۲۲ مرداد ۱۳۹۲

جدال

به رخوت دهشتناک شب دچارم
اسیر در مرز خواستن و وانهادن
گرفتار احساسی قوی و منطقی قوی!
دچار عقل و قلب
میخواهم و نمیدانم چرا
پس میزنم و شتابان به سویش میروم
من دچارم به عشق
من دچارم به تو
و این دردیست
دردی که درمانی بجز وجودت ندارد!

م.س

۱۲ مرداد ۱۳۹۲

در تفسیر...

در تفسیر این حدیث مصطفی علیه السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکه و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشوه و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشوه فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکه و غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم
***
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته ست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او زافرشته و نیمیش خر
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
وین بشر هم زامتحان قسمت شدند
آدمی شکلند و سه امت شدند
یک گره مستغرق مطلق شدست
همچو عیسی با ملک ملحق شدند
نقش آدم لیک معنی جبرئیل
رسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضت رسته وز زهد و جهاد
گوییا از آدمی او خود نزاد
قسم دیگر با خران ملحق شدند
خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبریلی دریشان بود رفت
تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص کو بی جان شود
خر شود چون جان او بی او شود
زانک جانی کان ندارد هست پست
این سخن حق است و صوفی گفته است
او ز حیوانها فزون تر جان کند
در جهان باریک کاریها کند
مکر و تلبیسی که او داند تنید
آن ز حیوان دیگر ناید پدید
جامه های زرکشی را بافتن
درها از قعر دریا یافتن
خرده کاریهای علم هندسه
یا نجوم و علم طب و فلسفه
که تعلق با همین دنیاستش
ره به هفتم آسمان برنیستش
این همه علم بیان آخرست
که عماد بود گاو و اشترست
بهر استبقای حیوان چند روز
نام آن کردند این گیجان رموز
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آن را با دلش
پس درین ترکیب حیوان لطیف
آفرید و کرد با دانش الیف
نام کالانعام کرد آن قوم را
زانک نسبت کوبیقظه نوم را
 روح حیوانی ندارد غیر نوم
حسهای منعکس دارند قوم
یقظه آمد نوم حیوانی نماند
انعکاس حس خود از لوح خواند
هم چ حس آنک خواب او را ربود
چون شد او بیدار عکسیت نمود
لاجرم اسفل بود از سافلین
ترک او کن لا احب الافلین
***
مولانا - مثنوی معنوی

