‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسي. نمایش همه پست‌ها

۲۴ مهر ۱۳۹۷

کسری نوشین روان

به هشتاد شد سالیان قباد
نبد روز پیری هم از مرگ شاد
بمرد و جهان مردری ماند از اوی
شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی
تنش را بدیبا بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند
یکی دخمه کردند شاهنشهی
یکی تاج شاهی و تخت مهی
نهادند بر تخت زر شاه را
ببستند تا جاودان راه را
چو موبد بپردخت از سوگ شاه
نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه

بران انجمن نامه برخواندند
ولیعهد را شاد بنشاندند
چو کسری نشست از بر گاه نو
همی‌خواندندی ورا شاه نو
به شاهی برو آفرین خواندند
به سر برش گوهر برافشاندند
ورا نام کردند نوشین روان
که مهتر جوان بود و دولت جوان
به سر شد کنون داستان قباد
ز کسری کنم زین سپس نام یاد
همش داد بود و همش رای و نام
به داد و دهش یافته نام و کام
الا ای دلارای سرو بلند
چه بودت که گشتی چنین مستمند
بدان شادمانی و آن فر و زیب
چرا شد دل روشنت پرنهیب
چنین گفت پرسنده را سروبن
که شادان بدم تا نبودم کهن
چنین سست گشتم ز نیروی شست
به پرهیز و با او مساو ایچ دست
دم اژدها دارد و چنگ شیر
بخاید کسی را که آرد بزیر
هم‌آواز رعدست و هم زور کرگ
به یک دست رنج و به یک دست مرگ
ز سرو دلارای چنبر کند
سمن برگ را رنگ عنبر کند
گل ارغوان را کند زعفران
پس زعفران رنجهای گران
شود بسته بی‌بند پای نوند
وزو خوار گردد تن ارجمند
مرا در خوشاب سستی گرفت
همان سرو آزاد پستی گرفت
خروشان شد آن نرگسان دژم
همان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بی غم پر از درد گشت
چنین روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه که مردم شود سیر شیر
شتاب آورد مرگ و خواندش پیر
چل و هشت بد عهد نوشین روان
تو بر شست رفتی نمانی جوان
***
شاهنامه فردوسی

۲۶ آبان ۱۳۸۹

ايران زمين

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
ھمه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مھر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
ھمه بنده ناب یزدان پاک
ھمه دل پر از مھر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرھنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و ھوش ما
چه شد مھر میھن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
ھمه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
***
فردوسي

