۲۸ مرداد ۱۳۸۸

مژده آزادی

باغبان مژده گل مي شنوم از چمنت
قاصدي كو كه سلامي برساند ز منت؟
وقت آن است كه با نغمه مرغان سحر
پر و بالي بگشايي به هواي وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
ديگر اي غنچه برون آر سر از پيرهنت
آبت از چشمه دل داده ام، اي باغ اميد
كه به صد عشوه بخندند گل و ياسمنت
بوي پيراهن يوسف ز صبا مي شنوم
مژده اي دل كه گلستان شده بيت الحزنت
بر لبت مژده آزادي ما مي گذرد
جان صد مرغ گرفتار فداي دهنت
دوستا بر سر پيمان درستند، بيا
كه نگون باد سر دشمن پيمان شكنت
خود به زخم تبر خلق برآمد از پاي
آنكه مي خواست ازين خاك كند ريشه كنت
بشنو از سبزه كه در گوش گل تازه چه گفت:
با بهار آمدي، اي به ز بهار آمدنت!
بنشين در غزل سايه كه در آيت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت!
ه. ا. سايه

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

دو غزل

وطن
مزن سر سري پا بدين خاك و دست
كه بس سر شد از دست در هر بدست
نه دجله به خود نيلگون مي رود
كز اربل در آن سيل خون مي رود
نه روديست جيحون، و گر خود يميست
كه با خون گردان ايران نميست
***
وطن پرستي
هنوزم ز خردي به خاطر در است
كه در لانه ماكيان برده دست
به منقارم آنسان به سختي گزيد
كه اشكم، چو خون از رگ، آن دم جهيد
پدر به گريه ام زد كه :«هان!
وطنداري آموز از ماكيان».

علي اكبر دهخدا

۲۲ مرداد ۱۳۸۸

دريا طغيان كرده است

دريا طغيان كرده است
درياي توده ها
و نيروي هول انگيزش
چون امواج خروشاني برمي جهد
كه آسمان و زمين را مي ترساند

اين رقص را مي بينيد؟
اين موسيقي را مي شنويد؟
اي شما كه هنوز هم بي خبريد
شما حالا مي آموزيد
كه توده چگونه سرگرم مي شود

دريا مي خروشد و مي غرد
كشتي هاي مواج
باعماق جهنمي فرو مي روند
دكلها و بادبانها
درهم شكسته و پاره پاره آويخته است

از سدها طغيان كن
طغيان كن
اعماق تيره ات را بنما
و كفهاي خشمناكت را
تا ابرها پرتاب كن،

و با آن بر آسمانها بنويس
بنشانه ابديت:
هرچند كشتي در بالاست
و امواج در زير
اما سرنوشت كشتي در دست امواج است.
***
شاندور پتوفي

۱۹ مرداد ۱۳۸۸

درد وطن

ز اظهار درد، درد مداوا نميشود // شيرين دهان به گفتن حلوا نميشود
درمان نما، نه درد كه با پا زمين زدن // اين بستري ز بستر خود پا نميشود
ميدانم ار كه سر خط آزادگي ما // با خون نشد نگاشته، خوانا نميشود
بايد چنين نمودو چنان كردچاره جست//ليكن چه چاره با من تنها نميشود
تنها منم كه گر نشود حكم قتل من: // حاشا، چنين معاهده امضا نميشود
گرسيل سيل خون زد رودشت ملك هم//جاري شود؟ معاهده اجرا نميشود
مرگي كه سرزده به در خلق سر زند // من در پي وي و پيدا نميشود
ايراني ار بسان اروپائيان نشد // ايرانزمين بسان اروپا نميشود
زحمت براي خود كش كه خود بخود // اسباب راحت تو محيا نميشود
كم گوكه كاوه كيست توخود فكر خود نما//با نام،مرده مملكت احيا نميشود
من روي پاك سجده نهادم تو روي خاك // زاهد برو، معامله ما نميشود
ضايع مساز رنج ودواي خود اي طبيب//درديست درد ما كه مداوا نميشود
مرغي كه آشيان بگلشن گرفته است // او را دگر بباديه ماوا نميشود
جانا فراز ديده، عشقي است جاي تو // هرجا مرو، ترا همه جا، نميشود
***
ميرزاده عشقي

