۲ اسفند ۱۳۹۴

شبانه

ـ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

ـ به ملال،
در خود به ملال
با یکی مرده سخن می‌گویم.

   شب، خامش استاده هوا
   وز آخرین هیاهوی پرند‌ه‌گانِ کوچ
   دیرگاه‌ها می‌گذرد.
   اشک بی‌بهانه‌ام آیا
   تلخه‌ی این تالاب نیست؟
#
ـ از این گونه
بی‌اشک
به‌چه می‌گریی؟

ـ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.

   به هر اندازه که بیگانه‌وار
   به شانه‌بَرَت سر نهم
   سنگ‌باری آشناست
   سنگ‌باری آشناست غم.
***
احمد شاملو

۲۵ بهمن ۱۳۹۴

دلم گرفته، ای دوست!...

دلم گرفته، ای دوست!     هوای گریه با من
گر از قفس گریزم     کجا روم، کجا، من؟
کجا روم؟ که راهی     به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم     به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل     نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج     رها، رها، رها، من
زمن هرآن که او دور     چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک     ازو جدا، جدا، من!
نه چشم دل به سویی     نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی     به یاد آشنا، من
ز بودنم چه افزود؟     نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ     که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم     در آسمان ابری ـ
دلم گرفته، ای دوست!     هوای گریه با من...
***
سیمین بهبهانی

۱۸ بهمن ۱۳۹۴

دستِ کمک

اگر نامه‌ای می‌نویسی به باران
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا، از دلِ کاهدود و غباران.

اگر نامه‌ای می‌نویسی به خورشید
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا، زین شبِ سردِ نومید.

اگر نامه‌ای می‌نویسی به دریا
سلامِ مرا نیز بنویس
سلامِ مرا،
با «اگر»، «آه»، «آیا».

به مرغانِ صحرا، در آن جست‌وجوها
سلامِ مرا نیز بنویس
اگر نامه‌ای می‌نویسی
سلامی پر از شوقِ پرواز
از روزنِ آرزوها.
***
محمدرضا شفیعی کدکنی

۱۶ بهمن ۱۳۹۴

چرا از مرگ می‌ترسید؟

چرا از مرگ می‌ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید؟
*
- مپندارید بوم ناامیدی باز،
به بام خاطر من می‌كند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگویید این سخن تلخ و غم‌انگیز است –

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی‌آرد؟
مگر افیون افسون كار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی‌كارد؟
مگر این می‌پرستی‌ها و مستی‌ها
برای یك نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی‌گردید؟
چرا از مرگ می‌ترسید؟

كجا آرامشی از مرگ خوش‌تر كس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند،
خماری جانگزا دارند.
نمی‌بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی كه هشیاری نمی‌بیند!

چرا از مرگ می‌ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد، در بستر گلبوی مرگ مهربان، آنجاست!
سكوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی‌ست.

همه ذرات هستی، محو در رویای بی‌رنگ فراموشی‌ست.
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی،
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی،
جهان آرام و جان آرام.
زمان در خواب بی‌فرجام،
خوش آن خوابی كه بیداری نمی‌بیند!

سر از بالین اندوهِ گران خویش بردارید
در این دوران كه از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران كه هرجا «هركه را زر در ترازو،
زور در بازوست»
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
كه كام از یكدگر گیرند و خون یكدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه، بر آستان مرگِ راحت، سر فرودآرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید؟
چرا زین خوابِ جان‌آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می‌ترسید؟
***
فریدون مشیری

۱۴ بهمن ۱۳۹۴

فرار

ای‌کاش توانِ فرارمان بود ازین خراب‌آباد،
به جایی که کس را سرِ آزار دیگری نبود،
جایی که کس را مجال خطا نبود.
فرار از دست همه پلیدی‌ها؛
به جایی که پاکی آبِ روان است و صداقت عطر هوا
جایی که هر نفسْ لعنتی نباشد بر تنِ نفرین‌شده‌مان
جایی که هر تپش قلب ناسزایی نباشد بر تاروپود هستی‌مان
جایی که هر چشم فروبستن و دیده بگشودن عذابی نباشد بر روح خسته‌مان.

ای‌کاش از آن عالم زر نشانی‌مان بود
ای‌کاش می‌توانستیم بدانجا بازگردیم
آن شهر آسایش، آن مدینه آمال
همانجا که مأوامان بود، همانجا که زادگاه‌مان بود
اما دریغ که پروردگار جبار، خطای آدم را پای بنی‌آدم نوشت
عذاب وی را بر گرده‌ی فرزندانش گذاشت،
لعنت را بدرقه راهشان کرد،
و ابلیسِ پیروزمست را همراه سفرشان.

