۳۰ آذر ۱۳۹۳

در این سرما...

در این سرما سر ما داری امروز
دل عیش و تماشا داری امروز
میفکن نوبت عشرت به فردا
چو آسایش مهیا داری امروز
بگستر بر سر ما سایه خود
که خورشیدانه سیما داری امروز
در این خمخانه ما را میهمان کن
بدان همسایه کان جا داری امروز
نقاب از روی سرخ او فروکش
که در پرده حمیرا داری امروز
دراشکن کشتی اندیشه‌ها را
که کفی همچو دریا داری امروز
سری از عین و شین و قاف برزن
که صد اسم و مسما داری امروز
خمش باش و مدم در نای منطق
که مصر و نیشکرها داری امروز

***
مولانا

۲۷ آذر ۱۳۹۳

سیاه

لحاف کهنه‌ی زال فلک شکافته شد.
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد.
و دشت ـ اکنون ـ ،
سرد و غریب و خاموش است.
*
ـ آهای!
لحاف پاره‌ی خود را به بام ما متکان!
که ـ گرچه پنبه‌ی ما را همیشه آفت خورد! ـ
و دشت سوخته از پنبه‌ی سپیده تهی‌ست،
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!

***
فریدون مشیری

۲۰ آذر ۱۳۹۳

چهره مرد هنرمند درجوانی

فریاد استغاثه سر میدهی
و برای رهایی ازاین فریاد تن به گناه میسپاری.
برای رهایی از فریاد عذاب آور گناه
فریاد توبه سرخواهی داد.
پس آنگاه
روحت به لرزه می افتد و
برای رهایی از عذاب تن ات
فریاد آزادی سر میدهد.
رها میشوی
و آن هنگام که طنین فریاد روحت فرو نشست
به مقام خالق میرسی
و در آنجا هنر زاییده میشود
خلق میکنی، می آفرینی...

۱۶ آبان ۱۳۹۳

مرثیه

" جنگ چرا؟ بس کنید
چند خدا؟ بس کنید
چند دروغ و دریغ؟ گوش به فتوای تیغ؟
مظلمه خون کیست این همه کشتارها؟
این چه مسلمانی است؟
وای به دیندارها!
باز به نام خدا
خون کسی شد روا
باز به نام خدا
خون خدا شد روا
کوچه پر از های و هو است
شهر پر از ماجرا
سکه به نامت زدند
سنگ تمامت زدند
نام تو را می برند بر سر بازارها
چیستی این ملک ری؟
فتنه گری تا به کی؟
این همه مفتی و شیخ
این همه قاضی شریح
چند برادر کشی؟
لذت کافر کشی؟
بغض قلم را شکست
آتش باور کشی
کیست که عبرت برد زین همه تکرارها؟
این چه مسلمانی است وای به دیندارها!
باز بنام خدا خون کسی شد روا
..."
قحط وفا، قحط جود
خشکی آواز رود
گریه یاس کبود
مرگ سپیدارها
آنچه فراوانی است
وحشت بیداری است
این چه مسلمانی است؟
وای به دیندارها ...وای به دیندارها! "


۲۵ مهر ۱۳۹۳

بوتیمار

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهم‌ات؟
چشمان‌ات ستاره است و
دل‌ات شک.

*

جرعه‌ئی نوشیدم و خشکید.

دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.

چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش؟

***
شاملو

۳ مرداد ۱۳۹۳

درد و مرد

یکی از عیب‌های تلخ و بی‌درمان که دارد درد
همین است، این‌که بایستی به تنهایی کشید آن را
و نتوان با کسی، چون شادی و چون بار،
تقسیم و تحمل کرد
و عیب بدترش این است
که انسان را برد سوی بهشت نیروانا، مرگ،
به روی و زیر خاک سرد.
چو پاییز و زمستان کاید و از شاخه افتد برگ،
بنفش و تیره، سرخ و زرد.
ولیکن گفته بودم: درد قوت ِ غالب ِ مرد است
و آن محتوم هم فرجام، بایستی بسازد مرد.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۶ خرداد ۱۳۹۳

