۲۵ مهر ۱۳۹۳

بوتیمار

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهم‌ات؟
چشمان‌ات ستاره است و
دل‌ات شک.

*

جرعه‌ئی نوشیدم و خشکید.

دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.

چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش؟

***
شاملو

۳ مرداد ۱۳۹۳

درد و مرد

یکی از عیب‌های تلخ و بی‌درمان که دارد درد
همین است، این‌که بایستی به تنهایی کشید آن را
و نتوان با کسی، چون شادی و چون بار،
تقسیم و تحمل کرد
و عیب بدترش این است
که انسان را برد سوی بهشت نیروانا، مرگ،
به روی و زیر خاک سرد.
چو پاییز و زمستان کاید و از شاخه افتد برگ،
بنفش و تیره، سرخ و زرد.
ولیکن گفته بودم: درد قوت ِ غالب ِ مرد است
و آن محتوم هم فرجام، بایستی بسازد مرد.

***
مهدی اخوان ثالث

۱۶ خرداد ۱۳۹۳

درباره کتاب: ما

«ما» روایتی از آینده‌ای تاریک.
قبل از جورج اورول در رمان «1984» (1948)، قبل از آلدوکس هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» (1932)، یوگنی زامیاتین نویسنده اهل شوروی در 1921 آرمان شهری را در کتاب «ما» به تصویر می‌کشد که در آن انسان‌ها آزادی را به بهای سعادت‌شان فروخته‌اند.
بعد از جنگ دویست ساله‌ای که فقط دو دهم جمعیت زمین از آن جان سالم به در برده‌اند، دیگر نه جامعه‌ای باقی مانده و نه کشور و تمدنی. تمام انسان‌ها (اعداد!) تحت یک حکومت واحد «یکتادولت» و در یک کشور واحد «یکتاکشور» مستقر شده‌اند. تحت حکومتی از منطق محض، قوانینی نوشته شده توسط ریاضیدانان که در آن همه‌چیز پیش‌بینی شده است و امکان وقوع امری غیر از آنچه برنامه‌ریزی شده وجود ندارد. دنیای مکانیکی بی نقص. در کشوری که توسط دیواری شیشه‌ای محصور شده و از طبیعت وحشیانه نیاکان انسان‌ها جدا شده، که هیچکس از آن دیوار عبور نکرده است. کشوری ساخته شده از شیشه. شیشه‌ای محکم‌تر از فولاد که تمام خانه‌ها و وسایل زندگی و شهر از آن ساخته شده تا هیچ چیز از دید هیچکس مخفی نماند. قبل از جنگ دویست ساله عشق و گرسنگی بر جهان حکومت می‌کرد و بعد از آن گرسنگی توسط ماده‌ای از فراورده‌های نفتی ریشه کن شد و عشق زیر لوای ریاضیات و جبر مدفون شد. آزادی از انسان‌ها گرفته شد و در ازای آن سعادت به آن‌ها داده شد. چرا که وعده بهشت نیاکان ما هم چنین است. در بهشت دوحق انتخاب وجود دارد: آزادی بدون سعادت یا سعادت بدون آزادی. حال بعد از جنگ در یکتاکشور بهشتی مقرر شده است که انسان‌ها همیشه طالب آن بوده‌اند!
دنیایی که در آن انسان‌ها روح ندارند (ولی اصولا روح یعنی چه؟ معنایش را درست نمی‌فهمم. ص 115). انسان‌ها حق تخیل ندارند چون تخیل کردن یک بیماری است. دنیایی که در آن خیانت یک آرمان است. دنیایی که در آن شهوت انسان‌ها طبق منطق و برنامه‌ریزی انجام شده تحت فرمان آمده؛ عشق معنایی ندارد. دنیایی بدون احساس.
جایی که انسان‌ها اسم ندارند. هرکس شماره‌ای دارد و وظیفه‌ای که نمی‌تواند از آن تخطی کند. همه جزیی از یک کل هستند که هرکاری را طبق برنامه و منظم و هماهنگ باهم انجام می‌دهند، حتی به دهان بردن و جویدن 50بار لقمه در دهان هم طبق برنامه است!
ما دنیای سیاهی‌ست، یک ضدآرمان‌شهر!
اگر از 1984 خوشتان آمده و دنیای قشنگ نو را دوست دارید از این کتاب لذت خواهید برد. «ما» کتابی‌ست که بدون شک این دو کتاب از آن الهام گرفته‌اند.

