‏نمایش پست‌ها با برچسب دين. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دين. نمایش همه پست‌ها

۲۰ شهریور ۱۳۸۸

شهادت علی(ع)

صفت مقتل امیرالمومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه
و ماه رمضان در آمد و روز هفدهم در مسجد کوفه سه تن گرد آمدند؛ یکی را عبدالرحمان بن ملجم گفتندی -علیه اللعنه- و یکی نام او مبارک بن عبدالله یکی نام او عمرو بن بکر، و بر آن خوارج می گریستند که در نهروان کشته شده بودند، و گفتند: «بر زمین، امام نیست و طاعت کس نباید برد، و مردم همه کافر شدند، و این همه از علی(ع) است و از معاویه و از عمروعاص. اکنون ما هر سه اتفاقی کنیم و این سه تن را بکشیم و تن خود را به خدای بفروشیم که هر کس ایشان را بکشد بهشتی باشد.» و با هم بنهادند که روز بیست و هفتم رمضان این کار بکنند و شمشیر را زهرآلود کردند. و عبدالرحمان بن ملجم –آن لعین- هم در کوفه بنشست تا علی(ع) را بکشد و عبدالله به دمشق شد تا معاویه را به دوزخ فرستد، و عمروبن بکر به مصر شد تا عمروعاص را با خود به سفر برد. و آن روز قضاء الله عمروعاص را درد شکم خاسته و برادرزاده را به مسجد فرستاد و غلط او را بکشتند و عمروبن بکر ار گرفتند و بازگشتند. و عبدالله به دمشق آمد و شمشیر به سر معاویه زد و زخمی سخت نبود، و علاج کردند و بهتر شد. معاویه، عبدالله را به زندان کرد و گفت: «اگر خبر آوردند که علی(ع) کشته شد، تو را خلاص دهم.» و چون خبر وفات علی(ع) رسید، او را دست بازداشت.
و آن ملعون عبدالرحمان ملجم روز بیست و هفتم رمضان سال چهل از هجرت وقت صباح به سجد کوفه اندر آمد و بنشست. چون علی(ع) بیامد که مردمان را نماز کند و پای در مسجد نهاد، شمشیر بزد و بر فرق مبارک علی(ع) آمد و چهر انگشت فرو رفت. مردمان که در مسجد بودند عبدالرحمن را بگرفتند. علی(ع) او را به دست حسن(ع) سپرد و گفت: «صبر کن، چون من بمیر او را بازکش.» پس از سه روز علی(ع) وفات فرمود و حسن، عبدالرحمان ملجم را به آتش بسوخت.
***
به نقل از کتاب «مجمع الانساب» تالیف «محمد بن علی بن محمد شبانکاره ای» - قرن هشتم هجری

۱۷ شهریور ۱۳۸۸

شهادت امام علی(ع)

شهادت علی بن ابی طالب (ع):
گویند در سالی که علی(ع) شهید شد عبدالرحمن بن ملجم مرادی و نزال بن عامر و عبدالله بن صیداوی چند ماه پس از واقعه نهروان در موسم حج پیش یکدیگر جمع شدند و از گرفتاری های مردم درباره آن جنگها سخن گفتند.
یکی از ایشان به دیگری گفت راحت و آسودگی جز با کشتن این سه تن، علی(ع) و معاویه و عمروعاص فراهم نخواهد شد.
این ملجم گفتن کشتن علی بر عهده من.
نزال گفت کشتن معاویه بر عهده من.
عبدالله گفت کشتن عمروعاص بر عهده من.
و قرار گذاشتند در یک شب آنها را بکشند، عبدالرحمن به کوفه آمد و چون به آن شهر رسید، رباب دختر قطام را از او خواستگاری کرد، قطام زنی از خوارج بود که پدر و برادرش و عمویش در جنگ نهروان بدست علی(ع) کشته شده بودند، او به ابن ملجم گفت او را به ازدواج تو درنمی آورم مگر با پرداختن سه هزار درهم و برده یی و کنیزی و کشتن علی بن ابی طالب(ع)، آنچه خواسته بود داد و تعهد کرد و رباب گرفت، ابن ملجم معمولا در انجمن قبیله تیم الرباب از هنگام نماز صبح تا نزدیک ظهر می نشست آنان گفتگو می کردند اما او ساکت و خاموش بود و یک کلمه هم سخن نمی گفت و این به سبب تصمیمی بود که بر قتل علی(ع) داشت.
روزی در حالی که شمشیر خود بر دوش نهاده بود به بازار رفت و به جنازه یی برخورد که اشراف عرب آن را تشییع می کردند و کشیش های مسیحی هم در پی جنازه روان بودند و انجیل می خواندند، ابن ملجم گفت وای بر شما این دیگر چیست؟
گفتند ابجربن جابر عجلی است که مسیحی مرده است و پسرش حجاربن ابجر مسلمان و سالار قبیله بکربن وائل است، اشراف مردم به احترام پسرش و کشیش ها برای آئین او تشییع می کنند، گفت به خدا سوگند اگر نه این است که برای انجام مقصودی بزرگتر می خواهم زنده بمانم همه شان را با شمشیر می زدم. و چون آن شب فرا رسید شمشیرش را که زهر آلود کرده بود برداشت و پیش از سپیده دم در گوشه مسجد نشست و منتظر ماند که علی(ع) چون برای نماز صبح به مسجد می آید از کنار او بگذرد.
در همان حال علی(ع) آمد و می غرمود «ای مردم نماز» ابن ملجم برخاست و با شمشیر بر سر آن حضرت ضربه زد، قسمتی از شمشیر به دیوار اصابت کرد و در آن رخنه ایجاد کرد، ابن ملجم از وحشت بروی در افتاد و شمشیر از دست او جدا شد و مردم جمع شدند و او را گرفتند.
و شاعر در این باره گفته است:
«ندیده ام بخشنده یی از عرب و عجم کابینی چون کابین قطام بپردازد، سه هزار و برده یی و کنیز و زدن علی(ع) با شمشیر تیز و برنده، هر کابین و مهریه هرچه بزرگ باشد از علی(ع) گرانبهاتر نیست و هیچ قتل و غافل گیری مهمتر از این عمل ابن ملجم نیست.»
علی(ع) را به خانه اش بردند و ابن ملجم را به حضورش آوردند، ام کلثوم دختر علی(ع) به ابن ملجم گفت ای دشمن خدا امیرمومنان را کشتی؟ گفت امیرمومنان را نکشتم پدر ترا کشتم، ام کلثوم گفت به خدا سوگند امیدوارم خطری متوجه او نباشد گفت در این صورت بر چه کسی گریه می کنی؟ همانا به خدا سوگند آن شمشیر را یک ماه زهر دادم و اگر کارگر نیفتد خدایش نابود کناد.
علی(ع) آن روز را به شب نرساند و رحلت فرمود، خدایش رحمت کناد و از او خشنود بادا.
قصاص و کیفر قاتل
عبدالله بن جعفر، ابن ملجم را گرفت دودست و دوپایش را قطع کرد و به چشمانش میل کشید، ابن ملجم گفت ای پسر جعفر تو با میل سوزانی به چشمان من سرمه می کشی، آنگاه عبدالله بن جعفر دستور داد زبانش را بیرون بیاورند و او شروع به بی تابی کرد، عبدالله به او گفت دستها و پاهایت را بریدم بی تابی نکردیچشمانت را میل کشیدیم بی تابی نکردی چرا از بریدن زبانت بی تابی می کنی؟ گفت از ترس مرگ بی تابی نمی کنم ولی از این ناراحت شدم که ساعتی در دنیا زنده باشم و نتوانم خدا را یاد کنم، زبانش را بریدند و مرد.
***
به نقل از کتاب «اخبار الطُوّال» تالیف «ابوحنیفه احمد بن داود دینوری» از دانشمندان اهل سنت قرن سوم هجری

