۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

در شکایت از روزگار و مردم

به درد دلم کاشنایی نبینم
هم از درد، دل را دوایی نبینم
چو تب خال کو تب برد درد دل را
به از درد تسکین فزایی نبینم
شوم هم در انده گریزم ز انده
مز انده به، انده زدایی نبینم
جهان نیست از هیچ جایی که در وی
دل آشنا هیچ جایی نبینم
غلط گفتم ای مه کدام آشنایان
که هیچ آشنا بی ریایی نبینم
ازین آشنایان که امروز دارم
دمی نگذرد تا جفایی نبینم
مرا دل گرفت از چنین آشنایان
به جایی روم کاشنایی نبینم
چو عنقا من و کوه قافم قناعت
که چون قاف شد جز عنایی نبینم
پل آبگون فلک باد رخنه
که در جویش آب رضایی نبینم
در آیینه دل خیال فلک را
بجز هاون سرمه سایی نبینم
کلید توکل ز دل جویم ایرا
به از دل، توکل سرایی نبینم
دری تنگ بینم توکل سرا را
ولیک از درون جز فضایی نبینم
برون سرمه ای هست بر هاون اما
ز سوی درون سرمه سایی نبینم
توکل سرا هست چون نحل خانه
که الا درش تنگنایی نبینم
منم نحل و دی ماه بخل آمد اینجا
بهار کرم را بهایی نبینم
چو مار از نهادم چنین به که آخر
امان بینم ارچه نوایی نبینم
هم از زهر من کس گزندی نبیند
هم از زخم کس هم بلایی نبینم
بدان تا دلم منزل فقر گیرد
به از صبر منزل نمایی نبینم
بلی از پی چار منزل گرفتن
به از فقر سرما زدایی نبینم
یکی از پی جای لنگر گرفتن
به از سرب، آهن ربایی نبینم
به صحرای عادی مزاجان عادت
چراغ وفا را ضیایی نبینم
به بازار خلقان فروشان همت
طراز کرم را بهایی نبینم
از آن صف پیشین یمانی و طایی
به حی کرم پیشوایی نبینم
وزین بازپی ماندگان قبایل
بجز غم عمر الردایی نبینم
از آن موکب امروز مردی نیابم
وز آن انجم اکنون سهایی نبینم
محبت نمی زاید اکنون طبایع
کز این چار زن مردزایی نبینم
نه خاقانیم گر وفا جویم از کس
چه جویم که دانم وفایی نبینم
***
خاقانی

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

در علم و جهل

نسبت از علم گیر خاقانی / که بقا شاخ علم را ثمره است
علوی راکه نیست علم علی/نقش سود است هر چه برشجره است
عالم است از صفت عبادالله / جاهل از زمره هم الکفره است
عقل عالم نه سغبه جهل است/خیل موسی نه سخره سحره است
شاه نشناسدت محل گرچه / سخنت زاد سفره سفره است
نزد خدوم فضل و تونقص است / پیش مزکوم مشک توبعره است
زان فرود غران نشانندت / که عطارد فروتر از زهره است
چه عجب زیر که نشیند آب / که زر زیف و آب سیم سره است
زیر دو نان نشین که شیرفلک/به سه منزل فرود گاو وبره است
زیرکان زیر گاو ریشانند / کآل عمران فروتر از بقره است
***
خاقانی

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

ای به لطف...

ای به لطف از آب حیوان پاکتر
قدت از سرو روان چالاکتر
با که گویم درد خود، مز عشق اوست
هر کرا بینم، ز من غمناکتر
بی رخت چون لاله داغم بر دلست
سینه ام از دامن گل چاکتر
لعلت از خونم ندارد هیچ باک
نرگس شوخت از آن بیباکتر
هست شاهی در طریقت خاک راه
لیک در کوی تو چیزی خاکتر
***
امیرشاهی سبزواری

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

ملک الشعرا بهار

اول اردیبهشت ساروز مرگ محمدتقی بهارو همچنین روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی علیه رحمه