ما – یوگنی زامیاتین – انوشیروان دولتشاهی – نشر دیگر


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

عطر وفا

پشت‌گرمی به‌چه بودت که شکفتی؟ گلِ یخ!
وندر آن عرصه که سرما کمرِ سرو شکست،
نازکانه تنِ خود را ننهفتی، گلِ یخ!

سرکشی‌های تبارت را، ای ریشه به خاک
تو چه زیبا به زمستان‌ها گفتی، گلِ یخ!

تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ،
از کلاغان سیه‌بال چه دیدی و شنفتی؟ گلِ یخ!

آمدی عطر وفا آوردی،
همه افسانه‌ی بی‌برگ و بری‌ها را رُفتی، گلِ یخ!

چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
که چو گل‌ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گلِ یخ!

راستی را، که چه جان‌بخش به سرمای سیاه
شعله‌گون، در نگهِ دوست شکفتی، گلِ یخ!

***
سیاوش کسرایی

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

زمزمه‌ها ـ 6

در شب ِ من خنده‌ی خورشید باش
آفتاب ِ ظلمت ِ تردید باش

ای همای ِ پرفشان در اوج‌ها
سایه‌ی عشق ِ منی جاوید باش

ای صبوحی بخش ِ می‌خواران ِ عشق!
در شبان ِ غم صلاح ِ عید باش

آسمان ِ آرزوهای مرا
روشنای خنده‌ی ناهید باش

با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر ِ امیّد باش

***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

شبانه

میان ِ خورشیدهای ِ همیشه
زیبائی‌ی ِ تو
لنگری‌ست ـ
خورشیدی که
سپیده‌دم ِ همه ستاره‌گان
بی‌نیازم می‌کند.

نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
نگاهی که عریانی‌ی ِ روح ِ مرا
از مهر
جامه‌ئی کرد
بدان‌سان  که کنون‌ام
شب ی بی‌روزن ِ هرگز
چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.

و چشمان‌ات با من گقتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست ـ
آنک چشمانی که خمیرمایه‌ی ِ مهر است!
وینک مهر ِ تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر ِ خویش پنجه در پنجه کنم.

*

آفتاب را در فراسوهای ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت ِ نابه‌هنگام‌ام گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ ِ عزیمت ِ جاودانه بود.

*

میان ِ آفتاب‌های ِ همیشه
زیبائی‌ی تو
لنگری‌ست ـ
نگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست ـ
و چشمان‌ات با من گفتند
که فردا
روز ِ دیگری‌ست.

***
احمد شاملو

۱ فروردین ۱۳۹۳

فال حافظ نوروز 1393

فال حافظ سال 93:

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

شاهد:

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود

۲۲ اسفند ۱۳۹۲

زورق شکسته

من می‎روم ز کوی تو و دل نمی‎رود
این زورق شکسته ز ساحل نمی‎رود
گویند دل ز عشق تو برگیرم ای دریغ!
کاری که خود ز دست من و دل نمی‎رود

***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۱۵ بهمن ۱۳۹۲

دوزخ، اما سرد

درآمد:
می‌دمد شبگیر فروردین و بیدارم.
باز شبگیری دگر، وز سال دگر، باز.
باز یک آغاز...

