‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها

۲۹ بهمن ۱۳۸۹

آدمهای تازه کار - 1

آدمهای تازه کار
یا کار برای آدمهای تازه
در سه مقاله
مقاله اول
********
سوزن گرامافون، صفحه اول را خوب کار میکند و آواز گرامافون را خوب استخراج مینماید.ولی صفحه دوم کند میشود و صفحه سوم را خراب میکند.
رجال دوره اول انقلاب هم، انقلاب را خوب بجا میاورند، دوره دوم غیرکاری و کند میشوند، و دوره سوم را خراب میکنند.
آنهاییکه پانزده سال قبل فریاد میزدند: «زنده باد مشروطه ـ مرده باد استبداد» بچندین دلیل امروز دیگر نباید در امور سیاسی و اجتماعی دخالت داشته باشند.
در انقلاب اولی فقط دانستن زنده باد مشروطه و مرده باد استبداد ضرورت داشت. ولی در انقلاب تکاملی امروزه ـ علاوه از تهور، دانستن مداوای امراض اجتماعی، شناختن طریقه استفاده عمومی از مواقعپیش آمدهای دنیا، دانستن چگونگی مقدمات انقلاب اجتماعی و تکاملی و توانستن تهیه آن ضرورت دارد.
تازه بودن فکر و قوا، خسته و مایوس نبودن از انقلاب، فاسد نبودن روح و اخلاق، از اهم شروط عناصر و پیشوایان انقلاب امروز است.
متاسفانه اشخاصی که امروز از رجال و پیشوایان انقلاب و تجدد معرفی شده اندهمه از کهنه کارهای انقلاب مشروطیت و عناصر خسته از انقلاب و مایوس از تکاملند.
اینها دیگر بدرد پیشوایی و کلانتری جامعه انقلابیون نمیخورند، بلکه مضرند.
انقلاب وقتی ضرورت پیدا میکند که حالت هیئت جامعه علیل و مسموم باشند.
رجان انقلاب در حکم همان سوزن «انژکسیون سالوارسونی» که ببدن یک «علیل مرض سیفلیس» میزنند میباشد.
سوزن انژکسیون سالوارسون پس از یک مرتبه که وارد شریان آدم سیفلیسی شد، آلوده به میکروب مرض گردیده و دفعه دیگر اگر آنرا به شریان کسی وارد کنند ناپاک و مضر است.
رجال یک انقلاب هم، در انقلاب اول نافعند، برای انقلاب دوم آلوده یا فاسد «رآکسیون» همان انقلاب گردیده و برای انقلاب دیگری مضرند.
غرض اینست که علاوه بر رجال دربارهای سلطنت استبدادی، تمام عناصری هم که در اثر انقلاب مشروطیت روی کار آمده اند دیگر بدرد نمیخورند و تمام باید عوض شوند و یک عده آدمهای تازه بر روی کار بیایند.
تمام ایراد «عناصر کهنه» بر ما اینست: ... آنوقتیکه ما در مجلس هدف گلوله قزلقهای محمدعلی شاه بودیم شما کجا بودید! نمیدانم گناه ما چیست که آنوقت بچه بودیم و طبیعت میخواست ما را در مدرسه برای انقلاب آینده این سرزمین بپروراند؟
ما به آنها میگوییم بهمین دلیل که جلوی درهای مجلس برای استقرار آزادی، هدف گلوله بوده اید باید امروز در تکامل آزادی و ترقی دخالت نداشته باشید، شما همان سوزن گرامافون هستید که در صفحه اول انقلاب کار خود را کرده اید و دیگر کند شده اید، شما دیگر بدرد صفحه دوره تکامل نمیخورید و دخالت شما در این صفحه باعث خرابی آن خواهد شد.
شما دیگر خسته شده اید، مایوس شده اید، آدم خسته و مایوس بدرد انقلاب و امور اجتماعی نمیخورد.
یک دسته تازه با دماغهای تازه کار لازم است.
بعلاوه شما فاسد شده اید، شما خودخواه و مغرض شده اید و همانطور که سوزن انژکسیون سالوارسون یک دفعه وارد شریان سیفلیسی شد آلوده به میکروب سیفلیس میشود شما هم یک مرتبه داخل مبارزه با عناصر مستبد شده اید، مرتجع شده اید.
اغلب شماها دوره انقلاب را مقدسترین مقصد انقلاب میدانستید ولی امروز فاسدترین عقیده را عقیده انقلابی میشمارید!!!
سرمقاله های روزنامه نوبهار آقای ملک الشعرا (که نویسنده بواسطه حیثیت ادبی او، باو احترام میگذارد) در ده سال قبل، اغلب ندای انقلاب و دعوت بشورش بود.
نمیتوان گفت که ده سال قبل ایشان عقیده بانقلاب نداشتند و آنها را مصنوعی مینوشتند، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمیکرد و مکرر امتحان شده که عقاید مصنوعی هیچگونه اثری در قلوب مستمعین ننموده است.
پس باید یقین داشت که نویسنده نوبهتر در آن ایام واقعا انقلابی و پاک بود ولی چون پنج شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفه مستبد و مرتجع بودند خودشان هم مرتجع شدند.
همچنانکه سوزن انژکسیون سالوارسون دفعه اول که داخل شریان سیفلیسی شد آلوده به میکروب سیفلیس میشود و دیگر استعمال آن مضر است.
این است که عناصر انقلاب اول بدرد انقلاب و تکامل ضروری امروزی نمیخورند. یک دلیل دیگر هم برای اینکه نباید عناصر انقلاب گذشته در امور اجتماعی اغلب خودشان باشند ذهن نویسنده را اشغال نموده این است که این طبقه چون قوانین را خودشان وضع کرده اند متوقعند که همه کس به آن قوانین احترام نمایند ولی خودشان به آنها ذره ای احترام نمیگذارند و اطاعت نمینمایند، اینها میگویند که این قوانین مخلوق ماست. اولاد ماست ـ انسان چطور از مخلوق و یا اولاد خودش اطاعت میکند؟
بعقیده نویسنده باید برای بروی کار آوردن آدمهای تازه از این ببعد دامن همت بکر زد، و در این ایام که انتخابات دوره پنجم نزدیک میشود مردم باید بدانند که عناصر روی کار نیامده جوان خیلی بهتر و موثر و مناسب ترند برای وکالت دارالشورای ملی و عناصری که برای دوره های مکرر روی کرسیهای مجلس ملی نشسته و چرت زده اند دیگر باید خانه نشین باشند.
مردم باید بدانند که رجال دوره مشروطیت و عناصر انقلاب اول که اغلب امروز در مجلس و دوائر دولتی هستند، معلم کلاسهای مدرسه تجدد و آزادی بوده اند و نمیتوانند کلاسهای بالاتر را تدریس نمایند.
برای کلاسهای بالاتر از ابتدایی مدرسه تجدد و آزادی ـ معلمین دیگر لازم است که آنها تازه اند.
آنها میتوانستند الفبای تجدد را درس بدهند.
آدمهای تازه باید بیایند و کتابهای تجدد و آزادی را تدریس نمایند آنها میتوانستند کلمه آزادی و مشروطه را با گوشها آشنا نمایند.
آدمهای تازه بیایند معنی و اصول تجدد و آزادی را در فهم جامعه بگنجانند.
غرض آن است که مردم ایران اگر بخواهند از کلاس اول مردسه تجدد بکلاس دوم بروند، باید آدمهای تازه را بروی کار بیاورند و این دوره پنجم مجلس را از عناصر تازه جوان و غیر مایوس مملو کنند ....
********
میرزاده عشقی
نقل از شماره 6 سال دوم روزنامه قرن بیستم
مورخ بهمن 1301

۱۱ شهریور ۱۳۸۹

زبان گمشده

آنچه از تامل در تاریخ بر می‌آید این است، که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آ‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند، و آن را همواره چون حربه تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند در صدد برآمدند تا زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را، از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت انان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد به همین سبب هرجا که در شهرهای ایران، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند که وقتی قتیبه‌بن مسلم سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هرکس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته‌رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت. این واقعه نشان می‌دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه‌ای تلقی می‌کرده‌اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب درآویزد و بستیزه و پیکار برخیزد. از این رو شگفت نیست که در همه شهرها، برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران بجد کوششی کرده باشند. شاید بهانه دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایارن داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع، از ایرانیان، حتی آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند. نوشته اند که «مردم بخارا به‌اول اسلام در نماز، قرآن به‌پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود که در پس ایشان بانگ زدی بکنیتانکنیت ]به زبان سغدی[، و چون سجده خواستندی کرد بانگ کردی نگونیانگونی‌کنیت» (تاریخ بخارا) با چنین علاقه‌ای که مردم، در ایران به زبان خویش داشته‌اند شگفت نیست که سرداران عرب، زبان ایران را تا اندازه‌یی با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند.
***
دو قرن سکوت – عبدالحسین زرین‌کوب

۷ شهریور ۱۳۸۹

رفتار فاتحان

داستان‌هایی که در کتاب‌ها درین باب نقل کرده‌اند شگفت‌انگیز است و بسا که مایه حیرت و تأثر می‌شود. نوشته‌اند که فاتح سیستان عبدالرحمن‌بن سمره سنتی نهاد که «راسو و جژ را نباید کشت.» اما گویا سوسمارخواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نیز نمی‌توانستند خودداری کنند، در فتح مدائن نیز عربان نمونه‌هایی از سادگی و کودنی خویش را، نشان دادند.
«گویند شخصی پاره‌یی یاقوت یافت در غایت جودت و نفاست و آن‌را نمی‌شناخت، دیگری به‌او رسید که قیمت او می‌دانست آن‌را از او به هزار درم بخرید. شخصی به‌حال او واقف گشت گفت آن یاقوت ارزان فروختی. او گفت اگر بدانستمی بیش از هزار عددی هست در بهای آن طلبیدمی. دیگری را زر سرخ بدست آمد در میان لشکر ندا می‌کرد صفرا را به بیضا که می‌خرد؟ و گمان او آن بود که نقره از زر بهتر است. و همچنین جماعتی از ایشان انبانی پر از کافور یافتند، پنداشتند نمک است قدری در دیگ ریختند طعم تلخ شد و اثر نمک پدید نیامد خواستند که آن را انبان بریزند شخصی بدانست که آن کافور است از ایشان آن‌را به کرباس پاره‌یی که دو درم ارزیدی بخرید.»
اما وحشی‌طبعی و تندخویی فاتحان وقتی بیشتر معلوم گشت که زمام قدرت را در کشور فتح‌شده بدست گرفتند. ضمن فرمانروایی و کارگزاری در بلاد مفتوح بود که زبونی و ناتوانی و در عین حال بهانه‌جویی و درنده‌خویی عربان آشکار گشت. روایت‌هایی که در این باب در کتاب‌ها نقل کرده‌اند طمع‌ورزی و تندخویی این فاتحان را در معامله با مغلوبان نشان می‌دهد. بسیاری از این داستان‌ها شاید افسانه‌هایی بیش نباشد اما در هر حال رفتار مسخره‌آمیز دیوانه‌وار قومی فاتح، اما عاری از تهذیب و تربیت را بخوبی بیان می‌کند. می‌نویسند: اعرابیی را بر ولایتی والی کردند، جهودان را که در آن ناحیه بودند گردآورد و از آنها درباره مسیح پرسید. گفتند او را کشتیم و بدار زدیم. گفت آیا خون‌بهای او را نیز پرداختید؟ گفتند نه. گفت به‌خدا سوگند که از اینجا بیرون نروید تا خون‌بهای او نپردازید... ابوالعاج برحوالی بصره والی بود مردی از ترسایان را نزد او آوردند، پرسید نام تو چیست؟ مرد گفت «بنداد شهر بنداد» گفت سه نام داری و جزیة یک‌تن می‌پردازی؟ پس فرمان داد تا به‌زور جزیة سه‌تن از او بستاندند.
از این‌گونه داستان‌ها در کتاب‌های قدیم نمونه‌های بسیار می‌توان یافت. از همه این داستان‌ها بخوبی برمی‌آید که عرب برای اداره کشوری که گشوده تا چه اندازه عاجز بود... با این‌همه دیری برنیاید که مقاومت‌های محلی از میان رفت و عرب با همه ناتوانی و درماندگی که داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن‌پس، محراب‌ها و مناره‌ها جای آتشکده‌ها و پرستشگاه‌ها را گرفت. زبان پهلوی جای خود را به‌لغت تازی داد. گوش‌هایی که به شنیدن زمزمه‌های مغانه و سرودهای خسروانی انس گرفته بودند بانگ تکبیر و طنین صدای موذن را با حیرت و تأثر تمام شنیدند. کسانی که مدت‌ها از ترانه‌های طرب‌انگیز باربد و نکیسا لذت برده‌بودند رفته‌رفته با بانگ حدی و زنگ‌شتر مأنوس شدند. زندگی پر زرق و برق اما ساکن و آرام مردم، از غوغا و هیاهوی بسیار آگنده گشت. بجی باژوبرسم و کستی‌وهوم و زمزمه، نماز و غسل و روزه و زکات و حج به‌عنوان شماتر دینی رواج یافت.
باری مردم ایران، جز آنان‌که بشدت تحت‌تأثیر تعالیم اسلام واقع گشته بودندنسبت به‌عربان با نظر کینه و نفرت می‌نگریستند اما در میان سپاهیان و جنگجویان، به‌این‌کینه، حس تحقیر و کوچک‌شماری را نیز افزوده بودند. این جماعت عرب را پست‌ترین مردم می‌شمردند. عبارت زیر که در کتاب‌های تازی از قول خسروپرویز نقل شده است نمونه فکر اسواران و جنگویان ایرانی درباره تازیان محسوب تواند شد؛ خسرو می‌گوید «اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آن‌گاه گواه فرومایگی و پستی همت آنان همین بس، که آنها با جانوران‌گزنده و مرغان‌آواره در جای و مقام برابرند، فرزندان خود را از بینوایی و نیازمندی می‌کشند و یکدیگر را براثر گرسنگی و درماندگی می‌خورند، از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و لذت‌ها و کامرانی‌های این جهان یکسره بی‌بهره‌اند. بهترین خوراکی که منعمانشان می‌توانند بدست آورد گوشت شتر است که بسیاری درندگان آن را از بیم دچار شدن به بیماری‌ها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی‌خورند...» کسانی که درباره اعراب بیدن‌گونه فکر می‌کرند طبعا نمی‌توانستند زیر بار تسلط آن‌ها بروند. سلطه عرب برای آنان هیچ‌گونه قابل تحمل نبود. خاصه که استیلای عرب بدون غارت و انهدام و کشتار انجام نیافت.
در برابر سیل هجوم تازیان، شهرها و قلعه‌های بسیار ویران گشت. خاندان‌ها و دودمان‌های زیادی برباد رفت. نعمت‌ها و اموال توانگران را تاراج کردندو غنائم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند. از پیشه‌وران و برزگرام که دین مسلمانی نپذیرفتند باج و ساو گران به زور گرفتند و جزیه نام نهادند.
همة این کارها را نیز عربان در سایه شمشیر و تازیان انجام می‌دادند. هرگز در برابر این کارها هیچ‌کس آشکارا یارای اعتراض نداشت، حد و رجم و قتل و حرق، تنها جوابی بود که عرب خاصه در عهد امویان بهرگونه اعتراضی می‌داد.
***
دو قرن سکوت – عبدالحسین زرین‌کوب

