‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۷ آبان ۱۳۸۷

حکایت

بزرگی را از اکابر که در ثروت، قاروق زمان خود بود اجل در رسید. امید از زندگانی قطع کرد. جگرگوشگان خود را که طفلان خاندان کرم بودند حاضر کرد. گفت: ای فرزندان روزگاری دراز در کسب مال زحمت های سفر و حضر کشیده ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کرده ام. زنهار از محافظت آن غافل مباشید و دست خرج بدان میازید و یقین دانید که:
زر عزیـز آفـریـده اسـت خـدا
هرکه خوارش بکرد خوار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم، زنهار به مکر آن فریفته مشوید که آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد. اگر من نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس کنم بدان التفات نباید کرد که آنرا احلام خوانند. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.
عبید زاکانی

۲۷ مهر ۱۳۸۷

بی الف !!!


ز روزی که بنگی و فوری شدم // بسی شهره در بیشعوری شدم

بمن شیره کش چونکه همشیره شد // لگوری نبودم، لگوری شدم

خرم لنگ گشت سرم منگ شد // بفکرم که یکهوچه جوری شدم

رگ و ریشه پیکرم سخت سوخت // بمثل لبوی تنوری شدم

بهر در که رفتم رهم بسته شد // ز بوری، چو حیدر دبوری شدم

بطوری عرق مست و منگم نمود // که شر بشر در شروری شدم

بفکرم چه جوری کلک جور شد // که فوری من رند فوری* شدم

ابوالقاسم حالت


*فوری : وافوری

۱۲ آبان ۱۳۸۶

خود کشی

یک بار دیگر سعی کردم خود کشی کنم
این دفعه دماغم را خیس کردم و کردم تو سر پیچ لامپ، متاسفانه سیم کشی اتصالی کرد و فیوز پرید و فقط یخچال را زدم چپه کردم
من هنوز در اندیشه مرگ، ماتم گرفته ام
آیا زندگی پس از مرگ هم وجود دارد؟
و اگر دارد، می شود آنجا بیست و یک بازی کرد؟
***
وودي آلن

۲ آبان ۱۳۸۶

کچل کفتر باز

در ایامی که خیلی هم قدیم نبود یک آدم بود که موهایش بد جوری ریزش پیدا کرده بود. این آقای جوان که خیلی روی موهایش هم حساس بود هر روز جلوی آیینه می رفت و نگاهی به موهای سرش می انداخت و مشاهده می کرد موهای سرش فرت و فرت بلکه زرپ و زرپ دارد می ریزد. او داشت از این ماجرا افسردگی می گرفت که در یک نشریه ای چشمش به پنجاه و چهار آگهی جلوگیری ریزش مو و ترمیم کچلی و کاشت مو و داروهای افزایش قدرت مو و تحریک نیروی ریشه مو و بالا بردن توان عضلانی پیاز مو و... افتاد. سریع با یکی از این موسسات تماس گرفت، گفتند: ما تضمین می کنیم که ظرف دو ماه همه در محل، شما را زلفعلی صدا بزنند.
جوان هیجان زده پرسید خوب من چه کار باید بکنم؟ گفتند: تو باید به این شماره حسابی که می گوییم هفتاد و سه هزار و چهارصد و بیست تومن واریز کنی. ما دارو را برایت می فرستیم. جوان هم سریع گوشی را گذاشت و هفت روز منتظر دارو شد. اما دارویی نیامد.
دوباره با موسسه تماس گرفت، گفت: پس این داروی ما چی شد؟
آنها گفتند مرد حسابی تو آدرس ندادی ما چطور دارو را بفرستیم؟
جوان دید احتمالا حق با آنهاست آدرس را گفت و یک هفته دیگر منتظر ماند. اما باز هیچ دارویی نرسید جوان دوباره تماس گرفت، گفتند: دیگر هیچ موسسه ای اینجا نیست. از اینجا رفته اند. جوان دوباره رفت جلوی آینه و دوباره رویزش موهایش را احساس و مشاهده کرد و این بار با یک شرکتی که قص های ضد ریزش مو می فروخت تماس گرفت.
آدرس را هم دقیق داد و منتظر ماند. اتفاقا پس فردا قرص ها رسید و او دو هفته قرص ها را مصرف کرد اما ریزش موهایش با شدت فراوانی می ریخت.
تماس گرفت و ماجرا را به شرکت گفت و اضافه کرد صد هزار تومان نداده ام که موهایم بدتر بریزد!
آنها بررسی کردند و گفتن: ما برای شما قرص ضد بارداری فرستاده بودیم تا آنها را حل کنی و به سرت بمالی نه اینکه بخوری.
جوان نا امید شد و این بار با یک لیزر درمانی تماس گرفت آنها هم گفتند: سیصد هزار تومن بده یک ماه به یک ماه، یک بار بیا لیزر درمانی کنیم! او هم پول داد و رفت اما باقی موهایش هم ریخت. نشست کنج خانه و با خودش فکر کرد که از روزی که درمان را شروع کردم دو ماه تمام گذشته، دید دارد دیوانه می شود از خانه بیرون زد.
هر کس او را در کوچه دید به او گفت زلفعلی! زلفعلی! او البته احساس کرد آن موسسه اول واقعا به قولش عمل کرده. اما این دردی از او دوا نمی کرد. معلوم نیست چرا تصمیم گرفت (در هیچ یک از نسخ نیامده) که برود و کفتر بازی پیشه کند. او سریع تعدادی کبوتر خرید رفت روی پشت بام خانه شان، و در حالی که سوت مسی می زد، کفتر پرانی را شروع کرد. بعد از سه دقیقه و بیست ثانیه تمام مردهای همسایه سرشان را از پنجره بیرون آوردند و به گمان اینکه او دارد ناموس ملت را دید می زند به او چشم غره رفتند.
اما جوان کچل که حالا کچل کفتر باز شده بود آنقدر سرگرم کار خودش بود که هیچ نفهمید و مردان غیور لب پنجره فهمیدند او در این باغ ها نیست. نقل است که کچل کفتر باز چهل و هفت سال آن بالا ماند، کفتر بازی کرد و هیچ پایین نیامد.
***
ابراهيم رها

