۱ فروردین ۱۳۹۴

فال حافظ

فال حافظ - نوروز 94

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
زدیم برصف رندان و هرچه باداباد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح بشرط ادب گیر زانکه ترکیبش
ز کاسه‌ی سر جمشید و بهمن‌ست و قباد
که آگه‌ست که کاوس و کی کجا رفتند
که واقف‌ست که چون رفت تخت جم برباد
ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم
که لاله می‌دمد از خون دیده‌ی فرهاد
مگر لاله بدانست بی‌وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به‌گنجی در این خراب آباد
نمی‌دهند اجازت مرا به‌سیر سفر
نسیم باد مصلا و کنار و رکناباد
قدح مگیر چو حافظ مگر بناله‌ی چنگ
که بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد

۸ اسفند ۱۳۹۳

نی خاموش

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه‌ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی ِ لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه‌ی من ِ شوریده‌سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه ِ سرد
ای دیده هوش‌دار که دریاست در دلم

باری امید خویش به دلداری‌ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صدگونه داغ عشق تو پیداست در دلم

***
هـ.الف.سایه

۱ دی ۱۳۹۳

فال حافظ - یلدا 93

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

***
حافظ

۳۰ آذر ۱۳۹۳

در این سرما...

در این سرما سر ما داری امروز
دل عیش و تماشا داری امروز
میفکن نوبت عشرت به فردا
چو آسایش مهیا داری امروز
بگستر بر سر ما سایه خود
که خورشیدانه سیما داری امروز
در این خمخانه ما را میهمان کن
بدان همسایه کان جا داری امروز
نقاب از روی سرخ او فروکش
که در پرده حمیرا داری امروز
دراشکن کشتی اندیشه‌ها را
که کفی همچو دریا داری امروز
سری از عین و شین و قاف برزن
که صد اسم و مسما داری امروز
خمش باش و مدم در نای منطق
که مصر و نیشکرها داری امروز

***
مولانا

۲۷ آذر ۱۳۹۳

سیاه

لحاف کهنه‌ی زال فلک شکافته شد.
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد.
و دشت ـ اکنون ـ ،
سرد و غریب و خاموش است.
*
ـ آهای!
لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!
که ـ گرچه پنبه‌ی ما را همیشه آفت خورد! ـ
و دشت سوخته از پنبه‌ی سپیده تهی‌ست،
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!

***
فریدون مشیری

۲۰ آذر ۱۳۹۳

چهره مرد هنرمند درجوانی

فریاد استغاثه سر میدهی
و برای رهایی ازاین فریاد تن به گناه میسپاری.
برای رهایی از فریاد عذاب آور گناه
فریاد توبه سرخواهی داد.
پس آنگاه
روحت به لرزه می افتد و
برای رهایی از عذاب تن ات
فریاد آزادی سر میدهد.
رها میشوی
و آن هنگام که طنین فریاد روحت فرو نشست
به مقام خالق میرسی
و در آنجا هنر زاییده میشود
خلق میکنی، می آفرینی...

۱۶ آبان ۱۳۹۳

مرثیه

" جنگ چرا؟ بس کنید
چند خدا؟ بس کنید
چند دروغ و دریغ؟ گوش به فتوای تیغ؟
مظلمه خون کیست این همه کشتارها؟
این چه مسلمانی است؟
وای به دیندارها!
باز به نام خدا
خون کسی شد روا
باز به نام خدا
خون خدا شد روا
کوچه پر از های و هو است
شهر پر از ماجرا
سکه به نامت زدند
سنگ تمامت زدند
نام تو را می برند بر سر بازارها
چیستی این ملک ری؟
فتنه گری تا به کی؟
این همه مفتی و شیخ
این همه قاضی شریح
چند برادر کشی؟
لذت کافر کشی؟
بغض قلم را شکست
آتش باور کشی
کیست که عبرت برد زین همه تکرارها؟
این چه مسلمانی است وای به دیندارها!
باز بنام خدا خون کسی شد روا
..."
قحط وفا، قحط جود
خشکی آواز رود
گریه یاس کبود
مرگ سپیدارها
آنچه فراوانی است
وحشت بیداری است
این چه مسلمانی است؟
وای به دیندارها ...وای به دیندارها! "


۲۵ مهر ۱۳۹۳

بوتیمار

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهم‌ات؟
چشمان‌ات ستاره است و
دل‌ات شک.