۴ شهریور ۱۳۸۹

فتح مدائن

تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند. سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند: هشت رکعت، و چون به کاخ‌سفید درآمد از قرآن «کم ترکوا من جنات و عیون» {دخان/25 چه بسیار باغ‌ها و چشمه‌ها که رها کردند و رفتند} خواند. بدین‌گونه بود که تیسفون با کاخ‌های شاهنشاهی و گنج‌های گران‌بهای چهارصدسالة خاندان ساسانی به‌دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی‌شناختند و توفیر بهای سیم و زر نمی‌دانستند از آن قصرهای افسانه آمیز جز ویرانی هیچ برجای ننهادند. نوشته‌اند که از آنجا فرش بزرگی به‌مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آنرا بتوان افکند. پاره‌پاره‌اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند. پاره‌یی از آن را بعدها بیست هزار درم فروختند.
در حقیقت، وقتی سعد به مدائن درآمد، مدافعان، آنرا فروگذاشته و رفته بودند. ایوان را لشکریان یزدگرد خود در هنگام گریز غارت کرده بودند اما فاتحان آنها را دنبال کردند و مال‌های غارتی را از آنها بازستاندند. جز عده‌یی اندک از سپاهیان که پاسداری کاخ‌ها را مانده بودند، دیگر در تیسفون کسی نبود. سعد با اعراب خویش در کوچه‌های خلوت و متروک شهری آرام و بی‌دفاع درآمد. ایرانیان مجال آن نیافته بودند که همه اموال و گنج‌های پر بهای کهن را با خویشتن ببرند. مال و متاع و ظرف و اسباب و زر و گوهر که در این میان باقی مانده بود بسیار بود. بیک روایت سه هزار هزار هزار درم در خزانه بود که نیم آن بجای مانده بود. از این رو گنج و خواستة بسیار به دست فاتحان افتاد. سعد فرمان داد تا در شهر کهنه‌مسجدی بسازند و از آن پس بجای آتشگاه و باژوبرسم و زمزمه در این شهر بزرگی که سال‌ها مرکز موبدان و مغان بود، جز بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نمی‌شد. و دیگر هرگز در آن‌حدود رسم و آیین مغان و موبدان تجدید نشد. اندک اندک شهر نیز از اهمیت افتاد و با توسعه بصره و واسط و کوفه از مدائن جز شهری کوچک و بی‌اهمیت نماند. هرچند ایوان آن سال‌ها همچنان باقی ماند و ویرانه‌های آن از شکوه و عظمت ایام گذشته ایران رازها می‌گوید و افسانه‌های دلنشین می‌سراید.
***
دو قرن سکوت – عبدالحسین زرین‌کوب

۱۱ بهمن ۱۳۸۸

هفتاد و دو ملت

همگی ملتها هفتاد و سه اند یکی سنت – جماعت و هفتاد و دو سرای آن در اصل شش گروه اند :
***
1– رافضه : علویه – ابدیه – شیعیه – اسحاقیه – زیدیه – عباسیه – امامیه – ناوسیه – تناسخیه – لاغنیه – راجعیه – مرتضیه .
***
2– خارجیه : ازرقیه – ریاضیه – ثعلبیه – جازمیه – خلفیه – کوزیه – کنزیه – معتزله – میمونیه – محکمیه – سراجیه – افنسیه .
***
3 – جبریه : مضطربه – افعالیه – معیه – تارکیه – بحثیه – متمنیه – کسلانیه – حبیبیه – خوفیه – فکریه – حسبیه – حجتیه .
***
4 – قدریه : احدیه – ثنویه – کیانیه – شیطانیه – شریکیه – وهمیه – رویدیه – ناکسیه – متبریه – قاسطیه – نظامیه – متولفه .
***
5– جهمیه : معطلیه – مترابصیه – متراقبیه – واردیه – حرقیه – مخلوقیه – عبریه – فانیه – زنادقیه – لفظیه – قبریه – واقفیه .
***
6 – مرجیه : تارکیه – شائیه – راجیه – شاکیه – نهمیه – عملیه – منقوصیه – مستثنیه – اثریه – مدعیه – مشبهه – حشویه .
***
( و ابوالقاسم رازی هفت فرقه دیگر از ایشان بر آورده : کرامیه – هریه – مالیه – باطنیه – ابحیه – براهمه – اشعریه )
***
از لغت نامه دهخدا

۱۲ دی ۱۳۸۸

از تاریخ

در روضةالشهدا از ابوالمفاخر آورده كه تاجري يهودي در اين روز كه سر امام حسين را آوردند در مجلس يزيد حاضر بود. پرسيد: اين سرِ كيست كه در پيش نهاده‌اي‌؟ گفت‌: اين سر كسي است كه در عراق بر من بيرون آمده بود و مي‌خواست كه خود را اميرالمؤمنين نام كند. امراي من با او حرب كردند و سر او را با متابعانش پيش من فرستاده‌. يهودي گفت‌: مگر صاحب اين سر شريفي بود كه داعيه‌ٴ حرب داشته‌؟ يزيد گفت‌: او شريفي بود از اشراف‌ بني‌هاشم‌. يهودي پرسيد: نام او چيست‌؟ گفت‌: حسين‌. گفت‌: نام پدرش‌؟ گفت‌: علي‌. گفت‌: مادرش چه نام داشت‌؟ گفت‌: فاطمه‌. گفت‌: فاطمه دختر كه بود؟ گفت‌: دختر محمّد رسول‌اللّه‌. يهودي گفت‌: پس صاحب اين سر نبيره‌ٴ پيغمبر شما باشد؟ گفت‌: آري‌. يهودي سر خود بجنبانيد و نعره‌اي برآورد و گفت‌: واي بر شما اگر اين پيغمبر شما برحق‌ّ بوده باشد. اي يزيد! ميان من و داود پيغمبر هفتاد پشت واسطه است و جهودان مرا بدان جهت حرمت مي‌دارند و محمّد عربي هنوز ديروز از ميان شما بيرون رفته امروز با فرزندان او اين مي‌كنيد؟ يزيد از اين سخن در قهر شده گفت‌: خاموش باش اي يهودي‌. اگر نه آن بودي كه پيغمبر فرمود ((اهل ذمّه را نرنجانيد كه هر كه آزار به ذمّي رساند من در روز قيامت خصم وي باشم‌)) مي‌فرمودم گردنت را بزنند. يهودي گفت‌: اي ابله بي‌بصيرت‌! كسي كه براي يهودي خصمي‌ كند آيا براي جگرگوشه‌ٴ خود چه خواهد كرد؟ واي بر تو، در زماني كه جدّش پيغمبر خدا به‌ خصومت تو برخيزد و مادرش فاطمه‌ٴ زهرا در عرصه‌ٴ محشر به دامنت درآويزد. آتش غضب يزيد به اشتعال درآمده گفت‌: جلاّد را طلبيد. يهودي بر جست و سر امام‌ حسين را برداشت و گفت‌: يا اباعبداللّه‌، من مولاي تواَم و از روي اعتقاد مسلمان شدم‌. پس‌ گفت‌: اَشْهَدُ اَن‌ْ لاٰ اِلٰه‌َ اِلاًاللّه‌ُ وحْدَه‌ُ لاٰ شريك‌َ لَه‌ُ وَ اَشْهَدُ اَن‌ً مُحَمًداً عَبْدُه‌ُ وَ رَسُوله‌. اي سيد! به حق‌ّ آن خدايي كه جز او خدايي نيست كه فردا پيش جدّت بر ايمان من گواهي دهي‌. يزيد گفت‌: الحال كه دانستي تو را خواهم كشت مسلمان مي‌شوي‌؟ گفت‌: اي ابله‌! من از حسين بن‌علي‌ فاضل‌تر نيستم‌. او را فرمودي كه بكشتند، مرا هم بفرماي تا به قتل رسانند. اميد دارم كه به حكم‌ ((اَلْمَرْءُ مَع‌َ مَن‌ْ اَحَب‌َ يُحْشَر)) مرا با زمره‌ٴ شهدا برانگيزانند و در ميان ايشان حشر كنند. پس يزيد حكم كرد تا آن نو مسلمانان را شهيد كردند.
***

۲۰ شهریور ۱۳۸۸

شهادت علی(ع)

صفت مقتل امیرالمومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه
و ماه رمضان در آمد و روز هفدهم در مسجد کوفه سه تن گرد آمدند؛ یکی را عبدالرحمان بن ملجم گفتندی -علیه اللعنه- و یکی نام او مبارک بن عبدالله یکی نام او عمرو بن بکر، و بر آن خوارج می گریستند که در نهروان کشته شده بودند، و گفتند: «بر زمین، امام نیست و طاعت کس نباید برد، و مردم همه کافر شدند، و این همه از علی(ع) است و از معاویه و از عمروعاص. اکنون ما هر سه اتفاقی کنیم و این سه تن را بکشیم و تن خود را به خدای بفروشیم که هر کس ایشان را بکشد بهشتی باشد.» و با هم بنهادند که روز بیست و هفتم رمضان این کار بکنند و شمشیر را زهرآلود کردند. و عبدالرحمان بن ملجم –آن لعین- هم در کوفه بنشست تا علی(ع) را بکشد و عبدالله به دمشق شد تا معاویه را به دوزخ فرستد، و عمروبن بکر به مصر شد تا عمروعاص را با خود به سفر برد. و آن روز قضاء الله عمروعاص را درد شکم خاسته و برادرزاده را به مسجد فرستاد و غلط او را بکشتند و عمروبن بکر ار گرفتند و بازگشتند. و عبدالله به دمشق آمد و شمشیر به سر معاویه زد و زخمی سخت نبود، و علاج کردند و بهتر شد. معاویه، عبدالله را به زندان کرد و گفت: «اگر خبر آوردند که علی(ع) کشته شد، تو را خلاص دهم.» و چون خبر وفات علی(ع) رسید، او را دست بازداشت.
و آن ملعون عبدالرحمان ملجم روز بیست و هفتم رمضان سال چهل از هجرت وقت صباح به سجد کوفه اندر آمد و بنشست. چون علی(ع) بیامد که مردمان را نماز کند و پای در مسجد نهاد، شمشیر بزد و بر فرق مبارک علی(ع) آمد و چهر انگشت فرو رفت. مردمان که در مسجد بودند عبدالرحمن را بگرفتند. علی(ع) او را به دست حسن(ع) سپرد و گفت: «صبر کن، چون من بمیر او را بازکش.» پس از سه روز علی(ع) وفات فرمود و حسن، عبدالرحمان ملجم را به آتش بسوخت.
***
به نقل از کتاب «مجمع الانساب» تالیف «محمد بن علی بن محمد شبانکاره ای» - قرن هشتم هجری