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

آداب روزه صوفیان

شیخ گفت: از پیامبر(ص) روایت شده که گفت: خداوند می گوید روزه برای من است و خود بدان پاداش می دهم. اگر کسی بپرسد که چرا روزه در بین همه عبادات چنین تخصیص یافته است در حالی که همه اعمال برای خداست و خداوند آنها را پاداش می دهد؟ باید گفت که این سخن خداوند دو معنی دارد:
1. روزه از ویژگی خاصی در میان عبادت های واجب برخوردار است چون همه عبادات راهی برای نمود در چشم مردمان دارند، اما روزه چنین نیست و خالص باید برای خدا باشد.
2. معنای دیگر «برای من» (لی) آم است که «صمدیت» ویژه من است، چون صمد آن است که شکم ندارد و به خوردن و آشامیدن نیازمند نیست – و هرکه چنین شود پاداشی بدو خواهم داد که بر هیچ دلی خطور نکرده باشد.
اما معنای قول خداوند که «من آن را پاداش می دهم» آن است که: خداوند برای هر فعل حسنه ای ثوابی مشخص نوید داده است از یک تا ده و از ده تا هفتصد برابر اما روزه داران که صابر هم هستند پاداششان به شمار در نیاید چه فرمود: «خداوند پاداش صابران را بی حساب خواهد داد(زمر/10)» بنابراین روزه از حسنات متعارف نیست و نیز ثواب آن. چه روزه صبر است یعنی استواری جان در برابر خواستنی های همیشگی و امساک اعضای بدن از تمامی شهوات و براستی که روزه داران همان صابرانند. از پیامبر(ص) در این باره روایت شده که: «آن گاه که روزه می گیری باید که گوش و چشم و دست و زبانت نیز روزه دار باشند.» و نیز فرموده است: «هرگاه یکی از شما روزه دار است بایستی که با زن خود گرد نیاید و فسق ننماید وگر کسی دشنامش داد فقط بگوید من روزه دارم.» و درستی روزه و حسن ادب روزه داری در درستی مقاصد و دوری از شهوت ها و نگهداشت اندام و پاکی خورش ها و حفظ دل و دوام ذکر حق استو کم توجهی به امساک های روز و ننگریستن به این که روزه دار است و نیز استعانت از خدا برای انجام کامل روزه. و چنین است آداب روزه برای روزه دار.
از سهل ابن عبدالله تستری حکایت شده است که: در هر پانزده روز یکبار می خورد و چون رمضان می آمد فقط یکبار در ماه می خورد. یکی از مشایخ را پرسیدم که چون تواند بود؟ گفت: هر شامگاهان فقط با آب روزه می گشاد. از ابوعبید بسری حکایت کرده اند که وقتی رمضان می رسید در خانه می شد و در را می بست و تا پایان ماه از آن بدر نمی آمد. بانویش به خانه در می آمد و سی گرده نان –هر شب یکی- در خانه می نهاد و بس.
درباره روزه تطوع که واجب نیست باید گفت برخی از مشایخ در سفر و حضر همیشه روزه می گرفتند تا روزی که رخ دوست را می دیدند. و ادب آنها در این روزه همان بود که پیامبر(ص) فرمود: «روزه سپر است.» و نگفت سپر برای چیست. گفته اند معنای آن این است که سپری است در برابر آتش های آخرت، چه روزه در دنیا برای روزه دار همچون سپری است که او را از تیرهای دشمنان نگاه می دارد دشمنانی که روزه دار را به آتش می خوانند شیطان، شهوت، هوای نفس و هوس و...
از احمد بن محمد بن سنید که قاضی دینور بود شنیدم که گفت رُرَیم می گوید: روزی پیرامون بغداد می گشتم، تشنگی مرا فرا گرفت، خانه ای دیدم، در را کوفتم. کنیزکی آمد، آب خواستم. در را گشود و کوزه ای آورد پر از آب خنک. چون از دستش گرفتم تا بنوشم گفت: وای بر تو! چه صوفی یی! در نیمه روز آب می نوشد! کوزه را بر زمین زدم و برگشتم. رویم ادامه داد: از کنیزک شرمم آمد و با خود نذر بستم که دیگر هرگز روزه نگشایم.
نویسنده کتاب گوید: گروهی دیگر از صوفیان روزه داوودی را می پسندند، همان که پیامبر(ص) درباره اش گفت: «برترین روزه ها، روزه برادرم داوود است که یک روز در میان روزه می گرفت.» گفته اند دلیل اینکه برترین روزه همین است این است که سخت ترین است چه اینسان روزه گیری از روزه داری دائمی سخت تر است زیرا که نفس به روزه داری دائمی خوگر می شود؛ اما روزه یک روز در میان این الفت را می کشدو نفس را از عادت خویش برون می کشدو روزه را بر او بسیار تلخ می سازد به همین جهت برترین روزه همین است.
در این باره از سهل بن عبدالله آورده اند که: هر گاه سیر شدید گرسنگی را بجویید هر گاه گرسنه شدید سیری را بخواهید وگرنه به یکی خوگر می شوید و سرکش می گردید. ابوعبدالله احمد بن جابان پنجاه و اند سال روزه گرفت و در سفر و حضر روزه را نگشاد. روزی یارانش کوشیدند تا روزه اش را بگشاید؛ روزه بگشاد اما مدتی چنان بیمار شد که بیم از کف دادن واجب نیز می رفت. گفتند دلیل آن که کسی روزه داری همیشگی را خوش نمی دارد آن است که نفس زود به هر چیزی خو می کند و چون خو کرد به لذت خویش کار می کند و نه چنان که باید. پس بهتر است که نفس را نپروریم اگرچه در عبادت باشد.
آورده اند که ابراهیم ادهم گفت: همراه من مردی بسیار نماز و بسیار روزه بود. از کردار او به شگفتی آمدم؛ به خوراکش نگریستم. منشاء آن ناپاک و ناروا بود. فرمان دادم که از سرزمین خویش رانده شود. همسفر او شدم و خوردنی حلال به او دادم. چون مدتی همراهم بود چنان دگرگون گشت که گه گاه تازیانه لازم بود تا واجب های خویش ادا کند.
صوفیان و درویشان مجرد، همان ها که همه علایق بریده اند و دانسته ها را رها نموده اند و به روزی داده خدایی قانع گشته اند و هیچ نمی دانند که خدا کی و کجا به آنان روزی خواهد رساند نیکانند و روزه اینان از روزه دارانی که می دانند چگونه و کجا خوردنی می یابند و افطار می کنند برتر است و هیچ کس روزه اش به فضل روزه ایشان نخواهد رسید. اینان نیز آداب ویژه ای در روزه دارند مانند اینکه نباید فقط یکی از ایشان روزه بگیرد مگر با همرایی یاران چون که روزه و افطار او دل یاران را به خود مشغول خواهد داشت. وگر تنها این کس به رضای یاران روزه دار باشد دیگران اجباری ندارند که منتظر بمانند تا او روزه اش را بگشاید سپس ایشان بخورند چون ای بسا فردی تاب گرسنگی کشیدن تا افطار را نداشته باشد و روزه دار هم نباید چیزی از گروه برای خود پس اندازد و بدان افطار کند چه این ضعف او را می نماید، اگر واقعا ضعیف است خرده ای بر او نیست. اگر گروهی همگی با هم روزه می گیرند و گروهی دیگر هم همگی بی روزه هستند اجباری نیست که همه مانند هم شوند.
حکایت نمو.ده اند که جنید همیشه روزه داشت، اما چون یارانش نزد او می آمدند روزه را می شکست و با آنان می خورد و می گفت: ثواب همراهی یاران، کم از روزه داری نیست اگر به انگیزه تطوع باشد، یا کلامی نزدیک به همین. گفته اند اگر صوفی یی را دیدی که روزه تطوع گرفته است، به او بدگمان باش، چون که هنوز از دنیا چیزی با او هست. اگر گروهی همگی برادرانه و دوستانه روزه می گیرندو در میانشان مریدی است که باید او را به روزه وادارند و او روزه را برنمی تابد بهتر آن است که بکوشند تا او روزه نگیرد و با نرمی و رفق با او رفتار کنند و او را چون خود نپندارند. و اگر گروهی روزه می گیرند و در میانشان شیخی است باید که با روزه او روزه گیرند و با افطار او بگشایند مگر این که شیخ از این کار بازشان دارد و چون بازشان داشت نباید از حرف او سربپیچند چون که پیر بی خبر از راه و رسم منزل ها نیست و صلاح نمی داند.
ابوالحسن مکی را در بصره دیدم و او مردی بود دائم الصوم و نان را جز در شب جمعه نمی خورد. و گفته اند که خوراکش در هر ماه چهار دانگ بود که از دستمزد خویش از ریسمان بافی حاصل می کرد. آن را می فروخت و می خورد. ابن سالم که او را دیده و ترک کرده بود، گفته بود: او را سلام نخواهم کرد مگر آنکه افطار کند و نان بخورد چه که به ترک غذا زبانزد شده است. یکی از مردم واسط مرا گفت او سال های بسیار روزه داشت. هر روز پیش از غروب آفتاب افطار می نمود جز در ماه رمضان. گروهی او را انکار می کردند و این کارش را خلاف علم می دانستند. گروهی دیگر تحسینش می کردند که نفس را با گرسنگی ادب کرده است و از روزه داری و ثواب آن –که خداوند روزه داران را نوید بدان داده است- بهره نخواسته است و بدان دل خوش نکرده و آرام نگرفته است. به نظر من آنکس که انکار می کند شیوه ای راست تر دارد چه او روزه را ایمان دارد و به ایفای آن پایبند است. اما اگر باورمند نیست آن را سبک گرفته است و نمی توان به آن روزه دار گفت –و توفیق از خداست. از شبلی حکایت شده که مردی را گفت: چنان کن که تا ابد روزه دار باشی. گفت چون است این؟ شبلی بدو گفت: باقیمانده عمرت را یک روز کن و آن را روزه بدار! این بود آنچه توانستم از آداب ویژه صوفیان درباره روزه گرد آورم. خدای است که توفیق راست کاری می دهد.
***
از کتاب «اللمع فی التصوف» تالیف «ابو نصر سراج طوسی» - قرن چهار

۱۸ دی ۱۳۸۷

امام حسین (ع)

پس، روی به اهل کوفه آورد و فرمود:
ای اهل کوفه، وای بر شما. کشتید اهل بیت پیغمبر خود را و بر برنا و پیر ابقا نکردید و در ریختن خون ما مبالغه و غلوّ کردید، حال آنکه شما جمیعا می دانید که ما کیستیم و می دانید که دشمنی شما با کیست. نه شما مرا طلبیدید و عهدها کردید؟ چون رضای شما را بر جناح عجلت و قدم مسارعت پیش آمدم، شمشیرهایی که به جهت اعدای دین نگاه داشته و مهیّا کرده بودید روی به من آوردید و با دشمنان من درساختید بی آنکه از جانب من در رعایت حق شما اهمالی رود و یا از من گناهی در وجود آید. یا لیت که پیش از آنکه با دشمنان یار شوید، مرا اعلام میدادید و از کیفیّت نقض عهد اطلاع می دادید تا من عزم آمدن بدین جانب فسخ کردمی. وای بر شما، چون آمدم خود را پروانه وار بر شمع بیعت زدید و چراغ ایمان خود را به دست خود خاموش کردید.
آن حضرت این سخنان می فرمود و از کسی جوابی شنیده نمی شد. بعد از آن، آن حضرت شمشیر بکشید مانند کسی که دل از جان برگرفته باشد و از حیات نومید شده باشد، روی بدان قوم آورده مبارز خواست و جمعی از آن طایفه به زخم شمشیر به دارالبوار فرستاد. آخر شمرذی الجوشن با فوجی انبوه از سوار و پیاده روی بدو آورد. امیرالمومنین حسین(ع) ساعتی به تنهایی با آن گروه انبوه جنگ کرد. ایشان در میان او و اهل حرم جدایی افگندند و آنگاه روی به خیمه های اهل بیت رسول خدا(ص) آوردند. آن حضرت از این معامله بر آشفت و آواز داد:
ای آل ابوسفیان، گرفتم که شما را دین نیست، آخر نه از عربید؟ از عار نمی اندیشید که تعرّض حرم من می کنید؟
شمر آواز داد: ای حسین، چه می گویی و مقصود تو چیست؟
فرمود: چرا معترض اهل بیت من می شوید؟ مقصود شما کشتن من است، اینک اینجا ایستاده ام و با شما جنگ می کنم. نگذارید که کسی حوالی خیمه های حرم می گردد.
شمر گفت: ای پسر فاطمه، التماس تو به اجابت مقرون است. پس، بانگ بر آن جماعت زد که سوی خیمه های او می رفتند و گفت: بازگردید و بدان خیمه ها هیچ تعلّق مسازید و روی به حسین(ع) آورید که غرض جز او نیست.
آن قوم به هیئت اجماع روی به حسین(ع) آوردند و علی التّواتر حمله می کردند و حسین بن علی(ع) دفع ایشان می کرد. در اثنای آن مکاوحت تشنگی بر او غلبه کرد. اسب را از آنجا از آنجا به جانب فرات تاخت. آن لشکر او را مانع می آمدند و نمی گذاشتند که به کنار آب فرات رسد. پس، ملعونی که کنیت او ابوالحنوق بود تیری بر پیشانی مبارک آن حضرت بزد. آن سرور تیر را از پیشانی نورانی خود بیرون کشید. خون بر روی و موی او می دوید و می گفت: ای بار خدایا، می بینی بر این قوم در چه حالتم؟ بار خدایا، ایشان را هلاک گردان و ایشان را میامرز.
پس از آن چون شیر غضبان حمله می کرد و می زد و می کشت و می انداخت تا آن تخاذیل دست به تیر برداشتند و تیرها به سوی او می انداختند. آن حضرت تیرها را به سینه می گرفت و می فرمود: ای امّت بد، جانب پیغمبر خویش فروگذاشتید و در کشتن اولادش سخت دلیری کردید. به خدایی خدا که در این خواری از او -جل جلاله- امید عزّت و کرامت میدارم و یقین دارم که شما را خوار گرداند و کینه مرا از شما بخواهد.
حصین بن نمیر السّکونی آواز داد: ای پسر فاطمه، به چه چیز خدای تعالی به سبب تو انتقام از ما بکشد؟
امیرالمونین حسین(ع) فرمود: میان شما دشمنی اندازد تا خونهای یکدیگر بریزید و بعد از آن عذاب خویش بر شما فرو آرد.
شمر ذی الجوشن گفت: چرا تووقّف می کنید؟ این مرد از بسیاری زخم سخت ضیعف شده است و یک تن بیش نیست. به موافقت هم بر او حمله کنید.
پس، آن قوم از همه جانب بر او حمله کردند و با شمشیر و نیزه گرد او درآمدند. ملعونی که او را زرعه بن شریک گفتندی شمشیر بر دست چپ او بزد. بدبخت دیگر که او را عمروبن خلیفه الجعفی گفتندی از پس پشت درآمد و شمشیری بر دوش مبارک آن حضرت بزد. سیّوم ملعونی که او را سنان بن الانس النخعی گفتندی تیری بر سینه او زد. ملعون چهارم که او را صالح بن وهب المزنی گفتندی نیزه بر پهلوی او زد. امیرالمومنین حسین(ع) از اسب فرو آمد و بازنشست و تیر از سینه برکشید، خون روان شد. دستها باز می نهاد و در برابر جراحت می نهاد تا پرخون می شد و در روی و موی خویش مالیده می گفت:
همچنین سر و روی خون آلوده و محاسن به خون خضاب کرده پیش جد خویش روم.
چون عمر سعد، حسین بن علی(ع) را بدان حالت بدید، اسب به نزدیک او راند و بالای سر او بایستاد و یاران خویش را گفت: فرود آیید و کار او تمام کنید و سر از پیکر او جدا سازید.
نصر بن خرشه الصّنانی فرود آمد، و او ابرص بود. پس، به نزد آن حضرت رفت و محاسن مبارک آن سرور بگرفت و خواست که سر از تن آن حضرت ببرد. امیرالمومنین حسین(ع) فرمود:
تو آن سگ ابرصی که تو را بخواب دیده ام.
نصر گفت: مرا چنین می گویی؟ پس شمشیر به گلوی مبارک نهاده می مالید و می گفت:
اقتلک الیوم و نفسی تعلم // علما یقینا لیس فه مزعم // ان اباک خیر من یکلم // بعد النبی المصطفی المعظم // اقتلک الیوم و سوف اندم // و ان مثوای غدا جهنم
و قوت بر شمشیر می کرد و نمی برید. عمر سعد در خشم شد و مردی که بر دست راست ایستاده بود و نام او خولی بن یزید الاصبحی، آن ملعون را گفت: برو و کار حسین(ع) را تمام کن.
و خولی ا اسب فرو جست و سر مبارک فرزند رسول خدا(ص) و قره العین علی مرتضی(ع) و سرور سینه فاطمه زهرا(س) را از تن جدا ساخت.
ابن اعثم کوفی

