۱۸ آذر ۱۳۹۲

که منم...

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینی مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بی‌کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت‌های خموش
در زبان نامده‌ست آنچنان که منم
گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بی‌زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی‌پا
اینت بی‌پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم

***
مولانا

۱۰ آذر ۱۳۹۲

این نیز بگذرد

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد
عمرم گذشت و بیش مرا یک نفس نماند
خوش باش کز جفای، این نیز بگذرد
آیی و زود بگذری و باز ننگری
ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد
آیم به درگهت نگذاری که بگذرم
پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد
هرکس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو، این نیز بگذرد
بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شدست رای تو، این نیز بگذرد
ای دوست، تو مرا همه دشنام میدهی
من میکنم دعای تو، این نیز بگذرد
تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟
بگذشت چون وفای تو، این نیز بگذرد

***
فخرالدین عراقی

۲۱ آبان ۱۳۹۲

فسانه

هیچ‌کس هیچ‌کسی را نشناخت
محمد زهری
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود.
دیگر نمانده بود برایم بهانه‌ای.
جنبید مشتِ مرگ و در آن خاک سرد گور،
می‌خواست پر کند
روح مرا، چو روزن تاریکخانه‌ای.

اما بسان بازپسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی‌ست از آن پس نه پاسخی؛
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود؛
از آشیان ساده‌ی روحی فرشته‌وار؛
کز روشنی چو پنجره‌ای از بهشت بود؛
خندید با ملامت، با مهر، با غرور،
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است؛
کای تخته سنگ پیر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟

چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت.
خون در رگم دوید.
ـ امشب صلیب رسم کنید، ای ستاره‌ها! ـ
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت.

گویی شنیدم از نفسِ گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود.
اما دریغ، کاین دل خوش‌باورم هنوز
باور نکرده بود؛
کآورده را به همره خود برده بود باد؛

گویی خیال بود، شبح بود، سایه بود.
یا آن ستاره بود که یک لمححه زاد و مُرد.
چشمک زد و فسرد.
لشکر نداشت در پی، تنها طلایه بود.

ای آخرین دریچه‌ی زندان عمر من!
ای واپسین خیال شبح‌وارِ سایه رنگ!
از پشت پرده‌های بلورینِ اشک خویش،
با یاد دلفریب تو بدرود می‌کنم.
روح ترا و هرزه‌درایانِ پست را،
با این وداع تلخِ ملولانه‌ی نجیب،
خشنود می‌کنم.

من لولیِ ملامتی و پیر و مُرده‌دل،
تو کولیِ جوان و بی‌آرام و تیز دو؛
رنجور می‌کند نفس پیرِ من ترا،
حق داشتی، برو.

احساس می‌کنم که ملولی ز صحبتم،
آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست.
و آن جلوه‌های قدسی دیگر نمی‌کنی.
می‌بینمت ز دور و دلم می‌تپد زشوق،
می‌بینیَم برابر و سر بر نمی‌کنی.

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا،
در من ریا نبود، صفا بود هرچه بود؛
من روستاییم؛ نفسم پاک و راستین
باور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنی.

این سرگذشت لیلی و مجنون نبود ( ـ آه
شرم آیدم ز چهره‌ی معصوم دخترم ـ )
حتی نبود قصه‌ی یعقوب دیگری؛
این صحبت ِ دو روح جوان، از دو مرد،
یا الفت ِ بهشتیِ کیک و کبوتری.

اما چه نادرست درآمد حساب من!
از ما دو تن یکی نه چنین بود، ای دریغ.
غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
ما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغ.

مسموم کرد روح مرا بی‌صفاییت،
بدرود، ای رفیق می و یار مستی‌ام!
من خردیِ تو دیدم و بخشایمت به مهر.
ور نیز دیده‌ای تو، ببخشای پستی‌ام.

من ماندم و ملال و غمم، رفته‌ای تو شاد،
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.
ای چشمه‌ی جوان!
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۴ آبان ۱۳۹۲

مشنو ای دوست...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
نه که مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

***
سعدی

۶ آبان ۱۳۹۲

رباعی

دل جای تو شد، وگرنه پرخون کنمش
در دیده تویی، وگرنه جیحون کنمش
امید وصال توست جان را، ور نه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش

***
ابوسعید ابوالخیر

۲ آبان ۱۳۹۲

وقتی گریبان عدم...

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین، شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویرِ من، در مردمک های تو بود

***
افشین یداللهی

*با صدای علیرضا قربانی و آهنگسازی فردین خلعتبری در تیتراژ سریال مدار صفر درجه

۲۹ مهر ۱۳۹۲

من خراب...

من خراب ِ نگه ِ نرگس ِ شهلای توام
بی‌خود از باده‌ی جام و می ِ مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران ِ منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سروسامانی من
که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل ِ معنی همه از حالت من حیرانند
بس که من حیرت‌زده‌ی صورت ِ زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده‌دل از لعل ِ شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر ِ مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد
موبه‌مو با خبر از عالم سودای توام
زیر شمشیر تو امروز فروغی می‌گفت
فارغ از کشمکش شورش فردای توام

***
فروغی بسطامی

۲۸ مهر ۱۳۹۲

تو را...

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هرسو چشم من رو می کند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های  شیرین تو را با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری در آغوش تو... ای افسوس

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییزاست
هوا  آرام  شب خاموش  راه آسمانها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

***
فریدون مشیری

۶ مهر ۱۳۹۲

تا شدم صید تو...

تا شدم صید تو آسوده ز هر صیادم
وای بر من گر از این قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم از عجب ندادی دادم
چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن
که من از بره همین کار ز مادر زادم
تو قوی پنجه شکار افکن و من صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
کاهی از جلوه لیلی روشی مجنونم
گاهی از خنده شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شکر زان گویم اگر شاد وگر ناشادم
از دادن جان خدمت جانانه رسیدیم
در عشق نظر کن که چه دادیم و چه دیدیم

***
فروغی بسطامی

۱۸ شهریور ۱۳۹۲

دانم ای دل!...

دانم ای دل! خسته‌ای، سرگشته‌ای، آواره‌ای
چاره می‌جویم تو را، اما بگو! کو چاره‌یی؟
بازوان التماسم را چه می‌آید به چنگ؟
ـ دامنی از هرزه‌یی، دریوزه‌یی، آن‌کاره‌یی!
ریشه دارد در دل آبشخور مرداب ننگ
تاج زیتون برفراز فرق هر پتیاره‌یی!
همچو کوران در گریزم، وانگهم کوبد به جای
انفجار خنده‌یی چون غرش خمپاره‌یی!
در خم هر جاده‌یی بر پای لرزان‌پوی من
بوسه‌یی خونین زند، گه خاری و گه خاره‌یی
داغ بطلان می‌گذارد بر شتاب رفتنم
کوری‌ی ِ بن‌بستی و نومیدی دیواره‌یی
ناروا می‌بینم و از تاب غیرت می‌دود
هردم از سرب‌گدازان، در تنم جوباره‌یی
از الف داغ تنم صد آیه‌ی خونین بخوان
حرف حرفش، دوزخی؛ پاداَفره خونخواره‌یی
کاسه‌ی شیر و عسل در خوان وحشت می‌نهند!
ای خوشا آرامشی، بی‌نانخورش نانپاره‌یی.

***
سیمین بهبهانی