۱۷ شهریور ۱۳۸۸

شهادت امام علی(ع)

شهادت علی بن ابی طالب (ع):
گویند در سالی که علی(ع) شهید شد عبدالرحمن بن ملجم مرادی و نزال بن عامر و عبدالله بن صیداوی چند ماه پس از واقعه نهروان در موسم حج پیش یکدیگر جمع شدند و از گرفتاری های مردم درباره آن جنگها سخن گفتند.
یکی از ایشان به دیگری گفت راحت و آسودگی جز با کشتن این سه تن، علی(ع) و معاویه و عمروعاص فراهم نخواهد شد.
این ملجم گفتن کشتن علی بر عهده من.
نزال گفت کشتن معاویه بر عهده من.
عبدالله گفت کشتن عمروعاص بر عهده من.
و قرار گذاشتند در یک شب آنها را بکشند، عبدالرحمن به کوفه آمد و چون به آن شهر رسید، رباب دختر قطام را از او خواستگاری کرد، قطام زنی از خوارج بود که پدر و برادرش و عمویش در جنگ نهروان بدست علی(ع) کشته شده بودند، او به ابن ملجم گفت او را به ازدواج تو درنمی آورم مگر با پرداختن سه هزار درهم و برده یی و کنیزی و کشتن علی بن ابی طالب(ع)، آنچه خواسته بود داد و تعهد کرد و رباب گرفت، ابن ملجم معمولا در انجمن قبیله تیم الرباب از هنگام نماز صبح تا نزدیک ظهر می نشست آنان گفتگو می کردند اما او ساکت و خاموش بود و یک کلمه هم سخن نمی گفت و این به سبب تصمیمی بود که بر قتل علی(ع) داشت.
روزی در حالی که شمشیر خود بر دوش نهاده بود به بازار رفت و به جنازه یی برخورد که اشراف عرب آن را تشییع می کردند و کشیش های مسیحی هم در پی جنازه روان بودند و انجیل می خواندند، ابن ملجم گفت وای بر شما این دیگر چیست؟
گفتند ابجربن جابر عجلی است که مسیحی مرده است و پسرش حجاربن ابجر مسلمان و سالار قبیله بکربن وائل است، اشراف مردم به احترام پسرش و کشیش ها برای آئین او تشییع می کنند، گفت به خدا سوگند اگر نه این است که برای انجام مقصودی بزرگتر می خواهم زنده بمانم همه شان را با شمشیر می زدم. و چون آن شب فرا رسید شمشیرش را که زهر آلود کرده بود برداشت و پیش از سپیده دم در گوشه مسجد نشست و منتظر ماند که علی(ع) چون برای نماز صبح به مسجد می آید از کنار او بگذرد.
در همان حال علی(ع) آمد و می غرمود «ای مردم نماز» ابن ملجم برخاست و با شمشیر بر سر آن حضرت ضربه زد، قسمتی از شمشیر به دیوار اصابت کرد و در آن رخنه ایجاد کرد، ابن ملجم از وحشت بروی در افتاد و شمشیر از دست او جدا شد و مردم جمع شدند و او را گرفتند.
و شاعر در این باره گفته است:
«ندیده ام بخشنده یی از عرب و عجم کابینی چون کابین قطام بپردازد، سه هزار و برده یی و کنیز و زدن علی(ع) با شمشیر تیز و برنده، هر کابین و مهریه هرچه بزرگ باشد از علی(ع) گرانبهاتر نیست و هیچ قتل و غافل گیری مهمتر از این عمل ابن ملجم نیست.»
علی(ع) را به خانه اش بردند و ابن ملجم را به حضورش آوردند، ام کلثوم دختر علی(ع) به ابن ملجم گفت ای دشمن خدا امیرمومنان را کشتی؟ گفت امیرمومنان را نکشتم پدر ترا کشتم، ام کلثوم گفت به خدا سوگند امیدوارم خطری متوجه او نباشد گفت در این صورت بر چه کسی گریه می کنی؟ همانا به خدا سوگند آن شمشیر را یک ماه زهر دادم و اگر کارگر نیفتد خدایش نابود کناد.
علی(ع) آن روز را به شب نرساند و رحلت فرمود، خدایش رحمت کناد و از او خشنود بادا.
قصاص و کیفر قاتل
عبدالله بن جعفر، ابن ملجم را گرفت دودست و دوپایش را قطع کرد و به چشمانش میل کشید، ابن ملجم گفت ای پسر جعفر تو با میل سوزانی به چشمان من سرمه می کشی، آنگاه عبدالله بن جعفر دستور داد زبانش را بیرون بیاورند و او شروع به بی تابی کرد، عبدالله به او گفت دستها و پاهایت را بریدم بی تابی نکردیچشمانت را میل کشیدیم بی تابی نکردی چرا از بریدن زبانت بی تابی می کنی؟ گفت از ترس مرگ بی تابی نمی کنم ولی از این ناراحت شدم که ساعتی در دنیا زنده باشم و نتوانم خدا را یاد کنم، زبانش را بریدند و مرد.
***
به نقل از کتاب «اخبار الطُوّال» تالیف «ابوحنیفه احمد بن داود دینوری» از دانشمندان اهل سنت قرن سوم هجری

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

آداب روزه صوفیان

شیخ گفت: از پیامبر(ص) روایت شده که گفت: خداوند می گوید روزه برای من است و خود بدان پاداش می دهم. اگر کسی بپرسد که چرا روزه در بین همه عبادات چنین تخصیص یافته است در حالی که همه اعمال برای خداست و خداوند آنها را پاداش می دهد؟ باید گفت که این سخن خداوند دو معنی دارد:
1. روزه از ویژگی خاصی در میان عبادت های واجب برخوردار است چون همه عبادات راهی برای نمود در چشم مردمان دارند، اما روزه چنین نیست و خالص باید برای خدا باشد.
2. معنای دیگر «برای من» (لی) آم است که «صمدیت» ویژه من است، چون صمد آن است که شکم ندارد و به خوردن و آشامیدن نیازمند نیست – و هرکه چنین شود پاداشی بدو خواهم داد که بر هیچ دلی خطور نکرده باشد.
اما معنای قول خداوند که «من آن را پاداش می دهم» آن است که: خداوند برای هر فعل حسنه ای ثوابی مشخص نوید داده است از یک تا ده و از ده تا هفتصد برابر اما روزه داران که صابر هم هستند پاداششان به شمار در نیاید چه فرمود: «خداوند پاداش صابران را بی حساب خواهد داد(زمر/10)» بنابراین روزه از حسنات متعارف نیست و نیز ثواب آن. چه روزه صبر است یعنی استواری جان در برابر خواستنی های همیشگی و امساک اعضای بدن از تمامی شهوات و براستی که روزه داران همان صابرانند. از پیامبر(ص) در این باره روایت شده که: «آن گاه که روزه می گیری باید که گوش و چشم و دست و زبانت نیز روزه دار باشند.» و نیز فرموده است: «هرگاه یکی از شما روزه دار است بایستی که با زن خود گرد نیاید و فسق ننماید وگر کسی دشنامش داد فقط بگوید من روزه دارم.» و درستی روزه و حسن ادب روزه داری در درستی مقاصد و دوری از شهوت ها و نگهداشت اندام و پاکی خورش ها و حفظ دل و دوام ذکر حق استو کم توجهی به امساک های روز و ننگریستن به این که روزه دار است و نیز استعانت از خدا برای انجام کامل روزه. و چنین است آداب روزه برای روزه دار.
از سهل ابن عبدالله تستری حکایت شده است که: در هر پانزده روز یکبار می خورد و چون رمضان می آمد فقط یکبار در ماه می خورد. یکی از مشایخ را پرسیدم که چون تواند بود؟ گفت: هر شامگاهان فقط با آب روزه می گشاد. از ابوعبید بسری حکایت کرده اند که وقتی رمضان می رسید در خانه می شد و در را می بست و تا پایان ماه از آن بدر نمی آمد. بانویش به خانه در می آمد و سی گرده نان –هر شب یکی- در خانه می نهاد و بس.
درباره روزه تطوع که واجب نیست باید گفت برخی از مشایخ در سفر و حضر همیشه روزه می گرفتند تا روزی که رخ دوست را می دیدند. و ادب آنها در این روزه همان بود که پیامبر(ص) فرمود: «روزه سپر است.» و نگفت سپر برای چیست. گفته اند معنای آن این است که سپری است در برابر آتش های آخرت، چه روزه در دنیا برای روزه دار همچون سپری است که او را از تیرهای دشمنان نگاه می دارد دشمنانی که روزه دار را به آتش می خوانند شیطان، شهوت، هوای نفس و هوس و...
از احمد بن محمد بن سنید که قاضی دینور بود شنیدم که گفت رُرَیم می گوید: روزی پیرامون بغداد می گشتم، تشنگی مرا فرا گرفت، خانه ای دیدم، در را کوفتم. کنیزکی آمد، آب خواستم. در را گشود و کوزه ای آورد پر از آب خنک. چون از دستش گرفتم تا بنوشم گفت: وای بر تو! چه صوفی یی! در نیمه روز آب می نوشد! کوزه را بر زمین زدم و برگشتم. رویم ادامه داد: از کنیزک شرمم آمد و با خود نذر بستم که دیگر هرگز روزه نگشایم.
نویسنده کتاب گوید: گروهی دیگر از صوفیان روزه داوودی را می پسندند، همان که پیامبر(ص) درباره اش گفت: «برترین روزه ها، روزه برادرم داوود است که یک روز در میان روزه می گرفت.» گفته اند دلیل اینکه برترین روزه همین است این است که سخت ترین است چه اینسان روزه گیری از روزه داری دائمی سخت تر است زیرا که نفس به روزه داری دائمی خوگر می شود؛ اما روزه یک روز در میان این الفت را می کشدو نفس را از عادت خویش برون می کشدو روزه را بر او بسیار تلخ می سازد به همین جهت برترین روزه همین است.
در این باره از سهل بن عبدالله آورده اند که: هر گاه سیر شدید گرسنگی را بجویید هر گاه گرسنه شدید سیری را بخواهید وگرنه به یکی خوگر می شوید و سرکش می گردید. ابوعبدالله احمد بن جابان پنجاه و اند سال روزه گرفت و در سفر و حضر روزه را نگشاد. روزی یارانش کوشیدند تا روزه اش را بگشاید؛ روزه بگشاد اما مدتی چنان بیمار شد که بیم از کف دادن واجب نیز می رفت. گفتند دلیل آن که کسی روزه داری همیشگی را خوش نمی دارد آن است که نفس زود به هر چیزی خو می کند و چون خو کرد به لذت خویش کار می کند و نه چنان که باید. پس بهتر است که نفس را نپروریم اگرچه در عبادت باشد.
آورده اند که ابراهیم ادهم گفت: همراه من مردی بسیار نماز و بسیار روزه بود. از کردار او به شگفتی آمدم؛ به خوراکش نگریستم. منشاء آن ناپاک و ناروا بود. فرمان دادم که از سرزمین خویش رانده شود. همسفر او شدم و خوردنی حلال به او دادم. چون مدتی همراهم بود چنان دگرگون گشت که گه گاه تازیانه لازم بود تا واجب های خویش ادا کند.
صوفیان و درویشان مجرد، همان ها که همه علایق بریده اند و دانسته ها را رها نموده اند و به روزی داده خدایی قانع گشته اند و هیچ نمی دانند که خدا کی و کجا به آنان روزی خواهد رساند نیکانند و روزه اینان از روزه دارانی که می دانند چگونه و کجا خوردنی می یابند و افطار می کنند برتر است و هیچ کس روزه اش به فضل روزه ایشان نخواهد رسید. اینان نیز آداب ویژه ای در روزه دارند مانند اینکه نباید فقط یکی از ایشان روزه بگیرد مگر با همرایی یاران چون که روزه و افطار او دل یاران را به خود مشغول خواهد داشت. وگر تنها این کس به رضای یاران روزه دار باشد دیگران اجباری ندارند که منتظر بمانند تا او روزه اش را بگشاید سپس ایشان بخورند چون ای بسا فردی تاب گرسنگی کشیدن تا افطار را نداشته باشد و روزه دار هم نباید چیزی از گروه برای خود پس اندازد و بدان افطار کند چه این ضعف او را می نماید، اگر واقعا ضعیف است خرده ای بر او نیست. اگر گروهی همگی با هم روزه می گیرند و گروهی دیگر هم همگی بی روزه هستند اجباری نیست که همه مانند هم شوند.
حکایت نمو.ده اند که جنید همیشه روزه داشت، اما چون یارانش نزد او می آمدند روزه را می شکست و با آنان می خورد و می گفت: ثواب همراهی یاران، کم از روزه داری نیست اگر به انگیزه تطوع باشد، یا کلامی نزدیک به همین. گفته اند اگر صوفی یی را دیدی که روزه تطوع گرفته است، به او بدگمان باش، چون که هنوز از دنیا چیزی با او هست. اگر گروهی همگی برادرانه و دوستانه روزه می گیرندو در میانشان مریدی است که باید او را به روزه وادارند و او روزه را برنمی تابد بهتر آن است که بکوشند تا او روزه نگیرد و با نرمی و رفق با او رفتار کنند و او را چون خود نپندارند. و اگر گروهی روزه می گیرند و در میانشان شیخی است باید که با روزه او روزه گیرند و با افطار او بگشایند مگر این که شیخ از این کار بازشان دارد و چون بازشان داشت نباید از حرف او سربپیچند چون که پیر بی خبر از راه و رسم منزل ها نیست و صلاح نمی داند.
ابوالحسن مکی را در بصره دیدم و او مردی بود دائم الصوم و نان را جز در شب جمعه نمی خورد. و گفته اند که خوراکش در هر ماه چهار دانگ بود که از دستمزد خویش از ریسمان بافی حاصل می کرد. آن را می فروخت و می خورد. ابن سالم که او را دیده و ترک کرده بود، گفته بود: او را سلام نخواهم کرد مگر آنکه افطار کند و نان بخورد چه که به ترک غذا زبانزد شده است. یکی از مردم واسط مرا گفت او سال های بسیار روزه داشت. هر روز پیش از غروب آفتاب افطار می نمود جز در ماه رمضان. گروهی او را انکار می کردند و این کارش را خلاف علم می دانستند. گروهی دیگر تحسینش می کردند که نفس را با گرسنگی ادب کرده است و از روزه داری و ثواب آن –که خداوند روزه داران را نوید بدان داده است- بهره نخواسته است و بدان دل خوش نکرده و آرام نگرفته است. به نظر من آنکس که انکار می کند شیوه ای راست تر دارد چه او روزه را ایمان دارد و به ایفای آن پایبند است. اما اگر باورمند نیست آن را سبک گرفته است و نمی توان به آن روزه دار گفت –و توفیق از خداست. از شبلی حکایت شده که مردی را گفت: چنان کن که تا ابد روزه دار باشی. گفت چون است این؟ شبلی بدو گفت: باقیمانده عمرت را یک روز کن و آن را روزه بدار! این بود آنچه توانستم از آداب ویژه صوفیان درباره روزه گرد آورم. خدای است که توفیق راست کاری می دهد.
***
از کتاب «اللمع فی التصوف» تالیف «ابو نصر سراج طوسی» - قرن چهار

