‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۳۰ فروردین ۱۴۰۰

افلی

 یک


بر آبِ تیره و آرام

بر جای خوابِ ستاره

افلیا

     سفید

          روان

               چون سوسنی بلند

می‌رود بسیار آهسته

مستورِ تورهای بلند...

ـــ بر گوش می‌رسد از نخچیرِ دور

                                         بوقِ صید در کمند.


این‌جا هزار سالست

محزون عبور می‌کند اُفِلی

ـــ شبحِ سفیدِ روی رودِ بلندِ سیاه ـــ

این‌جا هزار سالست

هذیانِ شیرینش عاشقانه‌ی او را

اندر نسیمِ شبانگاه زمزمه می‌سازد.


هی بوسه بر سینه می‌زندش باد تا گل‌ستاره شود تورهای بلندش روی ننوی آب

هی سر به روی شانه‌هایش اشک می‌ریزند لرزان بیدها مجنون

هی سر به پیشانی‌یّ پهنِ خواب‌بینش می‌زند نی‌زار.


نالان به گردِ او همگی نیلوفرانِ چروک

گه‌گاه شوری می‌شود برپا

در توسه‌ای خفته

یک آشیان کزو

               خُرد رفرفه‌ای

                              پر می‌کشد به دور:

ـــ از اخترانِ زر همه

آوازِ رازانگیز می‌ریزد.



دو


آی افلیای پریده‌رنگ! ای زیبای مثلِ برف

آری تو مرده‌ای

عزیزکِ بر آب داده‌ام!

زیرا که بادها

               نازل ز کوه‌های بلندِ شمال

زیرِ لبی

از آزادی‌ای دل‌گزا به گوشِ تو می‌خواندند؛


زیرا که یک نَفَس

در گیسوی بلندِ تو می‌پیچد

و همهمه‌های غریب در روحِ خواب‌بینِ تو می‌افکند

زیرا که گوشِ دلت

به آوازِ طبیعت بود

به آی‌های درخت، به آخ‌های شب.


زیرا که دریاهای دیوانه صداشان سخت می‌کوبید بر طفلکْ دلِ بسیار نرمِ آدمی‌وارت

زیرا که در یک صبحِ فروردین

شهزاده مجنونِ پریده‌رنگِ زیبایی

سرْ طفلکی خموش بر زانویت گذاشت.


آسمان و عشق و آزادی!

چه رؤیاها! ای مجنونِ بی‌چاره!

تو از او ریختی چون برفِ بر آتش:

نَفَست را برید خیال‌های بلندت

و بی‌کرانِ مهیب

آبی‌ی چشمت را

پر از تلاطم کرد.



سه


ـــ و می‌گوید چنین شاعر

که در نورِ ستاره

تو می‌آیی شبانه

پیِ گل‌ها که چیدی

و می‌گوید روان بر آب دیده

مستورِ تورهای بلند

اُفلی را سفید

               چون سوسنی بلند.

*** 

آرتور رمبو

۲۵ فروردین ۱۴۰۰

کمونیست

 برام از روس‌ها بگو، کمونیست من، پسرم!

جوان راست‌گوی من،  برام از روس‌ها بگو!

 

اونا بخاطر مردم حرکت می‌کنند، مادر، حالا تنهام بگذار

من خسته‌ام از خواندن و می‌خواهم دراز بکشم

 

اما پیمان‌نامه چه، پیمان ورشو، کمونیست من، پسرم؟

جوان راست‌گوی من، پیمان‌نامه چه، پیمان ورشو؟

 

لازم بود مادر، حالا تنهایم بگذار

خسته‌ام از خواندن و می‌خواهم دراز بکشم

 

چرا الان در لهستان‌اند، کمونیست من، پسرم؟

جوان راست‌گوی من، چرا در لهستان‌اند

 

به خاطر مردم لهستان، مادر، حالا تنهام بگذار

خسته.ام از خواندن و می‌خواهم دراز بکشم.