*

جرعه‌ئی نوشیدم و خشکید.

دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.

چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش؟

***
شاملو

۳ مرداد ۱۳۹۳

درد و مرد

یکی از عیب‌های تلخ و بی‌درمان که دارد درد
همین است، این‌که بایستی به تنهایی کشید آن را
و نتوان با کسی، چون شادی و چون بار،
تقسیم و تحمل کرد
و عیب بدترش این است
که انسان را برد سوی بهشت نیروانا، مرگ،
به روی و زیر خاک سرد.
چو پاییز و زمستان کاید و از شاخه افتد برگ،
بنفش و تیره، سرخ و زرد.
ولیکن گفته بودم: درد قوت ِ غالب ِ مرد است
و آن محتوم هم فرجام، بایستی بسازد مرد.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۶ خرداد ۱۳۹۳

درباره کتاب: ما

«ما» روایتی از آینده‌ای تاریک.
قبل از جورج اورول در رمان «1984» (1948)، قبل از آلدوکس هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» (1932)، یوگنی زامیاتین نویسنده اهل شوروی در 1921 آرمان شهری را در کتاب «ما» به تصویر می‌کشد که در آن انسان‌ها آزادی را به بهای سعادت‌شان فروخته‌اند.
بعد از جنگ دویست ساله‌ای که فقط دو دهم جمعیت زمین از آن جان سالم به در برده‌اند، دیگر نه جامعه‌ای باقی مانده و نه کشور و تمدنی. تمام انسان‌ها (اعداد!) تحت یک حکومت واحد «یکتادولت» و در یک کشور واحد «یکتاکشور» مستقر شده‌اند. تحت حکومتی از منطق محض، قوانینی نوشته شده توسط ریاضیدانان که در آن همه‌چیز پیش‌بینی شده است و امکان وقوع امری غیر از آنچه برنامه‌ریزی شده وجود ندارد. دنیای مکانیکی بی نقص. در کشوری که توسط دیواری شیشه‌ای محصور شده و از طبیعت وحشیانه نیاکان انسان‌ها جدا شده، که هیچکس از آن دیوار عبور نکرده است. کشوری ساخته شده از شیشه. شیشه‌ای محکم‌تر از فولاد که تمام خانه‌ها و وسایل زندگی و شهر از آن ساخته شده تا هیچ چیز از دید هیچکس مخفی نماند. قبل از جنگ دویست ساله عشق و گرسنگی بر جهان حکومت می‌کرد و بعد از آن گرسنگی توسط ماده‌ای از فراورده‌های نفتی ریشه کن شد و عشق زیر لوای ریاضیات و جبر مدفون شد. آزادی از انسان‌ها گرفته شد و در ازای آن سعادت به آن‌ها داده شد. چرا که وعده بهشت نیاکان ما هم چنین است. در بهشت دوحق انتخاب وجود دارد: آزادی بدون سعادت یا سعادت بدون آزادی. حال بعد از جنگ در یکتاکشور بهشتی مقرر شده است که انسان‌ها همیشه طالب آن بوده‌اند!
دنیایی که در آن انسان‌ها روح ندارند (ولی اصولا روح یعنی چه؟ معنایش را درست نمی‌فهمم. ص 115). انسان‌ها حق تخیل ندارند چون تخیل کردن یک بیماری است. دنیایی که در آن خیانت یک آرمان است. دنیایی که در آن شهوت انسان‌ها طبق منطق و برنامه‌ریزی انجام شده تحت فرمان آمده؛ عشق معنایی ندارد. دنیایی بدون احساس.
جایی که انسان‌ها اسم ندارند. هرکس شماره‌ای دارد و وظیفه‌ای که نمی‌تواند از آن تخطی کند. همه جزیی از یک کل هستند که هرکاری را طبق برنامه و منظم و هماهنگ باهم انجام می‌دهند، حتی به دهان بردن و جویدن 50بار لقمه در دهان هم طبق برنامه است!
ما دنیای سیاهی‌ست، یک ضدآرمان‌شهر!
اگر از 1984 خوشتان آمده و دنیای قشنگ نو را دوست دارید از این کتاب لذت خواهید برد. «ما» کتابی‌ست که بدون شک این دو کتاب از آن الهام گرفته‌اند.

ما – یوگنی زامیاتین – انوشیروان دولتشاهی – نشر دیگر