۲۰ مهر ۱۳۸۶

عید آمد

دل گرسنه‌ي عيد تو شد چون رمضان
وز عيد تو شد شاد و همايون رمضان
وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود انديشه نگنجد به ميان
مولانا
****************************
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست // مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت // وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد // اين چه عيب است بدين بي‌خردي وين چه خطاست
باده نوشي که در او روي و ريايي نبود // بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق // آن که او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم // وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم // باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود // ور بود نيز چه شد مردم بي‌عيب کجاست
حافظ
****************************
خورشيد و ستارگان و بدرما اوست
بستان و سراي و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عيد رمضان و شب قدر ما اوست
مولوي

۱۹ مهر ۱۳۸۶

عاشقان عیدتان مبارک باد

عید برعاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید اگر بوی جان ما دارد // در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین // تا بهفت آسمان مبارک باد
عید آمد بکف نشان وصال // عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز بقند لبش // قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت کنار لبش // کین می بی کران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان // رطلهای گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین // بوسهای نهان مبارک باد
گر نصیبی بمن دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد
***
مولانا

۱۰ مهر ۱۳۸۶

سوره قدر به نه زبان

عربی Arabic
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِإِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ {1}
وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ {2}
لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ {3}
تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ {4}
سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ {5}
***
فارسی Farsi
به نام خداوند بخشنده مهربان
ما آن ( قرآن) را در شب قدر نازل كرديم! (1)
و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست؟! (2)
شب قدر بهتر از هزار ماه است! (3)
فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مى‏شوند. (4)
شبى است سرشار از سلامت (و بركت و رحمت) تا طلوع سپيده! (5)
***
انگلیسی English
Fate - Al-Qadr
In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful.
Surely We revealed it on the grand night.
And what will make you comprehend what the grand night
The grand night is better than a thousand months.
The angels and Gibreel descend in it by the permission of their Lord for every affair,
Peace! it is till the break of the morning.
***
لاتین Latin
KADİR
Bismillahirrahmanirrahim
Unna enzelnahü fiy leyletilkadr
Ve ma edrake ma leyletülkadr
Leyletülkadri hayrün min elfi şehr
Tenezzelülmelaiketü verruhu fiyha biizni rabbihim min külli emr
Selamün hiye hatta matle'ılfecr
***
فرانسوی French
La Destinée (Al-Qadr)
Au nom d'Allah, le Tout Miséricordieux, le Très Miséricordieux.
Nous l'avons certes, fait descendre (le Coran) pendant la nuit d'Al-Qadr.
Et qui te dira ce qu'est la nuit d'Al-Qadr?
La nuit d'Al-Qadr est meilleure que mille mois.
Durant celle-ci descendent les Anges ainsi que l'Esprit, par permission de leur Seigneur pour tout ordre.
Elle est paix et salut jusqu'à l'apparition de l'aube.
***
آلمانی German
AL-QADR
Im Namen Allahs, des Gnädigen, des Barmherzigen
Wahrlich, Wir sandten ihn (den Qur-an) hernieder in der Nacht Al-Qadr.
Und was lehrt dich wissen, was die Nacht Al-Qadr ist?
Die Nacht Al-Qadr ist besser als tausend Monde.
In ihr steigen die Engel herab und der Geist nach dem Gebot ihres Herrn - mit jeder Sache.
Friede währt bis zum Anbruch der Morgenröte.
***
اسپانیایی Spanish
El Destino (Al Cadr)
¡En el nombre de Alá, el Compasivo, el Misericordioso!
Lo hemos revelado en la noche del Destino.
Y ؟cَmo sabrلs qué es la noche del Destino?
La noche del Destino vale mلs de mil meses.
Los لngeles y el Espيritu descienden en ella, con permiso de su Seٌor, para fijarlo todo.
،Es una noche de paz, hasta el rayar del alba!
***
ایتالیایی Italian
Al-Qadr (II Destino)
In nome di Allah , il Compassionevole, il Misericordioso
Invero lo abbiamo fatto scendere nella Notte del Destino .
E chi potrà farti comprendere cos'é la Notte del Destino?
La NoNotte del Destino è migliore di mille mesi.
In essa discendono gli angeli e lo Spirito , con il permesso del loro Signore, per [fissare] ogni decreto .
E' pace, fino al levarsi dell'alba.
***
روسی Russian
MOГУЩECTBO
Xвaлa - Aллaxy, Гocпoдy миpoв,
Пoиcтинe, Mы ниcпocлaли eгo в нoчь мoгyщecтвa!
A чтo дacт тeбe знaть, чтo тaкoe нoчь мoгyщecтвa?
Hoчь мoгyщecтвa лyчшe тыcячи мecяцeв.
Hиcxoдят aнгeлы и дyx в нee c дoзвoлeния Гocпoдa иx для вcякиx пoвeлeний.
Oнa - миp дo вocxoдa зapи!