۵ مرداد ۱۳۸۸

يك روايت تاريخي

متن زير از كتاب «افكار اجتماعي و سياسي و اقتصادي ايران در آثار منتشر نشده دوره قاجار» تاليف دكتر فريدون آدميت و دكتر هما ناطق، آورده شده. تاريخ اين مطلب به سال 1287 هـ .ق . در زمان ناصرالدين شاه مي باشد.
برداشت آزاد!
***
... از آن مهمتر هنگامه شورانگيزي است كه در كرمانشاهان برپا گشت و خصلت سياسي داشت. حدتش را در گزارشش عيني آن بايد شناخت: «حالت اهل شهر و بلوك منقلب شده، كل اهل شهر اجتماع نموده، دكاكين را بسته اند و از كار برخاسته اند. مدتها بود كه زماني را مترصد گشته اند چنين وقتي اتفاق بيفتد. شكايت و ناله از عمادالدوله و صارم الدوله... و ساير دارند. اهل خلق كه جمع شده بودند... صارم الدوله سه نفر را با شمشير دست خود كشته، و جمعي را غارت و در شهر محبوس و جمعي را در عماديه نگه داشته اند... ميان شهر تزلزل است، هركس ميان شهر عبور مي كند، مي گيرند و مي برند. اين عمل رعيت و مخلوق است – مبادا از اطراف تطميع شويد، عمرو و زيد و بكر پرده كشي كنند كه چنين نيست، و بگويند فلان طور است و تحريك است، و امر مشتبه شود. كار دو نفر و پنج نفر و هزار نفر نيست.»
به دنبال آن اهالي شهر از زن و مرد در مسجد گرد آمدند، خواستار عزل عمادالدوله و بيرون كردن صارم الدوله بودند. امين حضور فرستاده شاه اين پيام را در مسجد بر مردم خواند كه: «ما سركار عمادالدوله را براي هرزگي و عرض بعضي اراذل و اوباش عزل نخواهيم كرد. ولي به عرض رعيت هم رسيدگي خواهيم كرد. هر يك مطلب خود را بنويسند... اگر اجحافي شده استرداد خواهد شد.»
آن پيام تاثير وارونه بخشيد. «يكدفعه هزار زن گِـل به سر و مرد با قرآن، به صدا درآمدند و فرياد كردند كه: امين حضور، شاهد باش، به قبله عالم عرض كرده اند كه چند نفر اجلاف و اراذل و اوباش عارض اند.» - حالا ببينيد كه خلق شهر چه مي گويند. يكباره به فرياد آمدند: «حكومت سركار والا را قبول نخواهيم كرد.» سپس نامه نوشتند كه: «عموم اهل ولايت از وضيع و شريف جمع شده، حرفشان اين است كه ما را تمام قتل عام كنند، حكومت عمادالدوله را تمكين نخواهيم كرد.»
كارگزار دولت در همان گزارش خود به شاه، مصلحت كار را در اين مي بيند كه: هرگاه بخواهند نظم بدهند و «اين بدنامي به عالم نرود كه عزل و نصب حكام به دست كسبه شهري است، بايد چند نفر را تنبيه نمايند و چشم چند نفر را بترسانند كه مردم آرام بگيرند، والا همه ملازمان درگاه سلطاني هريك خيالي دارند.» اين نكته را هم متذكر گشته كه: طايفه لر زنگنه يا اهل شهر «هم قسم شده اند» كه حاكم را بيرون رانند....

۱۸ دی ۱۳۸۷

امام حسین (ع)

پس، روی به اهل کوفه آورد و فرمود:
ای اهل کوفه، وای بر شما. کشتید اهل بیت پیغمبر خود را و بر برنا و پیر ابقا نکردید و در ریختن خون ما مبالغه و غلوّ کردید، حال آنکه شما جمیعا می دانید که ما کیستیم و می دانید که دشمنی شما با کیست. نه شما مرا طلبیدید و عهدها کردید؟ چون رضای شما را بر جناح عجلت و قدم مسارعت پیش آمدم، شمشیرهایی که به جهت اعدای دین نگاه داشته و مهیّا کرده بودید روی به من آوردید و با دشمنان من درساختید بی آنکه از جانب من در رعایت حق شما اهمالی رود و یا از من گناهی در وجود آید. یا لیت که پیش از آنکه با دشمنان یار شوید، مرا اعلام میدادید و از کیفیّت نقض عهد اطلاع می دادید تا من عزم آمدن بدین جانب فسخ کردمی. وای بر شما، چون آمدم خود را پروانه وار بر شمع بیعت زدید و چراغ ایمان خود را به دست خود خاموش کردید.
آن حضرت این سخنان می فرمود و از کسی جوابی شنیده نمی شد. بعد از آن، آن حضرت شمشیر بکشید مانند کسی که دل از جان برگرفته باشد و از حیات نومید شده باشد، روی بدان قوم آورده مبارز خواست و جمعی از آن طایفه به زخم شمشیر به دارالبوار فرستاد. آخر شمرذی الجوشن با فوجی انبوه از سوار و پیاده روی بدو آورد. امیرالمومنین حسین(ع) ساعتی به تنهایی با آن گروه انبوه جنگ کرد. ایشان در میان او و اهل حرم جدایی افگندند و آنگاه روی به خیمه های اهل بیت رسول خدا(ص) آوردند. آن حضرت از این معامله بر آشفت و آواز داد:
ای آل ابوسفیان، گرفتم که شما را دین نیست، آخر نه از عربید؟ از عار نمی اندیشید که تعرّض حرم من می کنید؟
شمر آواز داد: ای حسین، چه می گویی و مقصود تو چیست؟
فرمود: چرا معترض اهل بیت من می شوید؟ مقصود شما کشتن من است، اینک اینجا ایستاده ام و با شما جنگ می کنم. نگذارید که کسی حوالی خیمه های حرم می گردد.
شمر گفت: ای پسر فاطمه، التماس تو به اجابت مقرون است. پس، بانگ بر آن جماعت زد که سوی خیمه های او می رفتند و گفت: بازگردید و بدان خیمه ها هیچ تعلّق مسازید و روی به حسین(ع) آورید که غرض جز او نیست.
آن قوم به هیئت اجماع روی به حسین(ع) آوردند و علی التّواتر حمله می کردند و حسین بن علی(ع) دفع ایشان می کرد. در اثنای آن مکاوحت تشنگی بر او غلبه کرد. اسب را از آنجا از آنجا به جانب فرات تاخت. آن لشکر او را مانع می آمدند و نمی گذاشتند که به کنار آب فرات رسد. پس، ملعونی که کنیت او ابوالحنوق بود تیری بر پیشانی مبارک آن حضرت بزد. آن سرور تیر را از پیشانی نورانی خود بیرون کشید. خون بر روی و موی او می دوید و می گفت: ای بار خدایا، می بینی بر این قوم در چه حالتم؟ بار خدایا، ایشان را هلاک گردان و ایشان را میامرز.
پس از آن چون شیر غضبان حمله می کرد و می زد و می کشت و می انداخت تا آن تخاذیل دست به تیر برداشتند و تیرها به سوی او می انداختند. آن حضرت تیرها را به سینه می گرفت و می فرمود: ای امّت بد، جانب پیغمبر خویش فروگذاشتید و در کشتن اولادش سخت دلیری کردید. به خدایی خدا که در این خواری از او -جل جلاله- امید عزّت و کرامت میدارم و یقین دارم که شما را خوار گرداند و کینه مرا از شما بخواهد.
حصین بن نمیر السّکونی آواز داد: ای پسر فاطمه، به چه چیز خدای تعالی به سبب تو انتقام از ما بکشد؟
امیرالمونین حسین(ع) فرمود: میان شما دشمنی اندازد تا خونهای یکدیگر بریزید و بعد از آن عذاب خویش بر شما فرو آرد.
شمر ذی الجوشن گفت: چرا تووقّف می کنید؟ این مرد از بسیاری زخم سخت ضیعف شده است و یک تن بیش نیست. به موافقت هم بر او حمله کنید.
پس، آن قوم از همه جانب بر او حمله کردند و با شمشیر و نیزه گرد او درآمدند. ملعونی که او را زرعه بن شریک گفتندی شمشیر بر دست چپ او بزد. بدبخت دیگر که او را عمروبن خلیفه الجعفی گفتندی از پس پشت درآمد و شمشیری بر دوش مبارک آن حضرت بزد. سیّوم ملعونی که او را سنان بن الانس النخعی گفتندی تیری بر سینه او زد. ملعون چهارم که او را صالح بن وهب المزنی گفتندی نیزه بر پهلوی او زد. امیرالمومنین حسین(ع) از اسب فرو آمد و بازنشست و تیر از سینه برکشید، خون روان شد. دستها باز می نهاد و در برابر جراحت می نهاد تا پرخون می شد و در روی و موی خویش مالیده می گفت:
همچنین سر و روی خون آلوده و محاسن به خون خضاب کرده پیش جد خویش روم.
چون عمر سعد، حسین بن علی(ع) را بدان حالت بدید، اسب به نزدیک او راند و بالای سر او بایستاد و یاران خویش را گفت: فرود آیید و کار او تمام کنید و سر از پیکر او جدا سازید.
نصر بن خرشه الصّنانی فرود آمد، و او ابرص بود. پس، به نزد آن حضرت رفت و محاسن مبارک آن سرور بگرفت و خواست که سر از تن آن حضرت ببرد. امیرالمومنین حسین(ع) فرمود:
تو آن سگ ابرصی که تو را بخواب دیده ام.
نصر گفت: مرا چنین می گویی؟ پس شمشیر به گلوی مبارک نهاده می مالید و می گفت:
اقتلک الیوم و نفسی تعلم // علما یقینا لیس فه مزعم // ان اباک خیر من یکلم // بعد النبی المصطفی المعظم // اقتلک الیوم و سوف اندم // و ان مثوای غدا جهنم
و قوت بر شمشیر می کرد و نمی برید. عمر سعد در خشم شد و مردی که بر دست راست ایستاده بود و نام او خولی بن یزید الاصبحی، آن ملعون را گفت: برو و کار حسین(ع) را تمام کن.
و خولی ا اسب فرو جست و سر مبارک فرزند رسول خدا(ص) و قره العین علی مرتضی(ع) و سرور سینه فاطمه زهرا(س) را از تن جدا ساخت.
ابن اعثم کوفی