درباره کتاب: ما

«ما» روایتی از آینده‌ای تاریک.
قبل از جورج اورول در رمان «1984» (1948)، قبل از آلدوکس هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» (1932)، یوگنی زامیاتین نویسنده اهل شوروی در 1921 آرمان شهری را در کتاب «ما» به تصویر می‌کشد که در آن انسان‌ها آزادی را به بهای سعادت‌شان فروخته‌اند.
بعد از جنگ دویست ساله‌ای که فقط دو دهم جمعیت زمین از آن جان سالم به در برده‌اند، دیگر نه جامعه‌ای باقی مانده و نه کشور و تمدنی. تمام انسان‌ها (اعداد!) تحت یک حکومت واحد «یکتادولت» و در یک کشور واحد «یکتاکشور» مستقر شده‌اند. تحت حکومتی از منطق محض، قوانینی نوشته شده توسط ریاضیدانان که در آن همه‌چیز پیش‌بینی شده است و امکان وقوع امری غیر از آنچه برنامه‌ریزی شده وجود ندارد. دنیای مکانیکی بی نقص. در کشوری که توسط دیواری شیشه‌ای محصور شده و از طبیعت وحشیانه نیاکان انسان‌ها جدا شده، که هیچکس از آن دیوار عبور نکرده است. کشوری ساخته شده از شیشه. شیشه‌ای محکم‌تر از فولاد که تمام خانه‌ها و وسایل زندگی و شهر از آن ساخته شده تا هیچ چیز از دید هیچکس مخفی نماند. قبل از جنگ دویست ساله عشق و گرسنگی بر جهان حکومت می‌کرد و بعد از آن گرسنگی توسط ماده‌ای از فراورده‌های نفتی ریشه کن شد و عشق زیر لوای ریاضیات و جبر مدفون شد. آزادی از انسان‌ها گرفته شد و در ازای آن سعادت به آن‌ها داده شد. چرا که وعده بهشت نیاکان ما هم چنین است. در بهشت دوحق انتخاب وجود دارد: آزادی بدون سعادت یا سعادت بدون آزادی. حال بعد از جنگ در یکتاکشور بهشتی مقرر شده است که انسان‌ها همیشه طالب آن بوده‌اند!
دنیایی که در آن انسان‌ها روح ندارند (ولی اصولا روح یعنی چه؟ معنایش را درست نمی‌فهمم. ص 115). انسان‌ها حق تخیل ندارند چون تخیل کردن یک بیماری است. دنیایی که در آن خیانت یک آرمان است. دنیایی که در آن شهوت انسان‌ها طبق منطق و برنامه‌ریزی انجام شده تحت فرمان آمده؛ عشق معنایی ندارد. دنیایی بدون احساس.
جایی که انسان‌ها اسم ندارند. هرکس شماره‌ای دارد و وظیفه‌ای که نمی‌تواند از آن تخطی کند. همه جزیی از یک کل هستند که هرکاری را طبق برنامه و منظم و هماهنگ باهم انجام می‌دهند، حتی به دهان بردن و جویدن 50بار لقمه در دهان هم طبق برنامه است!
ما دنیای سیاهی‌ست، یک ضدآرمان‌شهر!
اگر از 1984 خوشتان آمده و دنیای قشنگ نو را دوست دارید از این کتاب لذت خواهید برد. «ما» کتابی‌ست که بدون شک این دو کتاب از آن الهام گرفته‌اند.

ما – یوگنی زامیاتین – انوشیروان دولتشاهی – نشر دیگر


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

عطر وفا

پشت‌گرمی به‌چه بودت که شکفتی؟ گلِ یخ!
وندر آن عرصه که سرما کمرِ سرو شکست،
نازکانه تنِ خود را ننهفتی، گلِ یخ!

سرکشی‌های تبارت را، ای ریشه به خاک
تو چه زیبا به زمستان‌ها گفتی، گلِ یخ!

تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ،
از کلاغان سیه‌بال چه دیدی و شنفتی؟ گلِ یخ!

آمدی عطر وفا آوردی،
همه افسانه‌ی بی‌برگ و بری‌ها را رُفتی، گلِ یخ!

چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
که چو گل‌ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گلِ یخ!

راستی را، که چه جان‌بخش به سرمای سیاه
شعله‌گون، در نگهِ دوست شکفتی، گلِ یخ!

***
سیاوش کسرایی

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

زمزمه‌ها ـ 6

در شب ِ من خنده‌ی خورشید باش
آفتاب ِ ظلمت ِ تردید باش

ای همای ِ پرفشان در اوج‌ها
سایه‌ی عشق ِ منی جاوید باش

ای صبوحی بخش ِ می‌خواران ِ عشق!
در شبان ِ غم صلاح ِ عید باش

آسمان ِ آرزوهای مرا
روشنای خنده‌ی ناهید باش

با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر ِ امیّد باش

***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

شبانه

میان ِ خورشیدهای ِ همیشه
زیبائی‌ی ِ تو
لنگری‌ست ـ
خورشیدی که
سپیده‌دم ِ همه ستاره‌گان
بی‌نیازم می‌کند.

نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
نگاهی که عریانی‌ی ِ روح ِ مرا
از مهر
جامه‌ئی کرد
بدان‌سان  که کنون‌ام
شب ی بی‌روزن ِ هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

و چشمان‌ات با من گقتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست ـ
آنک چشمانی که خمیرمایه‌ی ِ مهر است!
وینک مهر ِ تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر ِ خویش پنجه در پنجه کنم.

*

آفتاب را در فراسوهای ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت ِ نابه‌هنگام‌ام گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ ِ عزیمت ِ جاودانه بود.

*

میان ِ آفتاب‌های ِ همیشه
زیبائی‌ی تو
لنگری‌ست ـ
نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست.

***
احمد شاملو