۲ بهمن ۱۳۸۵

ریش

آدم چون در بهشت بود ریش نداشت. ملائکه او را سجده کردند. چون ریش برآورد ملائکه هرگز ریش ندیده بودند. آغاز او را ریشخند کردند. مسکین از انفعال از بهشت بیرون جست و به صحرای دنیا گریخت و به زحمت گرفتار شد
گر ریش را بدی به جهان فضیلتی
اهل بهشت را همه دادی خدای ریش
***
عبيد زاكاني

۲۷ دی ۱۳۸۵

لغت نامه شیطان ب

امید: شوق و انتظار که در یک پاکت گذاشته شده باشد.
تتبع و تحقیق: غباری که از کتابی بر مغز تهی افشانده شود.
تعلیم و تربیت: آنچه به دانا می نماید.
باده(عرق): معجونی مرکب از: یک جز رعد و برق یک جز ندامت؛ دو جز جنایت، یک جز «مرگ_جهنم_لعنت» چهار جز عصاره ابلیس.مقدار استعمال: یک کله لبریز...دکتر جانسون می گوید: عرق نوشابه پهلوانان است. راستی هم تنها پهلوانان جرات نوشیدن آن را دارند.
تشخیص مرض: شرح یک بیماری از طرف پزشک بر اساس نبض و کیسه بیمار.
سفارت: در سیاست آمریکایی کلای تجارتی گویند که به مقدار زیاد صادر می شود.
رقص: جست و خیز در تالاری بزرگ،به آهنگ موسیقی مسخره آمیز، در حالی که زن یا دختر همسایه را در آغوش بفشاریم. رقص چند نوع است. اما آنچه مورد استقبال در جنس نر و ماده است دو صفت مشترک است: یکی آنکه به ظاهر عفیفانه است، دیگر آنکه شهوتران مشتاق آن است.
توپ: آلتی که برای اصلاح اختلافات سرحدی به کار می رود.
تجارت: مبادلاتی که در طی آن الف متعلق به ج را از ب می دزدد و در عوض ب پولی را که متعلق به ه است از کیسه د می رباید.
خوشبختی: احساس مطبوعی که از مشاهده بدبختی دیگران حاصل می شود.
مانویت: اعتقاد ایرانیان باستان مبنی بر پیکار جاودانی نیکی و بدی؛ همینکه نیکی از جنگ دست کشید ایرانیان به صف دشمن فاتح پیوستند.
پزشک: کسی که چون بیمار شویم همه امید خود را در او می بندیم و چون تندرست باشیم سگ ها را به طرف او کیش می کنیم.
غیر آمریکایی: غیر طیعی، غیر قابل تحمل، مرتد.
غرب: قسمتی از زمین که در مغرب(یا مشرق) شرق وجود دارد. این سرزمین خصوصا مسکن مسیحیان است که مقتدرترین قبیله «ریاکاران» شمرده می شوند و صنایع عمده ایشان «تقلب» و «جنایت» است و این دو هنر را با خوشوقتی تمام «تجارب» و «جنگ» نامیده اند. البته صنایع مهم شرق نیز همین است.
تعرض: آنچه موجب احساسات و عواطف نامطبوع شود. مثلا: پیشروی سپاه بر ضد دشمن. «امیر پرسید: آیا دشمن به عملیات تعرضی دست زده است؟ سردار ناکام گفت: البته، بیشرف ها از سنگر بیرون نیامده اند».

