۱۷ مرداد ۱۳۸۹

در پایان

به دست ها می‌اندیشم:
دست‌هایی که بسیار نوشتند
دست‌هایی که روزنامه تا زدند
دست‌هایی که روزنامه فروختند
دست‌هایی که اعلامیه چسباندند
دست‌هایی که صندوقک‌های اعانه دور گرداندند
دست‌هایی که زنجیره حمایتی گرداگرد جمع، ساختند
دست‌هایی که صلا دادند، بوسه فرستادند
‌دست‌هایی که کف زدند
دست‌هایی که پول‌های خرد را شمردند و تحویل دادند
دست‌هایی که رای به صندوق انداختند
دست‌هایی که دست‌ها را فشردند.

آری در پایان به دست‌ها می‌اندیشم
ـ در نخستین پایان ـ
و بدان دست
که به سیلی اثر گذاشت بر گونه فرزندم
در کنار خیابان.
***
سیاوش کسرایی

۱۶ مرداد ۱۳۸۹

ادب از که آموختی؟

لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان. هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.

نگـویند از سـر بـازیـچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند آیدش بازیچه در گـوش

***
گلستان سعدی

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

شراب

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان برخود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
می نوشم و با وی بکنم چاره شر را
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
***
ایرج میرزا

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

شلاق

دست مزن، چشم، ببستم دودست
راه مرو، چشم، دوپایم شکست

حرف مزن، قطع نمودم سخن
نطق مکن، چشم، ببستم دهن

هیچ نفهم، این سخن عنوان مکن
خواهش بیفهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

چند روی همچو خران زیر بار
سر ز فضای بشریت برآر
***
سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