۶ مرداد ۱۳۹۲

صدا

 نشسته بود روی صندلی جلوی پنجره. پاهاشو گذاشته بود لبه‌ی پنجره و صندلی رو عقب ـ جلو می‌کرد و آلبالو می‌خورد و هسته‌هاش رو تف می‌کرد بیرون! عادتش بود. هرچی می‌خورد هسته‌شو، آشغال‌شو از پنجره می‌نداخت بیرون. هرچقدر هم بهش تذکر می‌دادن گوشش بدهکار نبود. می‌گفت آشغال رو باد می‌بره و هسته میوه‌ها هم بالاخره یه روزی سبز می‌شن و درخت می‌شن! حالا بیا بهش حالی کن زیر پنجره‌ت آسفالته... تنبلی که این حرفا حالیش نمی‌شه.
کسی خونه نبود. ساکت. سرظهر بود و بیرون هم ساکت. فقط صدای تکون دادن صندلی و صدای ساعت SEIKO-5 روی میز شنیده می‌شد. این مدل ساعت‌ها تیک ـ تیک نمی‌کنن، ثانیه شمارش همش داره می‌چرخه، انگار داره زمان رو می‌سابه. یهو یه کبوتر اومد نشست سیم ِ تیر ِ چراغ ِ جلوی خونه. نفس نفس می‌زد، تا نشست شروع کرد به دری‌وری بغبغو کردن. از رو درخت چنار اون سمت خیابون صدای یه کلاغ بلند شد. کلاغ همینجور که یه چشمی کبوتر رو می‌پایید پتکِ قارقارش رو درآورد و شروع کرد کوبیدن رو سکوت سرظهر.
بلند شد و چندتا آلبالو که تو دستش مونده بود رو پرت کرد طرف کبوتر و از رو سیم پروندش، پشت بندش کلاغ هم ساکت شد و از رو درخت پرواز کرد. سرشو از پنجره بیرون کرد و یه نیگا به کبوتر انداخت و گفت: فـــاتــــحه و رفت روی تخت ولو شد.
باز سکوت و صدای ساییدن زمان!
در ِ خونه باز شد و محکم به هم خورد. صدای برادرش رو شنید که داد زد: «سلام، تنهای بی‌صدا!» آقای شلوغ اومد! اسم گذاشته رو ما، اینم شد اسم؟ حالا درست که همش تنهام و کم حرف می‌زنم، ولی دور از جون یه اسم هم دارم واسه خودما. جواب داد: «سلام!» و زیر لب ادامه داد دشمنِ سکوت! تا میاد خونه شرو می‌کنه به تولید آلودگی صوتی! صداش اومد که رفت توی اتاقش، رفت دستشویی، رفت توی آشپزخونه، رفت توی بالکن، برگشت توی اتاقش. عی بابا! یه در رو هم نمی‌تونه آروم باز و بسته کنه. یهو صدای ضبط بلند شد:
باز صدای بی‌صدا ... مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه ... یه مرد بود، یه مرد
و شروع کرد با خواننده هم‌خونی کردن. لامصب با اون صداش، از فرهاد بهتر می‌خونه اینو، نمی‌دونم چرا نمی‌رفت دنبال خوانندگی! همیشه به صداش حسودی می‌کرد. آروم، بم، گرم، پخته! کار دنیاس دیگه، یکی به موقع می‌رسه صدای داوود گیرش می‌افته و اون یکی تهِ صف بوده بانگ کلاغ رو بهش می‌دن. شایدم کم حرفی‌ش بخاطر صداش بود! به بدیِ صدای کلاغ نبود، ولی خوب هم نبود، خودش هم صداش رو دوست نداشتفته، اون یکی ته ِ س تشسیتشستی.
داد زد: کمش کن قناری!
- واسه چی؟
+ واسه آرامش! سکوت سرشار از ناگفته‌هاست!
- به من گفتن تنها صداست که می‌ماند!
و دم داد به صدای فرهاد و یه پرده بالاتر خوند:
شب با تابوت سیاه ... نشست توی چشم‌هاش
خاموش شد ستاره ... افتاد روی خاک
از همین کاراش بدش می‌اومد، متنفر بود. اینجور وقت‌ها دوست داشت خرخره‌اش رو بجوئه! همیشه با این کاراش رو مخش بساط باز می‌کرد. شاید خودش نمی‌دونست، یا عمداً می‌کرد و یا سر شوخی! می‌دونست این از سروصدا متنفره.
داد زد که: کمش می‌کنی یا بیام بیام خاموشت کنم بذارمت تو تابوت و بدمت دست خاک؟
از اون‌ور صدای قهقهه بلند شد و گفت: زرررشک! و خوند:
با لب‌های تشنه ... به عکسه ... یه چشمه ...
باخودش گفت: الان میام لب تشنه‌تو آبیاری می‌کنم! پاشد و از اتاق رفت بیرون. یهو صدای ضبط قطع شد و صداهای دیگه اومدن تو اتاق. در کوبیده شد، سیلی، یکی خورد به دیوار، فحش، آی و اوی، جیغ و بعدش... سکوت، و باز صدای ساییده شدن زمان! و نفس زنون اومد و افتاد روی تخت و به سقف خیره شد و صدای ساعت شروع کرد به ساییدن و گذشتن.
با صدای نحس یه کلاغ از خواب پرید. خونه ساکت بود، ساعت هم که خستگی سرش نمی‌شه، فقط سوهان کاری می‌کنه! چشم‌هاشو با پشت دست مالید و یه نیگا به ساعت انداخت. داد زد: هوی! خوابی؟! چند دیقه گذشت و صدایی نیومد. بلند شد نشست لبه تخت و باز داد زد: مُردی؟... صداکن مرا، صدای تو خوب است!.... لال شدی؟ دست کرد تو موهاش و حیرون به درو دیوار نگاه کرد. خواست بلندشه بره بیرون از اتاق که یهو صدای ضبط بلند شد:
لب تشنه آب می‌خواد ... چشم خسته خواب می‌خواد
یه لبخند زد و زیر لب گفت: دلقک! پاشد رفت توی آشپزخونه و یه لیوان آب ریخت.