۹ مهر ۱۳۸۶

بزرگداشت مولانا

متن زیر بمناسبت سالروز بزرگداشت مولانا جلال الدین فارسی از کتاب مثلث عشق تالیف دکتر عباس کی منش انتخاب شده است
***
جلوه شخصیت مولانا در سه آینه

نخستین جلوه مولانا جلال الدین محمد در سال 604 ه.ق در آینه خاندانی بود ریشه دار در فرهنگ اسلامی که نسبت آنان به ابوبکر صدیق یار غار پیامبر اکرم(ص) می رسد، خاندانی اهل علم و مربی دین و عرفان.
جلال الدین محمد نخست در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان زمان به دانش اندوزی پرداخت. مدتی در دمشق به مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد پیوست و در همه حال به تحصیل علوم و معارف عصر روزگار می گذاشت. چندانکه به هنگام وفات پدر به سال 628 ه.ق که بیست و چهار بهار از عمر شریف وی می گذشت از همه علوم زمان از ادب، فقه، حدیث، تفسیر، قصص قرآن، تاریخ اسلام، کلام و فلسفه، خلاصه از همه علوم عقلی و نقلی سرمایه فراوان اندوخته بود. چنان که نوشته اند نام بلند آوازه وی در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان به ضبط رسیده بود.
این مرحله که از تولد تا جوانی یعنی تا بیست و چههار سالگی مولانا را شامل می شود، شخصیت نخستین این عارف کامل است که در آینه حیات چهره نموده است. در این دوره به عنوان شخصیت فقیهی متشرع و حکیمی صاحب عنوان و ملتزم به امور شرعی شناخته می شده است.
دومین جلوه شخصیت مولانا در حوزه تعلیمات سید برهان الدبن محقق ترمذی می نگریم که از مریدان پدرش –بهاالدین ولد- بود و از سال 628 ه.ق تا سال 638 ه.ق و به تقریب چهار پنج سالی بعد از آن، یعنی تا سال 642 ه.ق که اتفاق ملاقات مولانا با شمس تبریز روی داد، یا با سید مصاحبت داشت و یا به سنت پدر و اجداد کرام در مدرسه به درس فقه . علوم دین می پرداخت. چه گفته اندهمه روزه طالبان علوم شریعت که به گفته دولتشاه سمرقندی عده آنان به چهارصد می رسید، در مدرس و و محضر خداوندگار حاضر می شدند و هم به رسم فقها و زهد پیشگان آن زمان مجلس تذکیر منعقد می کرد و مردم را به خدا می خواند و از خدا می ترسانید. اما روزگاری که در خدمت برهان الدین محقق ترمذی بود، قدم در وادی سیر و سلوک نهاده چیزی حدود ده سال تحت تعلیم و تربیت مستقیم برهان الدین سرگرم ریاضت و طی مراسم سلوک عرفانی عمر گذاشته بود.
مولانا تا چهارده سال پس از وفات بهاالدین ولد همچنان به تکمیل معلومات عقلی و نقلی می پرداخت و چندان در عرفان عملی پیش رفت که دیباچه کتاب پیشوایی و رهبری سالکان طریقت را با نام خود مزین ساخت و به مقام جامعیت در علوم و معارف ظاهری و باطنی دست یافت، تا آنجا که همه ارباب طریقت و مستعدان معارف روحانی از برکت دستگیری و ارشاد و تربیت های قولی و عملی او سر فخر به آسمان عزت می ستودند.
جلوه سوم شخصیت مولانا از سال 642 ه.ق درخشیدن گرفت تا سال 672 ه.ق نور پاشید. چه از فیض صحبت و جذبه روحانی شمس، هر دو شخصیت شریعتی و طریقتی او در وجود شمس انحلال یافت. یک روح شدند در دو بدن، همدل و هم زبان. در کوره عشق گداختن گرفت و در حوزه جاذبه مغناطیس وجود او چنان مجذوب گشت که فرمود:
با دو عالم عشق را بیگانگی است // وندر او هفتاد و دو دیوانگی است
سخت پنهان است و پیدا حیرتش // جان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش او // تخت شاهان تخته بندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع // بندگی بند و خداوندی صداع