 

اما کشورهای بالتیک چطور، کمونیست من، پسرم؟

جوان راست‌گوی من ، کشورهای بالتیک چطور؟

 

هیچ چیزی قابل اثبات نیست مادر، حالا تنهام بگذار

خسته‌ام از خواندن و می‌خواهم دراز بکشم.

آه، من از آیندهات بیمناکم، کمونیست من، پسرم

جوان راست‌گوی من، از آینده ات بیمناکم.

 

نه می‌توانم فکرکنم نه حرفی بزنم، مادر، تنهایم بگذار

من دل‌مرده‌ام مادر، می‌خواهم دراز بکشم.

***

جان بریمن

۲۴ فروردین ۱۴۰۰

درخت، درخت

 درخت، درخت

خشکیده و سرسبز.


دختر گندم‌گونی به چیدن زیتون بیرون آمده

بادِ هوس‌بازِ برج‌ها

بر کمرگاهش می‌وزد


چهار سوار با اسبان اندلسی بر گذرند

با تنپوش‌های آبی و سبز

و شنل‌های تیرهٔ بلند

"به کوردوبا بیا، ای دختر زیبا"

دختر به وسوسه‌شان گوش نمی‌سپرد.


سه گاوباز جوان

بالابلند و کمرباریک می‌گذرند

با تنپوش نارنجی و

شمشیرهای عتیقهٔ نقره

"به سویل بیا، ای دختر زیبا"

دختر به وسوسه‌شان گوش نمی‌سپرد.


پسین غروب پرتو سرخ تیره می‌گسترد

که مردجوانی بر گذر آمد

گل‌های سرخ و مینای ماه بر تن‌اش 

"به غرناطه بیا، دختر زیبا"

دختر به وسوسه‌اش گوش نمی‌سپرد


دختر گندم‌گون همچنان گرم چیدن زیتون 

با بازوان باد

پیچیده بر کمرگاهش


درخت، درخت

خشکیده و سرسبز.

***

گابریل گارسیا لورکا

۲۳ فروردین ۱۴۰۰

خیابان یکطرفه

 مگر این نقاشی چشم انداز آن "خیابان یک‌طرفه" است

که دوست داری از آنجا پرسه زنان بگذری؟

تردید می کنم. 

اما بدان! کجاست آنجا که باید رهسپار شوی.

بسیار خیابان‌ها راه برگشت دارند

که نمی بینی

و آنگاه که در حصار سمت و سو می‌آیی

اتفاق در تو افتاده است.

و تو را توان گفتن ِاین اتفاقی‌است نیست.

می‌درخشد آذرخش

و آیا خویش را دیگرگونه در نمی‌یابی ناگاه -

چیزی بیش از آن که به چشم آید.

به روزگاران کهن تمام جاده‌ها 

به خداوند و نام او آغاز می شد.

ما  دین‌دار نیستیم. در کفرآمیختگی می‌ایستیم

و آنجا که "خداوند" زمانی ایستاد، 

مالیخولیا جای می‌گیرد.

***

گرشوم شولر

۲۲ فروردین ۱۴۰۰

همه چیز را یافتم مگر

بیگانه با مرزها

زمینِ ما بود این زمین. 

وطن وطنِ ما بود.

هویت‌‌های ما چون چهره‌هایمان فر سوده،

ما را خوب می شناختند.

زن در زهدان‌ ما خوابید:

زهدان من و سارا و میریام.

آبراهام،

می‌شنوی چه می‌گویم

یا  هرآنچه می‌نویسم می‌خوانی،

خداوند حسابی در ادارهٔ پُستِ زندگیِ جدید 

باز کرده است.

مرا چه باک اگر فرمان‌ها و آموزه‌هایم را بپذیری

که خداوند مالک همه آسمان‌ها 

و تمامِ حساب‌های پُستی است

اما اگر بشنوی یا بخوانی

درخواهی یافت

که من کودکانت را یافته‌ام

برخی از یادبرده اند که بهشت زیر پای ماست

که هر چیزی نفسی از خداوند است

که او دمیده در آن‌ها

من آنان را هراسان یافتم.