از زر به خاک رانده شدیم
تا شاید به زر برسیم یا به نار.
اما
کجاست همّت گردون‌شکنی؟

۱۰ بهمن ۱۳۹۴

فضاسازی

کائنات را تار از پود گسسته است،
پود بر تار چنگ زده.
آسمان نقابی گشته‌ست سیاهْ بر رخِ فتانِ خورشید،
          و بر روی زمین برق می‌جهاند.
ابرها زاری پیشه‌ کرده‌اند،
دریاها امواج بلندْسهمگین خود را بر پیکر بی‌جان ساحل می‌کوبند.
کوه‌ها سنگ می‌بارند
و زمین بر تنِ خویش می‌لرزد.
درختان جامه از تن می‌درند و حیوانات غریو وحشت سرمی‌دهند...

و اینگونه‌ست شادباش جهان
بر حضور آدمی!

۳ بهمن ۱۳۹۴

طرح

منو اینجا ول کردن رفتن. مسخره بنظر میاد. از اون بیست و سه نفر فقط ما هفتا مونده بودیم. همه یجوری گم‌وگور شده بودند. هیشکی متوجه نشد چجوری. حتا الان که فکرشو میکنم هیچکس به این توجه نداشت که مدام تعدادمون کمتر میشد، چه برسه به اینکه چطور تعدادمون کم میشد. توی جمع آدم فقط حواسش به خودشه. شاید ما اینجوری بودیم. شایدم فقط من اینجوری بودم. نمیدونم. الان به این نکته رسیدم. چی شد؟ یادم نمیاد از کجا مسیرمون شروع شد. چجوری بیست و سه نفر شدیم. اصلا از اول بیست و سه نفر بودیم؟ یادم نمیاد. تو این برهوت دنبال چی میرفتیم؟ اصلا دنبال چیزی میرفتیم یا جای خاصی میخواستیم بریم؟ من هیچکدوم از اون بیست و سه نفر رو نمیشناختم. هیچوقت با کسی حرف نزدم. هیچکس با هیچکس حرف نمیزد. مسیر مشخصی وجود نداشت. همه جا خاک بود و خار. همه جا زمین پست. بدون هیچ تپه‌ای، کوهی. چند روز تو راه بودیم؟ نمیدونم. از هر طرف که نگاه میکردی تا جایی که چشمت قدرت داشت رو میتونستی ببینی، و هیچ چیزی نبود جز خاک و خار. ما اینجا چیکار میکردیم؟ چرا چیزی یادم نمیاد؟ ولی اون بیست و سه نفر رو یادمه، قیافه‌هاشون رو، مدل راه رفتنشون رو، لباسای پاره‌پوره‌شون رو حتی مدل نفس کشیدنشون رو. پس چرا از مقصد و مبدا چیزی یادم نیست؟ نمیدونم. سرم سنگینه. چرا منو اینجا ول کردن؟!

۲۷ دی ۱۳۹۴

می‌دانم...

به گرد دل همی‌گردی، چه خواهی کرد؟ می‌دانم
چه خواهی کرد، دل را خون و رخ را زرد؟ می‌دانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد؟ می‌دانم
به یک غمزه جگر خستی، پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم، بخواهی خورد می‌دانم
به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی، که گرم از سرد می‌دانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن، ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن، دلم گوید
نه مَردم نی زن، ار از غم ز زن تا مرد می‌دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی، نمی‌گفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می‌دانم
جوابم داد دل، کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می‌دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می‌دانم
***
مولانا

۱۹ دی ۱۳۹۴

با چشم‌ها...

با چشم‌ها
ز حیرت این صبح نابه‌جای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
برتارک سپیده‌ی این روز پابه‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم
از زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:
« ـ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیص نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را!»

« ـ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پرواز روشن‌اش را. آری!»

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:

« ـ با گوش جان شنیدیم
آواز روشن‌اش را!»

باری
من با دهان حیرت گفتم:
« ـ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائب‌اید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

*

هر گاوگندچاله‌دهانی
آتش‌فشان روشن خشمی شد:

« ـ این گول بین که روشنی‌یِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.»

توفان خنده‌ها...

« ـ خورشید را گذاشته،
می‌خواهد
با اتکا به ساعت شماطه‌دار خویش
بی‌چاره خلق را متقاعد کند 
که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست.»

توفان خنده‌ها...

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چیزی نظیر آتش در جان‌ام
پیچید.

سرتاسر وجو مرا
گوئی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌ئی به تفته‌گی‌یِ خورشید
جوشید از دو چشم‌ام.
از تلخی‌یِ تمامی‌یِ دریاها
در اشک ناتوانی‌یِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقت‌شان بود
احساس واقعیت‌شان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم بی‌ریای رفاقت بود
با تاب‌ناکی‌اش
مفهوم بی‌رقیب صداقت بود.

*

(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌های‌شان
حتا
با نان خشک‌شان. ـ
و کاردهای‌شان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

*

افسوس!
آفتاب
مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و 
اکنون
با آفتاب‌گونه‌ئی
آنان را
این‌گونه
دل
فریفته بودند!

*

ای کاش می‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
 ـ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ـ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

***
شاملو

۱ دی ۱۳۹۴

فال حافظ

شب یلدا 94
*
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
***
حضرت حافظ