سهراب سپهری


اول اردیبهشت (1359) سالروز مرگ سهراب سپهری

۲۵ فروردین ۱۳۸۹

تمهید

پیر رومی مرشد روشن ضمیر
کاروان عشق ومستی را امیر
منزلش برتر ز ماه و آفتاب
خیمه را از کهکشان سازد طناب
نور قرآن درمیان سینه اش
جام جم شرمنده از آیینه اش
از نی آن نی نواز پاک زاد
باز شوری در نهاد من فتاد
گفت جانها محرم اسرار شد
خاور از خواب گران بیدار شد
جذبه های تازه او را داده اند
بندهای کهنه را بگشاده اند
جز تو ای دانای اسرار فرنگ
کس نکو ننشست در نار فرنگ
باش مانند خلیل الله مست
هر کهن بتخانه را باید شکست
امتان را زندگی جذب درون
کم نظر این جذب را گوید جنون
هیچ قومی زیر چرخ لاجورد
بی جنون ذوفنون کاری نکرد
مومن از عزم و توکل قاهر است
گر ندارد این دو جوهر کافر است
خیر را او باز میداند ز شر
از نگاهش عالمی زیر و زبر
کوهسار از ضربت او ریز ریز
در گریبانش هزاران رستخیز
تا می از میخانه ی من خورده یی
کهنگی را از تماشا برده یی
در چمن زی مثل بو مستور و فاش
در میان رنگ پاک از رنگ باش
عصر تو از رمز جان آگاه نیست
دین او جز حب غیر الله نیست
فلسفی این رمز کم فهمیده است
فکر او بر آب و گل پیچیده است
دیده از قندیل دل روشن نکرد
پس ندید الا کبود و سرخ و زرد
ای‌خوش آن‌مردی‌که دل با‌کس نداد
بنـد غیـر الله را از پـا گـشـاد
سر شیری را نفهمد گاو و میش
جز به شیران کم بگو اسرار خویش
با حریف سفله نتوان خورد می
گرچه باشد پادشاه روم و ری
یوسف ما را اگر گرگی برد
به که مردی ناکسی او را خرد
اهل دنیا بی تخیل بی قیاس
بوریا بافان اطلس ناشناس
اعجمی‌مردی چه خوش‌شعری سرود
سوزد از تاثیر او جان در وجود
«ناله ی عاشق بگوش مردم دنیا
بانگ مسلمانی و دیار فرنگ است»
معنی دین و سیاست باز گوی
اهل حق را زین دو حکمت باز گوی
غم خور و نان غم افزایان مخور
زان که عاقل غم خورد کودک شکر
خرقه خود بار است بر دوش فقیر
چون صبا جز بوی گل سامان مگیر
قلزمی؟ با دشت و در پیهم ستیز
شبنمی؟ خود را بگلبرگی بریز
سر حق بر مرد حق پوشیده نیست
روح مومن هیچ می‌دانی که چیست
قطره ی شبنم که از ذوق نمود
عقده ی خود را بدست خود گشود
از خودی اندر ضمیر خود نشست
رخت خویش از خلوت افلاک بست
رخ سوی دریای بی پایان نکرد
خویشتن را در صدف پنهان نکرد
اندر آغوش سحر یک دم تپید
تا بکام غنچه ی نورس چکید
***
اقبال لاهوری

سنگ خارا

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن‏ها نکته ها از انجمن‏ها
بشنو ای سنگ بیابان، بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون، با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل‏ها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد
همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دل خوش با همین دنیای خویشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن‏ها نکته ها از انجمن‏ها
بشنو ای سنگ بیابان، بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون، با شما دمسازم اکنون
***
معینی کرمانشاهی

آتش عشق

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
دوش گرفتم به گاز نیمه دینار تو
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
***
خاقانی

ایدوست

ما را ز غم عشق تو ایدوست بس آخر
آن شادی وصل تو کجا رفت پس آخر
وصل تو ز من رفت و پس وی نگرانم
گر باز نگردد نکند روی پس آخر
داریم هوا و هوس وصل تو در سر
جاوید نمانند هوا و هوس آخر
هم با من بیچاره به یک حجره درآیی
گردد دل تو نرم بگفتار کس آخر
یکروز نیاید که یکی یار موافق
با تو نفسی صاق زند بی مگس آخر
وز صحبت ناجنس خسان دست بداری
تا چند بود صحبت ناجنس و خس آخر
گر عمر من از دهر بجز یکنفسی نیست
با تو بهمان یکنفسم هر نفس آخر
هرگز بر من بی دگری راه ندانی
ره رفت نداند بر مویی جرس آخر
ای زلفک تو دزد و دل من عسس او
آندزد بدست آرد یکشب عسس آخر
فریاد رسم کویی یکروز بجانت
چون کار بجان آمد فریادرس آخر
***
سوزنی سمرقندی

چمن سرسبز..

چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس بباغ آمد
بده جامی، که دیگر باغ را چشم و گوش آمد
چو بلبل با فغان، چون لاله در خون دلم، آری
از این گلشن نصیب عشقبازان درد و داغ آمد
تو کاندر پای دل خاری نداری، گشت بستان رو
من و کویش، که نتوان با دل غمگین بباغ آمد
دلم آشفته تر گشت از خط نو خیز او، گویی
دگر دیوانه را بوی بهار اندر دماغ آمد
بعشق نیکوان آسوده نتوان زیستن، شاهی
مباش ایمن، که چشم بد بر ایام فراغ آمد
***
امیرشاهی سبزواری