جلوه اخیر شخصیت مولانا که از سی و هشت سالگی تا شصت و هشت سالگی نورافشانی می کرد، او در نهایت گرمی، بلکه سوزندگی در کار برانگیخت و در جذبه عشق و شور و حال به مقامی از توحید رسانید که به گفته خود از مراحل کفر و ایمان و قهر و لطف در گذشته است.
خود طواف آنکه او شه بین بود // فوق قهر و لطف و کفر دین بود
تا آنجه که مذهب عاشقی را از مذاهب دیگر جدا ساخت، و عشق را اسطرلاب اسرار خدا دانست.
ملت عشق از همه دینها جداست // عاشقان ملت و مذهب خداست
تاثیر متقابل اندیشه و سلوک شمس و مولانا در افواه همگان افتاد و شوری در دلها به پا کرد که به اعتقاد پژوهندگان مقام مولانا را، در عالم معرفت برتر از همه معاصرانش قرار داد و نه تنها در جهان اسلام بلکه در شرق و غرب عالم نامش را زبانزد خاص و عام کرد. چنانکه پژوهندگان رتبه دانته ایتالیایی معاصر وی و صاحب کمدی الهی را با همه عظمتی که در جهان ادب به هم رسانیده است در سنجشی محققانه فروتر از مقام مولانا دانسته اند.
عقاید این عارف نامی و دانشمند بزرگ جهان را به پنج بخش عمده تقسیم توان کرد بدین شرح:
آداب و رسوم اخلاقی و اجتماعی
مباحث شرعی و فقهی و مذهبی
مباحث کلامی و فلسفی
مسایل روانشناسی و روانکاوی و پزشکی و عاطفی در جاذبه موسیقی
اندیشه های عرفانی مبتنی بر عشق حلاجی که شامل بحث در مسلک عرفانی او و شمس تبریزی است
با این که مولانا در بیان حقایق و معانی عرفانی به اصطلاحات صوفیان و تعبیرات آنان مقید نیست، ولیکن اصطلاحات صوفیانه به کار رفته در کلیات شمس و یا مثنوی معنوی از نوع اصطلاحات صوفیانه حافظ و یا اصطلاحات عرفانی اویسیان و یا اصطلاحات آن دسته از صوفیانی نیست که طریقت شیخی از مشایخ خانقاه را نورزیده اند. بلکه باید گفت که تجارب عرفانی مولانا یک تجربه عرفان عملی است که با همه رندی ها و تن زدن ها از خانقاه نشینی، وی را وارد خانقاه کرده و عرفان عملی و نظری او را سامان بخشیده است، تا آنجا که براستی می توان گفت که این تجارب صوفیانه از راه کشف و شهود وی بدست آمده است. چه اجداد او خود خانقاه نشین بوده اند و جلال الدین خود هم خانقاهی و خانقاه نشین شده استو صاحب مکتب. و شاید بزرگترین و مهمترین مکتب عرفانی که اقتدارش همدوش اقتدار سلاطین عثمانی به شمار می آید، همین مکتب عرفانی مولانا بوده است، و اما خانقاه مولانا در قونیه به همت مریدان در باغ حسام الدین چلبی ساخته شده است.
نگارنده خود را ناگذیر از ذکر این نکته می بیند که اظهار کند مولانا مسایل عرفانی را در کلیات شمس رندانه مطرح فرموده و در مثنوی شریف به توضیح و تشریح آنها پرداخته است. و مسایل صوفیانه را در جاذبه موسیقی بسیار قوی به صورت یک فرضیه مطرح فرموده و در مثنوی همچون فیلسوفی کامل عیار، مطلع از همه علوم و معارف بشری به شرح و تفسیر آنها همت گماشته است. صحت این اعتقاد را نوع درخواست حسام الدین چلبی تایید می کند. آنگاه که حسام الدین می بیند که یاران مولانا بیشتر به قرائت آثار سنایی و عطار خود مشغولی دارند و غزلیات جلال الدین اگر چه بسیار است؛ ولی هنوز اثری که مشتمل بر حقاق تصوف و دقایق آداب سلوک صوفیانه باشد از اندیشه جوال خداوندگار پدیدار نشده است. بدین جهت شبی از بسیاری غزلیات سخن می راند و درخواست می کند تا کتابی به شیوه الهی نامه سنایی یا منطق و طیر عطار به نظم آرد و بدین گونه اندیشه مولانا را از استغراق در اقیانوس بیکران غزلیات بسوی مثنوی برمی انگیزد و موجب سرایش حماسه عرفانی در شرح و تعبیر دیوان کبیر می شود.