در آینهٔ دستی، ترس‌شان را پنهان می‌کنند

خویش را با دوربین‌ها نظارت می‌کنند

با موبایل‌هایشان زندگی را خلاصه می‌کنند

که سپس در کامپیوترهایشان دانلود کنند . . .

و این پایان تقدیر ماست.

من اما چون ایوب صبور بودم

که به تو می‌اندیشیدم که در انتظار منی،

همانند هاجر که تمام عمر چشم انتظارت بود

من عمر بن خطاب را یافتم

و از او درباره علی پرسیدم.

من زینب را در چهره نوریه یافتم

فاطمه را در صورت فرحه

حسن را در چهره سامی

من یافتم . . .

و یافتم . . .

همه چیز . . .

همه چیز را دیدم.

من پیامبر را در مسجد اقصی دیدم

خسته از پرسش نگاهبان‌ها زیرا کلمه را از یاد برده بود

آی خدایی که پیامبرت را فرستادی 

تا قبیله‌ها را به یک قبله فراخواند

قبله‌ی من

آنجا در زندانِ شبه جزیره است.

مجبور بودم مثل طوطی تکرار کنم

 الله الله است

و محمد پیامبر اوست.

این چیست آبراهام ؟ 

به آن‌ها هنر خوش‌آمدگویی به مهمانان را نیاموختی؟

من برای شکایت رفتم به این امید که او به بدعت مرزها پایان دهد

و حکم صادر کند‌:

میهن‌ برای مردمان است، ادیان برای خدا.

ما اعضای خانواده‌ات هستیم

خانه ما اینجاست

اما مردم ما اینجا و آنجا، آنجا و اینجا.

چه کسی؟ چرا؟

چگونه اتفاق افتاد؟

من خشمم را در تو و خدای تو پنهان می‌کنم

تا مرا ناسپاس نخوانند.

ما بر لبهٔ اقصی نشستیم

رو به سوی دیوار ندبه

جایی که از امیدهایمان گفتیم.

سرودهای کلیسای مولود و رستاخیز را خواندیم.

بابل را  به یاد آوردم.

که می‌خواستند به نامش تجاوز کنند

آن‌سان که به تاریخ‌مان تجاوز کردند

و ندایی شنیدم که با ما گفت

نماز بگذار،

سرود بخوان،

بمان. این سرزمین توست!

چگونه در سرزمینی بمانیم

که بیگانه شده است؟

در محاصره است

حصار جهل

حصار بیابان‌زایی

حصار افکار محصور

و شما و پست ترین مردمان شما، ابلهان

در اطراف من

همه زمان ها. . .

مگر اینجا.

تو را با سوالاتم گیرانداختم، پرسیدم:

چرا به ابراهیم حکم کردی

چنان کند؟

و حقیقت است آیا

این که تورات کتاب توست؟

آخرین کتابت چه؟

تاریکی حقیقت را بدنام نمی کند، تاریکی ناتوان است.

بسیار چیزها که در کتاب‌های تو یافتم

همه چیز را یافتم

مرا

او را

آنان را

اما نه حقیقتی به نام او

مرد موهومی را یافتم که قلب خویش را فروخت

گلوله توپ خاکسترهای آتش او را یافتم

در افسانهٔ خلقت تمام زنان او را یافتم

پسرانش را یافتم

اما حتی یک حرف نیافتم

جهش یکی نبض

از آدمی به نام پدر پیامبران

آن‌که دلِ من، مردِ من می‌نامد

آن‌که زنان دیگر، مردان خویش می‌نامند

آن‌‌کس که اسماعیل او را پدرش صدا می‌زند.

من او را نیافتم، 

آه الله . . .

زان‌رو که ما تنها کسانیم که او را آفریدیم

در حراجی ادیان

میراث تمام جنگ‌هایمان

و زان‌رو که من نیازش دارم برای پایان دادن به آنچه آغازش کردم . . .