۱۶ دی ۱۳۸۷

ابوالفضل عباس (ع)

نزدیک نهر آب علقمه، به سواران ابن سعد برخورد نمود. با آنها جنگید و عده ای از آنها را از پا در آورد و همانطور سواره به شریعه آب رفت. به غریزه طبیعی و تشنگی فوق العاده خود، مشت به میان آب گل آلودی زد که روی هم در نهر می غلطید و می رفت. خواست بنوشد، یک مرتبه برادرش و اهل بیت او جلو چشمش آمدند. لحظه ای فکر کرد که آنها تشنه اند و چگونه خودش آب بنوشد. همین اندیشه جلو دست او را گرفت. به جای اینکه مشت خود را پر آب بکند و بنوشد، مشک ها را پر از آب کرد و بی درنگ رو به چادرهای حسین روان شد. اسب او مانند آهوی تیزپایی می رفت که سواران دشمن از همه سو او را دنبال کردند تا به او رسیدند و همه با وسایل خود به او حمله کردند. کوشش داشتند مشک آب را از دستش بگیرند، ولی هیچ کدام مانند نوفل بن ازرق موفق نشد. او از پشت درختهای خرما جلو حضرت عباس درآمد و با شمشیر دست راست او را قطع کرد. ابوالفضل درد و سوزش شمشیر را در آن گرمی نبرد به هیچ وجه احساس نکرد و بی اختیار مشک را به دست چپ خود گرفت و راه خود را ادامه داد و این اشعار بلند بلند خواند:
«به خدا اگر دست راست مـرا بـریـدیـد
من از برادر و دینم دست بر نمی دارم».
ولی سواران دشمن ساعت به ساعت در اطراف او زیاد شدند تا اینکه جکم بن طفیل این مرتبه توانست ضربت شمشیر خود را به روی شانه چپ ابوالفضل وارد کند. چنانکه نوشته اند دست راست او از بازو ودست چپش از بند بریده شد.
ابوالفضل بیدرنگ مشک آب را جلو زین اسب خود نهاد و سر آن را به دندان گرفت و راه خود را پیمود، چیزی که در آن حال به هیچ وجه احساس نکرد، همان درد و سوزش دستهای بریده بود.
ابن سعد، فرمانده نیروی دشمن که ناظر این جنایت دلخراش بود و دید ابوالفضل آب را دارد به سلامت به خیمه گاه حسین می برد، به تیر اندازان خود فریاد برآورد، گفت: مشک آب را با تیر سوراخ کنید. به خدا اگر به حسین آب برسد کسی از شما را زنده نخواهد گذاشت.
در همان حال تمام تیراندازان تیرهای خود را به سوی ابوالفضل انداختند. در آن میان یکی به هدف خورد. مشک سوراخ شد و آب خنک آن روی زین سرازیر گردید. زین خیس شد و سردی آن را عضلات و ماهیچه های ابوالفضل کاملا احساس کرد.
همان وقت بود که ابوالفضل تمام سوزش ها و دردهای ضربتهایی که در آخرین پیکار به بدن و دست های او وارد آمده بود، یک جا و با هم و همه را احساس کرد. دریافت که این یک درد و سوزش نیست. هزاران درد و سوزش است و در همه جای بدن اوست. آن وقت بود که دانست دیگر نمی تواند خود را از روی زین اسب نگاه دارد. از اسب به یک سو متمایل شد و بتدریج تود را به زمین افتاد و این را گفت که جز نزدیکان خودش و خدای خودش کسی آن را نشنید: «ای اباعبدالله به تو سلام و درود می فرستم».
حسین که حتی لحظه ای او را از چشم دور نداشته بود، همین که دید برادرش از روی اسب به زیر پای سوارانی افتاد که او را احاطه کرده اند، بی اختیار نهیب هب اسب خود زد و به فاصله کمی از جسد برادرش ابوالفضل رسید. چند نفری که می خواستند جنازه را «مثله» کنند از نهیب حسین دور شدند و حسین آخرین کلمه های برادرش را چنین شنید: برادر مرا به خیمه گاه اطفال مبر! از آنها خجالت دارم زیرا نتوانستم آب برایشان بیاورم.
ابوالفضل این را گفت و دیدگان خود را برای همیشه بست.
حسین خواست جسد او را که غرق به خون بود، از زمین بلند کند و نزد اجساد شهدا ببرد، ولی تمام بدن او از ضربت های شمشیر و نیزه متلاشی شده بود. حسین به دو دست خود که بر زمین بر دو سوی سر برادرش به طور عمودی گذاشته بود، تکیه داد و به تمام صورت و بدن او خیره خیره نگاه می کرد.
آیا در این حال حسین چیزی هم به برادرش گفت؟ ...

زین العابدین رهنما

۱۵ دی ۱۳۸۷

علی اکبر

علی بن الحسین (علی اکبر) با لب تشنه و عطش فراوان و شجاعت بی مانند رو به دشمن آورد. نوشتند که از دم شمشیر او کشته و زخمی بسیار افتاد، زیرا او برای مرگ نبرد می کرد. خودش چندین زخم کاری برداشت و معذلک به جنگ ادامه داد. پس از ساعتی با سر و روی خون آلود به تاخت به سوی خیمه گاه پدر شتافت. امام بر اسب سپید خود سوار و جلو خیمه گاه ایستاده بود و با توجه و دقت به زد و خورد فرزندش خیره شده بود. وقتی جوانش نزدیک او رسید، اولین کلمه اش به پدر این بود: ای پدر تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن مرا از پا درآورد. آیا ممکن است یک جرعه آب به من برسانی تا بهتر به جهاد ادامه دهم؟
حسین با گلوی گرفته که بغض خفه اش می کرد، گفت: ای فرزند عزیز من، بر پیامبر خدا و علی بن ابی طالب و هر آنکس که آنها را می خوانی، بسیار دشوار است که تو را در چنین حال ببیند و نتوانند به تو یاری کنند. تو می بینی که من هم مانند تو تشنه ام. همه تشنه ایم، خدا چنین خواسته که ما با این حال و احوال بر ضد ستمگران بی دل و وجدان نبرد کنیم. اکنون به جای آب، زبانت را به دهان من گذار، شاید رطوبت آن تسکینی به تشنگی تو دهد.
علی همین که زبان به دهان پدر گذاشت، آن را خشک تر از دهان خود یافت. این با حسین (ع) انگشتر عقیق خود را به او داد و گفت: آن را در دهان خود بگذار و به میدان جنگ برو. امیدوارم به زودی به دیدار جدت نایل شوی و از آب کوثر بنوشی و جدت از آن چشمه بهشتی سیرابت کند.
علی بن حسین این فرمان را که شنید، دوباره نهیبی بر اسب خود (عقاب) زد و به میدان رفت. چنان به شدت با دشمنانی که از هر سو او را فراگرفته بودند، درآویخت که صدای تحسین از همه طرف بلند شد، ولی افراد دشمن زیاد بودند و از همه طرف او را احاطه کرده بودند. منقذبن مره شمشیر زهر آگین خود را به فرق او فرود آورد که خونبر صورتش جهید و سایر افراد که روبرویش بودند، با شمشیر و نیزه به او هجوم کردند. ضربت های سخت بر بدنش زدند که دیگر تاب و توانی برای او نماند. جوان از اسب به زیر افتاد و این صدای دردناک او را پدرش شنید حسین شنید:
- ای پدر مرا دریاب.
حسین بی اختیار به سوی او شتافت. به جسدش که رسید، از اسب فرجست و سر خون آلود و مجروح او را که چشمش را به نقطه ای دوخته بود، رو به صورت خود گرفت و آهسته و شمرده این کلمه ها را از او شنید: ای پدر نگاه کن! چنان که گفتی این جدم رسول خداست که کاسه آب گوارایی به من می دهد... من دیگر هرگز تشنه نخواهم شد... آنجاست... نگاه کن... آیا توهم او را می بینی؟
حسین فریادی از اعماق روح خود برآورد که با همان فریاد، روح و روان واقعی خود را از دست داد. گفتند که حسین در این ساعت جان سپرد و نه آن ساعت که سر او را بریدند...
حسین صورتش را بر صورت زیبای علی اکبر نهاد و بلند بلند گریست. گفتند صدای بلند گریه او را تا حال کسی نشنیده بود. و این کلمات را گفت:
نابود باد زندگی این دنیایی که بی تو باشد.
زین العابدین رهنما

۱۲ دی ۱۳۸۷

قصه حر

اولین سر بریده
ابن سعد که بر اسب کهر خود سوار بود با اکراه جلو امام آمد.
امام گفت: تو مرا می خواهی بکشی و گمان می بری که زیاد، پسر پدر ناشناس، تو را والی کشور ری کند، تو هرگز از آن برخوردار نخواهی شد.
ابن سعد که احساس کرد این کلمات حسین به تدریج در افراد قشون او تا ثیر بسزایی باقی می گذارد، فرمان جنگ داد.
همان دم تیر اندازان سپاه سعد که شمارشان از یک هزار تجاوز می کرد و هرگوشه از سپاه ابن سعد ایستاده بودند، تیرهای خود را به سوی سربازان امام حسین رها کردند.
همان دم بود که صدای امام به این جمله بلند شد: برویم به سوی مرگی که سرنوشت ماست... این تیرها پیکها و قاصد های حیات جاودانی اند.
قسمتی از سپاهیان امام حسین «الله اکبر» گویان به درون شبکه هایی که از تیرباران دشمن در فضای میدان پیدا شده بود، رفتند. قسمتی مجروح شدند و قسمتی بر زمین افتادند.
این حالت دلیری فداکارانه آنها تاثیر بیشتری در سپاهیان ابن سعد کرد. ناگاه حر ریاحی که از مدت ها و روزها پیش، طوفان معنوی درونی و غوغای وجدان در وجودش انقلابی برپا کرده بود، مخصوصا از این خطابه امام بیشتر از هر عامل دیگری تکان خورد، بی اختیار با اسب سپید خالدار خود به سوی ابن سعد فرمانده کل لشکریان کوفه دوید گفت: آیا تو با این مرد بزرگ می خواهی بجنگی؟
- البته می خواهم بجنگم، آن هم جنگ بسیار خونین و شدیدی.
- آیا ممکن نیست کار را از طریق مسالمت و صلح پایان دهی؟
- اختیار با من نیست، اگر بود، چنین می کردم. این کار در دست امیر تو عبیدالله بن زیاد است.
حر دیگر جوابی به ابن سعد نداد. دهانه اسب خود را برگرداند و چهار نعل به سوی قره بن قیس ریاحی که از خویشاوندان او بود، رفت و روبه روی او دهانه اسب کشید و گفت: قره امروز تو اسب خود را آب داده ای، ولی ...
قره نگذاشت جمله بعدی حر به زبان آید و بگوید که: (فرزندان حسین و یاران و سپاهیان او دارند از تشنگی می میرند) و بی درنگ به حر چنین جواب داد: ای حر، من اسب خود را امروز هنوز آب نداده ام.
این را گفت و در دیدگان حر طغیان و انقلاب درونی او را بر ضد سپاهیان ابن سعد نشانه کرد. در همان حال بود که باز حر مانند یک مرد غیر عادی و طوفان زده روحی دهانه اسب خود را برگرداند و مستقیم به سوی لشکریان ابن سعد بازگشت.
مهاجربن اوس که سر راهش بود، فریاد زد: ای حر کجا می روی؟ تو مرا به شک و شبهه انداخته ای... من هیچ گاه و در هیچ میدان کارزاری تو را چنین مضطرب و پریشان حال ندیده بودم و تو را شجاع ترین مردان کوفه می دانستم.
حر به او پاسخی نداد و اسب خود را نهیب زده و به صف سپاهیان ابن سعد نزدیک شد و در آن حال بود که عقده دل و فریاد وجدان خود را چنین سر داد: ای اهل کوفه، مادرتان به عزایتان بنشیند و به جای اشک خون از دیدگان بریزد! مگر شما نبودید که این بنده شایسته خدا را به شهر کوفه دعوت کردید؟ اکنون که به سوی شما آمده و درخواست شما را پذیرفته، شما در برابر او می ایستید و به مبارزه با او مشغول می شوید. بر او می تازید؟ آب را بر او و فرزندانش می بندید؟ در حالی که در نخستین روز او به ما آب داد... هزار بر یک به جنگ او ایستاده اید، تا آنها را و خاندان حسین(ع) را سر ببرید و بدنشان را قطعه قطعه کنید و زنان و اطفال او را زیر شلاق قرار دهید... من اینها را که دستور محرمانه ابن زیاد است، می دانم و از او و از همه شما ننگ دارم و بیزارم. من به سوی حسین می روم و در راه او با شما می جنگم.
حر این سخان را گفت و سر اسب خود را برگردانید. چهار نعل به سوی حسین رفت و در آن حال سپر خود را واژگوون بدست گرفته بود.
پیروان حسین همین که این وضع را دیدند، گفتند: این مرد، هر که هست، درخواست امان کرده. به او خیره شدند. حر چون با اسب سر زنده و سبک سیر خود به نزد امام رسید، گفت: سلام بر تو ای اباعبدالله الحسین... توبه مرا بپزیر، زیرا که من دلهای فرزندان و بستگان تو را شکستم... اول کسی بودم که راه را بر تو بستم... اکنون از تو خواهانم اجازه بدهی نخستین کسی باشم که جان خود را نثارت کنم... آیا توبه من به درگاه خدا قبول می شود؟
حسین با آن صدای موقر خود گفت: آری ای حر، خدا توبه ات را قبول می کند.
حر، با آشفتگی و انقلابی که در روح خود داشت، سر اسب خویش را به سوی سپاهیان ابن سعد چرخاند و به قلب آنها هجوم آورد، در حالیکه این اشعار را می خواند:
«منم حر پناهنده مهمان کربلا،
با شمشیر گردنهای شما را می زنم».
حر در میان تیرها که بدنش را مانند بدن خارپشت کرده بود در میان گرد و خاک هجوم سواران از نظرها ناپدید شد. امام نگران حال او بود تا یک مرتبه دید که اسب پی شده او یک طرف و جسدش که غرق جراحت بود، به طرف دیگر در خاک و خونافتاده و دست و پا می زند.
حسین بی اختیار اسب خود را نهیب داد و به سوی او، میان لشکر رفت. هنوز بدو نرسیده بود که مشاهده کرد، عده ای از سواران ابن سعد پیاده شده و دور جسد او را گرفته بودند، سر بریده اش را به سوی حسین پرتاب کردند.
حسین بی اختیار از اسب خود به زیر آمد و سر را از زمین برداشت. خون از دیدگانش روان بود. حسین با دستهایش صورت او را پاک کرد و زبانش به این اشعار مترنم بود:
«چه نیک مردی بود حربن ریاحی، // که در مقابل شبکه تیرها بردبار و جسور بود. // چه نیک مردی بود حر در مقابل مرگ، // که بزرگترین دلاوران را به زانو در می آورد. // چه نیک مردی بود حر که حسین را یاری نمود، // و به رستگاری و هدایت سرافراز شد. // و جان خودش را در طبق اخلاص نهاد.»

زندگانی امام حسین - زین العابدین رهنما

۱۰ دی ۱۳۸۷

ان الحسین...


سوگند به آنکه مرا به حق و پیامبری برانگیخته، به راستی که حسین بن علی، در آسمان بزرگتر از آنست که در زمین شناخته می شود، هر آینه به سمت راست عرش خدای عزّوجلّ نوشته شده است: حسین، چراغ هدایت و کشتی نجات؛ پیشوای نیکی و برکت؛ و عزّت و افتخار؛ و دریای دانش و گنجی است که برای آینده اندوخته شده است...

پیامبر اکرم (ص)

روز دوم محرم

بامداد روز دوم محرم61 حسین به آن نقطه و محلی رسید که قضا و قدر برایش معین کرده بود؛ او رضا به قضا داده بود وبرای زنده نگاه داشتن اصول، حاضر به تحمل درد ناکترین فاجعه های بشری شده بود. تاریخ نویسان نگاشتند که اسب زیبای حسین که پیشاپیش قافله راه می رفت، همین که به سر زمین کربلا رسید و نخلستان انبوه آنجا را دید، از حر کت باز ایستاد. امام به اسب نهیب زد و فشار آورد. اسب از جای خود حرکت نکرد و خدا داناتر است. امام از یکی از همراهان پرسید: نام این آبادی چیست؟
- غاضریه.
- آیا نام دیگر هم دارد؟
- نینوا و در شرق آن حائر.
- باز هم نام دیگری برایش می گویند؟
- شاطی الفرات.
- آیا نام دیگری ندارد؟
- چرا . . ..کربلا.
امام گفت:
-همین است . . . همین جاست . . . سرزمین اندوه و بلا.
دستور داد که همراهان پیاده شوند، باره را بر زمین بیاندازند . . . کجاوه ها را پیاده کنند و خیمه و خرگاه را برپا سازند. پس از آن این کلمات را آهسته با خود گفت که یکی از اصحاب نزدیکش به دشواری شنید:
- اینجاست که خونهای ما باید ریخته شود . . . سراپرده و حریم ما به غارت برود . . . اطفال ما کشته شوند و اینجاست که خوابگاه و آرامگاه ابدی من خواهد شد و زیارتگاه شیعیان من . . .

زندگانی امام حسین (ع) - زین العابدین رهنما

۹ دی ۱۳۸۷

السلام علیک یا سیدالشهدا

عکس از سایت Moala.net

یا حسین (ع)

اِن‌َّالْحُسَيْن‌َ مِصْباح‌ُ الْهُدي‌ وَ سَفينَةُ النَّجاة
***
... حركت كشتي نجات آدميان‌، احتياجي به دريا ندارد.
اين كشتي بر روي قطره اشكي مقدّس كه براي حسين ريخته مي‌شود، مي‌گذرد. اشكي كه از اعماق دل برميآيد و جان را مي‌شوراند و آن‌گاه‌، رهسپارِ پيشگاه‌ِ اقدس‌ِ خداوندي مي‌شود.
عهدي بزرگ و وفايي جاودانه
اي حسين ، اي فرزند شريف‌ترين انسان‌، اي معشوق جان‌هاي شيفتهء حق و حقيقت و اي اميد حيات پاكان اولاد آدم‌، داستان خونين تو در دشت سوزان نينوا، قرن‌ها پيش از آن كه چشم به اين دنيا باز كنيم‌، به وقوع پيوسته است‌. و چنين بود كه ما و گروهي از كاروانيان گذرگاه حيات پرمعنا، به حكم جريان منظّم زندگي در جويبار زمان‌، از ديدار جمال زيباي ربّاني تو و ياران بي‌نظيرت محروم گشتيم‌.
ياران باوفايي كه با شكوفايي درخشان‌ترين سعادت و فضيلت انساني در دل‌، چهره برافروختند و با بال و پري كه از اعماق جانشان روييده بود، در چند لحظه از تنگناي عالم خاك‌، به اوج عالم پاك به پرواز درآمدند. افسوس كه ما از تقديم جان‌مان در آن طَبَق اخلاص كه در آن روز خونبار، جان هفتاد و دو تن انسان كامل را به پيشگاه الهي عرضه كرد محروم مانديم‌.
با اين حال‌، سپاس بيكران خدايي را كه از آن گروه‌هاي نابخرد نبوديم كه نشستند و عهدها بستند و تو را براي اقامهء حكومت حق و عدالت‌، به سرزمين خود، عراق دعوت نمودند و در آن هنگام كه گام برسرزمين آنان نهادي‌، آن نابخردان ضد انسانيت عهدها را شكسته و به انكار صدها نامه‌اي كه شخصيت خود را در گرو آن گذاشته بودند، برخاستند و آن گاه با شمشيرهاي برّان خود، برتو و ياران تو تاختند و در آن روز، پيش از آن كه خورشيدِ سپهر لاجوردين از ديدگاه زمين‌نشينان ناپديد گردد، خورشيد عالم‌افروزِ وجود تو را از ديدگان مردم دنيا پوشاندند. غافل از آن كه‌، اگر جمال ابديّت‌نماي تو از ديدگاه فضاي عالم طبيعت غروب كند، در دل‌ِ پاكان فرزندان آدم‌، طلوعي جاودانه خواهد داشت‌. [طلوعي بس درخشنده‌تر] . اينك‌، ما دلباختگان‌ِ وجودِ نازنينت‌، عهدنامه‌اي با قلم عقل و وجدان نوشته و با خون دل امضا نموده‌، به پيشگاه مقدّست تقديم مي‌داريم كه‌: تا جان در بدن داريم‌، دل به عشق تو سپاريم و در راه دفاع از آرمان الهي‌ِ تو كه رسالت عظماي انسانيت است‌، از هيچ تلاشي دريغ نورزيم‌. باشد كه علي‌الصّباح ابديت‌، به شوق ديدار تو، اي چهره‌ات تجلّي‌گاه حق و حقيقت‌، سر از خاك برآوريم و در شعاع جاذبيّت روح بزرگ تو، گام به سرنوشت نهايي خود برداريم.
از مقدمه کتاب «حسین شهید فرهنگ، پیشرو انسانیت» اثر استاد علامه محمّدتقي جعفري

۱۹ آذر ۱۳۸۷

قربان

.... پس ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه برافراشتند تا بجای حجر (السود) رسید. آنگاه ابراهیم را کوه ابوقبیس ندا کرد که تو را نزد من امانتی است پس حجر را بابراهیم داد تا آنرا بجای خود نهاد، ابراهیم در میان مردم بانگ حج برآورد. و روز ترویه جبرئیل او را گفت آب بردار، و آنروز ترویه نامیده شد. آنگاه بمنی آمد و جبرئیلش گفت شب اینجا بمان سپس بعرفات آمد و با سنگهای سفیدی آنجا مسجدی ساخت و نماز ظهر و عصر را در آن بپای برد و جبرئیل بموقف عرفاتش برد و گفت این عرفات است بشناسش، پس عرفات نامیده شد. پس او را از عرفات کوچ داد و چون محاذی «مازمین» گردید گفت «ازدلف» بخدا تقرب جوی و از اینرو مزدلفه نامیده شد و گفتش دو نماز را با هم بخوان پس «جمـع» نامیده شد. آنگاه بمشعر رفت و آنجا خوابید و خدای او را فرمود تا فرزندش را سر برد؛ صبح فردا ابراهیم بمنی رفت و بمادر پیر گفت کعبه را زیارت کن و بفرزند خود گفت خدا مرا فرموده است تو را سر برم. پسر گفت: «یا ابت افعل ما تؤمر». ابراهیم کارد را گرفت و او را نزد «جمره عقبه» خواباند و جل الاغی را زیر او انداخت و سپس تیزی کارد بر گلویش نهاد و روی خود از او گردانید، جبرئیل کارد را بگردانید و ابراهیم کارد را برگشته دید و این کار را سه بار کرد، سپس فریادی شنید: «یا ابراهیم قدقد صدقت الرؤیا» ای ابراهیم همانا خواب را راست آوردی، جبرئیل پسر را برگرفت و قوچ را از قله کوه ثبیر فرود آورد و بجای ذبیح نهاد و ابراهیم آنرا سر برید....
_____

قسمتی از کتاب تاریخ یعقوبی نوشته «احمد بن اسحاق یعقوبی»

۳۰ آبان ۱۳۸۷

ذکر شیخ

و گفت: علما گویند «ما وارثان رسولیم». و وارث رسول صلوات الله و سلامه علیه مائیم که آنچ رسول را بود ما داریم: رسول علیه السلام درویشی اختیار کرد درویشی اختیار ماست (با) سخاوت و خلق نیکو بود، بی خیانت بود، وا دیدار بود، راهنمای خلق بود، بی طمع بود، شر و خیر از خدای دید، وا خلقش غش نبود، اسیر وقت نبود، هرچه از آن خلق ترسند نترسید، هرچه خلق بدان امید دارند او نداشت، به هیچ غره نبود. این جمله وصف جوانمردان است. رسول، علیه الصلوه و السلام، دریایی بود بی حد که اگر قطره ای از ان بیرون آید همه آفریده غرق شوند. در این قافله که مائیم مقدم حق است، آخرش مصطفی است، علیه السلام در میانه کتاب و سنت است از قفا صحابه اند. خنک آنانکه در این قافله اند جانهاشان با یکدیگر پیوسته است که جان بوالحسن با آفریده پیوند (نـ)کرد.
از: ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی

۱ مهر ۱۳۸۷

شب قدر در نگاه علامه طباطبایى (رحمةالله)

مهم‏ترین مناسبت ماه مبارك رمضان، شب قدر است كه همواره مورد توجه مؤمنین بوده و خواهد بود. آنچه در پیش روى دارید بحثى پیرامون شب قدر بر اساس نظرات مرحوم علامه طباطبایى رحمةالله در تفسیر شریف المیزان است كه در دو سوره «قدر» و «دخان‏» مطرح گردیده است.
شب قدر یعنى چه؟
مراد از قدر، تقدیر و اندازه‏گیرى است و شب قدر شب اندازه‏گیرى است و خداوند متعال دراین شب حوادث یك سال را تقدیر مى‏كند و زندگى، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسانها و امورى ازاین قبیل را دراین شب مقدر مى‏گرداند.
شب قدر كدام شب است؟
در قرآن كریم آیه‏اى كه به صراحت ‏بیان كند شب قدر چه شبى است دیده نمى‏شود. ولى از جمع‏بندى چند آیه از قرآن كریم مى‏توان فهمید كه شب قدر یكى از شب‏هاى ماه مبارك رمضان است. قرآن كریم از یك سو مى‏فرماید: « انا انزلناه فى لیلة مباركة‏.»(دخان / 3) این آیه گویاى این مطلب است كه قرآن یكپارچه در یك شب مبارك نازل شده است و از سوى دیگر مى‏فرماید: « شهررمضان الذى انزل فیه القرآن‏.»(بقره / 185)و گویاى این است كه تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مى‏فرماید: «انا انزلناه فى لیلة القدر.»(قدر/1)از مجموع این آیات استفاده مى‏شود كه قرآن كریم در یك شب مبارك در ماه رمضان كه همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما این كه كدام یك از شب‏هاى ماه رمضان شب قدر است، در قرآن كریم چیزى برآن دلالت ندارد. و تنها از راه اخبار مى‏توان آن شب را معین كرد. در بعضى از روایات منقول از ائمه اطهار علیهم السلام شب قدر مردد بین نوزدهم و بیست و یكم و بیست و سوم ماه رمضان است و در برخى دیگر از آنها مردد بین شب بیست و یكم و بیست و سوم و در روایات دیگرى متعین در شب بیست و سوم است. وعدم تعین یك شب به جهت تعظیم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نكنند. پس از دیدگاه روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام شب قدر از شب‏هاى ماه رمضان و یكى از سه شب نوزدهم و بیست و یكم و بیست و سوم است. اما روایات منقول از طرق اهل سنت‏ به طورعجیبى با هم اختلاف داشته و قابل جمع نیستند ولى معروف بین اهل سنت این است كه شب بیست و هفتم ماه رمضان شب قدر است و در آن شب قرآن نازل شده است.
تكرار شب قدر درهر سال
شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالى كه قرآن درآن نازل شد نیست ‏بلكه با تكرار سالها، آن شب نیز تكرار مى‏شود. یعنى درهر ماه رمضان شب قدرى است كه درآن شب امور سال آینده تقدیر مى‏شود. دلیل براین امر این است كه:
اولا: نزول قرآن بهطور یكپارچه در یكى از شب‏هاى قدر چهارده قرن گذشته ممكن است ولى تعیین حوادث تمامى قرون گذشته و آینده درآن شب بى‏ معنى است.
ثانیا: كلمه «یفرق‏» در آیه شریفه «فیها یفرق كل امر حكیم‏.»(دخان / 6) در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مى‏رساند و نیز كلمه «تنزل‏» درآیه كریمه «تنزل الملئكة والروح فیها باذن ربهم من كل امر»(قدر / 4) به دلیل مضارع بودنش دلالت ‏بر استمرار دارد.
ثالثا: از ظاهر جمله « شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن‏.»(بقره / 185)چنین برمى‏آید كه مادامى كه ماه رمضان تكرار مى‏شود آن شب نیز تكرار مى‏شود. پس شب قدر منحصر در یك شب نیست ‏بلكه درهر سال در ماه رمضان تكرار مى‏شود. در این خصوص در تفسیر برهان از شیخ طوسى از ابوذر روایت‏ شده كه گفت: به رسول خدا (ص) عرض كردم یا رسول الله آیا شب قدر شبى است كه درعهد انبیاء بوده و امر به آنان نازل مى‏شده و چون از دنیا مى‏رفتند نزول امر درآن شب تعطیل مى‏شده است؟ فرمود: « نه بلكه شب قدر تا قیامت هست.‏»
عظمت‏ شب قدر
در سوره قدر مى‏خوانیم: «انا انزلناه فى لیلة القدر وما ادریك ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر.» خداوند متعال براى بیان عظمت ‏شب قدر با این كه ممكن بود بفرماید: «وما ادریك ما هى هى خیر من الف شهر» یعنى با این كه مى‏توانست در آیه دوم و سوم به جاى كلمه «لیلة القدر» ضمیر بیاورد، خود كلمه را آورد تا بر عظمت این شب دلالت كند. و با آیه « لیلة القدر خیر من الف شهر» عظمت این شب را بیان كرد به این كه این شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن این شب از هزار ماه، بهتر بودن از حیث فضیلت عبادت است. چه این كه مناسب با غرض قرآن نیز چنین است. چون همه عنایت قرآن دراین است كه مردم را به خدا نزدیك و به وسیله عبادت زنده كند. و احیاء یا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است. از امام صادق علیه السلام سؤال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ ( با این كه در آن هزار ماه درهر دوازده ماهش یك شب قدر است) . حضرت فرمود: « عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت درهزار ماهى كه در آن شب قدر نباشد.»
وقایع شب قدر
الف- نزول قرآن.
ظاهر آیه شریفه « انا انزلناه فى لیلة القدر» این است كه همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال كرده كه ظهور در یكپارچگى و دفعى بودن دارد نه تنزیل، كه ظاهر در نزول تدریجى است.
قرآن كریم به دو گونه نازل شده است:
1- نزول یكباره در یك شب معین.
2- نزول تدریجى در طول بیست و سه سال نبوت پیامبر اكرم (ص) .
آیاتى چون «قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مكث ونزلناه تنزیلا.»(اسراء / 106) نزول تدریجى قرآن را بیان مى‏كند.
در نزول دفعى (و یكپارچه)، قرآن كریم كه مركب از سوره‏ها و آیات است ‏یك دفعه نازل نشده است ‏بلكه بهصورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتى كه درباره وقایع شخصى و حوادث جزیى نازل شده ارتباط كامل با زمان و مكان و اشخاص و احوال خاصه‏اى دارد كه درباره آن اشخاص و آن احوال و درآن زمان و مكان نازل شده و معلوم است كه چنین آیاتى درست در نمى‏آید مگر این كه زمان و مكانش و واقعه‏اى كه درباره‏اش نازل شده رخ دهد به طورى كه اگر از آن زمان‏ها و مكان‏ها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود كه قرآن یك باره نازل شده، قهرا موارد آن آیات حذف مى‏شود و دیگر بر آنها تطبیق نمى‏كنند، پس قرآن به همین هیئت كه هست دوبار نازل نشده بلكه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلى كه درآیه شریفه «كتاب احكمت ایاته ثم فصلت من لدن حكیم خبیر.»(هود / 1)به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن كریم به صورت اجمال و یكپارچه بر پیامبر اكرم (ص) نازل شد و در طول بیست و سه سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.
ب- تقدیر امور.
خداوند متعال در شب قدر حوادث یك سال آینده را از قبیل مرگ و زندگى، وسعت ‏یا تنگى روزى، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر مى‏كند.
در آیه شریفه «انا انزلناه فى لیلة القدر»(قدر / 1) كلمه «قدر» دلالت‏ بر تقدیر و اندازه‏گیرى دارد و آیه شریفه «فیها یفرق كل امر حكیم.‏»(دخان / 6)كه در وصف شب قدر نازل شده است‏ بر تقدیر دلالت مى‏كند. چون كلمه «فرق‏» به معناى جدا سازى و مشخص كردن دو چیز از یكدیگر است. و فرق هر امر حكیم جز این معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه‏اى كه باید رخ دهد را با تقدیر و اندازه‏گیرى مشخص سازند. امور به حسب قضاى الهى داراى دو مرحله‏اند، یكى اجمال و ابهام و دیگرى تفصیل. و شب قدر به طورى كه از آیه «فیها یفرق كل امر حكیم.‏» برمى‏آید شبى است كه امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون مى‏آیند.
ج- نزول ملائكة و روح.
بر اساس آیه شریفه « تنزل الملئكة والروح فیها باذن ربهم من كل امر.»(قدر / 4) ملائكه و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل مى‏شوند. مراد از روح، آن روحى است كه از عالم امر است و خداى متعال درباره‏اش فرموده است « قل الروح من امر ربى‏.»(اسراء / 85) دراین كه مراد از امر چیست؟ بحث‏هاى مفصلى در تفسیر شریف المیزان آمده است كه به جهت اختصار مبحث ‏به دو روایت در مورد نزول ملائكه و این كه روح چیست ‏بسنده مى‏شود.
1- پیامبر اكرم (ص) فرمود: وقتى شب قدر مى‏شود ملائكه‏اى كه ساكن در «سدرة المنتهى‏» هستند و جبرئیل یكى از ایشان است نازل مى‏شوند در حالى كه جبرئیل به اتفاق سایرین پرچم‏هایى را به همراه دارند. یك پرچم بالاى قبر من، و یكى بر بالاى بیت المقدس و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طورسینا نصب مى‏كنند و هیچ مؤمن و مؤمنه‏اى دراین نقاط نمى‏ماند مگر آن كه جبرئیل به او سلام مى‏كند، مگر كسى كه دائم الخمر و یا معتاد به خوردن گوشت ‏خوك و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد.
2- از امام صادق علیه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائكه است و روح ازآن سنخ نیست. مگر نمى‏بینى خداى تعالى فرموده: «تنزل الملئكة والروح‏» پس معلوم مى‏شود روح غیر از ملائكه است.
د- سلام و امنیت.
قرآن كریم در بیان این ویژگى شب قدر مى‏فرماید: «سلام هى حتى مطلع الفجر.»(قدر / 5) كلمه سلام و سلامت ‏به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. و جمله «سلام هى‏» اشاره به این مطلب دارد كه عنایت الهى تعلق گرفته است‏ به این كه رحمتش شامل همه آن بندگان بشود كه به سوى او روى مى‏آورند و نیز به این كه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به این معنا كه عذابى جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است كه دراین شب كید شیطان‏ها هم مؤثر واقع نشود چنانكه در بعضى از روایات نیز به این معنا اشاره شده است. البته بعضى از مفسرین گفته‏اند: مراد از كلمه «سلام‏» این است كه در شب قدر ملائكه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مى‏دهند.
منبع: سایت تبیان – لینک منبع
شب قدر - علامه طباطبایى