خطبه 147 نهج البلاغه

«علی» (ع) از آغاز، همه چیز را می دانست. سرنوشت خویش را. سرانجام جهادهای خستگی ناپذیر خویش را. آخرین برگ دفتر زندگی خویش را. او از ابتدا با چگونگی همه رویدادها، چنان آشنا بود که گوئی برای آن روز موعود، برای آن روز سراسر تاریک، برای آن زمان بی امان، آماده بود و انتظارش را می کشید. شاید روزهای بسیار از کنار قاتل خویش می گذشت و در چشمان او، برق بی شرمانه ترین حقاوت بشری را میدید... اما... سکوت میگرد.
لحظه ای نبود که از این تغییر عجیب و دگرگونی عظیم طیران، تا به اوج ملکوت، غافل ماند. مرگ را می شناخت. مرگ زا در هر لحظه احساس می کرد، از اینرو خطبه هایش سرشار از این حقایق بودند و این یک از آنهاست.
فردا که مرغ روح از قفس جانم پرکشید، بخود خواهید گفت: دریغا، چه کسی را از دست داده ایم!
ای مردم، آنکس که از مرگ می گریزد، در حال گریز، مرگ او را خواهد ربود و با آن روبرو خواهد شد. زندگی جولانگاه مرگ و گذشت ایام عمر و شتافتن به نیستی است و فرار از مرگ، روی آوردن به مرگ است.
آه، که چه روزگاری را من در کنجکاوی و کشف این راز بزرگ گذراندم، سرانجام به این راز مکتوم پی بردم که پروردگار نهفتن این راز را درخواست کرده است و بس. وه چه بعید است ره یافتن به سری که از ما نهان است! اما نخستین وصیت من به شما یکتا پرستی و حرمت سنت «محمد» رسولخدا است. مبادا که برای خدا شریکی قائل شوید و سنت «محمد» مصطفی (که درود بی پایان خدا بر او باد) را تباه سازید ونسبت به آن بی حرمتی کنید. پیوسته در حفظ توحید و سنت رسولخدا کوشا باشید و همواره این دو مشعل جاویدان را با ایمان و اعتقاد خود، فروزان و تابان نگهدارید. تا آن زمان که از گرد این فروغ بی پایان، پراکنده نشده اید شما را ملامتی و سرزنشی نیست. پروردگار مهربان بار وظیفه را به دوش هر یک از شما به اندازه توانائیتان نهاده و در این راه برای نادانان، کاهشی و تخفیفی قائل شده است.
آفریدگار شما، خداوندی است مهربان، و آئین شما کیشی است استوار و جاویدان، و پیشوای شما رهبری است خردمند و دانشمند.
اینک، من همان یار و غمخوار دیروز شما هستم که امروز در پندگوئی و حکمت آموزی شما می کوشم و فردا از شما دور شده و به سرای دیگر می شتابم. خداوند، من و شما را قرین آمرزش خویش قرار دهد.
اگر من در این دنیای پر لغزش و متزلزل، پایم محکم و استوار شد و جاودان ماندم، پس مانعی نیست که این سرا، همان مقصود و مطلوب شما است. اما اگر پایم از دنیای ناپایدار لغزید یعنی مرگ مرا در بر کشید، باید پذیرفت که روزی، زیر این شاخساران سبز درختان و در گذرگاه نسیم های خنک و بادهای وزان، و در زیر انبوه ابرهائی که در فضا متراکم می شدند و بعد نابود می گردیدند، زندگی می کردم و اینک همچون بادهای دیرپا و نسیم های گذران، از این خاک و دیار و از کنار یاران مهربان خویش می روم. روزی بیاد خواهید آورد که من چندی همسایه و همخانه شما بودم و کنار شما می نشستم و لحظاتی با شما همنشین بودم، اما بزودی مرغ روح از قفس جانم پر خواهد کشید و شما مرا جثه ای بی جان خواهید یافت که پس از آن همه تحرک و جوش و خروش، آرام و بعد از آن همه سخنان گوناگون، خاموش گردیده ام، و شاید این خاموشی و بازماندگی چشم و آرامش اعضاء من، موجبی برای پند و عبرت شما گردد. زیرا، این وضع و حال برای پندآموز عبرت پذیر، از هر گفتاری رساتر و از هر سخنی حکمت آموز تر است.
وداع آخرین جدائی بی بازگشت من با شما –در این دنیا- همچون بدرود آن کسی است که یاران و دوستانش در انتظار دیدارش هستند. فردا به یاد روزهائی که من در کنار شما بودم می افتید و روزگار، پرده از کارهای من بیکسو خواهد زد و حقایق اندیشه های من بر شما آشکار خواهد شد. آنزمان که جای مرا در میان خود خالی دیدید، مرا خواهید شناخت و در مییابید که چه کسی را از دست داده اید.
***
علي (ع) ـ نهج البلاغه