۱۶ دی ۱۳۸۷

ابوالفضل عباس (ع)

نزدیک نهر آب علقمه، به سواران ابن سعد برخورد نمود. با آنها جنگید و عده ای از آنها را از پا در آورد و همانطور سواره به شریعه آب رفت. به غریزه طبیعی و تشنگی فوق العاده خود، مشت به میان آب گل آلودی زد که روی هم در نهر می غلطید و می رفت. خواست بنوشد، یک مرتبه برادرش و اهل بیت او جلو چشمش آمدند. لحظه ای فکر کرد که آنها تشنه اند و چگونه خودش آب بنوشد. همین اندیشه جلو دست او را گرفت. به جای اینکه مشت خود را پر آب بکند و بنوشد، مشک ها را پر از آب کرد و بی درنگ رو به چادرهای حسین روان شد. اسب او مانند آهوی تیزپایی می رفت که سواران دشمن از همه سو او را دنبال کردند تا به او رسیدند و همه با وسایل خود به او حمله کردند. کوشش داشتند مشک آب را از دستش بگیرند، ولی هیچ کدام مانند نوفل بن ازرق موفق نشد. او از پشت درختهای خرما جلو حضرت عباس درآمد و با شمشیر دست راست او را قطع کرد. ابوالفضل درد و سوزش شمشیر را در آن گرمی نبرد به هیچ وجه احساس نکرد و بی اختیار مشک را به دست چپ خود گرفت و راه خود را ادامه داد و این اشعار بلند بلند خواند:
«به خدا اگر دست راست مـرا بـریـدیـد
من از برادر و دینم دست بر نمی دارم».
ولی سواران دشمن ساعت به ساعت در اطراف او زیاد شدند تا اینکه جکم بن طفیل این مرتبه توانست ضربت شمشیر خود را به روی شانه چپ ابوالفضل وارد کند. چنانکه نوشته اند دست راست او از بازو ودست چپش از بند بریده شد.
ابوالفضل بیدرنگ مشک آب را جلو زین اسب خود نهاد و سر آن را به دندان گرفت و راه خود را پیمود، چیزی که در آن حال به هیچ وجه احساس نکرد، همان درد و سوزش دستهای بریده بود.
ابن سعد، فرمانده نیروی دشمن که ناظر این جنایت دلخراش بود و دید ابوالفضل آب را دارد به سلامت به خیمه گاه حسین می برد، به تیر اندازان خود فریاد برآورد، گفت: مشک آب را با تیر سوراخ کنید. به خدا اگر به حسین آب برسد کسی از شما را زنده نخواهد گذاشت.
در همان حال تمام تیراندازان تیرهای خود را به سوی ابوالفضل انداختند. در آن میان یکی به هدف خورد. مشک سوراخ شد و آب خنک آن روی زین سرازیر گردید. زین خیس شد و سردی آن را عضلات و ماهیچه های ابوالفضل کاملا احساس کرد.
همان وقت بود که ابوالفضل تمام سوزش ها و دردهای ضربتهایی که در آخرین پیکار به بدن و دست های او وارد آمده بود، یک جا و با هم و همه را احساس کرد. دریافت که این یک درد و سوزش نیست. هزاران درد و سوزش است و در همه جای بدن اوست. آن وقت بود که دانست دیگر نمی تواند خود را از روی زین اسب نگاه دارد. از اسب به یک سو متمایل شد و بتدریج تود را به زمین افتاد و این را گفت که جز نزدیکان خودش و خدای خودش کسی آن را نشنید: «ای اباعبدالله به تو سلام و درود می فرستم».
حسین که حتی لحظه ای او را از چشم دور نداشته بود، همین که دید برادرش از روی اسب به زیر پای سوارانی افتاد که او را احاطه کرده اند، بی اختیار نهیب هب اسب خود زد و به فاصله کمی از جسد برادرش ابوالفضل رسید. چند نفری که می خواستند جنازه را «مثله» کنند از نهیب حسین دور شدند و حسین آخرین کلمه های برادرش را چنین شنید: برادر مرا به خیمه گاه اطفال مبر! از آنها خجالت دارم زیرا نتوانستم آب برایشان بیاورم.
ابوالفضل این را گفت و دیدگان خود را برای همیشه بست.
حسین خواست جسد او را که غرق به خون بود، از زمین بلند کند و نزد اجساد شهدا ببرد، ولی تمام بدن او از ضربت های شمشیر و نیزه متلاشی شده بود. حسین به دو دست خود که بر زمین بر دو سوی سر برادرش به طور عمودی گذاشته بود، تکیه داد و به تمام صورت و بدن او خیره خیره نگاه می کرد.
آیا در این حال حسین چیزی هم به برادرش گفت؟ ...

زین العابدین رهنما

۱۵ دی ۱۳۸۷

علی اکبر

علی بن الحسین (علی اکبر) با لب تشنه و عطش فراوان و شجاعت بی مانند رو به دشمن آورد. نوشتند که از دم شمشیر او کشته و زخمی بسیار افتاد، زیرا او برای مرگ نبرد می کرد. خودش چندین زخم کاری برداشت و معذلک به جنگ ادامه داد. پس از ساعتی با سر و روی خون آلود به تاخت به سوی خیمه گاه پدر شتافت. امام بر اسب سپید خود سوار و جلو خیمه گاه ایستاده بود و با توجه و دقت به زد و خورد فرزندش خیره شده بود. وقتی جوانش نزدیک او رسید، اولین کلمه اش به پدر این بود: ای پدر تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن مرا از پا درآورد. آیا ممکن است یک جرعه آب به من برسانی تا بهتر به جهاد ادامه دهم؟
حسین با گلوی گرفته که بغض خفه اش می کرد، گفت: ای فرزند عزیز من، بر پیامبر خدا و علی بن ابی طالب و هر آنکس که آنها را می خوانی، بسیار دشوار است که تو را در چنین حال ببیند و نتوانند به تو یاری کنند. تو می بینی که من هم مانند تو تشنه ام. همه تشنه ایم، خدا چنین خواسته که ما با این حال و احوال بر ضد ستمگران بی دل و وجدان نبرد کنیم. اکنون به جای آب، زبانت را به دهان من گذار، شاید رطوبت آن تسکینی به تشنگی تو دهد.
علی همین که زبان به دهان پدر گذاشت، آن را خشک تر از دهان خود یافت. این با حسین (ع) انگشتر عقیق خود را به او داد و گفت: آن را در دهان خود بگذار و به میدان جنگ برو. امیدوارم به زودی به دیدار جدت نایل شوی و از آب کوثر بنوشی و جدت از آن چشمه بهشتی سیرابت کند.
علی بن حسین این فرمان را که شنید، دوباره نهیبی بر اسب خود (عقاب) زد و به میدان رفت. چنان به شدت با دشمنانی که از هر سو او را فراگرفته بودند، درآویخت که صدای تحسین از همه طرف بلند شد، ولی افراد دشمن زیاد بودند و از همه طرف او را احاطه کرده بودند. منقذبن مره شمشیر زهر آگین خود را به فرق او فرود آورد که خونبر صورتش جهید و سایر افراد که روبرویش بودند، با شمشیر و نیزه به او هجوم کردند. ضربت های سخت بر بدنش زدند که دیگر تاب و توانی برای او نماند. جوان از اسب به زیر افتاد و این صدای دردناک او را پدرش شنید حسین شنید:
- ای پدر مرا دریاب.
حسین بی اختیار به سوی او شتافت. به جسدش که رسید، از اسب فرجست و سر خون آلود و مجروح او را که چشمش را به نقطه ای دوخته بود، رو به صورت خود گرفت و آهسته و شمرده این کلمه ها را از او شنید: ای پدر نگاه کن! چنان که گفتی این جدم رسول خداست که کاسه آب گوارایی به من می دهد... من دیگر هرگز تشنه نخواهم شد... آنجاست... نگاه کن... آیا توهم او را می بینی؟
حسین فریادی از اعماق روح خود برآورد که با همان فریاد، روح و روان واقعی خود را از دست داد. گفتند که حسین در این ساعت جان سپرد و نه آن ساعت که سر او را بریدند...
حسین صورتش را بر صورت زیبای علی اکبر نهاد و بلند بلند گریست. گفتند صدای بلند گریه او را تا حال کسی نشنیده بود. و این کلمات را گفت:
نابود باد زندگی این دنیایی که بی تو باشد.
زین العابدین رهنما

۱۲ دی ۱۳۸۷

قصه حر

اولین سر بریده
ابن سعد که بر اسب کهر خود سوار بود با اکراه جلو امام آمد.
امام گفت: تو مرا می خواهی بکشی و گمان می بری که زیاد، پسر پدر ناشناس، تو را والی کشور ری کند، تو هرگز از آن برخوردار نخواهی شد.
ابن سعد که احساس کرد این کلمات حسین به تدریج در افراد قشون او تا ثیر بسزایی باقی می گذارد، فرمان جنگ داد.
همان دم تیر اندازان سپاه سعد که شمارشان از یک هزار تجاوز می کرد و هرگوشه از سپاه ابن سعد ایستاده بودند، تیرهای خود را به سوی سربازان امام حسین رها کردند.
همان دم بود که صدای امام به این جمله بلند شد: برویم به سوی مرگی که سرنوشت ماست... این تیرها پیکها و قاصد های حیات جاودانی اند.
قسمتی از سپاهیان امام حسین «الله اکبر» گویان به درون شبکه هایی که از تیرباران دشمن در فضای میدان پیدا شده بود، رفتند. قسمتی مجروح شدند و قسمتی بر زمین افتادند.
این حالت دلیری فداکارانه آنها تاثیر بیشتری در سپاهیان ابن سعد کرد. ناگاه حر ریاحی که از مدت ها و روزها پیش، طوفان معنوی درونی و غوغای وجدان در وجودش انقلابی برپا کرده بود، مخصوصا از این خطابه امام بیشتر از هر عامل دیگری تکان خورد، بی اختیار با اسب سپید خالدار خود به سوی ابن سعد فرمانده کل لشکریان کوفه دوید گفت: آیا تو با این مرد بزرگ می خواهی بجنگی؟
- البته می خواهم بجنگم، آن هم جنگ بسیار خونین و شدیدی.
- آیا ممکن نیست کار را از طریق مسالمت و صلح پایان دهی؟
- اختیار با من نیست، اگر بود، چنین می کردم. این کار در دست امیر تو عبیدالله بن زیاد است.
حر دیگر جوابی به ابن سعد نداد. دهانه اسب خود را برگرداند و چهار نعل به سوی قره بن قیس ریاحی که از خویشاوندان او بود، رفت و روبه روی او دهانه اسب کشید و گفت: قره امروز تو اسب خود را آب داده ای، ولی ...
قره نگذاشت جمله بعدی حر به زبان آید و بگوید که: (فرزندان حسین و یاران و سپاهیان او دارند از تشنگی می میرند) و بی درنگ به حر چنین جواب داد: ای حر، من اسب خود را امروز هنوز آب نداده ام.
این را گفت و در دیدگان حر طغیان و انقلاب درونی او را بر ضد سپاهیان ابن سعد نشانه کرد. در همان حال بود که باز حر مانند یک مرد غیر عادی و طوفان زده روحی دهانه اسب خود را برگرداند و مستقیم به سوی لشکریان ابن سعد بازگشت.
مهاجربن اوس که سر راهش بود، فریاد زد: ای حر کجا می روی؟ تو مرا به شک و شبهه انداخته ای... من هیچ گاه و در هیچ میدان کارزاری تو را چنین مضطرب و پریشان حال ندیده بودم و تو را شجاع ترین مردان کوفه می دانستم.
حر به او پاسخی نداد و اسب خود را نهیب زده و به صف سپاهیان ابن سعد نزدیک شد و در آن حال بود که عقده دل و فریاد وجدان خود را چنین سر داد: ای اهل کوفه، مادرتان به عزایتان بنشیند و به جای اشک خون از دیدگان بریزد! مگر شما نبودید که این بنده شایسته خدا را به شهر کوفه دعوت کردید؟ اکنون که به سوی شما آمده و درخواست شما را پذیرفته، شما در برابر او می ایستید و به مبارزه با او مشغول می شوید. بر او می تازید؟ آب را بر او و فرزندانش می بندید؟ در حالی که در نخستین روز او به ما آب داد... هزار بر یک به جنگ او ایستاده اید، تا آنها را و خاندان حسین(ع) را سر ببرید و بدنشان را قطعه قطعه کنید و زنان و اطفال او را زیر شلاق قرار دهید... من اینها را که دستور محرمانه ابن زیاد است، می دانم و از او و از همه شما ننگ دارم و بیزارم. من به سوی حسین می روم و در راه او با شما می جنگم.
حر این سخان را گفت و سر اسب خود را برگردانید. چهار نعل به سوی حسین رفت و در آن حال سپر خود را واژگوون بدست گرفته بود.
پیروان حسین همین که این وضع را دیدند، گفتند: این مرد، هر که هست، درخواست امان کرده. به او خیره شدند. حر چون با اسب سر زنده و سبک سیر خود به نزد امام رسید، گفت: سلام بر تو ای اباعبدالله الحسین... توبه مرا بپزیر، زیرا که من دلهای فرزندان و بستگان تو را شکستم... اول کسی بودم که راه را بر تو بستم... اکنون از تو خواهانم اجازه بدهی نخستین کسی باشم که جان خود را نثارت کنم... آیا توبه من به درگاه خدا قبول می شود؟
حسین با آن صدای موقر خود گفت: آری ای حر، خدا توبه ات را قبول می کند.
حر، با آشفتگی و انقلابی که در روح خود داشت، سر اسب خویش را به سوی سپاهیان ابن سعد چرخاند و به قلب آنها هجوم آورد، در حالیکه این اشعار را می خواند:
«منم حر پناهنده مهمان کربلا،
با شمشیر گردنهای شما را می زنم».
حر در میان تیرها که بدنش را مانند بدن خارپشت کرده بود در میان گرد و خاک هجوم سواران از نظرها ناپدید شد. امام نگران حال او بود تا یک مرتبه دید که اسب پی شده او یک طرف و جسدش که غرق جراحت بود، به طرف دیگر در خاک و خونافتاده و دست و پا می زند.
حسین بی اختیار اسب خود را نهیب داد و به سوی او، میان لشکر رفت. هنوز بدو نرسیده بود که مشاهده کرد، عده ای از سواران ابن سعد پیاده شده و دور جسد او را گرفته بودند، سر بریده اش را به سوی حسین پرتاب کردند.
حسین بی اختیار از اسب خود به زیر آمد و سر را از زمین برداشت. خون از دیدگانش روان بود. حسین با دستهایش صورت او را پاک کرد و زبانش به این اشعار مترنم بود:
«چه نیک مردی بود حربن ریاحی، // که در مقابل شبکه تیرها بردبار و جسور بود. // چه نیک مردی بود حر در مقابل مرگ، // که بزرگترین دلاوران را به زانو در می آورد. // چه نیک مردی بود حر که حسین را یاری نمود، // و به رستگاری و هدایت سرافراز شد. // و جان خودش را در طبق اخلاص نهاد.»