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

داستان زال

چند وقت پیش با دوستان رفتیم کنسرت گروه سیمرغ. سیمرغ روایت داستان زال از تولد تا ازدواج او با رودابه بود که بر روی اشعار شاهنامه فردوسی با آهنگسازی حمید متبسم و اجرای ارکستر سازهای ملی به سرپرستی محمدرضا درویشی و خوانندگی همایون شجریان عزیز اجرا شد.
کاری بسیار قوی و پرمایه چه به لحاظ موسیقی و چه به لحاظ اجرا. اشعار زیر در این برنامه خوانده شد.
****
نبود ایچ فرزند مر سام را // دلش بود جویا دلارام را
نگاری بد اندر شبستان اوی // ز گلبرگ رخ داشت وز مشک موی
از آن ماهش امیّد فرزند بود // که خورشیدچهر و برومند بود
ز سام نریمان همو بار داشت // ز بار گران تنش آزار داشت
ز مادر جدا شد بر آن چند روز // نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره تابان بود برسان شیر // ولیکن همه موی بودش سپید
یکی پهلوان‌بچة شیر دل // نماید بدین کودکی شیردل
تنش نقرةسیم و رخ چون بهشت // برو بر نبینی یک اندام زشت
کسی سام یل را نیاراست گفت // که فرزند پیر آمد از خوب جفت
فرد آمد از تخت سام سوار // به پرده درآمد سوی نوبهار
چو فرزند را دید مویش سپید // ببود از جهان سربه‌سر ناامید
سوی آسمان سر برآورد راست // ز دادآور آن‌گاه فریاد خواست
که ای برتر از کژّی و کاستی // بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کرده‌ام // وگر کیش آهرمن آورده‌ام
چه گویم که این بچة دیو چیست // پلنگ و دورنگست وگرنه پریست
ازین ننگ بگذارم ایران‌زمین // نخواهم بر این بوم و بر آفرین
بفرمود پس تاش برداشتند// از آن بوم و بر دور بگذاشتند
به جایی که سیمرغ را خانه بود // بدان خانه این خرد بیگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز // برآمد برین روزگاری دراز
چنان خرد کودک بدان جایگاه // شب و روز افتاده بود بی‌پناه
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ // بزد برگرفتش از آن گرم‌سنگ
ببردش دمان تا به البرزکوه // که بودش بدانجا کنام و گروه
نگه كرد سیمرغ با بچگان // بر آن خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر // بماندند خیره برآن خوب چهر
خداوند مهری به سیرغ داد // نکرد او بخوردن از آن بچه یاد
چو آن کودک خرد پر مایه گشت // بر آن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو // برش کوه سیمین میانش چو غرو
نشانش پراکنده شد در جهان // بد و نیک هرگز نماند نهان
به سام نریمان رسید آگهی // از ان نیک‌پی پور با فرهی
***
بر و بازوی شیر و خورشید روی // دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون // چو بسّد لب و رخ به‌مانند خون
دل سام شد چون بهشت‌برین // بر آن پاک‌فرزند کرد آفرین
تنش را یکی پهلوانی قبای // بپوشید و از کوه بگزارد پای
فرود آمد از کوه و بالای خواست // همان جامة خسروآرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند // گشاده‌دل و شادکام آمدند
تبیره زنان پیش بردند پیل // برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرّه‌نای // همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند // بدان خرّمی راه بگذاشتند
به شادی به شهر اندرون آمدند // ابا پهلوانی فزون آمدند
***
یکی پادشا بود مهراب نام // زبردست با گنج و گسترده کام
به بالا به کردار آزاده سرو // به رخ چون بهار و به رفتن تذرو
چو آگه شد از کار دستان سام // ز کابل بیامد به هنگام بام
یکی نامدار از میان مهان // چنین گفت با پهلوان جهان
پس پردة او یکی دخترست // که رویش زخورشید نیکوترست
ز سر تا به پایش به کردار عاج // به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
دو چشمش بسان دونرگس به باغ // مژه تیرگی برده از پرّ زاغ
بهشتی‌ست سرتاسر اراسته // پر آرایش و رامش و خواسته
برآورد مر زال را دل به جوش // چنان شد کزو رفت آرام و هوش
دل زال یکباره دیوانه گشت // خرد دور شد عقل فرزانه گشت
بپرسید سیندخت مهراب را // ز خوشاب بگشاد عناب را
چه مردست این پیرسر پور سام // همی تخت یاد آیدش گر کنام
چنین داد مهراب پاسخ بدوی // که ای سرو سیمین‌بر ماهروی
دل شیر نر دارد و زور پیل // دو دستش به کردار دریای نیل
چو برگاه باشد درافشان بود // چو در جنگ باشد سرافشان بود
سپیدی مویش بزیبد همی // تو گویی که دلها فریبد همی
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی // برافروخت و گلنارگون گشت روی
دلش گشت پر آتش از مهر زال // ازو دور شد خورد و آرام و هال
که من عاشقیّم چو بحر دمان // ازو بر شده موج بر آسمان
پر از مهر زال است روشن دلم // به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
دل و جان و هوشم پر از مهر اوست // شب و روزم اندیشة چهر اوست
نه قیصر بخواهم نه خاقان چین // نه از تاجداران ایران‌زمین
چو خورشید تابنده شد ناپدید // در حجره بستند و گم شد کلید
برآمد سیه چشم گلرخ به بام // چو سرو سهی بر سرش ماه تام
چو از دور دستان سام سوار // پدید آمد این دختر نامدار
دو بیجاده بگشاد و آواز داد // که شاد آمدی ای جوانمرد راد
کمندی گشاد او ز گیسو بلند // کس از مشک زان سان نپیچد کمند
کمند از رهی بستد و داد خم // بیفگند بالا و نزد ایچ دم
فروغ رخش را که جان برفروخت // در او بیش دید و دلش بیش سوخت
چنین تا سپیده برآمد زجای // تبیره برآمد ز پرده سرای

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

حکیم ابوالقاسم فردوسی


25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی
زبان فردوسی در بیان افکار مختلف ساده و روان و در همان حال بنهایت جزل و متین است، و بیان مقصود در شاهنامه عادتا به سادگی و بدون توجه به صنایع و لفظی صورت می گیرد زیرا علو طبع و کمال مهارت گوینده بدرجه ییست که تصنع را مغلوب روانی و انسجام می کند و اگر هم شاعر گاه به صنایع لفظی توجه کرده باشد، قدرت بیان و شیوایی و روانی آن خواننده را متوجه آن صنایع نمی نماید. قابل توجهست که فردوسی در عین سادگی و روانی کلام به انتخاب الفاظ فصیح و زیبا هم علاقه مند است و بهمین سبب سخنش در یک حال هم ساده است و هم منتخب، هم روان است و هم حساب شده و دقیق، چنانکه روانتر از آن نمی توان گفت و برگزیده تر از آن هم نمی توان آورد، و چنین سخنی است که صفت «سهل ممتنع» به آن می دهند. بیهوده نیست که نظامی عروضی که خود مردی سخن شناس بود درباره کلام استاد طوس گفته است: «الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید.» و باز فرموده است: «من در عجم سخنی به این فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم.»