۱ مهر ۱۳۸۶

چرا استاد شجریان؟

مطلب زیر مقاله ای است که در مجله موسیقی ویژه نام استاد شجریان با همین عنوان و به قلم استاد عطا الله خرم چاپ شده است .
*********
1- شجریان در "گلستان موسیقی"
محمد رضا شجریان در سال 1319 در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. خانواده شجریان هم اهل ذوق و هنر هستند و پدر و جد او دارای صدای خوب و رسا بودند.
زیبا نویسی و نقاشی و موسیقی در این خانواده موروثی است. محمد رضا وقتی تحصیل می کرد سنتور هم فرا گرفت و گاهی با این ساز دلنشین صدای خود را همراهی می کرد و یا قلم مو را به دست می گرفت و آثار نقاشی قشنگ خلق می کرد، او به استخدام وزارت فرهنگ در آمد (به عنوان دبیر خط و نقاشی) ولی شاگردان او تا مدت ها نمی دانستند که هنر اصلی آقای دبیر آواز است...
محمدرضا ودتی با استاد احود عبادی و بعد استاد مهرتاش و بالاخره استاد عبدالله دوامی (یکی از قدیمی ترین استادان ردیف شناس) کار کرد. شجریان مدت ها با دوامی کار کرد و با گوشه های ناشناخته ی موسیقی آشنا شد، او می خواست که تمام ردیف ها و گوشه های موسیقی ایرانی را که کسی نمی داند بداند، برای نیل به این هدف سراغ هر کسی که می توانست کمکش کند رفت تا بدآن جا که گوشه ناشناخته ای برایش باقی نماند و ردیف ردیف خوانی را به درجه بالای خود رساند. شجریان در رادیو با نام مستعار "سیاوش" کارش را آغاز کرد و با همان اولین برنامه ها نام خود را جزو بهترین ها تثبیت کرد. تصانیف و گوشه های قشنگ گذشته را یکی پس از دیگری به اجرا درآوردو تازگی بخشید و تمام اساتید موسیقی تاییدش کردند و خدمات ارزنده اش را ارج نهادند. شجریان به همان حقوق اندک دبیری قناعت نمودو هرگز صدایش را نفروخت. تصانیف و گوشه های آوازی که شجریان اجرا کرده است همه از تکنیک و مهارت کامل او نشان دارند و می توانند جهت آموزش خوانندگی و اجرای صحیح موسیقی ایرانی مورد استفاده هنرجویان آواز قرار گیرد.
2- چرا «استاد شجریان»؟
در سال 1341 که استاد شجریان کار خوانندگی را تازه در رادیو ایران شروع کرده بودندیکی از کاباره داران که با من دوستی داشت فکر کرد بتواند شجریان را برای کار خوانندگی به کاباره خود دعوت کند، پیشاپیش به او گفتم "فکر نمی کنم قبول کند". با این همه اصرار داشت که موضوع را با او در میان بگذارم. وقتی که اصرارش را دیدم قبول کردم که با محمد رضا خان صحبتش را بکنم. چند روز بعد وقتی او را در رادیو دیدم خواهش کردم در فرصتی ملاقاتی با هم در کلاس من داشته باشیم.خیلی فروتنانه دعوت مرا پذیرفت و روزی به کلاس من آمد. پس از حرف های حاشیه ای و قدری تعریف از هنر خوانندگی ایشان، جریان دعوت صاحب کاباره را با او در میان گذاشتم. قدری مکث کرد و گفت "فکر نمی کنم بشود" بالاخره پیشنهاد کار شبی دو سه هزار تومان (که در آن زمان رقم چشمگیری بود) را رد کرد و مذاکرات به جایی نرسید.