زندگانی امام حسین - زین العابدین رهنما

۱۰ دی ۱۳۸۷

ان الحسین...


سوگند به آنکه مرا به حق و پیامبری برانگیخته، به راستی که حسین بن علی، در آسمان بزرگتر از آنست که در زمین شناخته می شود، هر آینه به سمت راست عرش خدای عزّوجلّ نوشته شده است: حسین، چراغ هدایت و کشتی نجات؛ پیشوای نیکی و برکت؛ و عزّت و افتخار؛ و دریای دانش و گنجی است که برای آینده اندوخته شده است...

پیامبر اکرم (ص)

روز دوم محرم

بامداد روز دوم محرم61 حسین به آن نقطه و محلی رسید که قضا و قدر برایش معین کرده بود؛ او رضا به قضا داده بود وبرای زنده نگاه داشتن اصول، حاضر به تحمل درد ناکترین فاجعه های بشری شده بود. تاریخ نویسان نگاشتند که اسب زیبای حسین که پیشاپیش قافله راه می رفت، همین که به سر زمین کربلا رسید و نخلستان انبوه آنجا را دید، از حر کت باز ایستاد. امام به اسب نهیب زد و فشار آورد. اسب از جای خود حرکت نکرد و خدا داناتر است. امام از یکی از همراهان پرسید: نام این آبادی چیست؟
- غاضریه.
- آیا نام دیگر هم دارد؟
- نینوا و در شرق آن حائر.
- باز هم نام دیگری برایش می گویند؟
- شاطی الفرات.
- آیا نام دیگری ندارد؟
- چرا . . ..کربلا.
امام گفت:
-همین است . . . همین جاست . . . سرزمین اندوه و بلا.
دستور داد که همراهان پیاده شوند، باره را بر زمین بیاندازند . . . کجاوه ها را پیاده کنند و خیمه و خرگاه را برپا سازند. پس از آن این کلمات را آهسته با خود گفت که یکی از اصحاب نزدیکش به دشواری شنید:
- اینجاست که خونهای ما باید ریخته شود . . . سراپرده و حریم ما به غارت برود . . . اطفال ما کشته شوند و اینجاست که خوابگاه و آرامگاه ابدی من خواهد شد و زیارتگاه شیعیان من . . .

زندگانی امام حسین (ع) - زین العابدین رهنما

۹ دی ۱۳۸۷

یا حسین (ع)

اِن‌َّالْحُسَيْن‌َ مِصْباح‌ُ الْهُدي‌ وَ سَفينَةُ النَّجاة
***
... حركت كشتي نجات آدميان‌، احتياجي به دريا ندارد.
اين كشتي بر روي قطره اشكي مقدّس كه براي حسين ريخته مي‌شود، مي‌گذرد. اشكي كه از اعماق دل برميآيد و جان را مي‌شوراند و آن‌گاه‌، رهسپارِ پيشگاه‌ِ اقدس‌ِ خداوندي مي‌شود.
عهدي بزرگ و وفايي جاودانه
اي حسين ، اي فرزند شريف‌ترين انسان‌، اي معشوق جان‌هاي شيفتهء حق و حقيقت و اي اميد حيات پاكان اولاد آدم‌، داستان خونين تو در دشت سوزان نينوا، قرن‌ها پيش از آن كه چشم به اين دنيا باز كنيم‌، به وقوع پيوسته است‌. و چنين بود كه ما و گروهي از كاروانيان گذرگاه حيات پرمعنا، به حكم جريان منظّم زندگي در جويبار زمان‌، از ديدار جمال زيباي ربّاني تو و ياران بي‌نظيرت محروم گشتيم‌.
ياران باوفايي كه با شكوفايي درخشان‌ترين سعادت و فضيلت انساني در دل‌، چهره برافروختند و با بال و پري كه از اعماق جانشان روييده بود، در چند لحظه از تنگناي عالم خاك‌، به اوج عالم پاك به پرواز درآمدند. افسوس كه ما از تقديم جان‌مان در آن طَبَق اخلاص كه در آن روز خونبار، جان هفتاد و دو تن انسان كامل را به پيشگاه الهي عرضه كرد محروم مانديم‌.
با اين حال‌، سپاس بيكران خدايي را كه از آن گروه‌هاي نابخرد نبوديم كه نشستند و عهدها بستند و تو را براي اقامهء حكومت حق و عدالت‌، به سرزمين خود، عراق دعوت نمودند و در آن هنگام كه گام برسرزمين آنان نهادي‌، آن نابخردان ضد انسانيت عهدها را شكسته و به انكار صدها نامه‌اي كه شخصيت خود را در گرو آن گذاشته بودند، برخاستند و آن گاه با شمشيرهاي برّان خود، برتو و ياران تو تاختند و در آن روز، پيش از آن كه خورشيدِ سپهر لاجوردين از ديدگاه زمين‌نشينان ناپديد گردد، خورشيد عالم‌افروزِ وجود تو را از ديدگان مردم دنيا پوشاندند. غافل از آن كه‌، اگر جمال ابديّت‌نماي تو از ديدگاه فضاي عالم طبيعت غروب كند، در دل‌ِ پاكان فرزندان آدم‌، طلوعي جاودانه خواهد داشت‌. [طلوعي بس درخشنده‌تر] . اينك‌، ما دلباختگان‌ِ وجودِ نازنينت‌، عهدنامه‌اي با قلم عقل و وجدان نوشته و با خون دل امضا نموده‌، به پيشگاه مقدّست تقديم مي‌داريم كه‌: تا جان در بدن داريم‌، دل به عشق تو سپاريم و در راه دفاع از آرمان الهي‌ِ تو كه رسالت عظماي انسانيت است‌، از هيچ تلاشي دريغ نورزيم‌. باشد كه علي‌الصّباح ابديت‌، به شوق ديدار تو، اي چهره‌ات تجلّي‌گاه حق و حقيقت‌، سر از خاك برآوريم و در شعاع جاذبيّت روح بزرگ تو، گام به سرنوشت نهايي خود برداريم.
از مقدمه کتاب «حسین شهید فرهنگ، پیشرو انسانیت» اثر استاد علامه محمّدتقي جعفري

۱۹ آذر ۱۳۸۷

قربان

.... پس ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه برافراشتند تا بجای حجر (السود) رسید. آنگاه ابراهیم را کوه ابوقبیس ندا کرد که تو را نزد من امانتی است پس حجر را بابراهیم داد تا آنرا بجای خود نهاد، ابراهیم در میان مردم بانگ حج برآورد. و روز ترویه جبرئیل او را گفت آب بردار، و آنروز ترویه نامیده شد. آنگاه بمنی آمد و جبرئیلش گفت شب اینجا بمان سپس بعرفات آمد و با سنگهای سفیدی آنجا مسجدی ساخت و نماز ظهر و عصر را در آن بپای برد و جبرئیل بموقف عرفاتش برد و گفت این عرفات است بشناسش، پس عرفات نامیده شد. پس او را از عرفات کوچ داد و چون محاذی «مازمین» گردید گفت «ازدلف» بخدا تقرب جوی و از اینرو مزدلفه نامیده شد و گفتش دو نماز را با هم بخوان پس «جمـع» نامیده شد. آنگاه بمشعر رفت و آنجا خوابید و خدای او را فرمود تا فرزندش را سر برد؛ صبح فردا ابراهیم بمنی رفت و بمادر پیر گفت کعبه را زیارت کن و بفرزند خود گفت خدا مرا فرموده است تو را سر برم. پسر گفت: «یا ابت افعل ما تؤمر». ابراهیم کارد را گرفت و او را نزد «جمره عقبه» خواباند و جل الاغی را زیر او انداخت و سپس تیزی کارد بر گلویش نهاد و روی خود از او گردانید، جبرئیل کارد را بگردانید و ابراهیم کارد را برگشته دید و این کار را سه بار کرد، سپس فریادی شنید: «یا ابراهیم قدقد صدقت الرؤیا» ای ابراهیم همانا خواب را راست آوردی، جبرئیل پسر را برگرفت و قوچ را از قله کوه ثبیر فرود آورد و بجای ذبیح نهاد و ابراهیم آنرا سر برید....
_____

قسمتی از کتاب تاریخ یعقوبی نوشته «احمد بن اسحاق یعقوبی»

۲۸ شهریور ۱۳۸۷

شهادت علی (ع)

کتاب «الفتوح» تالیف «ابو محمد احمد بن علی کوفی الکندی» ملقب به «ابن اعثم کوفی» بنا به قول اکثر مورخان و محققان دوره اسلامی یکی از معتبرترین متون تاریخ اسلام است. اصل کتاب به زبان عربی است و در اوایل قرن چهارم هجری نوشته شده است، برای تاریخ قدیم عرب و اسلام، از زمان رحلت رسول الله(ص) تا زمان خلافت هارون الرشید. این کتاب در قرن ششم هجری توسط «محمد بن احمد مستوفی هروی» به فارسی ترجمه شده است. داستان شهادت حضرت علی(ع) از متن این کتاب انتخاب شده است.


