۱۱ دی ۱۳۸۷

حسین (ع)

بر زمین کربلا بارید و رفت//لاله در ویرانه ها کارید و رفت
تا قیامت قطع استبداد کرد//موج خون او چمن ایجاد کرد
مدعایش سلطنت بودی اگر//خود نکردی با چنین سامان سفر
تیغ بهر عزّت دین است و بس//مقصد او حفظ آیین است و بس
ماسوالله رامسلمان بنده نیست//پیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد//ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ
لا چون ازمیان بیرون کشید//از رگ ارباب باطل،خون کشید
نقش
الاالله بر صحرا نوشت//سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم//ز آتش او شعله ها اندوختیم
شوکت شام و فر بغداد رفت//سطوت غرناطه هم از یاد رفت
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز//تازه از تکبیر او ایمان هنوز
ای صبا ای پیک دور افتادگان//اشک ما را بر مزار او رسان

علامه اقبال لاهوری

۱۰ دی ۱۳۸۷

ان الحسین...


سوگند به آنکه مرا به حق و پیامبری برانگیخته، به راستی که حسین بن علی، در آسمان بزرگتر از آنست که در زمین شناخته می شود، هر آینه به سمت راست عرش خدای عزّوجلّ نوشته شده است: حسین، چراغ هدایت و کشتی نجات؛ پیشوای نیکی و برکت؛ و عزّت و افتخار؛ و دریای دانش و گنجی است که برای آینده اندوخته شده است...

پیامبر اکرم (ص)

روز دوم محرم

بامداد روز دوم محرم61 حسین به آن نقطه و محلی رسید که قضا و قدر برایش معین کرده بود؛ او رضا به قضا داده بود وبرای زنده نگاه داشتن اصول، حاضر به تحمل درد ناکترین فاجعه های بشری شده بود. تاریخ نویسان نگاشتند که اسب زیبای حسین که پیشاپیش قافله راه می رفت، همین که به سر زمین کربلا رسید و نخلستان انبوه آنجا را دید، از حر کت باز ایستاد. امام به اسب نهیب زد و فشار آورد. اسب از جای خود حرکت نکرد و خدا داناتر است. امام از یکی از همراهان پرسید: نام این آبادی چیست؟
- غاضریه.
- آیا نام دیگر هم دارد؟
- نینوا و در شرق آن حائر.
- باز هم نام دیگری برایش می گویند؟
- شاطی الفرات.
- آیا نام دیگری ندارد؟
- چرا . . ..کربلا.
امام گفت:
-همین است . . . همین جاست . . . سرزمین اندوه و بلا.
دستور داد که همراهان پیاده شوند، باره را بر زمین بیاندازند . . . کجاوه ها را پیاده کنند و خیمه و خرگاه را برپا سازند. پس از آن این کلمات را آهسته با خود گفت که یکی از اصحاب نزدیکش به دشواری شنید:
- اینجاست که خونهای ما باید ریخته شود . . . سراپرده و حریم ما به غارت برود . . . اطفال ما کشته شوند و اینجاست که خوابگاه و آرامگاه ابدی من خواهد شد و زیارتگاه شیعیان من . . .

زندگانی امام حسین (ع) - زین العابدین رهنما

۹ دی ۱۳۸۷

السلام علیک یا سیدالشهدا

عکس از سایت Moala.net

یا حسین (ع)

