۲۲ مهر ۱۳۹۱

طرح

باد در دام باغ می‌نالید
رود شولای دشت را می‌دوخت
قریه سر زیر بال شب می‌برد
قلعه‌ی ماه در افق می‌سوخت.
***
منوچهر آتشی

۱۷ مهر ۱۳۹۱

زبان سرخ

مگو که غنچه چرا چاکچاک و دلخون است
که این نمایشی از زخم قلب مجنون است
نمومه دل ازردگان بود: گل سرخ
چو این کلیشه اوراق سرخ دلخون است
زبان عشقی شاگرد انقلاب است این
زبان سرخ نیست بیرق خون است
***
میرزاده عشقی

۱۶ مهر ۱۳۹۱

آن پری...

آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکند
در جهان هرآن، دل که بنگری، بیقرارو، دیوانه میکند
با چنین جمال، گر تو ای صنم، یکزمان زنی، در حرم قدم
همچو کافران، مومن حرم، رو بسوی بت، خانه میکند
شمع را از آن، من شوم فدا، گرچه میکشد، ز آتش جفا
پس بسوز دل، گریه از وفا، بهر مرگ پروانه، میکند
پیش مردمش، در دو چشم ریش، کی دهد مکان، این دل پریش
یار خویش را، کی بدست خویش، آشنای بیگانه میکند
جزمِحَن ز عمر، چیست حاصلم، زندگی نکرد، حل مشکلم
مرگ ناکهان، عقده از دلم، باز میکند یا نمیکند
***
فرخی یزدی

۱۳ مهر ۱۳۹۱

آیینه شکست


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بربیکر خود بیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسون گری و ناز
چون بیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تاخیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو بنکه او تا که در آن خانه گزیند

من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چسان حل کنی این مشکل مارا
بشکست وفغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل مارا

***
فروغ فرخزاد

۹ مهر ۱۳۹۱

آیینه ها


بازا به آن عهد دیرین وفا کن
بازا و یادی ازین آشنا کن
غم آسمان دلم تیره کرده
بازا و خورشیدها را صدا کن
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

باران شدم من در ملال بی تو بودن
دریاچه ها را گریه کردمف گریه کردم
ای گشته پیدا در زلال اشک گرمم
ای سرکشیده دم به دم از آه سردم
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

ای رونق خانه من کجایی
ای جان و جانانه من کجایی
من مانده در زمهریر زمستان
باغ بهارانه ی من کجایی
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند

با این که عشق تو ای گل
آزرده سازد چو خارم
بازت به دل میپرستم
بازت به جان دسوتدارم
آیینه ها بیقرار تو هستند
بازا که چشم انتظار تو هستند
***
هومن ذکایی

۸ مهر ۱۳۹۱

از دوست...

از دوست به‌هر جوری، بیزار نباید شد
از یا به‌هر زخمی، افگار نباید شد
ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد
با عشقِ خوشِ شوخی، در کار نباید شد
گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی
دلداده‌‌ی آن چابکِ عیار نباید شد
هرگه که به ترکِ جان، آسان نتوانی گفت
پس عاشق آن دلبر خون‌خوار نباید شد
چون سوختن دل را تن در نتوان دادن
از لاف به رعنایی، در نار نباید شد
خواهی که بیاسایی مانند سنایی تو
هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد
خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود
الا ز وجود خود بیزار نباید شد
***
سنایی

۵ مهر ۱۳۹۱

ساقیا...

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته‌ای چند فرو ریز بما خامی چند
صوفی و گوشه محراب و نکونامی و رزق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
مطربی چند و گلی چند و گل اندامی چند
چشم و لب پیش من آور چو رسد باده بمن
تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند
باده در خانه اگر نیست برای دل ما
رنجه شود تا در میخانه بنه گامی چند
دربهای می گلگون اگرت زر نبود
خرقه ما بگرو کن بستان جامی چند
ذکر سجاده و تسبیح رها کن چو عبید
نشوی صید بدین دانه بنه دامی چند
***
عبید زاکانی

۴ مهر ۱۳۹۱

زان سوی خواب مرداب

ای مرغ‌های طوفان! پروازتان بلند.
آرامش گلوله‌ی سربی را
در خون خویشتن
این‌گونه عاشقانه پذیرفتید،
این‌گونه مهربان،
زان‌سوی خوب مرداب، آوازتان بلند.

می‌خواهم از نسیم بپرسم:
بی جزر و مدّ قلب شما،
آه،
دریا چگونه می‌تپد امروز؟
ای مرغ‌های طوفان! پروازتان بلند.

دیدارتان: ترنّم بودن؛
بدرودتان؛ شکوه سرودن؛
تاریخ‌تان بلند و سرافراز:
آن‌سان که گشت نامِ سرِدار
زان یار باستانیِ همرازتان بلند.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۳ مهر ۱۳۹۱

واعظان...


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
***
حضرت حافظ

۳۰ شهریور ۱۳۹۱

چه کسم من؟


چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی اتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم و تد هوش بکندم
بخدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور بتو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو ازین منطق رسمی
که نمی یابد میدان بگو حرف سمندم
***
مولانا