گاهان:
در میانراه ایستاده، رفته و آینده را طومار می‌خوانم.
رفته و آینده گفتم، لیک
کس چه داند، من چه می‌دانم،
وز کجا، که همچنان که‌م رفته بوده‌ست،
همچنان آینده‌ای هم هست، خواهد بود؟

راستی، هان؟ باید این را از که پرسید؟ از کجا دانست؟
کاین میانراه‌ست، اینجایی که امروز ایستاده‌ام؟
گرچه از بود و نبود رفته و آینده بیزارم،
پرسم اما، از کجا بایست دانست این
که چو فصل رفته‌ها آینده‌ای هم پیش‌رو دارم؟
یا نه، شاید اینکه پندارم میانراهش
فصل آخر را
برگ‌های آخرین، یا باز هم کمتر،
سطرهای آخرین، از برگ فرجام است.
بین لب‌هام این دم فرسوده‌ی نمناک
واپسین نم، از پسین قطره‌ها، از جام انجام است.
آه...
... وگر آن ناخوانده مهمانی که ما را می‌برد با خویش،
ناگهان از در درآید زود،
پس چه خواهد بود ـ می‌پرسم ـ
سرنوشت آن عزیزانی که نام آرزوشان بود؟
آرزوها، این به ما نزدیک‌تر، این خویش‌تر خویشان،
پس چه باید کرد با ایشان؟
بگذریم،...

گر نگفتم، این بگویم نیز
در میانراه ایستاده‌ام،
یا که در آخر، نمی‌دانم،
لیکن این دانم که بی‌تردید
قصّه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم
قصه‌ی بیهوده‌تر بیهودگی‌ها بود.
لعنت‌آغازی، سراپا نکبتی منفور.
گاهکی شاید یکی رؤیائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم.
بی‌هوا تصویر تاری، کار دستی کور،
دوزخ، اما سرد
وز بهشت آرزوها دور...

چون به اینجا می‌رسم با خویش می‌گویم
پس چه دانی؟ پس چه دانستن؟
راستی که وحشت‌انگیز است
نیز دردآلود و شرم‌آور.
آه،
پس چه دانش، پس چه دانایی؟
آنچه با علم تو بیگانه‌ست و نامعلوم
گرگ ـ حتی گرگ ـ می‌داند
که چه هنگام است آن هنگامه‌ی محتوم.
و کناری می‌گزیند از قبیله‌ی خویش،
در پناهی می‌خزد، وانگه با آرامی،
همچو خواب‌آلودگان مست، بی‌تشویش،
می‌کشد سر در گریبان فراموشی،
و فرامش می‌کند هستیش را در خوابک مستیش،...
چون به اینجا می‌رسم، از خویش می‌پرسم
همچو بسیاری که می‌دانم،
من هم آیا راستی از مرگ می‌ترسم؟

برگشت:
ابر شبگیر بهاران سینه خالی کرد.
خیل خیل عقده‌ها را در گلو ترکاند.
و به هر کوچ و به هر منزل،
سیل سیل از دیده بیرم راند.
پرده را یک‌سو زدم دیدم،...
                              [چه دیدم، آه
آسمان ترگونه بود و روشن و بشکوه.
صبح، اینک صبح بی‌همتای فروردین
می‌دمید از کوه.
آفتابش، این نخستین نوشخند سال،
طره‌ای زرتار بر پیشانی پاک و بلند سال.

صبح، صبح، ای اورمزدی جام و فام ای صبح!
نوش بادت باده زین پاکیزه جام ای صبح!
با گل شاداب زرین نوشخندت، جاودان بشکف
بر نگین تاج این فیروزه‌بام ای صبح!
بر تو ای بیداردل، ای شاد، ای روشن
زین دل تاریک غمگین صد سلام ای صبح!
غم مبادت گر نداری بهر من جز حسرت و حسرت
زنده‌دل مستان سرخوش را ببر هر روز
شادتر، فرخنده‌تر، خوشتر پیام ای صبح!

***
مهدی اخوان ثالث

۶ بهمن ۱۳۹۲

رمیده

نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا
به‌دنبال چه می‌گردم شب و روز
چه می‌جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می‌گریزم
به کنجی می‌خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه‌ور در تیرگی‌ها
به بیمار دل خود می‌دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستم
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من
که می‌سوزی از این بیگانگی‌ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی‌ها

***
فروغ فرخزاد