دوستی من و محمدرضا خان شجریان (که در آن زمان دوستان او را سیا صدا می زدند) به سالهای دهه چهل بر میگردد. آهنگ "مگه نه" ساخته اینجانب (با شعری از بیژن سمندر) یادگار همان زمان هاست:
من و قصه یک کهنه کتابیم مگه نه؟
راجع به استاد شجریان در کتاب "گلستان موسیقی ایران" مفصل صحبت کرده اماما حالا در این فرصت می خواهمتوضیح دهم که چرا او را "استاد شجریان" می خوانیم و باید بخوانیم.
در سال های 45-1343 از دوست نازنینی به نام تاروردی که به معاونت اداری رادیو منصوب شده بود درخواست کردم که در صورت امکان یکی دو نفر از کارکنان فنی رادیو را با یک ضبط صوت به نقاط مختلف ایران اعزام فرمایند که آهنگ های محلی را ضبط و برای استفاده رادیو آماده نمایند. ایشان از این پیشنهاد استقبال کردند و قرار شد آن را با وزیر اطلاعات وقت (جناب نصرت الله معینیان) در میان بگذارند و با موافقت ایشان دو سه نفری را برای ماموریت در نظر بگیرند. به هر حال موافقت اعلام می شود و دو سه نفر برای این کار می روند و پس از چند ماه با هفت نوار ریل (با کیفیت عالی) بر می گردند. من این را شانس را داشتم که یک کپی از آن سوی آهنگ های اصیل محلی را داشته باشم که امروزه همان ها بهترین مونس و بزرگ ترین موجودی من در غربت اند.
در میان این آهنگ ها نواهایی نظیر ملا ممد جان یا نوایی (که کاملا اصیل و دست نخورده است) و ده ها آهنگ جالب دیگر وجود دارد که اگر عمری باقی باشد آن ها را تنظیم و اجرا خواهم کرد. وقتی آهنگ ها را گوش می کردم در بین آن ها آهنگ هایی نفیس و دلپذیر و بعضا گوشه هایی می شنیدمکه در کتاب ها و ردیف های موجود و معمول سابقه نداشت. مثلا گوشه ی بسیار دلنشینی در شهر خاف ضبط شده بود که آرزو می کردم کاش در ردیف موسیقی ما جا می گرفت.
یکی دو سال قبل به نواری از استاد شجریان گوش می کردم که دیدم آن گوشه را با مهارت کامل در آواز خود جا داده و اجرای استادانه ای از آن نوار مهجور نموده است که بی اختیار زبان به تحسین این بزرگوار موسیقیدان ایرانی گشودم. آری، عنوان استاد شجریان برازنده اوست.
شجریان در موسیقی ایران چیزی را نیاموخته به جا نگذاشته است. او برای فراگیری و تکمیل هنر خود به هر زحمت و مشقتی تن داده است. شنیده ام او برای فراگیری اندوخته های استاد دوامی به او مراجعت می کند ولی استاد به علت کهولت سن تن به تدریس نمی دهد. شجریان که نمی تواند از این نعمت و یادگار هنری که در سینه این مرد یکصد ساله نهفته است صرف نظر کند به قول معروف در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد حاضر می شود که در کارهای خانه مثل خرید و غیره به ایشان کمک کند و بالاخره پس از مدت ها در برابر پرداخت مبلغی آن چه استاد در سینه داشت به سینه همیشه جستجوگر استاد شجریان منتقل می شود.
شجریان گنجینه ای است از آواز دیروز و امروز ایران. اگر بگویم باید به شجریان ببالیم چیزی به اغراق نگفته ام. انسانی است والا و هنرمندی در حرفه و هنر خود به معنی واقعی کلمه دانا.

