۲۱ بهمن ۱۳۸۶

یادگار خون سرو

دلا ديدي که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت ازين خون
نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلي، سروي قد افراشت
ز هر سروي، تذروي نغمه برداشت
صداي خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
***
سايه

۱۹ بهمن ۱۳۸۶

سپیده


ايران اي سراي اميد
بر بامت سپيده دميد

بنگر کزين ره پر خون
خورشيدي خجسته رسيد

اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادي افزون است

سپيده ما گلگون است، واي گلگون است
که دست دشمن در خون است

اي ايران! غمت مرساد!
جاويدان شکوه تو باد!

راه ما، راه حق، راه بهروزي است
اتحاد، اتحاد، رمز پيروزي است

صلح و آزادي، جاودانه بر همه جهان خوش باد
يادگار خون عاشقان، اي بهار
اي بهار تازه جاودان در اين چمن شکفته باش!
***
جواد آذر

۱۷ بهمن ۱۳۸۶

من ایرانی ام

چشم مخملي من
شکوه اينده
امروز
اين عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زيبايي ترا بستايم
من کور نيستم
بايد ترا بستايم مي دانم
اما کجاست
جاي ديدن تو
وقتي که هم وطنم بررده
و خک خوب ترا جراحي مي کنند
بايد که خک من
از خون من بنا گردد
بناي آزادي
بي مرگ و خون
کي ميسر شد ؟
پيکار مي کنم
مي ميرم
اين است عشق من
مي داني
من ايراني ام
***
خسرو گلسرخي

۱۶ بهمن ۱۳۸۶

رزم مشترک

همراه شو رفیق؛
تنها نمان به درد!
کاین درد مشترک،
هرگز جدا، جدا
درمان نمی شود
دشوار زندگی،
هرگز برای ما،
بی رزم مشترک،
آسان نمی شود!
تنها نمان به درد!
همراه شو رفیق!
***
برزين آذر مهر

۲۹ دی ۱۳۸۶

یا شهید کربلا

محرم الحرام

باز این چه غلغله است که در کشور جم است

قحط الرجال و فقر و فنا هر دو با هم است

اسباب تیره بختی ملت فراهم است

باز این چه شورش است است که در خلق عالمست

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

وین غصه حوریان به جنان گریه می کنند

پیغمبران چو ماتمیان گریه می کنند

ارواح کاینات عیان گریه می کنند

جن و ملک بر آدمیان گریه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

شاهی که بود فاطمه را نور هر دو عین

ما را ازوست چشم شفاعت به نشاتین

شد پاره پاره پیکرش از خنجر و سنین

خورشید آسمان و زمین ماه مشرقین

پرورده کنار رسول خدا حسین

ما یک نمونه ایم ز دستان کربلا

ما یک اشاره ایم به عنوان کربلا

گرئیم در عزای شهیدان کربلا

کشتی شکست خورده طوفان کربلا

در خاک و خون فتاده به میدان کربلا

این انقلاب و زلزله در روزگار چیست

باعث به این تزلزل و این انقلاب کیست

کسی نیست کز عزای حسین اشکبار نیست

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

گردید کفر باطنی دشمنان عیان

لب تشنه شاه را بگرفتند در میان

ناید حدیث تشنگی شاه در بیان

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بر روی ما نمی رسد آبی به غیر اشک

در شط دیده نیست حبابی به غیر اشک

با این گناه نیست ثوابی به غیر اشک

نگرفته دست دهر گلابی به غیر اشک

زان گل شد شکفته به بستان کربلا

درد و بلای ما نه یک است نه صد

ایوب می برد به صبوری ما حسد

در خاک و خون فتاد ز لب تشنگان جسد

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

ابن زیاد از صف فردا نکرده شرم

از محشر خدای تعالی نکرده شرم

یک ذره از پیمبر و زهرا نکرده شرم

آه از دمی که لشکر اعدا نکرده شرم

کردند رو به خیمه سلطان کربلا

شاهی که وصف او به کلام مجید شد

از بهر حفظ حرمت قرآن شهید شد

***

سيد اشرف الدين

۲۸ دی ۱۳۸۶

فی مرثیه امام حسین علیه‌السلام

به نال ای دل که دیگر ماتم آمد //بگری ای دیده ایام غم آمد

گل غم سرزد از باغ مصیبت //جهان را تازه شد داغ مصیبت

جهان گردید از ماتم دگرگون //لباس تعزیت پوشیده گردون

ز باغ غصه کوه از پا فتاده //زمین را لرزه بر اعضا فتاده

فلک تیغ ملامت بر کشیده //ز ماه نو الف بر سر شیده

ازین غم آفتاب از قصر افلاک //فکنده خویش را چون سایه بر خاک

عروس مه گسسته موی خود را //خراشیده به ناخن روی خود را

خروش بحر از گردون گذشته //سرشک ابر از جیحون گذشته

تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری //به بار از دیده هر اشگی که داری