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

حكايت دادرسي سلطان محمود غزنوي

از سلطان محمود غزنوي مشهور است: شبي در بستر استراحت خفت و در آن شب، خواب پيرامون چشم او نگرديد؛ هر چند از پعلوئي به پهلوئي مي غلتيد، ئيئه اش به هم نمي رسيد. با خود گفت: همانا مظلومي در سراي من به تظلم آمده و دست دادخواهي او، راه خواب را بر چشم من بسته. پس پاسبانان را گفت: در گرد خانه من بگرديد و ببينيد كه مظلومي را مي يابيد بياوريد. پاسبانان، اندكي تفحص كرده، كسي را نيافتند. باز سلطان هرقدر سعي كرد خواب به ديده او نيامد.
بار ديگر ايشان را به امر تجسس نمود. تا سه دفعه، در مرتبه چهارم برخاست و بر اطراف دولت سراي خود گشت، تا گذارش به مسجد كوچكي به جهت نماز كردن امراء و غلامان، در حوالي خانه سلطان ساخته بودند افتاد، ناله و زاري شنيد كه از جان پردردي گشيده مي وشد، نزديك رفته ديدفبيچاره اي سر به سجاده نهاده و از سوز دل، خدا را مي خواند. سلطان فغان بركشيد كه زنهار اي مظلوم! دادخواهي نگهدار كه من از اول شب تا به حال، خواب را بر خود حرام كرده تو را مي جويم و شكوه مرا به درگاه پادشاه جبار نكنيكه من در طلب تو نياسوده ام. بگو تا بر تو چه ستم شده؟ گفت: ستمكار بي باكي، شب پا به خانه من نهاده مرا بيرون كرده و دست ناپاكي به دامن ناموس من دراز كرده، خود را به در خانه سلطان رسانيدم، چون دستم به او نرسيد، عرض حال خود را به درگاه پادشاه پادشهاهن كردم.
سلطان را از استماع اين سخن، آتش در نهاد افتاده و چون آن شخص مشخص رفته و در آن شب، جستن او ميسر نبود، فرمود: چون بار ديگر آن نابه كار آيد، او را در خانه گذاشته به زودي خود را به من برسان. و آن شخص را به پاسبانان خرگاه سلطاني نموده، گفت: هروقت از روز يا شب كه اين شخص آيد اگرچه من در خواب راحت باشم، او را به من رسانيد.
بعد از سه شب ديگر، آن بدگهر به در خانه آن شخص رفته، بيچاره به سرعت تمام خود را به سلطان رسانيد. آن شهريار بي توقف از جا جسته با چند نفر از ملازمان، خود را به سر منزل آن مظلوم رسانيده، اول فرمود تا چراغ را خاموش كردند. پس تيغ از ميان كشيده وآن بدبخت را به قتل آورده و چراغ طلبيده روي آن سياه را ملاحظه كرده به سجده افتاد. آن مسكين، زبان به ثنا و دعاي آن خسرو معدلت آئين گشود و از سبب خاموش كردن چراغ و سجده افتادن استفسار كرد.
سلطان گفت: چون اين قضيه مسموع من شد، به خاطر من گذشت كه اين كار يكي از فرزندان من خواهد بود؛ زيرا به ديگري گمان اين جرئت نداشتم، لهذا خود متوجه سياست او گشتم كه مبادا اگر ديگري را بفرستم تعلل نمايد. و سبب خاموش كردن چراغ، اين بود كه ترسيدم اگر اين، يكي از فرزندان من باشد، مهر پدري مانع سياست گردد. و باعث سجده، آن بود كه چون ديدم كه بيگانه است، شكر الهي كردم كه فرزندم به قتل نرسيد، و چنين عملي از اولاد من صادر نگرديد.
فرمانروايان روزگار بايد در اين حكايت تامل كنند، كه ببينند كه به يك دادرسي كه در ساعتي از آن سلطان سر زدف حال نزديك به هزار سال است كه نام او بواسطه اين عمل، در چندين هزار كتاب ثبت شده، در منابر و مساجد، اين حكايت از او مذكوذر، و خاص و عام، آفرين و دعا بر او مي فرستند؛ علاوه بر فوايد اخرويه و مثوبات كثيره. بلي؛
گر بماند نام نيكي ز آدمي
به كزو ماند سراي زرنگار
***
به نقل از «منهاج السعاده» اثر ملا احمد نراقي