بخاطر تو

و بخاطر این که تویی آنکس که هستی

و بخاطر آن که ما همه می‌شناسیم

و واژه‌ها را می‌گردانیم

و در بازارها ریاکاری را تمرین می‌کنیم 

آن‌جا که چون برده فروخته می‌شویم

در مسیر معجزات

در خرافه‌بافی‌ها

به نام دین

اختراعت کردند

ادعای مالکیتت کردند

برای شجره‌نامه‌ات جنگیدند

شک کردند

و مرده ریگ‌شان نفرت و داستان‌سرایی شد

پس در ویرانهٔ ادیان و مکتوبات پیشگویانهٔ محافظت‌کننده شان

در طلسم راویان، در پاسداران فراطبیعت

تو را فروختند پیش از به‌وجود آمدنت . . .

پس جز تو چه کسی راه را به آنان نشان خواهد داد؟

قدرت تو این است که تو ملتی بودی

که به چندین تکه پاره پاره شد.

تو به واقع زاده نشدی، و نه من.

آن جوینده در رستاخیز توفانی می‌گوید:

حجاب‌ ِ حجاب‌ها را کنار بزن

من پایان می‌دهم

به هر مشاجره کیهانی

در باب آن درواز‌هٔ گم شده

یا آن افسانه جادویی

هر توهمی

که تو نامیده می‌شود . . .

زیرا که در محراب دل خویش

- آن دل دیگرم - ذهن دیگرم -

محراب ذهن خویش - یافته‌ام

هر چیزی به‌جز تو را

هر چیزی را

مگر

تو

***

 امل الجبوری

۲۰ فروردین ۱۴۰۰

اعتراض

چرا سرزنشش می‌کنی؟

و ازو روی برمی‌گردانی؟

و آنگاه لعنتش می‌کنی؟

آدم را افتخاری نیست که زانو زند.


آه آدم،  تو زندگی‌ام را تباه کرده‌ای

بشنو: خداوند روزی به پشیمانی، لغو‌ می‌کندش

چطور تو خلیفهٔ او؟

پیامبر؟

قاتل؟

فرمانده؟

ارباب و برده؟

پدر و پسر؟

و تو

تو چیزی جز یک جفت 

چکمه‌ی پاره نیستی 

***

امل الجبوری

۱۹ فروردین ۱۴۰۰

خیال

شهر ما گریزان شد

پس سراسیمه رفتم از پی راه‌هایی که رفته بود 

و اطراف را گشتم - تنها افق را دیدم

و دریافتم آنان که فردا می‌گریزند

و آنان که فردا باز می‌گردند

همه، همه بدنی در صفحه من‌‌اند 

که پاره‌پاره می‌درانم‌اش.


و می‌دیدم: ابرها حنجره‌ای بودند،

و آب دیواره‌ای از آتش شد

و طنابی زرد و چسبناک دیدم

طنابی از تاریخ که به من بسته است.

دستی به زندگی‌ام می‌اندیشد، 

بارها و بارها روزان عمر مرا 

به یکدگر می‌بندد، دستی که

از نژاد عروسک‌ها و دودمان ژنده‌پاره‌هاست.



و من به آیین آفرینش درآمدم

به زهدان آب و بکارت درخت 

و دیدم اغواگری درختان را 

میان شاخسارشان اتاق‌ها دیدم

بسترها و پنجره‌‌هایی که در برابرم مقاومت می‌کنند

کودکان را دیدم و خواندم‌شان

شنزار‌‌های من، خواندم‌شان

سورهٔ ابرها و آیات سنگی

و دیدم همه با من سفر می‌کنند

دیدم آبگیر گریه‌ها را و فراسویش

دیدم درخشنده نعش باران را.



شهر ما گریزان شد،

من چیستم؟ سنبلهٔ گندمی

که زیر برف و سرما مُرد،

مُرد بی آن‌که پیغام خویش بگذارد،

بی آن‌که برای کسی بنویسد، مُرد.

من به جستجویش برآمدم و جسدش را دیدم

متروک در آخرالزمان،

و من فریاد زدم، "سکوت یخ،

من آشیانهٔ چکاوک تبعیدی‌ام.