اِن‌َّالْحُسَيْن‌َ مِصْباح‌ُ الْهُدي‌ وَ سَفينَةُ النَّجاة
***
... حركت كشتي نجات آدميان‌، احتياجي به دريا ندارد.
اين كشتي بر روي قطره اشكي مقدّس كه براي حسين ريخته مي‌شود، مي‌گذرد. اشكي كه از اعماق دل برميآيد و جان را مي‌شوراند و آن‌گاه‌، رهسپارِ پيشگاه‌ِ اقدس‌ِ خداوندي مي‌شود.
عهدي بزرگ و وفايي جاودانه
اي حسين ، اي فرزند شريف‌ترين انسان‌، اي معشوق جان‌هاي شيفتهء حق و حقيقت و اي اميد حيات پاكان اولاد آدم‌، داستان خونين تو در دشت سوزان نينوا، قرن‌ها پيش از آن كه چشم به اين دنيا باز كنيم‌، به وقوع پيوسته است‌. و چنين بود كه ما و گروهي از كاروانيان گذرگاه حيات پرمعنا، به حكم جريان منظّم زندگي در جويبار زمان‌، از ديدار جمال زيباي ربّاني تو و ياران بي‌نظيرت محروم گشتيم‌.
ياران باوفايي كه با شكوفايي درخشان‌ترين سعادت و فضيلت انساني در دل‌، چهره برافروختند و با بال و پري كه از اعماق جانشان روييده بود، در چند لحظه از تنگناي عالم خاك‌، به اوج عالم پاك به پرواز درآمدند. افسوس كه ما از تقديم جان‌مان در آن طَبَق اخلاص كه در آن روز خونبار، جان هفتاد و دو تن انسان كامل را به پيشگاه الهي عرضه كرد محروم مانديم‌.
با اين حال‌، سپاس بيكران خدايي را كه از آن گروه‌هاي نابخرد نبوديم كه نشستند و عهدها بستند و تو را براي اقامهء حكومت حق و عدالت‌، به سرزمين خود، عراق دعوت نمودند و در آن هنگام كه گام برسرزمين آنان نهادي‌، آن نابخردان ضد انسانيت عهدها را شكسته و به انكار صدها نامه‌اي كه شخصيت خود را در گرو آن گذاشته بودند، برخاستند و آن گاه با شمشيرهاي برّان خود، برتو و ياران تو تاختند و در آن روز، پيش از آن كه خورشيدِ سپهر لاجوردين از ديدگاه زمين‌نشينان ناپديد گردد، خورشيد عالم‌افروزِ وجود تو را از ديدگان مردم دنيا پوشاندند. غافل از آن كه‌، اگر جمال ابديّت‌نماي تو از ديدگاه فضاي عالم طبيعت غروب كند، در دل‌ِ پاكان فرزندان آدم‌، طلوعي جاودانه خواهد داشت‌. [طلوعي بس درخشنده‌تر] . اينك‌، ما دلباختگان‌ِ وجودِ نازنينت‌، عهدنامه‌اي با قلم عقل و وجدان نوشته و با خون دل امضا نموده‌، به پيشگاه مقدّست تقديم مي‌داريم كه‌: تا جان در بدن داريم‌، دل به عشق تو سپاريم و در راه دفاع از آرمان الهي‌ِ تو كه رسالت عظماي انسانيت است‌، از هيچ تلاشي دريغ نورزيم‌. باشد كه علي‌الصّباح ابديت‌، به شوق ديدار تو، اي چهره‌ات تجلّي‌گاه حق و حقيقت‌، سر از خاك برآوريم و در شعاع جاذبيّت روح بزرگ تو، گام به سرنوشت نهايي خود برداريم.
از مقدمه کتاب «حسین شهید فرهنگ، پیشرو انسانیت» اثر استاد علامه محمّدتقي جعفري

۸ دی ۱۳۸۷

گنجینه عشق

چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش
بود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش
بیاور دردی دردش که آن صافی دوای ماست
کسی کو درد دل دارد همان درد است درمانش
دلم گنجینه عشق است و خوش گنجی دراو پنهان
چنین گنجی اگر جویی بود در کنج ویرانش
من ازذوق این سخن گفتم، توهم بشنو به ذوق ازمن
بیاور قول مستانه، رو آن مستانه می خوانش
خرابات است و ما سرمست وساقی جام می بردست
سر ما آستان او و، دست ما و دامانش
اگر تو آب رو جویی بیا با من دمی بنشین
که دریاییست بحر ما که پیدا نیست پایانش
حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید
بنوش این ساغر می را به شادی روی یارانش
شاه نعمت الله ولی