*****************************
***********************
شرف و قیمت و قدر تو، به فضل و هنر است
نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان
هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ
نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان
گرچه بسیار بماند به نیام اندر، تیغ
نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان
ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر، میغ
نشود تیره و افروخته باشد به میان
شیر هم شیر بود، گر چه به زنجیر بود
نبرد بند و قلاده، شرف شیر ژیان
باز هم، باز بود گر چه که او بسته بود
شرف بازی از بازی، فکندن نتوان

۲۷ شهریور ۱۳۸۶

استاد شهریار

امروز سالروز وفات استاد محمد حسین بهجت متخلص به شهریار است. ایشان در سال 1285 در روستای قره چمن در حوالی تبریز متولد شدند. تحصیلات خود را در تبریز ، تهران و در مدرسه دارالفنون ادامه دادند تا این که وارد رشته پزشکی شدند. شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر می‌سراید
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
.
.
نازنینا ما به ناز تو جوانی کرده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید
استاد در سال 1367 در بیمارستان مهر تهران در گذشت و بنا به وصیت خود او را در مقبره الشعرا تبریز دفن کردند. روز وفات ایشان را در ایران روز ملی شعر نامیده اند.
روحش شاد.



پیرم و خواهش دل خلوت انسی که در آنجا // جز زبان من و گوش دل جانانه نباشد
گل و ریحان بهارست و دل آن نیست که در وی // یاد ری نشکفد و قصه ریحانه نباشد
رگی از دل بگشاییم که این حقه خونین // چه اناری که درو خنده یک دانه نباشد
شمع قندیل فلک خواهم و شبهای زمستان // شاهدی هم که به غم وحشی و بیگانه نباشد
خانه ای خلوت و ییلاقی و دور از کس و ناکس // که صدایی به جز از سوسک در آن خانه نباشد
شب تعطیلی و امنیت و جمعیت خاطر // هم به دل وسوسه مسجد و میخانه نباشد
ماه از شیشه در تاخته و روزنه بسته // شمع هم گوشه گرفتست که پروانه نباشد
باد در پنجره عربده سر داده به سوزی // که برون کردن سر جرات دیوانه نباشد
پشت بر پشتی و دل فارغ و لم داده به کرسی // نشقه ها تخت ولی ساقی و پیمانه نباشد
نشئه ای خاطره انگیز که در سینه بجوشد // یاد یاری که چون او گنچ به ویرانه نباشد
دوش خوابانده به من اب دهن باز حریفی // که به شیرینی او شاهد فرزانه نباشد
ابروان جنگلی و چشم قلندر وش ما // خلسه در چنته ولی خواب در انبانه نباشد
نقد سودای محبت که به بیمایگی آنجا // بیع باغ بغل و بوسه بیعانه نباشد
الغرض تاب سخن باشد و دمساز و دگر هیچ // لب من باشد و جز گوش به کاشانه نباشد
تا من آن سوز غم عشق به سازی کنم آغاز // که به شبگیری او ناله مستانه نباشد
سرگذشتی است مرا تالی افسانه ولیکن // این حقیقت به سرم آمده افسانه نباشد
کمک حافظه هم شرط کن آن حاشیه آری // گیسو افشان نتوان کردن اگر شانه نباشد
پنبه در گوش مساعد کند از روده درازی // چه کند پیر جهان دیده که پر چانه نباشد