۲۲ دی ۱۳۸۵

لغت نامه شیطان

ضعف: نوعی اقتدار مادینه سلیطه که به وسیله آن می توان نرینه جنس خود را مطیع کند و او را به اجرای اراده خود وادارد و قدرت طغیان را از او سلب کند.
متعصب: کسی که با شدت و شور به عقیده ای دل بسته است که شما آن را نمی پسندید.
معذرت: گذاشتن بنای توهین بعدی.
شورش: وسیله تفریح سپاهیان که به وسیله تماشا کنان بی گناه فراهم می شود.
فصاحت: هنری که به وسیله آن می توان به احمقان ثابت کرد که رنگ سفید درست همان رنگی است که هست. این هنر ضمنا شامل فنی است که ثابت می کند: همه رنگها سفید است.
استراق سمع: بطور دزدانه شرح معایب یا مفاسد دیگری یا شخص خود را شنیدن.
دیکتاتور: رئیس یک جامعه که وبای استبداد را به طاعون هرج و مرج ترجیح می دهد.
فضولی: صفت بسیار زشت جنس مونث ـ علاقه مفرط به دانستن اینکه زنی دچار این فساد است یا نه یکی از شدیدترین و سیرنشدنی ترین لذات جنس مذکر است.
شورا: کوچکترین سکه رایج.
تسلیت: لذتی که درمی یابیم از احساس این نکته که کسی از طبقه بالاتر از ما بدبخت تر از ماست.
مشورت: درخواستن از دیگری که روشی را که شما اتخاذ کرده اید تایید کند.
گدا: کسی که به یاری دوستان اعتماد کرده است.
شوهر: کسی که پس از خوردن شام باید ظرفها را بشوید.
مقبره: آخرین و مضحکترین جنون اغنیا.
دستمال: پارچه مربعی از ابریشم یا پنبه که برای بعضی کارهای ناگفتنی مربوط به چهره استعمال می شود و خصوصا در مراسم دفن اموات برای پنهان کردن عدم تاثر و خشکی اشک مفید است. دستمال از اختراعات اخیر شمرده می شود. پدران ما از آن بی بهره بودند و وظایف آن را به آستین محول می کردند.
نیوتون مذهب: پیرو یکی از فلسفه های عالم وجود که شخصی به نام نیوتون اختراع کرد. این شخص کشف کرد که سیب آخر به زمین می افتد. اما نتوانست بگوید که چرا می افتد.
خوشبین: پیرو مسلکی که ثابت می کند سیاه سفید است.
مردی بدبین روزی از خداوند یاری خواست. خداوند گفت: آری، می دانم. می خواهی که امید و شادی را به تو باز دهم. مرد تضرع کنان گفت: نه، من توقع دارم چیزی بیافرینی که اثری از امید و شادی در آن باشد. خداوند گفت: من دیگر خلقت دنیا را به پایان رسانیده ام. اما تو یک نکته را فراموش کرده ای و آن جنبه اخلاقی خوشبینی است.
خوشبینی: عقیده، یا مسلکی، که به موجب آن همه چیز زیباست(حتی زشتی) همه چیز خوبست(حتی بدی) و هر چه کج است راست است...
یتیم: موجود زنده ای مه مرگ او را از قدرت ناسپاسی فرزندی محروم کرده است، و از این محرومیت با فصاحت خاصی برای جلب عاطفه همه ابنا بشر استفاده کند. در جوانی معمولا این موجود به پرورشگاهی فرستاده می شود که، در ضمن پرورش حس جهت یابی ابتدایی، به او می آموزند پا از گلیم خود درازتر نکند. بعد به او حرفه های عبودیت و خدمتگذاری یاد می دهند و آخر او را رها می کنند تا در دنیا جولان کند و اگر از جنس مذکر است واکسی بشود، و اگر از جنس مونث است به شاگردی مطبخ بپردازد.
امبروز بی یرس
نویسنده آمریکایی اواخر قرن نوزدهم