گورش خانهٔ من است، و من خود تبعیدی‌ام."



شهر ما گریزان شد،

و من دگردیسی پاهایم را دیدم

که به رودی لبریزِ خون بدل شدند،

به کشتی‌های گسترده تا دوردست

و دیدم اغواگرانه ساحل‌هایم غرق شدند. . .

خیزاب‌های من تندباد بود و مرغان دریایی.


شهر ما گریزان شد،

و امتناع گوهری خرد شده است۱

که بر خرده‌هایش کشتی‌هایم لنگر می‌اندازند

و امتناع، هیزم شکنی است

که برچهره‌ام می‌زید

مرا جمع می‌کند و به آتش می‌کشد

و امتناع فاصله‌ای است

که مرا محو می‌کند

من خون خویش را می‌بینم و مرگ خویش را می‌بینم

فراسوی خون خویش:

با من سخن می‌گوید و تعقیب‌ام می‌کند.


شهر من گریزان شد

و دیدم چگونه کفن‌ام مرا می‌افروزد،

دیدم . . . اگر تنها مرگ مرا مجالی می‌داد.

***
خیال

۱۸ فروردین ۱۴۰۰

اشاره

 آتش و یخ را درهم‌آمیختم

نه یخ به بیشه زار من پی‌برد 

                                        نه آتش

و ناشکفته در گل‌ها 

                         و سربه مُهرِ سنگ‌ها

همدمی فروبسته می‌مانم

پنهانم و دور

می‌بینم

موج می‌زنم چون نور

از سپیده‌دمان 

تا 

اشاره.

***

ادونیس

۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

معما

با نرمه‌ی نان، حیوانکی درست کردم، یک موش طورکی. سر پای سومش بودم که، اکه هه، پاگذاشت به دو...
در رفت که رفت، در امان شب.
***
هانری میشو
فارسی‌ی بیژن الهی

۱۵ مهر ۱۳۹۶

بگذار این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
(در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
 من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
***
لنگستون هیوز
ترجمه: احمد شاملو

۱ شهریور ۱۳۹۵

جدایی

اگر از شعرهایم گل را جدا کنید
از چهار فصل
یک فصلم می‌میرد
اگر یار را از آن جدا کنید
دو فصلم می‌میرد
اگر نان را از آن جدا کنید
سه فصلم می‌میرد
اگر آزادی را از آن جدا کنید
سال‌ام می‌میرد
و من نیز
***
شیرکو بیکه‌س

۸ خرداد ۱۳۹۵

ماریا

ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی‌دهی؟
می‌خواهی
گونه هایم، گود
مزه از دست داده
چشیده‌ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی‌دندان بگویم به تو:
اینک شده‌ام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می‌کنند

ماریا
آیا می‌شود
در گوش فربه
حرف محبت زد؟

پرنده گرسنه است
پرنده پر‌صداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مَردَم
مردی ساده
مردی که قی کرده او را
شب مسلول
در دستِ کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری؟

ماریا
راهم بده!
می‌بینی
انگشتانم
متشنج
می‌فشرند
خرخره‌ی آهنی زنگ درت
ماریا
کوچه
جنگل جانوران وحشی ست
ببین
بر گلویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
می‌بینی
فرو رفته است
در چشمم
سنجاق سر

در را باز کن
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
بر گردن گاوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کرده‌ی زنان را

می‌دانی؟
زندگی من
غرق است
در هزاران عشق بزرگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک

نترس
در این روزگار سیاه ِ خیانت
از کف داده‌ام هزار چهره‌ام را
لشکر معشوقه‌های مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقه‌هایم
خاندانی پرسلاله‌اند
خاندانی
همه
شهبانو

ماریا!
با برهنگی آزرم گریزت
با لرزه‌ی پر دلهره‌ات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت لبانت را

من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار
و در زندگی من
نبوده است
جز یکصد نوبهار