۲۵ شهریور ۱۳۸۶

ماه رمضان آمد

نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند
گر سجده کنان آید در امن و امان آید
ور بی ادبی آرد سیلی و ادب بیند
حکمی که کند یزدان، راضی بود و شادان
ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند
گر دم خور عشق آید خرم چو دمشق آید
ور دل ندهد دل را ویران چو حلب بیند
گوید چه سبب باشد آن خرم و این ویران
جان خضری باید تا جان سبب بیند
آمد شعبان عمدا، از بهر برات ما
تا روزی و بیروزی از بخشش رب بیند
ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد
زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند
آمد قدح روزه، بشکست قدح ها را
تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند
سغراق معانی را بر معده خالی زن
معشوقه خلوت را، هم چشم عزب بیند
با غره دولت گو، هم بگذرد این نوبت
چون بگذرد این نوبت هم نوبت تب بیند
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو
تا برف وجود تو خورشید عرب بیند
خامش کن و کمتر گو، بسیار کسی گوید
کو جاه و هوا جوید تا نام و لقب بیند
***
مولانا

۲۲ شهریور ۱۳۸۶

رمضانیه

ماه مبارک شده وقت ثواب
موقع تسبیح و دعا و کتاب
موقع افطار شود فتح باب
خلق همه منتظر توپ و تاپ

گوش به گلبانگ اذان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

گرسنگان گشته به مسجد مقیم
تشنه الطاف خدای رحیم
منتظر عفو غفور رحیم
ورد زبان یا علی و یا عظیم

سبحه به کف پیر و جوان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

جمعی در ذکر خداوندگار
بعضی گسترده بساط قمار
برخی خورده نهانی نهار
چندی الواط برای شکار

گشته به هر کوچه روان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

سفره افطار نمایان شود
مرغ به هر قاب چو سلطان شود
جوجه به بشقاب غزل خوان شود
قرمه چلو لوطی میدان شود

قیمه سر انگشت گزان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

صف زده در سفره به یک منظره
مرغ و فسنجان و کباب و کره
فرنی و شامی قدح افشره
چشم فقیران به در و پنجره

بلکه وزد بوئی از آن هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

ز اول شب تا به سحر هی بخور
بستنی و شیر پیاپی بخور
دوغ عرب ماست میامی بخور
تا که نگشته نفست طی بخور

بلکه بگیری خفقان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

حاشیه سفره بک و خان بود
مالک ده صاحب ملیان بود
عمده الاشراف والاعیان بود
تا بهفلک آه فقیران بود

سینه زنان بیوه زنان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

دست چو شستند ز افطارشان
گنجفه و آس بود کارشان
مطرب و رقاص بود یارشان
قصه حمام و شب تارشان

گشته به بازار عیان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای

ای فقرا خون جگر قوت ماست
آتش دل دانه یاقوت ماست
سطح زمین سفره ناسوت ماست
دوش ملک تخته تابوت ماست

منزل ما باغ جنان هایهای
آمده ماه رمضـان هایهای
***
سيد اشرف الدين

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

بارون

همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو !‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه
***
حسين پناهي