۷ دی ۱۳۸۷

مساوات عشق

در عشق بدان فرق شهنشاه و گدا نیست
کس نیست که در کوی بتان بیسروپا نیست
در حسن تو انگشت نما هستی و لیکن
در عشق تو جز من کسی انگشت نما نیست
رسوای تو گشتیم من و دل، بجهان نیست
جائی که در آن قصه رسوایی ما نیست
مـسـتـم بـگـذاریـد بـگـریـم بـه غـم دل
جز اشک کسی در غم دل عقده گشا نیست
این مهر که دارد بتو دل در همه کس نه
وین جای که داری تو بدل در همه جا نیست
با یار سخن دوش شد از عالم و حدت
گفتم مشنو هر که تو را گفت خدا نیست
بد گفت رفیق از پی و بشنیدم و گفتم
با یار که دل بد مکن این نیز بما نیست
در فتنه یغما گری چشم تو ای شوخ
آن چیست که غارتزده در کشور ما نیست
گر پر شود ایران همه از حضرت اشرف
صحبت بادب کن بر اهل ادب عارف
اینجاست که جای سخن پرت و پلا نیست

عارف قزوینی

۶ دی ۱۳۸۷

از آخرین دیدار

چو گل در دست بیداد تو پرپز شد نگاه من
چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آه من
پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحرا گرد
چه زود از نیمه ره برگشت سر گردان نگاه من
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
چو با آن کولی خوشبخت میآئی به راه من
تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود
کنون من در پناه باده ام، غم در پناه من
درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم
ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماه من
هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه گل را
نگاه درد ناک و آرزومندم گواه من
نمی دانی، نمی دانی، چه مشتاق و چه محرومم
نمی دانم ؛نمی دانم؛ چه بود آخر گناه من
چه کرد، ای مهربان ترسای پیر میفروش، امشب
می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من،
که چون آتش بمجمر سوزم وچون می بخم جوشم
پرند از آشیان دل کبوتر های آه من
مهدی اخوان ثالث

۴ دی ۱۳۸۷

قدرت عشق

دل من در قفس عشق، هوای تو کند
چشم من، آرزوی خدمت پای تو کند
بین درین شهر، کسی مشک فروشی نکند
گر کند شانه بزلفان دو تای تو کند
قدرت عشق ببین، ای بت شیرین گفتار!
شیخ در موقع تسبیح، دعای تو کند
دوش با ساغر می درد دل خود گفتم
گفت وصلش بجهان، نیز دوای تو کند
گفتمش خرمن هستی من، آتش بگرفت
گفت تن ده ببلا، چونکه خدای تو کند
گفتمش صبر چه حاصل؟ که رفیقان بروند
گفت اینست، ولی کار وفای تو کند
گفتمش گریه عاشق، نکند هیچ اثر
گفت لیکن سخن عشق دعای تو کند
«چه دعا کردی جانا که چنین خوب شدی»
دل عشقی چکند؟ گر که هوای تو کند
میرزاده عشقی

۳ دی ۱۳۸۷

مرغ مجسمه

مرغی نشسته بر سر بام سرای ما
مرغی دگر نهفته به روی درخت کاج
می خواند این بشوری گوئی برای ما
خاموشی ای است آن یک (دودی بروی عاج)

نه چشمها گشاد از او، بال از او نه وا
سر تا به پای خشکی، با جای بی تکان
منقارهایش آتش، پرهای او طلا
شکل از مجسمه بنظر مینماید او

وین مرغ دیگر آنکه کارش همه خواندن است
از پای تا بسر همه می لرزد او بتن
نه رغبتش به سایه آن کاج ماندست
نه طاقتش برستن از آنجای دل شکن

لیکن بر آن دو چون بری آرامتر نگاه
خواننده مرده ایست نه چیز دگر جز این
مرغی که می نماید خشکی به جایگاه
سرزنده ایست با کشش زندگی قرین

مرغی نشستته بر سر بام سرای ما
مبهم حکایت عجبی ساز می دهد
از ما برسته ایست ولی در هوای ما
بر مادر این حکایت آواز می دهد.
نیما یوشیج