۳ مرداد ۱۳۹۲

سپید

«ساده دلِ» «عاشق» «چشمهایش» را به «پیرمرد و دریا» دوخته بود. پیرمرد «بار هستی» را بر دوش خود گرفته بود و در میان باران و «آذرخش» در «شب ممکن» قایقش را به سوی «سلوک» می‌راند. پیرمرد شیوع «طاعون» را که در سال «1984» باعث شد «مرگ در ونیز» اتفاق بیفتد و به «موش‌ها و آدم‌ها» رحم نکرده بود و «میرا»یی‌ای که گریبان مردمان را گرفته بود، به چشم دیده بود. او با «درد» «بیگانه» نبود مانند این واقعه و غم را سال‌ها پیش از این در زادگاهش، در چهره‌ی «عزاداران بیل» هم دیده بود.
در میان بحبوحه بیماری و سختی «سیدارتا» را در شهر دیده بود که «مائده‌های زمینی» را بین مردم، مردمی که به «زندگی پیش رو» چشم امید داشتند و می‌خواستند که از «معرکه» جان به در ببرند پخش می‌کرد و با این کار و سخنانش بذر امید را در دل آنها زنده نگه می‌داشت.
«همه می‌میرند»، همه می‌میرند... بمیرید، بروید، «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم»، اینها «عقاید یک دلقک بود» که با شادی «دیوانه‌وار»ی ـ گویی که «از غم بال درآورد»ه بود ـ  در شهر می‌گشت و با صدای بلند فریاد می‌زد.
«بوفِ کور»ی با نوای «تهوع»زایش در «سرزمین گوجه‌های سبز» بر روی درخت سوخته‌ای نشسته بود و «همنوایی ارکستر شبانه چوب‌ها» را همراهی می‌کرد و این «سمفونی مردگان» را بدرقه‌ی راه «مرشد و مارگاریتا» دو «ناتور دشت» و «سگ ولگردی» که به دنبال آنها راه افتاده بود، کرده بود.

«شازده کوچولو» از سیاره خود در «قلعه حیوانات» فرود آمده بود و با نگاهی متعجب به اطراف با خود می‌گفت که: «احتمالن گم شده‌ام»... اینجا جایی نیست که من می‌خواستم بروم... من بدنبال گروهی به زمین آمدم. گروهی که امید در دلشان دارند، به آینده چشم دارند، اهلی هستند و به دنبال خوبی... گروهی که همه‌شان سپیدند، و به سپید اعتقاد دارند.

*
کلمه‌های داخل گیومه نام کتاب هستند.

۲ مرداد ۱۳۹۲

وداع

سکوت صدای گام‌هایم را پس می‌دهد.
با شب خلوت به خانه می‌روم.
گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشه‌ی سیاه خیابان می‌دوند.
خلوت شب آنها را دنبال می‌کند،
و سکوت نجوای گام‌هایشان را می‌شوید.

من او را به‌جای همه برمی‌گزینم،
و او می‌داند که من راست می‌گویم.
او همه را به‌جای من برمی‌گزیند،
و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند.
چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل برگزیننده‌ی دروغ‌ها.
صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم.
خلوت‌ها از باهمی ِ سگ‌ها به دروغ و درندگی ـ بهترند.

سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه‌ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
*
چشمانم را اشک پر کرده است.