ماریا
تیان
مراد شاعران است
اما
من
جسمم
من
سرتاپا
مَردَم
نمی‌خواهم
جز جسمت،
در طلب جسمت
مسیحی‌وار می‌گویم
خدایا
برسان روزی‌ام را
قوت لایموتم را

ماریا
مال من شو!
ماریا
می‌ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعرانی
که می‌ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که می‌نماید هم‌تراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خوام داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش در هم شکسته
بی‌کس و بی‌مصرف
پاس می‌دارد
تنها پای برجای مانده‌اش را

ماریا
مرا نمی‌خواهی؟
مرا نمی‌خواهی.
افسوس
باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و اندوه
آن‌سان که سگی
باز می‌کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جای کنده است قطار

من
با همه‌ی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گل‌های خاکی که چسبیده است به آن
باز می‌گردم
به جاده.

***
ولادیمیر مایاکوفسکی

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

احتیاط

شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی
فردا، پس فردا، روزی
آن زمان که دیگران زیر بیرق‌ها فریاد می‌زنند
تو نیز باید فریاد بزنی
اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی
پایین بسیار پایین
این جوری نمی‌فهمند کجا را نگاه می‌کنی
بماند که می‌دانی آنهایی که فریاد می‌زنند
جایی را نگاه نمی‌کنند
***
یانیس ریتسوس

۲۶ تیر ۱۳۹۲

She by Charles Aznavour

She maybe the face I can't forget
A trace of pleasure or regret
Maybe my treasure or the price
I have to pay
او شاید آن چهره‌ای‌ست که نمی‌توانم فراموشش کنم
از روی لذت یا پشیمانی
شاید گنجینه‌ای ناب باشد
یا تاوانی که باید بپردازم

She maybe the song that summer sings
Maybe the chill that autumn brings
Maybe a hundred different things
Within a measure of a day
او شاید ترانه‌ای‌ست که تابستان می‌خواند
شاید سرمایی که خزان باخود می‌آورد
شاید صدها چیز مختلف است
در طول یک روز

She maybe the beauty or the beast
Maybe the famine or the feast
May turn each day into a heaven
Or a hell
او شاید دیو باشد یا دلبر
ضیافتی باشد یا گرسنگی قحطی
می‌تواند روز را به بهشتی بدل سازد
یا به جهنمی

She meaybe the mirror of my dream
A smile reflected in a stream
She may not be what she may seem
Inside her shell
او شاید آیینه رویاهایم باشد
شاید تبسمی باشد که در میان نهری انعکاس می‌یابد
شاید همان چیزی نباشد که به نظر می‌رسد
درون صدف خویش

She who always seems so happy in a crowd
Whose eyes can be so private and so proud
No-one's allowed to see them
When they cry
She maybe the love that cannot hope to last
May come to me from shadows of the past
That I remember till
The day I die
او که همیشه در میان جمع آن‌گونه شاد می‌نماید
چشمانش می‌توانند حریم خلوتش باشند
و چندان مغرور که هیچ‌کس اجازه دیدن آن‌ها را
به وقت گریستن ندارد
او شاید آن عشقی باشد که امیدی به پاییدنش نیست
می‌تواند از سایه‌های گذشته به‌سوی من بازآید
که تا واپسین روز زندگیم بیاد می‌آورم

She maybe the reason I survive
The why and wherefore I'm alive
The one I'll care for through the
Rough and rainy years
او شاید دلیل تاب آوردن و بقای من باشد
چرایی و دلیل زنده بودنم
کسی که در سال‌های سخت و بارانی
از او مراقبت خواهم کرد

Me I'll take her laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I've got to be
The meaning of my life is she she mm
من خنده‌ها و اشک‌هایش را خواهم گرفت
و آن‌ها را یادگارهای خود خواهم ساخت
چراکه هرکجا که برود باید آنجا باشم
او معنای زندگی من است

ترجمه: عبدالرضا سالاربهزادی
پیاده شده از رادیو روغن حبه انگور، قسمت 15

این ترانه را بشنوید:

۲۲ تیر ۱۳۹۲

ریتا

میان ریتا و چشمانم... تفنگی است
وآن‌که ریتا را می‌شناسد، خم می‌شود
و برای خدایی که در آن چشمان عسلی است
نماز می‌گزارد.
و من ریتا را بوسیدم
آن‌‌گاه که کوچک بود
و به‌ یاد می‌آورم که چه‌سان به من درآویخت
و بازویم را زیباترین بافه‌ی گیسو فروپوشاند
و من ریتا را به یاد می‌آورم
همان‌سان که گنجشکی برکه‌ی خود را
آه... ریتا
میان ما یک میلیون گنجشک و تصویر است
و وعده‌های فراوانی
که تفنگی... به رویشان آتش گشود!
نام ریتا در دهانم عید بود
تن ریتا عروسی بود در خونم
و من در راه ریتا... دو سال گم گشتم
و او دو سال بر دستم خفت
و بر زیباترین پیمانه پیمان بستیم، و آتش گرفتیم
در شراب لب‌ها
و دو بار زاده شدیم.
آه... ریتا
چه چیز چشمم را از چشمانت برگرداند
جز دو خواب کوتاه و ابرهایی عسلی
پیش از این تفنگ.
بود آن‌چه بود
ای سکوت شام‌گاه
ماه من در آن بامداد دور هجرت گزید
در چشمان عسلی
و شهر
همه آوازخوانان را و ریتا را رُفت
میان ریتا و چشمانم... تفنگی است

 ***
محمود درویش

۲۲ مرداد ۱۳۸۸

دريا طغيان كرده است

دريا طغيان كرده است
درياي توده ها
و نيروي هول انگيزش
چون امواج خروشاني برمي جهد
كه آسمان و زمين را مي ترساند

اين رقص را مي بينيد؟
اين موسيقي را مي شنويد؟
اي شما كه هنوز هم بي خبريد
شما حالا مي آموزيد
كه توده چگونه سرگرم مي شود

دريا مي خروشد و مي غرد
كشتي هاي مواج
باعماق جهنمي فرو مي روند
دكلها و بادبانها
درهم شكسته و پاره پاره آويخته است

از سدها طغيان كن
طغيان كن
اعماق تيره ات را بنما
و كفهاي خشمناكت را
تا ابرها پرتاب كن،

و با آن بر آسمانها بنويس
بنشانه ابديت:
هرچند كشتي در بالاست
و امواج در زير
اما سرنوشت كشتي در دست امواج است.
***
شاندور پتوفي

۲۸ دی ۱۳۸۷

یک فکر آزارم می دهد

یک فکر آزارم می دهد:
بر روی بالشهای یک تخت مردن
بآهستگی پژمردن، همچون گلهائی
که با دندانهای کرمی پنهان خورده میوند؛
بآهستگی نابود شدن، همچون یک شمع
در اطاقی تاریک و متروک.
خدا چنین مرگی نصیبم نکند
من چنین مرگی را نمیخواهم
درختی باشم که صاعقه او را می افکند
و طوفانش ریشه کنش می کند
صخره ای باشم و رعدی که آسمان و زمین را میلرزاند
پرتابم کند و باعماق دره ها بغلطاند...
هنگامیکه ملتهای اسیر
خسته از یوغ اسارت قیام میکنند
با چهره هایی برافروخته، در زیر پرچمهای سرخ
که بر آنها شعار مقدسی نقش شده است:
«آزادی دنیا».
و طنین این کلمات مقدس را منعکس می سازند
از شرق تا بغرب
و با ظلم بجنگ برمیخیزند،
میخواهم در آنجا بمیرم.
در میدان نبرد
و در آنجا قلبم خون جوانش را بیرون بریزد.
هنگامیکه آخرین فریادم رضایت آمیز طنین می افکند
چکاچاک پولاد آنرا خاموش سازد
و نعره شیپور و غرش توپ
و از روی نعش من
اسبهائیکه نفس نفس می زنند
بسوی پیروزی دشوار بتازند
و مرا لگدکوب شده بجا بگذارند...
استخوانهای پراکنده مرا از آنجا جمع کنند
برای روز بزرگ تدفین شهیدان
که بهمراه ترانه آرام و پرشکوه موزیک عزا
و پرچمهای سرافراز ما که سیاه پوشیده اند
بیک گور مشترک میسپارند
قهرمانان را که در راه تو مرده اند.
ای آزادی مقدس جهان.
شاندور پتوفی