داستان زال

چند وقت پیش با دوستان رفتیم کنسرت گروه سیمرغ. سیمرغ روایت داستان زال از تولد تا ازدواج او با رودابه بود که بر روی اشعار شاهنامه فردوسی با آهنگسازی حمید متبسم و اجرای ارکستر سازهای ملی به سرپرستی محمدرضا درویشی و خوانندگی همایون شجریان عزیز اجرا شد.
کاری بسیار قوی و پرمایه چه به لحاظ موسیقی و چه به لحاظ اجرا. اشعار زیر در این برنامه خوانده شد.
****
نبود ایچ فرزند مر سام را // دلش بود جویا دلارام را
نگاری بد اندر شبستان اوی // ز گلبرگ رخ داشت وز مشک موی
از آن ماهش امیّد فرزند بود // که خورشیدچهر و برومند بود
ز سام نریمان همو بار داشت // ز بار گران تنش آزار داشت
ز مادر جدا شد بر آن چند روز // نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره تابان بود برسان شیر // ولیکن همه موی بودش سپید
یکی پهلوان‌بچة شیر دل // نماید بدین کودکی شیردل
تنش نقرةسیم و رخ چون بهشت // برو بر نبینی یک اندام زشت
کسی سام یل را نیاراست گفت // که فرزند پیر آمد از خوب جفت
فرد آمد از تخت سام سوار // به پرده درآمد سوی نوبهار
چو فرزند را دید مویش سپید // ببود از جهان سربه‌سر ناامید
سوی آسمان سر برآورد راست // ز دادآور آن‌گاه فریاد خواست
که ای برتر از کژّی و کاستی // بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کرده‌ام // وگر کیش آهرمن آورده‌ام
چه گویم که این بچة دیو چیست // پلنگ و دورنگست وگرنه پریست
ازین ننگ بگذارم ایران‌زمین // نخواهم بر این بوم و بر آفرین
بفرمود پس تاش برداشتند// از آن بوم و بر دور بگذاشتند
به جایی که سیمرغ را خانه بود // بدان خانه این خرد بیگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز // برآمد برین روزگاری دراز
چنان خرد کودک بدان جایگاه // شب و روز افتاده بود بی‌پناه
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ // بزد برگرفتش از آن گرم‌سنگ
ببردش دمان تا به البرزکوه // که بودش بدانجا کنام و گروه
نگه كرد سیمرغ با بچگان // بر آن خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر // بماندند خیره برآن خوب چهر
خداوند مهری به سیرغ داد // نکرد او بخوردن از آن بچه یاد
چو آن کودک خرد پر مایه گشت // بر آن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو // برش کوه سیمین میانش چو غرو
نشانش پراکنده شد در جهان // بد و نیک هرگز نماند نهان
به سام نریمان رسید آگهی // از ان نیک‌پی پور با فرهی
***
بر و بازوی شیر و خورشید روی // دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون // چو بسّد لب و رخ به‌مانند خون
دل سام شد چون بهشت‌برین // بر آن پاک‌فرزند کرد آفرین
تنش را یکی پهلوانی قبای // بپوشید و از کوه بگزارد پای
فرود آمد از کوه و بالای خواست // همان جامة خسروآرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند // گشاده‌دل و شادکام آمدند
تبیره زنان پیش بردند پیل // برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرّه‌نای // همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند // بدان خرّمی راه بگذاشتند
به شادی به شهر اندرون آمدند // ابا پهلوانی فزون آمدند
***
یکی پادشا بود مهراب نام // زبردست با گنج و گسترده کام
به بالا به کردار آزاده سرو // به رخ چون بهار و به رفتن تذرو
چو آگه شد از کار دستان سام // ز کابل بیامد به هنگام بام
یکی نامدار از میان مهان // چنین گفت با پهلوان جهان
پس پردة او یکی دخترست // که رویش زخورشید نیکوترست
ز سر تا به پایش به کردار عاج // به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
دو چشمش بسان دونرگس به باغ // مژه تیرگی برده از پرّ زاغ
بهشتی‌ست سرتاسر اراسته // پر آرایش و رامش و خواسته
برآورد مر زال را دل به جوش // چنان شد کزو رفت آرام و هوش
دل زال یکباره دیوانه گشت // خرد دور شد عقل فرزانه گشت
بپرسید سیندخت مهراب را // ز خوشاب بگشاد عناب را
چه مردست این پیرسر پور سام // همی تخت یاد آیدش گر کنام
چنین داد مهراب پاسخ بدوی // که ای سرو سیمین‌بر ماهروی
دل شیر نر دارد و زور پیل // دو دستش به کردار دریای نیل
چو برگاه باشد درافشان بود // چو در جنگ باشد سرافشان بود
سپیدی مویش بزیبد همی // تو گویی که دلها فریبد همی
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی // برافروخت و گلنارگون گشت روی
دلش گشت پر آتش از مهر زال // ازو دور شد خورد و آرام و هال
که من عاشقیّم چو بحر دمان // ازو بر شده موج بر آسمان
پر از مهر زال است روشن دلم // به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
دل و جان و هوشم پر از مهر اوست // شب و روزم اندیشة چهر اوست
نه قیصر بخواهم نه خاقان چین // نه از تاجداران ایران‌زمین
چو خورشید تابنده شد ناپدید // در حجره بستند و گم شد کلید
برآمد سیه چشم گلرخ به بام // چو سرو سهی بر سرش ماه تام
چو از دور دستان سام سوار // پدید آمد این دختر نامدار
دو بیجاده بگشاد و آواز داد // که شاد آمدی ای جوانمرد راد
کمندی گشاد او ز گیسو بلند // کس از مشک زان سان نپیچد کمند
کمند از رهی بستد و داد خم // بیفگند بالا و نزد ایچ دم
فروغ رخش را که جان برفروخت // در او بیش دید و دلش بیش سوخت
چنین تا سپیده برآمد زجای // تبیره برآمد ز پرده سرای

۵ مرداد ۱۳۸۹

شکر ایزد را

شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاح
برد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافت
این لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبود
جز ره هایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو
شاد بختی که غم تو قوت اوست
پهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب های و هوی تو
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیاید بوسه بر زانوی تو
بس که تا هرکس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو
***
حضرت مولانا

۲۵ تیر ۱۳۸۹

حکایت درخت بریده

درختی سبز را ببرید مردی
بر او بگذشت ناگه، اهل دردی
چنین گفت او که «این شاخ برومند
که ببریدند از او این لحظه پیوند
از آن تر است و تازه بر سر راه
که این دم زین بریدن نیست آگاه
هنوزش نیست آگاهی ز آزار
شود یک هفته دیگر خبردار»
ز حال خود خبر نه این زمانت
ولی چون بر لب آید مرغ جانت
به دام از دانه بینی مرغ جان را
که این دانه دهد مرغ جنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانه
نیفتاد از بهشت جاودانه
ولی آدم اگر گندم نخوردی
همی مردم بجز مردم نخوردی
ز تو گر مرغ و حیوان می‌گریزند
چوزیشان می‌خوری زان می‌گریزند
***
عطار - الهی نامه

