‏نمایش پست‌ها با برچسب فرخي يزدي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرخي يزدي. نمایش همه پست‌ها

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

زندان قفس

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد
مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد
ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور دارا
پی از مشروطه با افزار استبداد می گردد
طپیدنهای دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کجروش تا کی
به کام این جفا جو به همه بیداد می گردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه فولاد می گردد
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد
ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار و علم چون کاوه حداد می گردد
علم شد در جهان فرهاد در جان بازی شیرین
نه هرکس کوه کن شد در جهان فرهاد می گردد
دلم از این عروسی سخت می لرزد که قاسم هم
چو جنگ نینوا نزدیک شد داماد می گردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زآنرو
که بنیاد جفا و جور بی بنیاد می گردد
***
فرخی یزدی

۸ آبان ۱۳۸۹

ز بيدادگران داد بگيريد

خيزيد و از بيدادگران داد بگيريد
وز دادستانان جهان ياد بگيريد
در دادستاني ره و رسم ارنشناسيد
در مدرسه اين درس ز استاد بگيريد
از تيشه و از كوه گران ياد بگيريد
سرمشق در اين كار ز فرهاد بگيريد
فاسد شده خون در بدن عارف و عامي
دستور حكيمانه ز فصار بگيريد
تا چند چو صيديد گرفتار دد و دام
از دام برون آمده صياد بگيريد
ضحاك عدو را به چكش مغز توان كوفت
سرمشق گر از كاوه و حداد بگيريد
آزادي ما تا نشود يكسره پامال
در دست ز كين دشنه پولاد بگيريد
***
فرخي يزدي

۹ مرداد ۱۳۸۸

دو غزل

كيست در شهر كه از دست غمت داد نداشت
هيچكس همچو تو بيدادگري ياد نداشت
گوش فرياد شنو نيست خدايا را شهر
ورنه از دست تو كس نيست كه فرياد نداشت
خوش به گل درد دل خويش به افغان مي گفت
مرغ بيدل خبر از حيله صياد نداشت
عشق در كوه كني داد نشان قدرت خويش
ور نه اين مايه هنر تيشه فرهاد نداشت
جز به آزادي ملت نبود آبادي
آه اگر مملكتي ملت آزاد نداشت
فقر و بدبختي و بيچارگي و خون جگر
چه غمي بود كه اين خاطر ناشاد نداشت

هر بنائي ننهاد بر افكار عموم
بود اگر ز آهن، او پايه و بنياد نداشت
كي توانست بدين پايه دهد داد سخن
فرخي گر به غزل طبع خداداد نداشت
*******

عشقبازي را چه خوش فرهاد مسكين كرد و رفت
جان شيرين را فداي جان شيرين كرد و رفت
يادگاري در جهان از تيشه بهر خود گذاشت
بيستون را گر زخون خويش رنگين كرد و رفت
ديشب آن نامهربان مه آمد و از اشك شوق
آسمان دامنم را پر ز پروين كرد و رفت
پيش از اينها اي مسلمان داشتم دين و دلي
آن بت كافر چنينم بي دل و دين كرد و رفت
تا شود آگه ز حال زار دل، باد صبا
مو بمو گردش درآن گيسوي پرچين كرد و رفت
واي بر آن مردم آزاري كه در ده روز عمر
آمد و خود را ميان خلق ننگين كرد و رفت
اين غزل را تا غزال مشك بوي من شنيد
آمد و بر فرخي صد گونه تحسين كرد و رفت
***
فرخي يزدي

۱۵ آبان ۱۳۸۷

ثروت دنیا

پیش خود تا فکر نفع بینهایت میکند
کارفرما کارگر را کی رعایت میکند
ماه نو باروی پرخون شفق را کن نگاه
کان زداس ودست دهقانان حکایت میکند
فوری از نای وزیر آید نوای راضیم
از فلان مامور اگر ملت شکایت میکند
آخرای مظلوم ازمظلوم چون خودیاد کن
چون ببینی ظالم از ظالم حمایت میکند
آه مظلومان چو آتش در میان پنبه است
چون فتد اینجا به آنجا هم سرایت میکند
بگذرند از کبریائی گر خداوندان آز
ثروت دنیا خلایق را کفایت میکند
از طریق نامه توفانی خود فــرخـی
اهل ثروت رابه سوی حق هدایت میکند
«فرخی یزدی»

۲۵ اسفند ۱۳۸۵

مسمط بهار

تا کیومرث بهار آمد و بنشست بتخت//سرزد اشکوفه سیامک سان از شاخ درخت
غنچه پوشیده چو هوشنگ زمرد گون رخت//بست طهمورث بر دیو محن سلسله سخت

جام جمشید پر از باده کن اکنون که ز بخت//کرد هان دولت ضحاک خزان رو به زوال

چون فریدون علم افراشت ز نو فروردین//اردیش ایرج سان گشت ولیعهد زمین
سلم وی رشک بر او برد و کمر بست به کین//خون او ریز الاماه منوچهر جبین

جیش پور پشن حزن نهان شد به کمین//تا که با نوذر عشرت کند آهنگ قتال

زو صفت سبزه نوخیز به باغ آمد شاد//کشور خویش به گرشاسب شمشاد نهاد
سرورست از لب جو یک تنه مانند قباد//بس به کاووس چمن حکم ولیعهدی داد

بطی از خون سیاوش بده ای ترک نژاد//که بزد خسرو کل تکیه بر اورنگ جلال

طوس را کرد پی کینه کش میر سپه//لشکر سبزه زدند از پی رهام رده
زد فریبرز چنان از لب هر جو خرگه//گیو باد آمد و یکباره بیفتاد بره

دست پیران خزان ناشد ازیشان کوته//تا که ناصر نشد اسپند چنان رستم زال

نسترن با فر لهراسبی آمد در باغ//نرگس از ژاله چو گشتاسب تر کرد دماغ
آتش افروخت کل از چهره ز دشت به راغ//داد روئین تن کاجش پی ترویج فراق

زیر (زرجاسب) رزخون دمادم با یاغ//ای بشو تن خد بهمن قد جاماست کمال
***
فرخي يزدي