***
مهدی اخوان ثالث

۱ مرداد ۱۳۹۲

بگذار تا...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

***
سعدی

۲۹ تیر ۱۳۹۲

یک سحر

سحری به دلنوازی ز درم درآ و بنشین
به کنار خود به بازی بنشان مرا و بنشین
من اگر ادب پسندم، ننشینم و نخندم
تو ز لطف رخصتم ده، که بیا بیا و بنشین
همه دشمنند و بدسر، که زنند حلقه بر در
به رخ حسود مگشا، در این سرا و بنشین
چو حیا کنم حذر کن، به ملامتم نظر کن
که ز سبز جامه چون گل، به صفا درآ و بنشین
شنوند اگر خروشم، تو به بوسه کن خموشم
نفسی مکن لب خود ز لبم جدا و بنشین
چو ز دست رفته باشم، به‌بر تو خفته باشم
تو به خنده گو که کامم ز تو شد روا و بنشین
*
نه، من این نمی‌توانم، که به شرم بسته جانم
تو به خانه‌ام گر آیی، به حیا گرا و بنشین.
***
سیمین بهبهانی

۲۶ تیر ۱۳۹۲

She by Charles Aznavour

She maybe the face I can't forget
A trace of pleasure or regret
Maybe my treasure or the price
I have to pay
او شاید آن چهره‌ای‌ست که نمی‌توانم فراموشش کنم
از روی لذت یا پشیمانی
شاید گنجینه‌ای ناب باشد
یا تاوانی که باید بپردازم

She maybe the song that summer sings
Maybe the chill that autumn brings
Maybe a hundred different things
Within a measure of a day
او شاید ترانه‌ای‌ست که تابستان می‌خواند
شاید سرمایی که خزان باخود می‌آورد
شاید صدها چیز مختلف است
در طول یک روز

She maybe the beauty or the beast
Maybe the famine or the feast
May turn each day into a heaven
Or a hell
او شاید دیو باشد یا دلبر
ضیافتی باشد یا گرسنگی قحطی
می‌تواند روز را به بهشتی بدل سازد
یا به جهنمی

She meaybe the mirror of my dream
A smile reflected in a stream
She may not be what she may seem
Inside her shell
او شاید آیینه رویاهایم باشد
شاید تبسمی باشد که در میان نهری انعکاس می‌یابد
شاید همان چیزی نباشد که به نظر می‌رسد
درون صدف خویش

She who always seems so happy in a crowd
Whose eyes can be so private and so proud
No-one's allowed to see them
When they cry
She maybe the love that cannot hope to last
May come to me from shadows of the past
That I remember till
The day I die
او که همیشه در میان جمع آن‌گونه شاد می‌نماید
چشمانش می‌توانند حریم خلوتش باشند
و چندان مغرور که هیچ‌کس اجازه دیدن آن‌ها را
به وقت گریستن ندارد
او شاید آن عشقی باشد که امیدی به پاییدنش نیست
می‌تواند از سایه‌های گذشته به‌سوی من بازآید
که تا واپسین روز زندگیم بیاد می‌آورم

She maybe the reason I survive
The why and wherefore I'm alive
The one I'll care for through the
Rough and rainy years
او شاید دلیل تاب آوردن و بقای من باشد
چرایی و دلیل زنده بودنم
کسی که در سال‌های سخت و بارانی
از او مراقبت خواهم کرد

Me I'll take her laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I've got to be
The meaning of my life is she she mm
من خنده‌ها و اشک‌هایش را خواهم گرفت
و آن‌ها را یادگارهای خود خواهم ساخت
چراکه هرکجا که برود باید آنجا باشم
او معنای زندگی من است

ترجمه: عبدالرضا سالاربهزادی
پیاده شده از رادیو روغن حبه انگور، قسمت 15

این ترانه را بشنوید:

۲۳ تیر ۱۳۹۲

شوخی

چیزهایی خواهی شنید که باور نخواهی کرد
چیزهایی خواهی دید که باور نخواهی کرد

و زندگی برای ساختنت
شوخی‌های سختی را برایت تدارک دیده
که نه تصور دیدنش را داشته‌ای
و نه تاب شنیدنش را
درسی به تو می‌دهد که به بهای باورت تمام می‌شود
و چیزی به تو می‌دهد که بهای انسانیت توست

و هرکسی را تاب این درس و شوخی‌ها نیست
تاب آوردن کار هرکس نیست
پس آسوده بیاسای
که مرد راه کم است
و مثل تو بی‌تاب و سرخورده از شوخی، فراوان...

اگر که در جرگه‌ی مردان خواهی درآمدن
تاب بیاور
حتی اگر...!

م.س

به باغ همسفران

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

***
سهراب سپهری