۹ مرداد ۱۳۸۸

دو غزل

كيست در شهر كه از دست غمت داد نداشت
هيچكس همچو تو بيدادگري ياد نداشت
گوش فرياد شنو نيست خدايا را شهر
ورنه از دست تو كس نيست كه فرياد نداشت
خوش به گل درد دل خويش به افغان مي گفت
مرغ بيدل خبر از حيله صياد نداشت
عشق در كوه كني داد نشان قدرت خويش
ور نه اين مايه هنر تيشه فرهاد نداشت
جز به آزادي ملت نبود آبادي
آه اگر مملكتي ملت آزاد نداشت
فقر و بدبختي و بيچارگي و خون جگر
چه غمي بود كه اين خاطر ناشاد نداشت

هر بنائي ننهاد بر افكار عموم
بود اگر ز آهن، او پايه و بنياد نداشت
كي توانست بدين پايه دهد داد سخن
فرخي گر به غزل طبع خداداد نداشت
*******

عشقبازي را چه خوش فرهاد مسكين كرد و رفت
جان شيرين را فداي جان شيرين كرد و رفت
يادگاري در جهان از تيشه بهر خود گذاشت
بيستون را گر زخون خويش رنگين كرد و رفت
ديشب آن نامهربان مه آمد و از اشك شوق
آسمان دامنم را پر ز پروين كرد و رفت
پيش از اينها اي مسلمان داشتم دين و دلي
آن بت كافر چنينم بي دل و دين كرد و رفت
تا شود آگه ز حال زار دل، باد صبا
مو بمو گردش درآن گيسوي پرچين كرد و رفت
واي بر آن مردم آزاري كه در ده روز عمر
آمد و خود را ميان خلق ننگين كرد و رفت
اين غزل را تا غزال مشك بوي من شنيد
آمد و بر فرخي صد گونه تحسين كرد و رفت
***
فرخي يزدي

۷ مرداد ۱۳۸۸

پر جبرئيل

هشت مرداد سالروز بزرگداشت شهاب الدين سهروردي « شيخ اشراق ». (549 – 587 هجري)
...
گفتم: «مرا از پر جبرئيل خبر ده!»
گفت: «بدان كه جبرئيل را دو پر است: يكي پر راست است و آن نور محض است، همگي آن پر مجرد اضافت بودِ اوست به حق. و پري است بر چپ او، پاره اي نشان تاريكي بر او، همچون كلفي بر روي ماه ، همانا كه به پاي طاوس ماند، و آن نشانه ي بودِ اوست كه يك جانب به نابود دارد. و چون نظر به اضافتِ بودّ او كني يا بودِ حق، صفت بود او دارد و چون نظر به استحقاق ذات او كني، استحقاق عدم دارد – و آن لازم بود است. و اين دو معني در مرتبتِ دو پر است: اضافت به حق، يميني و اعتبارِ استحقاق در نفسِ خود، يساري. و نزديكتر اعدادي به يكي دو است،، پس سه، پس چهار. پس همانا آنچه او دو پر دارد، شريف تر از آن است كه سه پر و چهار. و اين را در علوم حقايق و مكاشفات، تفصيلي بسيار است كه فهم هركس به آن نرسد. چون از روح قدسي شعاعي فروافتاد، شعاع او آن كلمه است كه او را "كلمه ي صغرا" مي خوانند كافران را نيز كلمه ايست، الا آن است كه كلمه ي ايشان صدا آميز است. و از پر چپش كه قدري ظلمت با اوست، سايه اي فرو افتاد، عالم زور و غرور از آن است. و در كلام مجيد مي گويد "جعل الظلمات والنور". اين ظلمتي كه او را با "جعل" نسبت كرده، عالم غرور تواند بود و اين نور كه از پس ظلمات است شعاع پر راست است . زيرا كه هر شعاع كه در عالم غرور افتد، پس از نور او باشد. پس عالم غرور صدا و ظل پر جبرئيل است – اعني پر چپ – و روان هاي روشن از پر راست اوست و حقايقي كه القا مي كنند در خواطر، همه از پر راست است و قهر صيحه و حوادث هم از پر چپ اوست.»
...