چنین گویند که چون شب چهارشنبه نوزدهم رمضان امیرالمومنین به سرای خویش از بهر نماز بپای ایستاد، دختر آن حضرت ام کلثوم دو قرصه نان جوین و کاسه ای از شیر در طبق نهاده و آن طبق را با مقداری از نمک پیش گذارد. امیرالمومنین چون از نماز فراغت جست و بر آن طبق نگریست فرمود: ای دختر من، در یک طبق دو نان خورش حاضر می کنی. مگر نمی دانی که من بر راه پسر عم خود رسول خدا (ص) می روم؟ مگر نمی دانی در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عذاب؟ سوگند به خدای افطار نمی کنم تا از این دو خورش جز یکی را به جای نگذاری.
پس، ام کلثوم شیر را برگرفت تا آن حضرت سه لقمه از نان جوین و نمک خورش ساخت و ابتدا به نماز کرد.
امیرالمومنین در آن شب فراوان از خانه بیرون می شد و در آسمان می نگریست و در خانه باز می آمد و به نماز می ایستاد. در آن شب سوره مبارکه یس را تلاوت فرمود و پس از تعقیب نماز او را در خواب در ربود. هم در آن زمان از خواب انگیخته شد و گفت: خداوندا، مرا در لقای خود برکت فرمای.
پس فرمود: هم اکنون رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و به حضرت او شکایت بردم و از خصومت امت و ناراستی و ناهمواری ایشان بنالیدم، فرمود ایشان را به دعای بد یاد کن. پس گفتم ای خدای من، بده مرا از این جماعت بهتر و به جای من شریری و ستمکاری بر ایشان بگمار.
و امیرالومنین هر ساعت از خانه بیرون می شد و می گفت: سوگند به خدای، دروغ زن نیستم و با من دروغ نگفته اند. این است آن شبی که رسول خدای (ص) مرا وعده شهادت داده.
و می فرمود: دوست می دارم ملاقات خدای را و حال آنکه این جهان را ندیده باشم و با مردم این جهان عیش نکرده باشم.
ام کلثوم عرض کرد: پدر، امشب این اضطراب چیست که در تو می نگرم؟
فرمود: ای فرزند، صبح امشب من شهید خواهم شد.
چون بامدادان نزدیک آمد، امیرالمومنین جامه در پوشید و میان بربست و آهنگ مسجد فرمود. چون به میان سرای آمد، بطی چند که در سرای بود. بیرون عادت از پیش روی امیرالمومنین درآمدند. بال می افشاندند و بانگ می دادند. بعضی از خدام پیش شدند که ایشان را برانند. امیرالمومنین فرمود: دست باز دارید از ایشان، صیحه زنندگان که از پی نوحه کنندگان دارند.
امام حسن (ع) عرض کرد: یا امیرالمومنین، فال بد زدن چیست؟
امیرالمومنین فرمود: ای پسر، فال بد نمی زنم و تطیّر نمی کنم لکن دل من شهادت می دهد که کشته می شوم.
زینب عرض کرد: ای پدر، فرمان کن تا جعده به مسجد رود و با مردم نماز گذارد.
امیرالمومنین بی توانی گفت: این حکمی است که به تقدیر خدای رفته است. و آهنگ راه کرد این اشعار انشاد فرمود:

اشدد حیازیمک للموت // فان الموت لاقیکا
ولا تجزع من الموت // اذا حل بوادیکا
فان الدرع والبیضه // یوم الروع یکفیکا
کما اضحک الدهر // کذلک الدهر یبکیکا
فقد اعرف اقواما // و ان کانوا صعالیکا
مساریع الی النجده // و للغی متاریکا

بالجمله امیرالمومنین چون خواست از در سرای بیرون شود، قلاب در به کمر آن حضرت در افتاد و کمر از میان مبارکش باز شد. آن حضرت کمر را دیگر باره محکم کرد و فرمود: الهی مرگ را بر من مبارک کن و لقای خود را بر من خجسته فرمای.
ام کلثوم از اصغای این کلمات اشک حسرت از دیده فرو بارید و امام حسن (ع) از قفای آن حضرت روان شد و عرض کرد: همی خواهم با تو باشم.
فرمود: به حق من که به جانب فراش خود باز شوی.
امام حسن (ع) مراجعت فرمود.

از آن سوی ابن ملجم و شبیب{1} در مسجد به انتظار امیرالمومنین بودند.{2} اشعث بن قیس که با ایشان نیز مواضعه داشت و حاضر مسجد بود ابن ملجم را گفت: ای ابن ملجم، در اصعاف حاجت تعجیل کن از آن پیش که تو را روشنی صبح رسوا کند.
حجر بن عدی بر ایشان عبور می داد، این کلمات بشنید روی به اشعث کرد و گفت: تو امیرالمومنین را به قتل می رسانی.
این بگفت و از در مسجد بیرون شد و طریق سرای امیرالمونین را پیش داشت تا آن حضرت ار از این قصه آگاهی دهد، از قضا امیرالمومنین را دیدار نکرد؛ چه امیرالمومنین از راه دیگر به مسجد آمد و حکم قضا به امضا رسانید. وقتی حجر بن عدی مراجعت می نمود همی شنید که گفتند: قتل امیرالمومنین!
اما امیرالمومنین از راه دیگر به مسجد درآمد. قندیلهای مسجد خاموش و خامد بود. آن حضرت در تاریکی شب رکعتی چند نماز بگزاشت و لختی مشغول تعقیب گشت آنگاه به بام مسجد برآمد به سفیده صبح خطاب کرد که هیچ وقت طالع نشدیی که خفته باشم.
پس، انگشتان مبارک بر گوش نهاده، بانگ اذان در داد. هیچ خانه در کوفه نبود که چون امیرالمومنین اذان گفتی، بانگ اذانش نرسیدی. آن گاه از ماذنه به زیر آمد و چند مصراع قرائت فرمود:

حلوا سبیل المومن المجاهد
فی الله لا یعبد غیر الواحد

و یوقظ الناس الی المساجد

و همی گفت «الصلوه الصلوه» و خفتگان را برای نماز از خواب بیدار می کرد. ابن ملجم در میان خفتگان به روی در افتاده بود و شمشیر خویش در زیر جامه داشت. چون آن حضرت بدو رسید، فرمود: برخیز برای نماز.
و بر زفان مبارک راند: قصدی در خاطر داری نزدیک است آسمانها فرریزد و زمین چاک شود. اگر بخواهم، می توانم خبر داد که در زیر جامه چه داری.
و از او درگذشت و به محراب آمد و به نماز ایستاد. مردمان به هم بر آمدند و صف جماعت راست کردند. ابن ملجم با اینکه از رسول خدا (ص) شنیده بود که امیرالمومنین را اشقیای امت شهید می کنند و همیشه در این امر با خود مناظره می کرد عاقبه الامر سیلاب شقاوت او را چون خس و خاشاک به طوفان فنا داد و عزم خویش را در قتل امیرالمومنین درست کرد.

ابن ملجم در آن شب در خانه زنی قطامه نام بود و آن شب خمر خورده بود.{3} چون قطامه بانگ نماز امیرالمومنین بشنید، او را بیدار کرد و گفت: بانگ نماز علی (ع) را می شنوی؟ ما حاجت تو را روا کردیم، تو نیز برخیز و حاجت مرا روا کن و خوشدل باز آی و به عشرت پرداز.
پس، قطامه شمشیر او را که به زهر آب داده بود بدو داد، آن ملعون گفت: ترسم که کور و سیاه رو باز گردم که من از پیغمبر شنیده ام که او گفت بدبخت ترین خلایق پیشینگان قداربن سالف بود که کشنده ناقه صالح و بدبخت ترین پسینگان کشنده علی ابوطالب (ع) خواهد بود؛ می ترسم که نباید آن بدبخت من باشم.
زن گفت: دل قوی دار و نترس. پس، آن ملعون شمشیر از او بستد و در مسجد شد. جماعتی هنوز در مسجد خفته بود. خویش را در میان ایشان انداخت و بخفت. امیرالمومنین خفتگان را می گفت. برخیزید، الصلوه الصلوه.
پس، به محراب آمد و باستاد و تحریمه نماز بست و قرآن خواندن آغاز نهاد. چون به رکوع شد و برآمد و سجده کرد و بازنشست و خواست که دیگر بار سجده کند، آن ملعون فرصت یافته شمشیر بر فرق مبارک آن حضرت فرود آورد.{4} اتفاقا آن زخم بر جایی رسید که در جنگ خندق عمروبن عبدود شمشیر زده بود. چون آن ملعون آن زخم بزد، بگریخت و از مسجد بیرون آمد. امیرالمومنین از آن ضربت سخت رنجور شده بیفتاد. مردمان بر آمدند و امیرالمومنین بدان حال بدیدند، سخت غمناک شدند. چون نماز فوت می شد، حسن بن علی (ع) فرا پیش آمد و دو رکعت نماز بامداد بگزارد. پس، امیرالمومنین را بر گرفتند و به صحن مسجد آوردند. مردمان گرد او درآمدندو از آن حضرت می پرسیدند: این زخم را کدام ملعون شقی زد؟ جواب داد: تعجیل مکنید، آن کس را که این زخم زد همین ساعت از در مسجد درآرند. و به سوی آن در به دست مبارک اشارت کرد. مردی از عبدالقیس از آن در بیرون می شد. عبدالرحمن بن ملجم را دید آنجا ایستاده. جهان بر چشم او تنگ و تاریک گشته بود. نمی دانست کجا شود؟ آن مرد او را بگرفت و گفت: ای ملعون، امیرالمومنین را این زخم تو زده ای؟
خواست گفت نه، گفت: آری من زده ام.
آن مرد او را بگرفت و در مسجد آورد و طپانچه بر روی او می زد و مردمان همچنان او را می زدند تا پیش امیرالمومنین آوردند و او را بنشاندند. امیرالمومنین او را گفت: یا اخا، من تو را بد امیری بود؟ گفت: نه یا امیرالمومنین.
امیرالمومنین فرمود: ویحک! پس چه تو را بر آن داشت که با من چنین کردی و فرزندانم را یتیم گردانیدی؟ آن ملعون خاموش ایستاد. امیرالمومنین گفت: و کان امر الله قدرا مقدورا.
پس بفرمود: او را در زندان برید و حال او را مرنجانید. چون مرا وفات رسد همچنان که مرا ضربت زد او را بکشید. بعد از آن هر روز از حال او تفحص فرمودی و گفتی: آن اسیر خویش را طعام داده اید؟ اگر گفتندی نه، فرمودی او را طعام دهید.
طبیبان آن جراحت را علاجی می کردند و سودی نمی داشت. چون امیرالمومنین دانست که از آن زخم برنتواند خاست، حسنین (ع) و سایر فرزندان و اهل بیت خویش را که حاضر بودند پیش طلبید و گفت: ای فرزندان من و ای اهل بیت من شما را وصیتی خواهم کرد:
شما را به تقوای خدای تعالی وصیت می کنم و به طاعت او می خوانم که در این دنیا بر کس افزونی نجویید اگرچه بر شما افزونی جویند. بر آنچه از شما فوت شوداز نعمتهای دنیا غم مخورید. سخن حق بگویید، اگرچه در باب خویشتن باشد. بر یتیمان رحمت آرید و درویشان را طعام دهید چندانکه بتوانید در حق مردمان طریق احسان سپرید. خصم ظالمان باشید و مظلومان را یاری دهید. باید که نکوهش مردمان شما را در راه حق دامنگیر نیاید.
پس، روی به محمد حنیفه کرد و گفت: ای پسرم، شنیدی که برادران تو را وصیت کردم. تو را هم وصیت می کنم و حجت می گیرم که حرمت ایشان نگاه داری و کارهای ایشان را در چشم و دل خلق بیارایی و هیچ کار بی رای ایشان نگزاردی.
پس حسن(ع) و حسین(ع) را گفت:
برادر شما محمد را از جهت شما وصیت کردم و شما را به جهت او وصیت می کنم که برادر شما و پسر پدر شماست. شما دانسته باشید که من او را دوست داشته ام. شما را جهت دوستی من او را دوست بدارید. بر شما باد تقوای خدای تعالی. دست در عهد خدای تعالی زنید و متفرق نشوید. در اصلاح ذات البین جد و جهد کنید که من از رسول خدا(ص) شنوده ام که سعی نمودن در اصلاح ذات البین از نماز و روزه فاضلتر باشد. خویشان را عزیز دارید و رحم بپیوندید تا خدای تعالی حساب روز قیامت بر شما سهل و آسان کناد. یتیمان و بیوه زنان را عزیز دارید و جانب ایشان را رعایت کنید و چندانکه توانیددر مال دنیا با ایشان مواسات کنید. بر تلاوت قرآن و کار کردن با آن مواظببت نمایید. چنان باید که هیچ کس در تقدیم لوازم اوامر و نواهی قرآن بر شما سبقت نتواند گرفت. نماز بپای دارید که آن عماد دین است. زکات مال بدهید که گزاردن زکات اتش خشم خدای تعالی فرونشاند. در داشتن روزه ماه رمضان همت کنید که سپری است از آتش دوزخ. به شرایط حج و لوازم مناسک آن قیام کنید که ما را بدان فرموده اند. بر برّ و تقوا معونت کنید و بر گناه و ظلم مدد نمایید. ای اهل بیت من، خدای شما را نگاه دارد و برکات محمد رسول الله(ص) در میان شما بماناد. __استغفرالله العظیم.
علی (ع) تا بیست و یکم بزیست.{5} چون وفات نزدیک رسید، ام کلثوم نزدیک او بود برخاست که از خانه بیرون آید امیرالمومنین او را گفت: در خانه فراز کن. ام کلثوم بر وفق اشارت پدر در خانه فراز کشید. حسن بن علی(ع) می گوید: من بر در خانه نشسته بودم، آوازی شنیدم که کس دیگری را می گفت: «افمن یلغی فی النار خیر امن یاتی اممنا یوم القیامه.» آن کس دیگر جواب داد: «بل من یاتی امنا یوم القیامه.» پس آوازی دیگر شنیدم که کسی گفت : پیغمبر(ص) را وفات رسید و اکنون علی بن ابی طالب(ع) را کشتند. امروز رکن اسلام خراب شد. چون این سخن شنیدم، صبر نتوانستم کرد در خانه باز پگشادم و در رفتم. امیرالمومنین را فرمان حق رسیده بود و از دنیا مفارقت کرده. __رحمه الله علیه. کفن او ساخته کردیم و پاره ای از ان حنوط که از مصطفی(ص) بود نگاه داشته بودیم و می دانستیم کجاست بیاوردیم و من و حسین(ع) او را بشستیم و محمد بن حنیفه آب بر دست ما می ریخت. پس، او را کفت پوشیدیم و حنوط کردیم، بر جنازه نهادیم و در میان شب برگرفتیم وبه موشعی که آن را غریّ{6} گویند دفن کردیم.
_و جماعتی گفته اند که او را در راه منزل او که به مسجد جامع می روند دفن کردند __والله اعلم.