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

شهادت علی (ع)

کتاب «الفتوح» تالیف «ابو محمد احمد بن علی کوفی الکندی» ملقب به «ابن اعثم کوفی» بنا به قول اکثر مورخان و محققان دوره اسلامی یکی از معتبرترین متون تاریخ اسلام است. اصل کتاب به زبان عربی است و در اوایل قرن چهارم هجری نوشته شده است، برای تاریخ قدیم عرب و اسلام، از زمان رحلت رسول الله(ص) تا زمان خلافت هارون الرشید. این کتاب در قرن ششم هجری توسط «محمد بن احمد مستوفی هروی» به فارسی ترجمه شده است. داستان شهادت حضرت علی(ع) از متن این کتاب انتخاب شده است.


چنین گویند که چون شب چهارشنبه نوزدهم رمضان امیرالمومنین به سرای خویش از بهر نماز بپای ایستاد، دختر آن حضرت ام کلثوم دو قرصه نان جوین و کاسه ای از شیر در طبق نهاده و آن طبق را با مقداری از نمک پیش گذارد. امیرالمومنین چون از نماز فراغت جست و بر آن طبق نگریست فرمود: ای دختر من، در یک طبق دو نان خورش حاضر می کنی. مگر نمی دانی که من بر راه پسر عم خود رسول خدا (ص) می روم؟ مگر نمی دانی در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عذاب؟ سوگند به خدای افطار نمی کنم تا از این دو خورش جز یکی را به جای نگذاری.
پس، ام کلثوم شیر را برگرفت تا آن حضرت سه لقمه از نان جوین و نمک خورش ساخت و ابتدا به نماز کرد.
امیرالمومنین در آن شب فراوان از خانه بیرون می شد و در آسمان می نگریست و در خانه باز می آمد و به نماز می ایستاد. در آن شب سوره مبارکه یس را تلاوت فرمود و پس از تعقیب نماز او را در خواب در ربود. هم در آن زمان از خواب انگیخته شد و گفت: خداوندا، مرا در لقای خود برکت فرمای.
پس فرمود: هم اکنون رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و به حضرت او شکایت بردم و از خصومت امت و ناراستی و ناهمواری ایشان بنالیدم، فرمود ایشان را به دعای بد یاد کن. پس گفتم ای خدای من، بده مرا از این جماعت بهتر و به جای من شریری و ستمکاری بر ایشان بگمار.
و امیرالومنین هر ساعت از خانه بیرون می شد و می گفت: سوگند به خدای، دروغ زن نیستم و با من دروغ نگفته اند. این است آن شبی که رسول خدای (ص) مرا وعده شهادت داده.
و می فرمود: دوست می دارم ملاقات خدای را و حال آنکه این جهان را ندیده باشم و با مردم این جهان عیش نکرده باشم.
ام کلثوم عرض کرد: پدر، امشب این اضطراب چیست که در تو می نگرم؟
فرمود: ای فرزند، صبح امشب من شهید خواهم شد.
چون بامدادان نزدیک آمد، امیرالمومنین جامه در پوشید و میان بربست و آهنگ مسجد فرمود. چون به میان سرای آمد، بطی چند که در سرای بود. بیرون عادت از پیش روی امیرالمومنین درآمدند. بال می افشاندند و بانگ می دادند. بعضی از خدام پیش شدند که ایشان را برانند. امیرالمومنین فرمود: دست باز دارید از ایشان، صیحه زنندگان که از پی نوحه کنندگان دارند.
امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمومنین، فال بد زدن چیست؟
امیرالمومنین فرمود: ای پسر، فال بد نمی زنم و تطیّر نمی کنم لکن دل من شهادت می دهد که کشته می شوم.
زینب عرض کرد: ای پدر، فرمان کن تا جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد.
امیرالمومنین بی توانی گفت: این حکمی است که به تقدیر خدای رفته است. و آهنگ راه کرد این اشعار انشاد فرمود:

اشدد حیازیمک للموت // فان الموت لاقیکا
ولا تجزع من الموت // اذا حل بوادیکا
فان الدرع والبیضه // یوم الروع یکفیکا
کما اضحک الدهر // کذلک الدهر یبکیکا
فقد اعرف اقواما // و ان کانوا صعالیکا
مساریع الی النجده // و للغی متاریکا

بالجمله امیرالمومنین چون خواست از در سرای بیرون شود، قلاب در به کمر آن حضرت در افتاد و کمر از میان مبارکش باز شد. آن حضرت کمر را دیگر باره محکم کرد و فرمود: الهی مرگ را بر من مبارک کن و لقای خود را بر من خجسته فرمای.
ام کلثوم از اصغای این کلمات اشک حسرت از دیده فرو بارید و امام حسن (ع) از قفای آن حضرت روان شد و عرض کرد: همی خواهم با تو باشم.
فرمود: به حق من که به جانب فراش خود باز شوی.
امام حسن (ع) مراجعت فرمود.

از آن سوی ابن ملجم و شبیب{1} در مسجد به انتظار امیرالمومنین بودند.{2} اشعث بن قیس که با ایشان نیز مواضعه داشت و حاضر مسجد بود ابن ملجم را گفت: ای ابن ملجم، در اصعاف حاجت تعجیل کن از آن پیش که تو را روشنی صبح رسوا کند.
حجر بن عدی بر ایشان عبور می داد، این کلمات بشنید روی به اشعث کرد و گفت: تو امیرالمومنین را به قتل می رسانی.
این بگفت و از در مسجد بیرون شد و طریق سرای امیرالمونین را پیش داشت تا آن حضرت ار از این قصه آگاهی دهد، از قضا امیرالمومنین را دیدار نکرد؛ چه امیرالمومنین از راه دیگر به مسجد آمد و حکم قضا به امضا رسانید. وقتی حجر بن عدی مراجعت می نمود همی شنید که گفتند: قتل امیرالمومنین!
اما امیرالمومنین از راه دیگر به مسجد درآمد. قندیلهای مسجد خاموش و خامد بود. آن حضرت در تاریکی شب رکعتی چند نماز بگزاشت و لختی مشغول تعقیب گشت آنگاه به بام مسجد برآمد به سفیده صبح خطاب کرد که هیچ وقت طالع نشدیی که خفته باشم.
پس، انگشتان مبارک بر گوش نهاده، بانگ اذان در داد. هیچ خانه در کوفه نبود که چون امیرالمومنین اذان گفتی، بانگ اذانش نرسیدی. آن گاه از ماذنه به زیر آمد و چند مصراع قرائت فرمود:

حلوا سبیل المومن المجاهد
فی الله لا یعبد غیر الواحد

و یوقظ الناس الی المساجد

و همی گفت «الصلوه الصلوه» و خفتگان را برای نماز از خواب بیدار می کرد. ابن ملجم در میان خفتگان به روی در افتاده بود و شمشیر خویش در زیر جامه داشت. چون آن حضرت بدو رسید، فرمود: برخیز برای نماز.
و بر زفان مبارک راند: قصدی در خاطر داری نزدیک است آسمانها فرریزد و زمین چاک شود. اگر بخواهم، می توانم خبر داد که در زیر جامه چه داری.
و از او درگذشت و به محراب آمد و به نماز ایستاد. مردمان به هم بر آمدند و صف جماعت راست کردند. ابن ملجم با اینکه از رسول خدا (ص) شنیده بود که امیرالمومنین را اشقیای امت شهید می کنند و همیشه در این امر با خود مناظره می کرد عاقبه الامر سیلاب شقاوت او را چون خس و خاشاک به طوفان فنا داد و عزم خویش را در قتل امیرالمومنین درست کرد.

ابن ملجم در آن شب در خانه زنی قطامه نام بود و آن شب خمر خورده بود.{3} چون قطامه بانگ نماز امیرالمومنین بشنید، او را بیدار کرد و گفت: بانگ نماز علی (ع) را می شنوی؟ ما حاجت تو را روا کردیم، تو نیز برخیز و حاجت مرا روا کن و خوشدل باز آی و به عشرت پرداز.
پس، قطامه شمشیر او را که به زهر آب داده بود بدو داد، آن ملعون گفت: ترسم که کور و سیاه رو باز گردم که من از پیغمبر شنیده ام که او گفت بدبخت ترین خلایق پیشینگان قداربن سالف بود که کشنده ناقه صالح و بدبخت ترین پسینگان کشنده علی ابوطالب (ع) خواهد بود؛ می ترسم که نباید آن بدبخت من باشم.
زن گفت: دل قوی دار و نترس. پس، آن ملعون شمشیر از او بستد و در مسجد شد. جماعتی هنوز در مسجد خفته بود. خویش را در میان ایشان انداخت و بخفت. امیرالمومنین خفتگان را می گفت. برخیزید، الصلوه الصلوه.
پس، به محراب آمد و باستاد و تحریمه نماز بست و قرآن خواندن آغاز نهاد. چون به رکوع شد و برآمد و سجده کرد و بازنشست و خواست که دیگر بار سجده کند، آن ملعون فرصت یافته شمشیر بر فرق مبارک آن حضرت فرود آورد.{4} اتفاقا آن زخم بر جایی رسید که در جنگ خندق عمروبن عبدود شمشیر زده بود. چون آن ملعون آن زخم بزد، بگریخت و از مسجد بیرون آمد. امیرالمومنین از آن ضربت سخت رنجور شده بیفتاد. مردمان بر آمدند و امیرالمومنین بدان حال بدیدند، سخت غمناک شدند. چون نماز فوت می شد، حسن بن علی (ع) فرا پیش آمد و دو رکعت نماز بامداد بگزارد. پس، امیرالمومنین را بر گرفتند و به صحن مسجد آوردند. مردمان گرد او درآمدندو از آن حضرت می پرسیدند: این زخم را کدام ملعون شقی زد؟ جواب داد: تعجیل مکنید، آن کس را که این زخم زد همین ساعت از در مسجد درآرند. و به سوی آن در به دست مبارک اشارت کرد. مردی از عبدالقیس از آن در بیرون می شد. عبدالرحمن بن ملجم را دید آنجا ایستاده. جهان بر چشم او تنگ و تاریک گشته بود. نمی دانست کجا شود؟ آن مرد او را بگرفت و گفت: ای ملعون، امیرالمومنین را این زخم تو زده ای؟
خواست گفت نه، گفت: آری من زده ام.
آن مرد او را بگرفت و در مسجد آورد و طپانچه بر روی او می زد و مردمان همچنان او را می زدند تا پیش امیرالمومنین آوردند و او را بنشاندند. امیرالمومنین او را گفت: یا اخا، من تو را بد امیری بود؟ گفت: نه یا امیرالمومنین.
امیرالمومنین فرمود: ویحک! پس چه تو را بر آن داشت که با من چنین کردی و فرزندانم را یتیم گردانیدی؟ آن ملعون خاموش ایستاد. امیرالمومنین گفت: و کان امر الله قدرا مقدورا.
پس بفرمود: او را در زندان برید و حال او را مرنجانید. چون مرا وفات رسد همچنان که مرا ضربت زد او را بکشید. بعد از آن هر روز از حال او تفحص فرمودی و گفتی: آن اسیر خویش را طعام داده اید؟ اگر گفتندی نه، فرمودی او را طعام دهید.
طبیبان آن جراحت را علاجی می کردند و سودی نمی داشت. چون امیرالمومنین دانست که از آن زخم برنتواند خاست، حسنین (ع) و سایر فرزندان و اهل بیت خویش را که حاضر بودند پیش طلبید و گفت: ای فرزندان من و ای اهل بیت من شما را وصیتی خواهم کرد:
شما را به تقوای خدای تعالی وصیت می کنم و به طاعت او می خوانم که در این دنیا بر کس افزونی نجویید اگرچه بر شما افزونی جویند. بر آنچه از شما فوت شوداز نعمتهای دنیا غم مخورید. سخن حق بگویید، اگرچه در باب خویشتن باشد. بر یتیمان رحمت آرید و درویشان را طعام دهید چندانکه بتوانید در حق مردمان طریق احسان سپرید. خصم ظالمان باشید و مظلومان را یاری دهید. باید که نکوهش مردمان شما را در راه حق دامنگیر نیاید.
پس، روی به محمد حنیفه کرد و گفت: ای پسرم، شنیدی که برادران تو را وصیت کردم. تو را هم وصیت می کنم و حجت می گیرم که حرمت ایشان نگاه داری و کارهای ایشان را در چشم و دل خلق بیارایی و هیچ کار بی رای ایشان نگزاردی.
پس حسن(ع) و حسین(ع) را گفت:
برادر شما محمد را از جهت شما وصیت کردم و شما را به جهت او وصیت می کنم که برادر شما و پسر پدر شماست. شما دانسته باشید که من او را دوست داشته ام. شما را جهت دوستی من او را دوست بدارید. بر شما باد تقوای خدای تعالی. دست در عهد خدای تعالی زنید و متفرق نشوید. در اصلاح ذات البین جد و جهد کنید که من از رسول خدا(ص) شنوده ام که سعی نمودن در اصلاح ذات البین از نماز و روزه فاضلتر باشد. خویشان را عزیز دارید و رحم بپیوندید تا خدای تعالی حساب روز قیامت بر شما سهل و آسان کناد. یتیمان و بیوه زنان را عزیز دارید و جانب ایشان را رعایت کنید و چندانکه توانیددر مال دنیا با ایشان مواسات کنید. بر تلاوت قرآن و کار کردن با آن مواظببت نمایید. چنان باید که هیچ کس در تقدیم لوازم اوامر و نواهی قرآن بر شما سبقت نتواند گرفت. نماز بپای دارید که آن عماد دین است. زکات مال بدهید که گزاردن زکات اتش خشم خدای تعالی فرونشاند. در داشتن روزه ماه رمضان همت کنید که سپری است از آتش دوزخ. به شرایط حج و لوازم مناسک آن قیام کنید که ما را بدان فرموده اند. بر برّ و تقوا معونت کنید و بر گناه و ظلم مدد نمایید. ای اهل بیت من، خدای شما را نگاه دارد و برکات محمد رسول الله(ص) در میان شما بماناد. __استغفرالله العظیم.
علی (ع) تا بیست و یکم بزیست.{5} چون وفات نزدیک رسید، ام کلثوم نزدیک او بود برخاست که از خانه بیرون آید امیرالمومنین او را گفت: در خانه فراز کن. ام کلثوم بر وفق اشارت پدر در خانه فراز کشید. حسن بن علی(ع) می گوید: من بر در خانه نشسته بودم، آوازی شنیدم که کس دیگری را می گفت: «افمن یلغی فی النار خیر امن یاتی اممنا یوم القیامه.» آن کس دیگر جواب داد: «بل من یاتی امنا یوم القیامه.» پس آوازی دیگر شنیدم که کسی گفت : پیغمبر(ص) را وفات رسید و اکنون علی بن ابی طالب(ع) را کشتند. امروز رکن اسلام خراب شد. چون این سخن شنیدم، صبر نتوانستم کرد در خانه باز پگشادم و در رفتم. امیرالمومنین را فرمان حق رسیده بود و از دنیا مفارقت کرده. __رحمه الله علیه. کفن او ساخته کردیم و پاره ای از ان حنوط که از مصطفی(ص) بود نگاه داشته بودیم و می دانستیم کجاست بیاوردیم و من و حسین(ع) او را بشستیم و محمد بن حنیفه آب بر دست ما می ریخت. پس، او را کفت پوشیدیم و حنوط کردیم، بر جنازه نهادیم و در میان شب برگرفتیم وبه موشعی که آن را غریّ{6} گویند دفن کردیم.
_و جماعتی گفته اند که او را در راه منزل او که به مسجد جامع می روند دفن کردند __والله اعلم.

روز دیگر امیرالمومنین حسن بن علی بن ابیطالب(ع) بیامد و با مردم نماز گزارد. بعد از نماز بر منبر رفت و خدای تعالی را ثنا گفت و بر مصطفی(ص) درود فرستاد پس، گفت:
ای مردمان، ر کس که مرا می شناسد، می شناسد و هر کس نشناسد، بگویم تا بداند اگر چه یقین بدانم که احتیاج به تعریف نباشد. ای مردمان، دوش مردی را در خاک دفن کردند که نه متقدمین مثل او دیده باشند در انواع علومو نه متاخران مانند او خواهند دید در فنون حلم. وقتی که مصطفی(ص) او را به محاربت خصمان و مکاوحت دشمنان فرمودی، جبرئیل از دست راست او بودی و میکائیل از دست چپ و بس درنگ نیفتاد که ظفر یافتی و دشمنان را منهوم منهزم گردانیدی. بدانید که از مال دنیا نزد او پیزی نماندست مگر هفتصد درم. اندیشه چنان داشت که بدان همشیره مرا کنیزکی خرد و چون دانست که حال چیست و وقت ارتحال است مرا فرمود که آن هفتصد درم به بیت المال برم و ترک خریدن کنیزک بگویم.این سخنها بگفت و از منبر فرود آمد و بفرمود تا ابن ملجم آن مدبر شقی را از زندان نزد او آوردند. {7}حسن بدست خویش شمشیری بزد و سر او بپرانید و شیعه امیرالمومنین جثّه او پاره پاره کردند و جسدش سوختند.{8}

***

پانویس


1- شبیب: مسعودی درباره نقش شبیب در کشتن علی(ع) می گوید: «...آنگاه ابن ملجم یکی از مردم اشجع را که شبیب بن نجده نام داشت و از خوارج بود، بدید و با او گفت: می خواهی به شرف دنیا و آخرت برسی؟ گفت: چطور؟ گفت: برای کشتن علی(ع) با من کمک می کنی؟ گفت: مادرت داغدارت شود. پیشنهاد غریبی می کنی. تو که کوشش او را در اسلام می دانی و از سابقه اش با پیمبر(ص) خبر دداری. ...شبیب با وی پیش قطام آمد... آنگاه قطام پارچه حریری بخواست و به آنها بست و آنها نیز شمشیرهای خود را برگرفته، در مقابل دری که علی(ع) از آنجا وارد مسجد می شد نشستند...»
2- در مورد انگیزه اقدام ابن ملجم به قتل علی(ع) در کتب تاریخی دیگر می خوانیم که «... سه تن از خوارج یعنی عبدالرحمان بن ملجم مرادی، نزال بن عامر، و عبدالله بن مالک صیداوی در موسم حج گرد هم آمدند و به یکدیگر گفتند: راحت جز با کشتن این سه نفر، یعنی علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان، و عمروبن عاث میسر نیست. ابن ملجم گفت: قتل علی(ع) به عهده من. نزال گفت: کشتن معاویه بر من باشد. عبداله گفت: عمرو را من می کشم.»
3- در مورد نقش قطام یا زن دیگر در شهادت علی(ع) روایات مختلف است. دینوری معتقد است که «... ابن ملجم رباب را از مادرش قطام خواستگاری کرد، قطام با خوارج هم رای بود. پس، به ابن ملجم گفت: من رباب را به عقد تو در نمی آرم مگر با پرداختن سه هزار درهم، یک کنیز و یک غلام، و نیز کشتن علی بن ابیطالب(ع)...» ولی مقدّسی گوید ابن ملجم عاشق خود قطام بود نه رباب دختر او. و مسعودی گوید: «...چون به کوفه رسید. به نزد قطام دختر عموی خود رفت و از او خواستگاری کرد و او گفت ...»
4- ولی در اخبار الطوال آمده «... ابن ملجم در سپیده دم فجر به گوشه ای نشست و به انتظار عبور علی بن ابیطالب(ع) به مسجد برای ادای نماز صبح به مراقبت پرداخت. در این اثنا علی(ع) در حالی که مردم را به نماز می خواند، پدیدار گشت. ابن ملجم از جای برخاست و با شمشیر بر فرق او زد، قسمتی از شمشیر به دیوار اصابت کرد و...» و در تاریخ یعقوبی می خوانیم «... و علی (ع) سر خود را از دریچه مسجد داخل کرد و عبدالرحمان شمشیری بر سرش نواخت، پس ...» و قول دیگری هم هست که «... چون علی بدانجا رسید ندا داد: ایهاالناس نماز، نماز. شبیب او را شمشیر زد که شمشیر به چوب در خورد و کارگر نشد. ابن ملجم او را بر فرق سر زد و گفت: الحکم لله، حکم از خداست و از تو نیست ای علی، یاران تو هم حق حکم ندارند...»
5- در مورد روز شهادت علی(ع) روایات مختلفی در کتب تاریخی مشابه آمده، در اخبار الطوال می خوانیم «... علی بن ابیطالب(ص) پیش از آنکه روز نوزدهم رمضان را به شب رساند، در گذشت.» در آفرینش و تاریخ آمده «... سه روز زنده ماند سپس در گذشت، روز جمعه هفدهم ماه رمضان و این همان روزی بود که به پیامبر در آن وحی شده بود.» و در تاریخ یعقوبی «... و در شب جمعه نخستین شب دهه آخر ماه رمضان سال چهل بدرود زندگی گفت.»
6- غریّ: نام موضعی به کوفه که تن امیرالمومنین(ع) را در آنجا به خاک سپردند. یکی از نامهای شهر نجف است؛ (دهخدا).
7- ابن اثیر در مورد آخرین حرف و تقاضای ابن ملجم از امام حسن(ع) می نویسد «... که به خدا سوگند که من هرچه به خدا عهد کردم، انجام دادم و وفا نمودم. من در مکه سوگند یاد کرده بودم که علی و معاویه را بکشم یا اینکه در این راه قصد جان بدهم، اگر مقتضی بدانی، مرا آزاد کن که با خدا عهد می کنم او را خواهم کشت و اگر موفق نشوم، باز عهد می کنم نزد که من تو برگردم. حسن گفت: نه به خدا...» (الکامل)
8- در مروج الذهب درباره قصاص ابن ملجم آمده «...وقتی خواستند ابن ملجم را بکشند عبدالله بن جعفر گفت: بگذارید من دل خودم را خنک کنم. و دست و پای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید. ...پس از آن او را بگرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند.
»

۷ دی ۱۳۸۶

غدیر خم

سخنرانى تاريخى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيد در يازده بخش قابل ترسيم است

حضرت در اولين بخش سخن، به حمد و ثناى الهى پرداختند و صفات قدرت و رحمت حق تعالى را ذكر فرمودند، و بعد از آن به بندگى خود در مقابل ذات الهى شهادت دادند.
در بخش دوم، سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند كه بايد فرمان مهمى درباره ى على بن ابى طالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرسانده ام و ترس از عذاب او دارم.
در سومين بخش، امامت دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه ى طمعها يكباره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه ى انسانها و در طول زمانها و در همه ى مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه عليهم السلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.
در بخش چهارم خطبه، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: 'مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ': 'هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند'.
سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهم السلام اعلام فرمودند و بعد از آن، خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.
در بخش پنجم حضرت صريحاً فرمودند: 'هر كس از ولايت ائمه عليهم السلام سر باز زند اعمال نيكش سقوط مى كند و در جهنم خواهد بود'. بعد از آن شمه اى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را متذكر شدند.
مرحله ى ششم از سخنان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جنبه ى غضب الهى را نمودار كرد. حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند: 'منظور از اين آيات عده اى از اصحاب من هستند كه مأمور به چشم پوشى از آنان هستم، ولى بدانند كه خداوند ما را بر معاندين و مخالفين و خائنين و مقصرين حجت قرار داده، و چشم پوشى از آنان در دنيا مانع از عذاب آخرت نيست'.
سپس به امامانِ گمراهى كه مردم را به جهنم مى كشانند اشاره كرده فرمودند: 'من از همه ى آنان بيزارم'. اشاره ى رمزى هم به 'اصحاب صحيفه ى ملعونه' داشتند و تصريح كردند كه بعد از من مقام امامت را غصب مى كنند و سپس غاصبين را لعنت كردند.
در بخش هفتم، حضرت تكيه ى سخن را بر اثراتِ ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام قرار دادند و فرمودند: 'اصحاب صراط مستقيم در سوره ى حمد شيعيان اهل بيت عليهم السلام هستند'.
سپس آياتى از قرآن درباره ى اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنها را به شيعيان و پيروان آل محمدعليهم السلام تفسير فرمودند. آياتى هم درباره ى اهل جهنم تلاوت كردند و آنها را به دشمنان آل محمد عليهم السلام معنى كردند.
در بخش هشتم مطالبى اساسى درباره ى حضرت بقية اللَّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرتش اشاره كردند و آينده اى پر از عدل و داد به دست امام زمان عجل اللَّه فرجه را به جهانيان مژده دادند.
در بخش نهم فرمودند: پس از اتمام خطابه شما را به بيعت با خودم و سپس بيعت با على بن ابى طالب دعوت مى كنم. پشتوانه ى اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كرده ام، و على هم با من بيعت نموده است؛ پس اين بيعتى كه از شما مى گيرم از طرف خداوند و بيعت با حق تعالى است.
در دهمين بخش، حضرت درباره ى احكام الهى سخن گفتند كه مقصود بيانِ چند پايه ى مهم عقيدتى بود: از جمله اينكه چون بيان همه ى حلالها و حرامها توسط من امكان ندارد، با بيعتى كه از شما درباره ى ائمه عليهم السلام مى گيرم حلال و حرام را تا روز قيامت بيان كرده ام، زيرا علم و عمل آنان حجت است. ديگر اينكه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره ى امامان عليهم السلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است.
در آخرين مرحله ى خطابه، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: 'خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگيرم'. سپس مطلبى را كه مى بايست همه ى مردم به آن اقرار مى كردند تعيين كردند كه خلاصه ى آن اطاعت از دوازده امام عليهم السلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مى شد زيرا حضرت فرمودند: 'بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مى كنيم'.
كلمات نهايى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه ى حضرت پايانياف
***
بحار الانوار

۲۲ آذر ۱۳۸۶

نیایش

خدایا
رحمتی کن تا ایمانم نان و نام برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را
و حتی نامم را در خر ایمانم افکنم،
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند،
نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
همواره، تو را سپاس می گذارم که هر چه، در راه تو و راه پیام تو،
بیشتر می روم بیشتر رنج می برم، آنها که باید مرا بنوازند، می زنند،
آنها که باید همگام باشند، سد راهم می شوند.
آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند،
آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند، آنها که باید تقویتم کنند، سرزنشم می کنند
نومیدم می کنند،
تا در راه تو
از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم، رانده شوم....تا تنها
امیدم تو شود، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم،
تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم،
شریکی دیگر نباشد، تا؛ تکلیفم با تو روشن شود،
تا تکلیفم با خودم معلوم گردد،
تا حلاوت "اخلاص" را
که هر دلی اگر اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست-
بچشم،
خدایا: اخلاص! اخلاص!
و میدانم، ای خدا، می دانم که برای عشق، زیستن،
و برای زیبایی و خیر؛ مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد،
چگونه اخلاص، این وجود نسبی را،
این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج ها است و ضعف ها و انتظارها،
"مطلق" می کنند!

۱۰ مهر ۱۳۸۶

سوره قدر به نه زبان

عربی Arabic
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِإِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ {1}
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ {2}
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ {3}
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ {4}
سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ {5}
***
فارسی Farsi
به نام خداوند بخشنده مهربان
ما آن ( قرآن) را در شب قدر نازل كرديم! (1)
و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست؟! (2)
شب قدر بهتر از هزار ماه است! (3)
فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مى‏شوند. (4)
شبى است سرشار از سلامت (و بركت و رحمت) تا طلوع سپيده! (5)
***
انگلیسی English
Fate - Al-Qadr
In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful.
Surely We revealed it on the grand night.
And what will make you comprehend what the grand night
The grand night is better than a thousand months.
The angels and Gibreel descend in it by the permission of their Lord for every affair,
Peace! it is till the break of the morning.
***
لاتین Latin
KADİR
Bismillahirrahmanirrahim
Unna enzelnahü fiy leyletilkadr
Ve ma edrake ma leyletülkadr
Leyletülkadri hayrün min elfi şehr
Tenezzelülmelaiketü verruhu fiyha biizni rabbihim min külli emr
Selamün hiye hatta matle'ılfecr
***
فرانسوی French
La Destinée (Al-Qadr)
Au nom d'Allah, le Tout Miséricordieux, le Très Miséricordieux.
Nous l'avons certes, fait descendre (le Coran) pendant la nuit d'Al-Qadr.
Et qui te dira ce qu'est la nuit d'Al-Qadr?
La nuit d'Al-Qadr est meilleure que mille mois.
Durant celle-ci descendent les Anges ainsi que l'Esprit, par permission de leur Seigneur pour tout ordre.
Elle est paix et salut jusqu'à l'apparition de l'aube.
***
آلمانی German
AL-QADR
Im Namen Allahs, des Gnädigen, des Barmherzigen
Wahrlich, Wir sandten ihn (den Qur-an) hernieder in der Nacht Al-Qadr.
Und was lehrt dich wissen, was die Nacht Al-Qadr ist?
Die Nacht Al-Qadr ist besser als tausend Monde.
In ihr steigen die Engel herab und der Geist nach dem Gebot ihres Herrn - mit jeder Sache.
Friede währt bis zum Anbruch der Morgenröte.
***
اسپانیایی Spanish
El Destino (Al Cadr)
¡En el nombre de Alá, el Compasivo, el Misericordioso!
Lo hemos revelado en la noche del Destino.
Y ؟cَmo sabrلs qué es la noche del Destino?
La noche del Destino vale mلs de mil meses.
Los لngeles y el Espيritu descienden en ella, con permiso de su Seٌor, para fijarlo todo.
،Es una noche de paz, hasta el rayar del alba!
***
ایتالیایی Italian
Al-Qadr (II Destino)
In nome di Allah , il Compassionevole, il Misericordioso
Invero lo abbiamo fatto scendere nella Notte del Destino .
E chi potrà farti comprendere cos'é la Notte del Destino?
La NoNotte del Destino è migliore di mille mesi.
In essa discendono gli angeli e lo Spirito , con il permesso del loro Signore, per [fissare] ogni decreto .
E' pace, fino al levarsi dell'alba.
***
روسی Russian
MOГУЩECTBO
Xвaлa - Aллaxy, Гocпoдy миpoв,
Пoиcтинe, Mы ниcпocлaли eгo в нoчь мoгyщecтвa!
A чтo дacт тeбe знaть, чтo тaкoe нoчь мoгyщecтвa?
Hoчь мoгyщecтвa лyчшe тыcячи мecяцeв.
Hиcxoдят aнгeлы и дyx в нee c дoзвoлeния Гocпoдa иx для вcякиx пoвeлeний.
Oнa - миp дo вocxoдa зapи!