۲۰ مرداد ۱۳۹۱

بار امانت

آن صداها به كجا رفت،
صداهاي بلند،
گريه ها، قهقهه ها،
آن امانت ها را،
آسمان آيا پس خواهد داد؟


پس چرا حافظ گفت:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد.


نعره هاي حلاج،
بر سر چوبه ي دار،
به كجا رفت كجا؟

به كجا ميرود آه!

چهچه گنجشك بر ساقه باد،
آسمان آيا،
اين امانت ها را،
بازپس خواهد داد؟


*
محمدرضا شفيعي كدكني

۱۱ مرداد ۱۳۹۱

تو استظهار آن داری

تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
ولی چون کعبه بر پرد کجا مانی مسلمانی
تو سلطانی و جانداری، تو هم آنی و آن داری
مشوران مرغ جهان‏ها را که ایشان را سلیمانی
فلک ایمن ز هر غوغا، زمین پر غارت و یغما
ولیکن از فلک دارد، زمین جمع و پریشانی
زمین مانند تن آمد، فلک چون عقل و جان آمد
تن از فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی
چو تن را عقل بگذارد، پریشانی کند این تن
بگوید تن که معذورم، تو رفتی که نگهبانی
عنایتهای تو جان را چو عقل عقل ما آمد
چو تو از عقل برگردی، چه دارد عقل عقلانی؟
شود یوسف یکی گرگی، شود موسی چو فرعونی
چو بیرون شد رکاب تو، سرآخر گشت پالانی
چو ما دستیم و تو کانی بیاورهم چه می‏آری؟
چو ما خاکیم و تو آبی، برویان هرچه رویانی
تو جویانی و ناجویا، چو مغناطیس ای مولا
تو گویایی و نا گویا چو اسطرلاب و میزانی
***
حضرت مولانا

۶ مرداد ۱۳۹۱

چاووشی



بسان رهنوردانی كه در افسانه‏ها گویند،
گرفته كولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت، 
 گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می‏پویند، 
ما هم راه خود را می‏كنیم آغاز


سه ره پیداست، 
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر، 
حدیثی كه‏ش نمی‏خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی، 
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی، 
دودیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام، 
اگر سر بر كنی غوغا، و گر دم در كشی آرام، 
سه دیگر: راه بی‏برگشت، بی‏فرجام،

من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی كه می‏بینم بد آهنگ است. 
بیا ره‏توشه برداریم، 
قدم در راه بی‏برگشت بگذاریم؛ 
ببینیم آسمان «هركجا» آیا همین رنگ است؟


تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمان‏ها نیست. 
سوی بهرام، این جاوید خون آشام،
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‏ی بی‏غم، 
كه می‏زد جام شومش را به جام حافظ و خیام؛ 
و می‏رقصید دست‏افشان و پاكوبان بسان دختر كولی، 
و اكنون می‏زند با ساغر «مك نیس» یا «نیما» 
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست.
به سوی پهندشت بی‏خداوندی‏ست، 
كه با هر جنبش نبضم 
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.

 بهل كاین آسمان پاك، 
چراگاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد: 
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان 
پدرشان كیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟


بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم.

به سوی سرزمین‏هایی كه دیدارش، 
،بسان شعله‏ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده‏ی بیدار. 
نه این خونی كه دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار. 
چو كرم نیمه‏جانی بی‏سر و بی‏دم 
كه از دهلیز نقب‏آسای زهراندود رگهایم 
كشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار، 
 به سوی قلب من، این غرفه با پرده‏های تار. 
و می‏پرسد، صدایش ناله‏ای بی‏نور:


ـ «كسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! ... می‏پرسم كسی اینجاست؟
كسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا كه لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‏بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه 
مرده ای هم رد پایی نیست،
صدایی نیست الا پت‏پت رنجور شمعی در جوار مرگ، 
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ، 
وز آن سو می‏رود بیرون، به سوی غرفه‏ای دیگر،
به امیدی كه نوشد از هوای تازه آزاد، 
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است ـ از اعطای درویشی
كه می‏خواند: 
«جهان پیر است و بی‏بنیاد، ازین فرهادكش فریاد...»

وز آنجا می‏رود بیرون، به سوی جمله ساحلها.
پس از گشتی كسالت بار، 
بدان‏سان باز می‏پرسد ـ سر اندر غرفه با پرده‏های تار ـ
ـ «كسی اینجاست؟»
و می‏بیند همان شمع و همان نجواست.

كه می‏گوید بمان اینجا؟
كه پرسی همچو آن پیر به دردآلوده مهجور: 
خدایا «به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟»


بیا ره توشه برداریم. 
قدم در راه بگذاریم. 
كجا؟ هر جا كه پیش آید. 
بدانجایی كه می‏گویند خورشید غروب ما، 
زند بر پرده شبگیرشان تصویر. 
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: زود. 
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد، دیر.

كجا ؟ هر جا كه پیش آید. 
به آنجایی كه می‏گویند 
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان. 
و در آن چشمه‏هایی هست،
 كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن. 
و می‏نوشد از آن مردی كه می‏گوید: 
«چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی 
كز آن گل كاغذین روید؟»


به‏آنجایی كه می‏گویند روزی دختری بوده‏ست 
كه مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك دیگری بوده‏ست.

كجا؟ هر جا كه اینجا نیست. 
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم. 
ز سیلی‏زن، ز سیلی‏خور 
وزین تصویر بر دیوار ترسانم. 
درین تصویر،
عمَر با سوطِ بی‏رحم خشایَرشا،
زند دیوانه‏وار، اما نه بر دریا؛ 
به گرده‏ی من، به رگ‏های فسرده‏ی من،
به زنده‏ی تو، به مرده‏ی من.

