۳ آبان ۱۳۹۰

آوایی از سنگر

دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت
خون از رخم بشوی، که تیر از پرم گذشت.


سر برکشیدم از دل این دود شعله وار
تا این شب از برابر چشم ترم گذشت.


شوق رهایی ام، درِ زندان غم شکست
بوی خوش سپیده دم از سنگرم گذشت.


با همرهان بگوی: «سراغ وطن گرفت
هرجا که ذره ذره خاکسترم گذشت.»


خورشیدها شکفت ز هر قطره خون من
هر جا که پاره های دل پرپرم گذشت.


در پرده های دیده من، باغ گل دمید
نام وطن چو بر ورق دفترم گذشت.


***
فریدون مشیری

۲۹ مهر ۱۳۹۰

خاکساران....

خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند
دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند


از ثبات پای خود لنگر بدست آورده اند
بادبان از کشتی خود بر توکل بسته اند


بر سفر کردن درین روزی دلیل روشنست
اینکه از شبنم جرس بر محمل گل بسته اند


در چه ساعت در چمن رنگ محبت ریختند
غنچه ها یکسر کمر در خون بلبل بسته اند


صائب امشب در چمن چندانکه خواهی عیش کن
روی گل واکرده اند و چشم بلبل بسته اند
***
صائب تبریزی

۲۵ مهر ۱۳۹۰

زمان...


زمان میان من و او جدایی افکنده‌ست 
من ایستاده در اکنون و او در آینده‌ست 


چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت 
هنوز در پی آینده حال گردنده‌ست 


به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم 
کنون چو می‌نگرم او ز عمرِ من کنده‌ست 


که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک 
کمندِ شوق کنارش به گردن افکنده‌ست 


بهانه‌ی کششِ عشق و کوششِ دل من 
همین غم است که مقصودِ آفریننده‌ست! 


به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم 
که راه دورتر از عمرِ آرزومندست 


تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن 
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده‌ست 


به شاهراهِ‌طلب بیم نامرادی نیست 
زهی امید که تا عشق هست پاینده‌ست 


ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت 
بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست 


به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق 
مبین به کشته‌ی عاشق که عاشقی زنده‌ست 
***
سایه
تهران، خرداد 1385
منبع: ماهنامه بخارا

۲۰ مهر ۱۳۹۰

مرا عاشق...


مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد


دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نپرهیزد


ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد


چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد


چو هفت صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد


چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد


***
حضرت مولانا

۱۵ مهر ۱۳۹۰

وطن


وطن٬وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا٬غریب وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام
من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره های بی شمار توده ام

چه غمگنانه سال ها
که بال ها
زدم به روی بحر بی کناره ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو٬ به راه تو شکسته‌ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن!وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام
***
سیاوش کسرایی

۳۱ شهریور ۱۳۹۰

آواز خورشید


شگفتی در شگفتی بود آن صبح
شکوه لحظه پرواز خورشید


چو آتش سرکشید از سینه آب
درخشان، رخش گردون تاب خورشید


گل افشان شد همه آفاق دریا
چو پیدا شد رخ طناز خورشید


نگاهش تا به لبخند تو افتاد
جهان پرگشت از آواز خورشید


**
فریدون مشیری

۲۷ شهریور ۱۳۹۰

حکایت اتابک تکله


در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس نیازارد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم بسر رفت بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
چو می بگذرد ملک و جاه و صریر
نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس
بتندی برآشفت کای تکله بس!
عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش
بصدق و ارادت میان بسته دار
ز طامات و دعوی زبان بسته دار
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند
**
سعدی - بوستان

۲۶ شهریور ۱۳۹۰

شاه شمشاد قدان...



شاه شمشاد قدان خسرو  شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و بر خور زهمه سیم تنان

کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و شیرین دهنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
**
حضرت حافظ

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

بر در دل....


بر در دل حلقه زد غفلت کنون آهش چسود
اشک کم آرد برون از چشم روزن سعی دود
راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود
دست ها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود
بی بضاعت عالمی افتاد در وهم زبان
مایه گر باشد کسادی نیست در بازار سود
اتفاق است آنکه هر دشوار آسان میکند
ورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود
صافی دل تهمت آلود کلف شد از نفس
رنگ آبی از سیلی امواج میباشد کبود
حیف طبعی کز مآل کبر و کین آگاه نیست
خاک ریزید از مزار چند در چشم حسود
جبن پیدا میکند در طبع مرد افراط کین
ای بسا تیغی که آبش را تف آتش ربود
موج دریا صورت دست و دلی واکرده است
جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود
گر بشهرت مایلی با بی نشانی ساز کن
دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود
نفی ما آیینه اثبات ناز ایجاد کرد
هرچه از آثار مجنون کاست بر لیلی فزود
حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال
جای زنگارت همین آیینه میباید زدود
**
بیدل دهلوی

۱۳ شهریور ۱۳۹۰

شیرمردا...


شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان

چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ
همه دیوند که ابلیس بود مهترشان

همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ
هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

مولانا