان‌بخش به سرمای سیاه
شعله‌گون، در نگهِ دوست شکفتی، گلِ یخ!

***
سیاوش کسرایی

۱۷ آبان ۱۳۹۱

درخت تر


چرا به باغ، شاخه‌ای، گلی به سر نمی‌زند
چه شد که در بهار ما، پرنده پر نمی‌زند
اگر شکست نوگلی، چه بی‌وفاست بلبلی
که غافلانه بر گل شکسته سر نمی‌زند
چه وحشت است را را که کس بر آن نمی‌رود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمی‌زند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم، کسی دگر به در نمی‌زند
شب ستاره کش همی نشسته روی سینه‌ام
به لب رسیده جان ولی دم سحر نمی‌زند
شکوفه‌ی امیدم و غمم سیاه می‌کند
مرا خزان نمی‌برد، مرا تبر نمی‌زند
مکن نوازشم دلا که بند اشک بگسلد
که دست، کس به شاخه‌ی درخت تر نمی‌زند
***
سیاوش کسرایی

۲۸ خرداد ۱۳۹۱

حاصل

قلمستان تنهاست


با کلاغان حریصی که بر انگشتانش
میوه‏ی پاییزند
با دم باد که می‏پوید بیهوده به دور از بر او
با تن تنبل ابر
که چه بی‏حاصل می‏اندازند سایه به روی سر او
قلمستان تنهاست


و چه از او دورست
صوت غمناک خروس پنهان
پرپر شعله‏ی افشان پناه تپه
رفت و آمدهای برزگر بیل به‏دست
هرچه بر حاصل اندیشه‏ی نو کاشته‏ام می‏نگرم
هرچه در خاطر خود می‏پویم
«قلمستان تنهاست»
باز افسوس کنان می‏گویم
***
سیاوش کسرایی

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

دریا

زندگی دریای سرشوریده‏ای‏ست
ترش‏روی و تلخ‏کام و پاک‏دل
هرکه باکش نیست دریا رام اوست
بیدلان را پای می‏ماند به‏گل


ماهی مرداب غم!
آب شیرین آرزو داری بیا
موج سر برکرده می‏خواند تو را
تاب بی‏تابی ازو داری بیا


جنگی دریای دور
پرده‏ساز نغمه‏های آرزوست
رنگ و آهنگ است و شور و شعر و عشق
ماهی من هرچه می‏خواهی دراوست


در دل دریای سبز
پیچ و تاب و جنبش گرداب هست
گاه توفان هست و سیلاب بلا
گاه گاهی بوسه‏ی مهتاب هست


گر نهانگان‏اند در پیراهنش
گنج مروارید در پاچین اوست
گر سبکبالی چو زورق بگذری
ور گرانی، مرگ، این آیین اوست


با هزاران شاخسار شط و نهر
بر دل دریا ره است
می‏زنی بر گیسوانش بوسه‏ها
گر تو را ای شوق، جان آگه است


جنگی دریاست کاندر شور خویش
می‏نوازد نغمه‏های زیر و بم
آب شیرین، موج سرکش، دست باز
بال بگشا ماهی مرداب غم
***
سیاوش کسرایی

۱۹ بهمن ۱۳۹۰

گل و بلبل

لانه ام در باغ صیاد است
بشنوید ای تندرایان تن آسوده
سینه ام در هرد می آماجگاه تیر بیداد است


پندگویان میدهندم پند:
ماندنت، بیهوده اینجا ماندنت تا چند
بال بگشا، دل بکن از این خطر خانه
آشبان بردار از شاخی که هردم در کف باد است


من ولی در باغ میمانم که باغم پر گل یاد است
وز فراز چشم اندازم فراوان پرده ها پیدا:
برگ افشان درختان تبرخورده
مرگ شبنم ها
سرکشی خارها و جست و جوی ریشه ها در خاک
عطر پنهان بهاری زندگی آرا
این چه فریاد است
بلبلان خسته خار در پهلو!؟
مرگ، در باغی که هر گلدانه ی خشمی در آن رویاست
مرگ، در باغی که من دارم
در کنار غنچه های تنگدل زیباست


آری، آری من به باغ خفته می مانم
باغ، باغ ما است
پنج روزی بیش و کم، گر پایمال پای صیاد است
***
سیاوش کسرایی

۲۶ آذر ۱۳۹۰

باور


باور نمی کند دل من مرگ خویش را 
نه نه من این یقین را باور نمی کنم 
تا همدم من است نفسهای زندگی 
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم 


آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال 
نگشوده گل هنوز 
ننشسته در بهار 
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟


در من چه وعده هاست 
در من چه هجرهاست 
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب 
اینها چه می شود؟


آخر چگونه این همه عشاق بی شمار 
آواره از دیار 
یک روز بی صدا 
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟


باور کنم که دخترکان سفید بخت 
بی وصل و نامراد 
بالای بامها و کنار دریاچه ها 
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند؟


باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور 
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک 


باور کنم که دل 
روزی نمی تپد 
نفرین برین دروغ دروغ هراسناک 
پل می کشد به ساحل اینده شعر من 
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند 
پیغام من به بوسه لبها و دستها 
پرواز می کند 
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند 


در کاوش پیاپی لبها و دستهاست 
کاین نقش آدمی 
بر لوحه زمان 
جاوید می شود 
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما 
یک روز بی گمان 
سر می زند جایی و خورشید می شود 


تا دوست داری ام 
تا دوست دارمت 
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر 
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار 
کی مرگ می تواند 
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟


بسیار گل که از کف من برده است باد 
اما من غمین 
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم 
من مرگ هیچ عزیزی را 
باور نمی کنم 


می ریزد عاقبت 
یک روز برگ من 
یک روز چشم من هم در خواب می شود 
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست 


اما درون باغ 
همواره عطر باور من در هوا پر است 
***
سیاوش کسرایی

۱۵ مهر ۱۳۹۰

وطن


وطن٬وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا٬غریب وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام
من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره های بی شمار توده ام

چه غمگنانه سال ها
که بال ها
زدم به روی بحر بی کناره ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو٬ به راه تو شکسته‌ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن!وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام
***
سیاوش کسرایی

۱۵ مرداد ۱۳۹۰

مست

من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم.

می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، هم نفسم، عطر دماغم.

خوشرنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم.
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم.

در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم.

فریاد رسا! در شب گسترده پر و بال.
از آتش اهریمن برخو، به امان دار!
هم ساغر پر می
هم تاک کهن سال.

کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین.

با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار!
هشدار که من مست می هرشبه هستم.
***
سیاوش کسرایی

۲۷ شهریور ۱۳۸۹

غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت!

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره‌ و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت!

وقتی که بادها
در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند
غوغایی ای درخت!

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش‌آوایی ای درخت!

در زیر پای تو
اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان
صبحب ندیده است
تو روز را کجا؟
خورشید را کجا؟
در دشت دیده، غرق تماشایی ای درخت!

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می‌کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت!

سربرکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت!
***
سیاوش کسرایی

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

در پایان

به دست ها می‌اندیشم:
دست‌هایی که بسیار نوشتند
دست‌هایی که روزنامه تا زدند
دست‌هایی که روزنامه فروختند
دست‌هایی که اعلامیه چسباندند
دست‌هایی که صندوقک‌های اعانه دور گرداندند
دست‌هایی که زنجیره حمایتی گرداگرد جمع، ساختند
دست‌هایی که صلا دادند، بوسه فرستادند
‌دست‌هایی که کف زدند
دست‌هایی که پول‌های خرد را شمردند و تحویل دادند
دست‌هایی که رای به صندوق انداختند
دست‌هایی که دست‌ها را فشردند.

آری در پایان به دست‌ها می‌اندیشم
ـ در نخستین پایان ـ
و بدان دست
که به سیلی اثر گذاشت بر گونه فرزندم
در کنار خیابان.
***
سیاوش کسرایی

۲ دی ۱۳۸۸

خانه خیابان شانزده آذر

کندوی آدمیت

آشیانه رستگاری

ستاد کار.


طرفه پناهگاهی

با در گشادگی مسجد و

نظم ارتش

آمیزه مهر و میثاق

در جام پولاد.

جزیره گل

در اقیانوس تهران

که جوانی

پاسش می دهد و

کمال بر چتر آن می گشاید.


دختر مراقب

چابکست

پسر نگهبان کاری

و هر دو یک گل بر دهان می برند:

لبخند.

در راهرو ها تنها نیستی
چرا که شهدا
از سینه دیوارها
ترا
تا راهی دورتر از اطاق دلخواه نیز دنبال می کنند.

زرادخانه اندیشه.

صرافخانه سخن.

کارآوران،

باچه وسواسی به الماس

تراش و برش مناسب می دهند

تا مائده کلام

عمل آید.

اینجا

ترکش تاریخ است و

آزمایشگاه زور

سنگر محنت کشان

و باغ همه میوه های ما.

قلب حیات در اینجا

تندتر می طپد

گر چه در احتیاطی ناگفته

ضرب هیاهوها

گرفته می شود

که دانش را همواره

گهواره ای از سکوت رشد می دهد

و صدایی اگر هست

از بوسه ای است به روی نورسیدگان

یا زنگ تلفنی

که اعلام یا امداد می کند.

بر سر راه فردا

در شانزده آذر خانه ایست

پایگاه پویندگان بهروزی

زائران امید

و میعادگاه غریبان زمین.

***

سیاوش کسرایی

۳ شهریور ۱۳۸۸

قصیده دراز راه رنج تا رستاخیز

از خانه بیرون زدم
تنها
که در خود نمی گنجیدم
چنانکه جمعیت در خیابان و
خیابان در شهر
نه
دلکاسه، حوصله ی دریا نداشت.