بیا تا راه بسپاریم
به‏سوی سبزه‏زارانی كه نه كس كشته، ندروده 
به‏سوی سرزمین‏هایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه‏ست 
و نقش رنگ و رویش هم بدین‏سان از ازل بوده، 
كه چونین پاك و پاكیزه‏ست.


،به‏سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه دریا، 
می‏اندازیم زورق‏های خود را چون كُل بادام. 
و مرغان سپید بادبان‏ها را می‏آموزیم، 
 كه باد شرطه را آغوش بگشایند،
و می‏رانیم گاهی تند، گاه آرام.


بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلكنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‏فرجام بگذاریم....
***
مهدی اخوان ثالث
تهران، فروردین 1335


پ.ن: بشنوید آواز استاد شجریان را به همراهی کمانچه کیهان کلهر بر روی قسمت‏هایی از این شعر.‏



۲۶ تیر ۱۳۹۱

گریه سیب

شب فرو می‏افتاد.
به درون آمدم و پنجره‏ها را بستم.


باد با شاخه درآویخته بود.
من، درین خانه تنها، تها.
غم عالم به دلم ریخته بود.


نهگهان، حس کردم:
که کسی،
آنجا، بیرون، در باغ،
در پس پنجره‏ام
می‏گرید...


صبحگاهان،
شبنم
می‏چکید از گل سیب.
***
هـ.الف.سایه

۲۰ تیر ۱۳۹۱

تو

تو زشت‏ترین چهره تاریخ جهانی
هرچند که تاریخ پر از چهره زشت‏ست


آید ز پی آن کس که قلم دارد و غربال
نیمای من این را به یکی نامه نوشته‏ست


آینده به تحقیق نبازد به گذشته
دریاست، بزن هرچه تورا نیمه و خشت‏ست


امید! مبادا که به نومید گرایی
دریاب که بافنده دادار چه رشته‏ست


***
مهدی اخوان ثالث

۱۹ تیر ۱۳۹۱

شام گاهی

ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد
که با همه‏ی جمع چه تنها نشسته‏ای!


ـ تنها نشسته‏ام؟
نه
که تنها فارغ از من و از ما نشسته‏ام.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد
که چه ویران نشسته‏ای!


ـ ویران؟
ویران نشسته‏ام؟
آری،
و به چشم‏انداز امیدآباد خویش می‏نگرم.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد، که تنها نشسته‏ای
کنار دریچه خردت.


ـ آسمان من
آری
سخت تنگ چشمانه به قالب آمد.
*


ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد، که انده‏گنانه نشسته‏ای
کنار دریچه خردی که بر آفاق مغربی می‏گشاید.


ـ من و خورشید را هنوز
امید دیداری هست،
هرچند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می‏شود.
*
ـ نظر در تو می‏کنم ای بامداد...


***
احمد شاملو

۱۷ تیر ۱۳۹۱

هرگز نمی پرسم

هر روز می‏پرسی که: آیا دوستم داری؟
من، جای پاسخ بر نگاهت خیره می‏مانم
تو در نگاه من، چه می‏خوانی، نمی‏دانم
اما به جای من، تو پاسخ می‏دهی: «آری»!
*
ما هر دو می‏دانیم
چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند
و آن‏ها که دل با یکدگر دارند
حرف ضمیر دوست را ناگفته می‏دانند،
ننوشته می‏خوانند

من «دوستت دارم» را
پیوسته در چشم تو می‏خوانم
ناگفته، می‏دانم
من، آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی‏پرسم
هرگز نمی‏پرسم که: آیا دوستم داری
قلب من و چشم تو می‏گوید به من: «آری!»‏
***
فریدون مشیری

۱۶ تیر ۱۳۹۱

رهگذر

یکی مهمان ناخوانده،
زهر درگاه رانده، سخت وامانده
رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبار آلود
نهاده سر بروی سینه رنگین کوسن‏هایی
که من در سال‏های پیش
همه شب تا سحر می‏دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آن‏ها در خیال خویش
و چون خاموش می‏افتاد برهم پلک‏های داغ و سنگینم
گیاهی سبز می‏رویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور برمی‏خاست
گل خورشید می‏آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی، حلقه‏ای را نرم می‏لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می‏بوسید
و مردی می‏نهاد آرام، با من سر بروی سینه خاموش 
کوسن‏های رنگینم

کنون مهمان ناخوانده،
ز هر درگاه رانده، سخت وامانده
بر آن‏ها می‏فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه، من باید به خود هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جام‏های باده می‏خواند: که آیا هیچ
باز در میخانه لب‏های شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبه خاموش عطرآگین زیبا
جای خوابی هست؟
***
فروغ فرخزاد

۱۵ تیر ۱۳۹۱

چه بگویم

چه بگویم که دل افسردگی‏ات
از میان برخیزد؟


نفس گرم گوزن کوهی،
چه تواند کردن؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پر افشانده به دشت و دامن؟
*
محمدرضا شفیعی کدکنی

۲۸ خرداد ۱۳۹۱

حاصل

قلمستان تنهاست


با کلاغان حریصی که بر انگشتانش
میوه‏ی پاییزند
با دم باد که می‏پوید بیهوده به دور از بر او
با تن تنبل ابر
که چه بی‏حاصل می‏اندازند سایه به روی سر او
قلمستان تنهاست


و چه از او دورست
صوت غمناک خروس پنهان
پرپر شعله‏ی افشان پناه تپه
رفت و آمدهای برزگر بیل به‏دست
هرچه بر حاصل اندیشه‏ی نو کاشته‏ام می‏نگرم
هرچه در خاطر خود می‏پویم
«قلمستان تنهاست»
باز افسوس کنان می‏گویم
***
سیاوش کسرایی