روز دیگر امیرالمومنین حسن بن علی بن ابیطالب(ع) بیامد و با مردم نماز گزارد. بعد از نماز بر منبر رفت و خدای تعالی را ثنا گفت و بر مصطفی(ص) درود فرستاد پس، گفت:
ای مردمان، ر کس که مرا می شناسد، می شناسد و هر کس نشناسد، بگویم تا بداند اگر چه یقین بدانم که احتیاج به تعریف نباشد. ای مردمان، دوش مردی را در خاک دفن کردند که نه متقدمین مثل او دیده باشند در انواع علومو نه متاخران مانند او خواهند دید در فنون حلم. وقتی که مصطفی(ص) او را به محاربت خصمان و مکاوحت دشمنان فرمودی، جبرئیل از دست راست او بودی و میکائیل از دست چپ و بس درنگ نیفتاد که ظفر یافتی و دشمنان را منهوم منهزم گردانیدی. بدانید که از مال دنیا نزد او پیزی نماندست مگر هفتصد درم. اندیشه چنان داشت که بدان همشیره مرا کنیزکی خرد و چون دانست که حال چیست و وقت ارتحال است مرا فرمود که آن هفتصد درم به بیت المال برم و ترک خریدن کنیزک بگویم.این سخنها بگفت و از منبر فرود آمد و بفرمود تا ابن ملجم آن مدبر شقی را از زندان نزد او آوردند. {7}حسن بدست خویش شمشیری بزد و سر او بپرانید و شیعه امیرالمومنین جثّه او پاره پاره کردند و جسدش سوختند.{8}

***

پانویس


1- شبیب: مسعودی درباره نقش شبیب در کشتن علی(ع) می گوید: «...آنگاه ابن ملجم یکی از مردم اشجع را که شبیب بن نجده نام داشت و از خوارج بود، بدید و با او گفت: می خواهی به شرف دنیا و آخرت برسی؟ گفت: چطور؟ گفت: برای کشتن علی(ع) با من کمک می کنی؟ گفت: مادرت داغدارت شود. پیشنهاد غریبی می کنی. تو که کوشش او را در اسلام می دانی و از سابقه اش با پیمبر(ص) خبر دداری. ...شبیب با وی پیش قطام آمد... آنگاه قطام پارچه حریری بخواست و به آنها بست و آنها نیز شمشیرهای خود را برگرفته، در مقابل دری که علی(ع) از آنجا وارد مسجد می شد نشستند...»
2- در مورد انگیزه اقدام ابن ملجم به قتل علی(ع) در کتب تاریخی دیگر می خوانیم که «... سه تن از خوارج یعنی عبدالرحمان بن ملجم مرادی، نزال بن عامر، و عبدالله بن مالک صیداوی در موسم حج گرد هم آمدند و به یکدیگر گفتند: راحت جز با کشتن این سه نفر، یعنی علی بن ابی طالب(ع)، معاویه بن ابی سفیان، و عمروبن عاث میسر نیست. ابن ملجم گفت: قتل علی(ع) به عهده من. نزال گفت: کشتن معاویه بر من باشد. عبداله گفت: عمرو را من می کشم.»
3- در مورد نقش قطام یا زن دیگر در شهادت علی(ع) روایات مختلف است. دینوری معتقد است که «... ابن ملجم رباب را از مادرش قطام خواستگاری کرد، قطام با خوارج هم رای بود. پس، به ابن ملجم گفت: من رباب را به عقد تو در نمی آرم مگر با پرداختن سه هزار درهم، یک کنیز و یک غلام، و نیز کشتن علی بن ابیطالب(ع)...» ولی مقدّسی گوید ابن ملجم عاشق خود قطام بود نه رباب دختر او. و مسعودی گوید: «...چون به کوفه رسید. به نزد قطام دختر عموی خود رفت و از او خواستگاری کرد و او گفت ...»
4- ولی در اخبار الطوال آمده «... ابن ملجم در سپیده دم فجر به گوشه ای نشست و به انتظار عبور علی بن ابیطالب(ع) به مسجد برای ادای نماز صبح به مراقبت پرداخت. در این اثنا علی(ع) در حالی که مردم را به نماز می خواند، پدیدار گشت. ابن ملجم از جای برخاست و با شمشیر بر فرق او زد، قسمتی از شمشیر به دیوار اصابت کرد و...» و در تاریخ یعقوبی می خوانیم «... و علی (ع) سر خود را از دریچه مسجد داخل کرد و عبدالرحمان شمشیری بر سرش نواخت، پس ...» و قول دیگری هم هست که «... چون علی بدانجا رسید ندا داد: ایهاالناس نماز، نماز. شبیب او را شمشیر زد که شمشیر به چوب در خورد و کارگر نشد. ابن ملجم او را بر فرق سر زد و گفت: الحکم لله، حکم از خداست و از تو نیست ای علی، یاران تو هم حق حکم ندارند...»
5- در مورد روز شهادت علی(ع) روایات مختلفی در کتب تاریخی مشابه آمده، در اخبار الطوال می خوانیم «... علی بن ابیطالب(ص) پیش از آنکه روز نوزدهم رمضان را به شب رساند، در گذشت.» در آفرینش و تاریخ آمده «... سه روز زنده ماند سپس در گذشت، روز جمعه هفدهم ماه رمضان و این همان روزی بود که به پیامبر در آن وحی شده بود.» و در تاریخ یعقوبی «... و در شب جمعه نخستین شب دهه آخر ماه رمضان سال چهل بدرود زندگی گفت.»
6- غریّ: نام موضعی به کوفه که تن امیرالمومنین(ع) را در آنجا به خاک سپردند. یکی از نامهای شهر نجف است؛ (دهخدا).
7- ابن اثیر در مورد آخرین حرف و تقاضای ابن ملجم از امام حسن(ع) می نویسد «... که به خدا سوگند که من هرچه به خدا عهد کردم، انجام دادم و وفا نمودم. من در مکه سوگند یاد کرده بودم که علی و معاویه را بکشم یا اینکه در این راه قصد جان بدهم، اگر مقتضی بدانی، مرا آزاد کن که با خدا عهد می کنم او را خواهم کشت و اگر موفق نشوم، باز عهد می کنم نزد که من تو برگردم. حسن گفت: نه به خدا...» (الکامل)
8- در مروج الذهب درباره قصاص ابن ملجم آمده «...وقتی خواستند ابن ملجم را بکشند عبدالله بن جعفر گفت: بگذارید من دل خودم را خنک کنم. و دست و پای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید. ...پس از آن او را بگرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند.
»

۵ آبان ۱۳۸۵

حلاج

وقتیکه منصور حلاج را به امر معتصم خلیفه وقت دو هزار تازیانه زدند و در وی اثر نکرد ، او را روانه چوبه دار ساختند در زاه درویشی از او پرسید که عشق چیست ؟...
گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی ، یعنی امروزم بکشند و دوم جسم بسوزانند و سوم خاکستر جسم بر باد دهند . .
غلامش وصیتی خواست فرمود : نفس را به چیزی مشغول دار وگرنه او تو را مشغول گرداند . .
پسرش گفت ای پدر مرا وصیتی کن . فرمود : چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که آن علم حقیقت است . .
در راه که میرفت با بند گران می خرامید و نعره زنان می گفت : حق ، حق ، حق ، تا بزیر دار بردند ، بوسه بر دار زد و گفت : معراج مردان عشق است. .
وقتیکه او را به دار میزدند روی به قبله گردانید . مناجات با معشوق کرد و گفت : آنچه او داند چون بر سر دار شد . جماعتی که مریدانش بودند ، سوال کردند چه گویی بر ما که مقران تواییم و در منکران که سنگ خواهند انداخت . گفت ایشان را رو ثواب و شما را یک ثواب باشد ، از برای آنکه شما به من حسن ظن پیش نیست و ایشان از قوت توحید و صلابت شریعت می جنبد و توحید در شرع اصل بود ، و حسن ظن فرع . .
پس شبلی ، در برابر آمد و به آواز بلند گفت : اولم ننهک عن العالمین و گفت : ما التصوف ، ای حلاج ؟ .
فرمود : کمترین مقام اینست که می بینی . .
گفت : بلند تر کدام است ؟ .
فرمود : تو را بدان راه نیست . .
هر کسی سنگی می انداخت . شبلی گلی انداخت ، حلاج آهی کشید . .
گفتند : آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی ، از این گل آه بر آوردی ؟ .
فرمود : آنها نمی دانند معذوررند . از او سخنم می آید که داند و نمی باید انداخت . .
پس دستش را بریدند ، خنده کرد و گفتند : چرا می خندی ؟ .
فرمود : الحمد الله که دست ما را بریدند ، مرد آن باشد که که دست صفات ما را که کلاه همت از آن تارک عرش می رباید ببرد . .
پاهایش را بریدند ، تبسمی کرد و گفت : با این پای که سفر خاکی کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم خواهم کرد . .
پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا چنین کردی ؟ .
گفت : نمازی که عاشقان گذارند وضو را چنین باید . .
پس چشمهایش را کندند .افغان از مردم بلند شد . عده ای گریه می کردند . عده دیگر سنگ می انداختند ، پس خواستند که زبانش را ببرند ، گفت : چندان صبر کنید که سخنی بگویم . زوی آسمان کرد و گفت : بدین رنجی که از برای من بر می دارند محرومشان مکن و از این دولت شان بی نصیب مگردان . الحمد الله اگر دست و پای من بریدند ، در کوی تو بریدند . و اگر سرم از تن جدا کردند ، در مشاهده جمال تو بود . .
گوش و بینی او را بریدند ، و آخرین کلمه ای که به آن متکلم شد این بود : حب الواحد افرار الواحدله . .
این آیه را خواند که : یستجل بها الذین لایومنون بها و الذین آمنو مشفقون منها و یعلمون انها الحق . .
(( آنان که ایمان به روز رستاخیز ندارند از روی استهزا تقاضای ظهور آن را با شتاب دارند اما مومنان سخت ترسناکند و می دانند آن روز بر حق است )) .
نوح کشتی را شکست از لطمه طوفان عشق
کس نیامد بر کنار از بحر بی پایان عشق
نعره منصورت از هر سو به سر خواهد زدن
گر نهی پای طلب در حلقه مستان عشق
از ابواسحق رازی نقل کرده اند ، وقتی که او را صلب می نمودند نزدیک او ایستاده بودم شنیدم که می گفت : الهی ، اصبحت فی دار الرغائب انظر الی العجائب ، الهی انک نتود دالی من یوذیک من یودی فیک . .
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری
در میان سر بریدن تبسمی کرد ، و جان داد .
در دیر و کعبه سائل با کفر و دین مقابل
با نوش و نیش یک دل اینست مذهب عشق
تا ریخ خون عرفی از چشم خلق گم شد
ز آن جلوه ها تو گوئی این بود مطلب عشق
یکی از مشایخ طریقت گفت : آن شب را به زیر دار خفته بودم آوازی شنودم که می گفت :
اطلعناه علی سر من اسرارنا فافشی سرنا فهذا جزا من یفشی سرنا . .
خواجه حافظ شیرازی در این باره فرمود

گفت آن بار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد