۱ تیر ۱۳۹۰

ده دوبیتی

نسیمی کز بن آن کاکل آید
مرا خوشتر ز بوی سنبل آید
چو شب گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آید

دو چشمونت پیاله پر ز می بی
دو زلفونت خراج ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا
ندونم ما که فردای تو کی بی

دلی دیرم چو مرغ پاشکسته
چو کشتی بر لب دریا نشسته
همه گویند طاهر تار بنواز
صدا چون می‌دهد تار شکسته

عزیزا کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت

به کشت خاطرم جز غم نروید
به باغم جز گل ماتم نروید
به صحرای دل بی‌حاصل ما
گیاه ناامیدی هم نروید

دلی دیرم خریدار محبت
کزو گرمست بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت

غم عشقت بیابان پرورم کرد
هوای بخت بی بال و پرم کرد
به ما گفتی صبوری کن، صبوری
صبوری، طرفه خاکی بر سرم کرد

خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی‌کس تویی، ما مانده بی‌کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار موو چه حاجت کس

الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زان شعله‌ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش عشق
بر آن آتش دلم پروانه‌سان زن

الهی دل بلا بی، دل بلا بی
گنه چشمان کره، دل مبتلا بی
اگه چشمون نکردی دیده بونی
چه دونستی دلم خوبان کجایی
***
باباطاهر

۳۱ خرداد ۱۳۹۰

آقای بازیگر

سی و یک خرداد زادروز عزت سینمای ایران

زادروزتان خجسته آقای انتظامی

۳۰ خرداد ۱۳۹۰

زاهد ظاهر پرست...

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست
***
حضرت حافظ

۱۲ خرداد ۱۳۹۰

حکایت

قضا زنده ای را رگ جان برید
دگرکس بمرگش گریبان درید
چنین گفت بیننده ای تیز هوش
چو فریاد و زاری رسیدش بگوش
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دوپیش از تو کردم بسیج
فراموش گردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق که بر مرده ریزد گلش
نه بروی، که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت
چو نالی که اک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی برحذر باش و باک
که ننگست ناپاک رفتن بخاک
کنون باید این مرغ را پای بست
نه آنگه که سر رشته بردت ز دست
نشستی بجای دگرکس بسی
نشیند بجای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی وگر تیغزن
نخواهی بدر بردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند شود پای بند
ترا نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفتست در ریگ گور
منه دل برین سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد بدست
حساب از همین یک نفس کن که هست
***
سدی - بوستان

۴ خرداد ۱۳۹۰

برای ناصر حجازی

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم
من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم
اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم
من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده
چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه
من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه
من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه
اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم

۲ خرداد ۱۳۹۰

الحذار اي غافلان...

الحذار اي غافلان زين وحشت آباد الحذار
الفرار اي عاقلان زين ديو مردم الفرار

اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهاي عفن، وين آب‌هاي ناگوار

عرصه‌اي نادلگشا و بقعه‌اي نادلپذير
فرضه‌اي ناسودمند و تربتي ناسازگار

مرگ در وي حاكم و آفات در وي پادشاه
ظلم در وي قهرمان و فتنه در وي پيشكار

امن در وي مستحيل و عدل در وي ناپديد
كام در وي نادر و صحت در او ناپايدار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تيغ و عقل را در پاي خار

تو گزيده اين چنين جايي بر ايوان بقا
راست گويند آن كجا عنوان عقل است اختيار

حق چو قسمت كرد ضامن شد به تأکيد قسم
هم نمي‌داري تو خالق را به سوگند استوار

آهوي تست اين پلنگي و سگي و روبهي
بگذر از مردي ازينان و به همشان واگذار

دوزخ تو چيست مي‌داني زبان و دست تو
اين سخن بازيچه نبود نزد مرد هوشيار

چند سختي با برادر؟ اي برادر نرم شو
تا كي آزار مسلمان؟ اي مسلمان شرم دار

آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در مساجد گير و دار

دين به دنيا مي‌فروشي نيست سودي اندرو
باش تا تو در قيامت بازگيري اين شمار

اطلس مُعلَم خري از ريسمان پيره‌زن
وانگهي نايد ترا از خواجگي خويش عار؟
***
جمال‌الدين عبدالرزاق اصفهانی

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

خیام


28 اردی بهشت روز بزرگداشت خیام گرامی باد
***
هریک چندی یکی برآید که منم
یا نعمت و با سیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
*
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
*
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
واندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن زکیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

ز دو دیده....

ز دو ديده خون فشانم، ز غمت شب جدايي
چه كنم؟ كه هست اينها گل خير آشنايي
همه شب نهاده ام سر، چو سگان، بر آستانت
كه رقيب در نيايد به بهانه گدايي
مژه ها و چشم يارم به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي
در گلستان چشمم ز چه رو هميشه باز است؟
به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآيي
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
كه شنيده ام ز گلها همه بوي بي وفايي
به كدام مذهب است اين؟ به كدام ملت است اين؟
كه كشند عاشقي را، كه تو عاشقم چرايي؟
به طواف كعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
كه برون در چه كردي؟ كه درون خانه آيي؟
به قمارخانه رفتم، همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي
در دير مي زدم من؟ كه يكي ز در درآمد
كه: درآ، درآ، عراقي، كه تو خاص از آن مايي
***
فخرالدين عراقي

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

...

زمین به هیات دستان انسان درآمد
هنگامی که هر برهوت
بستانی شد و باغی.
و هرزابه ها
هر یک
راهی برکه ئی شد
چرا که آدمی طرح انگشتانش را
با طبیعت در میان نهاده بود.
*
از کدام فرقه اید؟
بگویید،
شما که فریاد برمی دارید! ـ

به جز آنکه سرکوفته گان بسته دست را، به وقاحت
در سایه ظفرمندان
رجزی بخوانید،
یا که در معرکه جدال
از بام بلند خانه خویش
سنگ پاره ئی بپرانید
تا بر سر کدامین کس فرود آید.

که اگرچه میدان دار هر میدان اید،
نه کسی را به صداقت یارید
نه کسی را به صراحت دشمن می دارید.

از کدام فرقه اید؟
بگوئید،
شما که پرستار انسان باز می نمائید! ـ

کدامین داغ
بر چهره س خاک
از دست کار شماست؟
یا کدامین حجره ی این مدرسه.
***
احمد شاملو

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست
تا اشارات نظر نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و تست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و تست
***
سایه