۵ مرداد ۱۳۸۸

يك روايت تاريخي

متن زير از كتاب «افكار اجتماعي و سياسي و اقتصادي ايران در آثار منتشر نشده دوره قاجار» تاليف دكتر فريدون آدميت و دكتر هما ناطق، آورده شده. تاريخ اين مطلب به سال 1287 هـ .ق . در زمان ناصرالدين شاه مي باشد.
برداشت آزاد!
***
... از آن مهمتر هنگامه شورانگيزي است كه در كرمانشاهان برپا گشت و خصلت سياسي داشت. حدتش را در گزارشش عيني آن بايد شناخت: «حالت اهل شهر و بلوك منقلب شده، كل اهل شهر اجتماع نموده، دكاكين را بسته اند و از كار برخاسته اند. مدتها بود كه زماني را مترصد گشته اند چنين وقتي اتفاق بيفتد. شكايت و ناله از عمادالدوله و صارم الدوله... و ساير دارند. اهل خلق كه جمع شده بودند... صارم الدوله سه نفر را با شمشير دست خود كشته، و جمعي را غارت و در شهر محبوس و جمعي را در عماديه نگه داشته اند... ميان شهر تزلزل است، هركس ميان شهر عبور مي كند، مي گيرند و مي برند. اين عمل رعيت و مخلوق است – مبادا از اطراف تطميع شويد، عمرو و زيد و بكر پرده كشي كنند كه چنين نيست، و بگويند فلان طور است و تحريك است، و امر مشتبه شود. كار دو نفر و پنج نفر و هزار نفر نيست.»
به دنبال آن اهالي شهر از زن و مرد در مسجد گرد آمدند، خواستار عزل عمادالدوله و بيرون كردن صارم الدوله بودند. امين حضور فرستاده شاه اين پيام را در مسجد بر مردم خواند كه: «ما سركار عمادالدوله را براي هرزگي و عرض بعضي اراذل و اوباش عزل نخواهيم كرد. ولي به عرض رعيت هم رسيدگي خواهيم كرد. هر يك مطلب خود را بنويسند... اگر اجحافي شده استرداد خواهد شد.»
آن پيام تاثير وارونه بخشيد. «يكدفعه هزار زن گِـل به سر و مرد با قرآن، به صدا درآمدند و فرياد كردند كه: امين حضور، شاهد باش، به قبله عالم عرض كرده اند كه چند نفر اجلاف و اراذل و اوباش عارض اند.» - حالا ببينيد كه خلق شهر چه مي گويند. يكباره به فرياد آمدند: «حكومت سركار والا را قبول نخواهيم كرد.» سپس نامه نوشتند كه: «عموم اهل ولايت از وضيع و شريف جمع شده، حرفشان اين است كه ما را تمام قتل عام كنند، حكومت عمادالدوله را تمكين نخواهيم كرد.»
كارگزار دولت در همان گزارش خود به شاه، مصلحت كار را در اين مي بيند كه: هرگاه بخواهند نظم بدهند و «اين بدنامي به عالم نرود كه عزل و نصب حكام به دست كسبه شهري است، بايد چند نفر را تنبيه نمايند و چشم چند نفر را بترسانند كه مردم آرام بگيرند، والا همه ملازمان درگاه سلطاني هريك خيالي دارند.» اين نكته را هم متذكر گشته كه: طايفه لر زنگنه يا اهل شهر «هم قسم شده اند» كه حاكم را بيرون رانند....

۲۲ تیر ۱۳۸۸

سترون

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
-«اینک من، بهین فرزند دریاها،
شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرق در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نبینم... وای!... این شاخک چه بی جان است و پژمرده...»
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.

زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه جاوید.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-« دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد»
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»

خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان برخاست:
-«باران است... هی!... باران!
پس از هرگز... خدا را شکر... چندان بد نشد آخر...»
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.

به زیر ناودانها تشنگان، با چهره های مات،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را.
-«تحمل کن پدر... باید تحمل کرد.»
-«می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...»

ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
-«نمی دانم، ولی این ابر بارانی است، می دانم.»
-«ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.»

-«شما را، ای گره تشنگان! سیراب خواهم کرد»
صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
سرآمد روزها با تشنگی با مردم صحرا.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-«آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»
***
مهدي اخوان ثالث

۱۵ تیر ۱۳۸۸

داروگ

خشک آمد کشتگاه
در جوار کشت همسایه.
گرچه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ــ
ـقاصد روزان ابری، داروگ!
کی می رسد باران؟
***
نيما يوشيج