که روز ماتم آل رسول است //عزای گلبن باغ بتول است

عزای سید دنیا و دین است //عزای سبط خیرالمرسلین است

عزای شاه مظلومان حسین است //که ذاتش عین نور و نور عین است

دمی کز دست چرخ فتنه پرداز //ز پا افتاد آن سرو سرافراز

غبار از عرصه‌ی غبرا برآمد //غریو از گنبد خضرا برآمد

ملایک بی‌خود از گردون فتادند //میان کشتگان در خون فتادند

مسلمانان خروش از جان برآرید //محبان از جگر افغان برآرید

درین ماتم بسوز و درد باشید //به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید

بسان غنچه دلها چاک سازید //چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید

ز خون دیده در جیحون نشینید //چو شاخ ارغوان در خون نشینید

به ماتم بیخ عیش از جان برآرید //به زاری تخم غم در دل بکارید

که در دل این زمان تخم ملامت //برشادی دهد روز قیامت

خداوندا به حق آل حیدر //به حق عترت پاک پیامبر

که سوی محتشم چشم عطا کن //شفیعش را شهید کربلا کن

***

محتشم كاشاني

۲۷ دی ۱۳۸۶

دریغاگویی از نا اهلی روزگار

جهان پر درد می‌بینم دوا کو // دل خوبان عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شب و روز // دلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدن // ولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشد // پس این واماندگان را پیشوا کو
ز بهر نام و جان تا بام یابی // چو برگ توت گشتی توتیا کو
مگر عقل تو خود با تو نگفتست // قبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جویی یکی را // سحر گاهان ترا پشت دوتا کو
به دعوی هر کسی گوید ترا ام // ولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پر یتیمست // یتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز شیرست // ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانند // زنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهیدست // شهیدی چون حسین کربلا کو
سراسر جمله عالم پر امامست // امامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پر ز مردست // ولی مردی چو موسی با عصا کو
سراسر جمله عالم حدیثست // حدیثی چون حدیث مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز عشقست // ولی عشق حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیرست // ولی پیری چو خضر با صفا کو
سراسر جمله عالم پر ز حسنست // ولی حسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پر ز دردست // ولی دردی چو ایوب و دوا کو
سراسر جمله عالم پر ز تختست // ولی تخت سلیمان و هوا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرغست // ولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیکست // ولی پیکی چو عمر بادپا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرکب // ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پر ز مس شد // ز مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنایی نام بتوان کرد خود را // ولیکن چون سناییشان سنا کو
***
سنايي

۲۵ دی ۱۳۸۶

استاد شهیدی





:از سخنان استاد

سعي كنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از كاري كه براي اجتماع مي‌كنيد، انتظار پاداش نداشته باشيد و تكيه‌تان بيش‌تر بر معنويات باشد

متأسفانه آن چيزي كه كم‌تر به آن اهميت داده‌اند، تاريخ است و علت اين است كه از ابتدا تاريخ را براي وقت‌گذراني مي‌خوانده‌اند

روحش شاد . : . یادش گرامی

۲۳ دی ۱۳۸۶

چکامه ای در سردی هوا

زال گردون را نباشد گر سر روئين تني
جوشن رستم چرا پوشد ز ابر بهمني؟
گر ندارد همچو پيران دشت در آهنگ رزم
پس چرا از يخ بنهاده خود آهني
نيست پشت بام اگر کوه گنابد از چه روي
برف آنجا از شبيخون مي کند نستيهني
مه نه هومانيم اگر با پا فشاري چون کند
سوز سرما بر سر ما دست برد بيژني
سينه سوز اينسان چرا گر نيست باد بامداد
يادگار دشنه کشواد و تيغ قارني
آفتاب چله پنهان شد چرا در زير ابر
آشکارا همچو جم در پنجه اهريمني
کبک داني از چه آيد پيش باز بابزن
تا در آتشدان شود سرگرم بال و پر زني
بس در اين سرماي سخت و روز برف و ابر تار
گرم شدهنگامه انگشت و چوب و روشني
گوهري را سر به سنگ از پيشه انگشت گر
سيم و زر را خون به دل از تيشه هيزم کني
***
فرخي يزدي