جانوری بودم
شاید اژدهائی
که دهانم
در کار بلعیدن «شهیاد» بود و
دمم
«پل چوبی» را نوازش میکرد
های های
افسانه از واقعیت جان میگرفت.

هر گام
از هر گوشه ی شهر
بر راهی واحد میدوید
پاها، فرشی تازه می بافت:
قالی تاریخ.

نوپائی و نوزبانی.
کالی در کردار
ورزش سبک برآمدن
با هم آمدن
اما در مجموع
سماع جادوئی اتحاد.

مزارع سیاهپوش آدمی
با غنچه مشتهای سفید و
سرود سرخ.
شهادت بر پرچم و
کینه
در شعر میگردید.
پیری، در پیاده رو میگریست و
آینده
دست در دست پدر
یا بر سینه مادر
همراه میآمد.

دیوارها
دفتر وقایع و آرزو بود و
آتشنامه های خلق.

بصف میرفتیم که صف شدن را
بسالیان
تومان آموخته بودی:
هر سپیده دمان در صف تیرباران شدگان
به نیم شبان در صف طویل ملاقات کنندگان
بشامگاهان در صف خواروبار
و هرگاه و بیگاه در صف نفت.
و اینک صف در صف
برابر تو بودیم ای مردمی شکن!

توده ی تیره ای بودیم
خال کبود غم
بر گونه شهر
و در برابر دشمن سربی
کوره ای گداخته از خشم
نه تبری برای کشتن
نه تیری برای شکستن
اما گرمائی بکفایت برای ذوب کردن.

گرچه بسوگی عظیم
برخاسته بودیم
ولی حضور همگان
شادی آورده بود
شور آورده بود
در کربلای حاضر
حسین
نه مرثیه، که حماسه میخواست.

به کربلای تو آمدم
حسین!
نه بدان گذرگاه که امتی اندک
با تو ماندند و
ماندگار شدند
با تو آمدم بدان مهلک
که معبر ملتی است
و نه بدین تو
که بآئین تو
از سر صداقت
بشهادت.

با تو آمدم
تا عاشورا را باعشار برم
بعشرات برم
تا این گلگونه را
درشت کنم
درشت تر کنم
و شنلی از خون بر آرم
شایسته اندام مردمم.

در من بنگر حسین!
نفتگرم
خدمتکارم
آموزگارم
طواف و باربرم
قلمزن و اندیشه گرم
نهال نازک اندوه نه
درخت خون،
از ریشه ی سهمگین حسرت.

در پیگیری رد خون، حسین!
به کسان رسیدم
به بسیاران
تا شبنم سرخ تو نیز
بر من نشست و شکفتم
و اینک
راهی دراز بایدمان رفتن
نه از پل به میدان
و نه از مدینه بکوفه و کربلا
راهی از رنج تا رستاخیز
از ستمشاهی تا برادری.

تنها رفتم و
خلقی بخانه باز آمدم
گندمی
که در غلاف لاغر خویش
خرمنی بار آورد.

سیاوش کسرایی

۳ فروردین ۱۳۸۸

زندگي زيباست

... زندگي زيباست
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست؛
آسمان باز
آفتاب زر
باغ هاي گل
دشت هاي بي درو پيكر.

سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب.

آمدن، رفتن، دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن.
پابه پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن.
كار كردن، كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن.

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه رانده
همنفس با بلبلان كوهي آواره، خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه تپه ماندن.

گاهگاهي
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بام ديدن.

يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن...

آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست

ور نه، خاموش است و خاموشي گناه ما است.
سياوش كسرايي

۲۱ بهمن ۱۳۸۷

پویندگان

آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند.

آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا، راه بی امید

مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟

پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
در کوچه های دور
در شاهراه خلق به آوا درآورید
دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند.
سیاوش کسرایی

۱۹ بهمن ۱۳۸۵

ژاله خون شد

ژاله بر سنگ افتاد، چون شد
ژاله خون شد
خون چه شد؟، خون چه شد؟
خون جنون شد
ژاله خون کن، خون جنون کن
سلطنت زین جنون واژگون کن
ژاله بر گل نشان گلپران کن
بر شهیدان زمین گلستان کن
نام گمنامها جاودان کن
تا به صبح آید این شام تیره
در شب تیره آتشفشان کن
دست در کن
شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
جان خواهر
کارگر، روستایی، برادر
پیشه ور، ای جوان، ای دلاور
ما همه یک صف و در برابر
آن ستمکاره آن تاج بر سر
دست در کن، شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
خواهر من، گرامی برادر
چون بهر حال تنهاست مـادر
من به خاک افتادم تو بگذر
بهر ایجاد دنیای بهتر
دست در کن، شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
ای شما ای صف بی شماران
اشک من در نثار شمایان
بر سر هر گذر گاه و میدان
ژاله شد، ژاله شد، ژاله چون شد
ژاله خون، ژاله دریای خون شد
خون جنون، خون جنون
سلطنت واژگون
سلطنت واژگون
***
سياوش كسرايي