۲۱ تیر ۱۳۸۹

فریاد نیست

هیچکس چون من درین خرمان سرا ناشاد نیست
عمر در دام و قفس ضایع شد و صیاد نیست
کیست تا فهمد زبان بینوائیهای من
از لب زخمم همین خون میچکد فریاد نیست
آسمانی در نظر داریم وارستن کجاست
در خیال این شیشه تا باشد پری آزاد نیست
با نفس گردد مقابل کاش شمع اعتبار
در زمین پست می سوزیم کانجا باد نیست
موج و کف مشکل که گردد محرم قعر محیط
عالمی بیتاب تحقیق است و استعداد نیست
زشتی ما را بطبع روشن افتاد است کار
هر کجا آئینه پردازیست رنگی شاد نیست
طفل بازی گوش نسیانگاه سعی و غفلتیم
هرچه خواندیم از دبیرستان عبرت یاد نیست
هرچه باشد ناگزیر وهم باید بودنت
خاک شو خون خور طبیعت قابل ارشاد نیست
سجده پابرجاست از تعمیر عجز آگاه باش
غیر نقش پا شدن خشتی در این بنیاد نیست
پیکر خاکی بذوق نیستی جان میکند
تا نگردد سوده سنگ سرمه بی فریاد نیست
دعوت آفات کن گر جمع خواهی خاطرت
سیل تا مهمان نگردد خانه ات آباد نیست
خفت تغییر بر تمکین ما نتوان گماشت
انفعال بال و پر در بیضه فولاد نیست
عشق گاهی قدردان درد پیدا میکند
بیستون گر تا ابد نالد دگر فرهاد نیست
بی نشان رنگیم و تصویر خیالی بسته ایم
حیرت آئینه نقش خامه بهزاد نیست
حرف جرات خجلت تسلیم کیشان وفاست
هرچه باداباد اینجا باداباد نیست
ضعف پهلو بر کمر می باید از هستی گذشت
شمع اگر تا پای خود دارد سفر بیزاد نیست
انتخاب فطرت دیوان بیدل کرده ایم
معنیش را غیر صفر پوچ دگر صاد نیست
***
بیدل دهلوی

۱۹ تیر ۱۳۸۹

عشق سلیمانی

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری‌خوانم
هرکس که پری‌خوتر در شیشه کنم زودتر
بـرخوانـم افـسونش حــراقه بجـنبانـم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی‌هوشم
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
فریاد که آن مریم رنگی دگر است این‌دم
فریاد کز این حالت فریاد نمی‌دانم
زان رنگ چی بی‌رنگم زان طره چو آونگم
زان شمع چو پروانه یارب چه پریشانم
گفتم که مها جانی امروز دگرسانی
گفتا که بر او منگر از دیده انسانم
ای خواجه اگر مردی تشویش چه‌آوردی
کز آتش حرص تو پردود شود جانم
یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو
در پرده میا با خود تا پرده نگردانم
هم‌خونم و هم‌شیرم هم‌طفلم و هم‌پیرم
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
هم شمس شکر ریزم هم خطه تبریزم
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم
***
مولانا

۱۱ تیر ۱۳۸۹

ای سر زلف تو...

ای سر زلف تو عقرب‌کده و مارستان
وز دهن‌دره میان دو لبت غارستان
بس بهر حلقه ای از آن دل بیمار آویخت
گشت سرتاسر گیسوی تو بیمارستان
عشوه در گردن و قر در کمر ناز بچشم
خوش سراپای وجودت شده اطوارستان
بس‌که این شهر بت‌شوخ و شکر‌لب دارد
دلبر آباد توان خواندش و دلدارستان
یار یوسف رخ ما را بکلافی نخرند
گر شود جمله آفاق خریدارستان
با چه جرات بدرآرم سری از خانه، که هست
سر کوی من بیچاره طلبکارستان
دوش رفتم بخرابات ز شیرک خانه
از لش آباد شدم وارد بیمارستان
***
ابوالقاسم حالت