۱۹ مهر ۱۳۸۷

جنگ را بخواب دیدم

دیشب جنگ را بخواب دیدم
مجارها را بجنگ میخواندند.
و برای نشانه دعوت، برسم قدیم
شمشیر خونین را در سراسر کشور میبردند.

و از دیدن این شمشیر خونین، تکان خوردند
حتی آنانکه یک قطره خون در رگهایشان بود
و هیچکس بخاطر پول پست نمیجنگید
بلکه همه بخاطر تاج درخشان آزادی.

درست روز عروسی ما بود
عروسی من، عروسی تو، محبوبم.
و من هم برای آنکه در راه وطنم جان بدهم
حتی از نخستین شب عروسیمان میگذشتم.

محبوبم، آیا دشوار نیست
در چنین روزی بسوی مرگ رفتن؟ ...
و با اینهمه اگر سرنوشت چنین بخواهد
براستی چنین خواهم کرد. بدانسان که در خواب دیدم...

شاندور پتوفی

۳ خرداد ۱۳۸۶

يك غزل

ميان چشم و دلم جنگ خونيني در گرفته است كه چگونه غنيمت و بهره ديدار تو را با هم قسمت كنند؛ چشمم مي خواهد مانع شد كه دلم منظر تو را بنگرد و تماشا كند و دلم مي خواهد چشمم را از آزادي اين حق محروم سازد. دلم ادعا مي كند كه تو در ميان او جاي مي گيري – پستويي كه هرگز با چشم هاي بلورين سوراخ نمي شوند؛ اما چشم مدافع اين مدعا را رد مي كند و مي گويد ظاهر زيباي تو در او جاي و قرار دارد و براي رسيدگي و تصميم گيري درباره اين حق هيات منصفه اي از افكار، كه همه وابسته به دل و در تصرف دل هستند نام نويسي كرده اند؛ و با صدور حكمشان نيمي كه سهم چشم روشن است و قسمتي كه سهم دل عزيز است معين مي شود: بدين ترتيب كه حق چشم من قسمت ظاهر و نمايان تو و حق دل من عشق دروني تو باشد.
***
شكسپير
********
Main eyes and heart are at a mortal war,
How to divide the conquest of thy sight;
Mine eye my heart thy picture's sight would bar,
My heart main eye the freedom of that right.
My heart doth plead that thon in him dost lie,
A closet never pierced with crystal eyes,
But the defendant doth that plea deny,
And says in him thy fair appearance lies.
To 'cide this title is impaneled
A quest of thoughts, all tenants to the heart;
And by their verdict is determined
The clear eye's moiety and the dear heart's part:
As thus; mine eye's due is thine outward part,
And my hearts right thine inward love of heart.
***
Shakespeare

۱۷ فروردین ۱۳۸۶

THE GOD MAN

To praise and glorify him is glorify God: Divine fruit is growing from the essential nature of this tray.
Apple grow from this basket in fine variety: 'tis no harm if you bestow it the name of "tree."
Call this basket "the Apple-tree," for between the two there is a secret union.
Deem this basket to be the Tree of Fortune and sit happily beneath its shade.

مرد خدا
مدحت و تسبيح او، تسبيح حق
ميوه مي رويد، ز عين اين طبق
سيب رويد زين سبد، خوش لخت لخت
عيب نبود، گر نهي نامش درخت
اين سبد را، تو درخت سيب خوان
كه ميان هر دو، راه آمد نهان
پس سبد را، تو درخت بخت بين
زير سايه اين سبد، خوش مي نشين