از مطالبی که انحصارا از دیوان حافظ قابل توجه است موضوع رواج تفاول بدانست. «فال گرفتن» از دیوان حافظ سنتی تازه نیست بلکه از دیر باز در میان آشنایان بدین دیوار از فارسی زبانان و غیر آنان متداول بود چون در هر غزل از آن می توان بهر تاویل و توجیه بیتی و عبارتی را حسب حال تفاول کننده یافت. بدین سبب گویندة این دیوان را لسان الغیب لقب داده اند.
***
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد // شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن // گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد قـد خـمیـده مـا سـهـلـت نـمـایـد امـا // بر چشم دشمنان تیرازاین کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی // جـام می مغـانه هـم بـا مغان توان زد درویش را نباشد برگ سرای سلطان // ماییم و کهنه دلقی کاتش درآن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند // عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد گر دولت وصالت خواهد دری گشودن // سـرهـا بـدیـن تـخـیـل بر آستـان توان زد عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است // چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست // گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد حافظ به حق قرآن کز شید و رزق بازآی باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن // هدف ناوک قضا بودن بندمعشوق چون بستت پای // ازهمه بندها جدا بودن زیر باربلای اوهمه عمر// چون سرزلف او دوتا بودن آفتاب رخش چـو رخ بـنمود // پـیش او ذره هـوا بودن بـهمه محنتی رضـا دادن // وز همه دولــتی جـدا بودن گر لگدکوب صدجفا باشی // همچنان بر سر وفا بودن عشق اگراستخوانت آس کند // سنگ زیرین آسیا بودن «انوری»
قسمتی از شعر «شب چراغ» سهراب سپهری از کتاب هنوز در سفرم به مناسبت سالروز تولد شاعر آب و زمین.
***
شب چراغ
دو صدا: نقش هایی را خلوت آینه را اکنون می آلایند پرتو بیرنگ می افتد به روی جاده های نور روی انگشتان ترد لحظه ها تابوت سردی نرم می لغزد وهمی آیا نقش خود در آب می بیند پرسشی هر گونه بیهوده است غبار ترس دارد می رود از حفره ها بالا در نهفت خاک، شاید زندگی را مرده ای در خواب می بیند
ماهتاب اندود شهر، خالی بود خانه مرده، کوچه با غوغای آن مرده آب مرده، ماهیان مرده من چه هستم، سایه ای بیراهه رفته، پرسشی نومید موجی از تردید؟ از درون خلوت درها صدا آمد: وهم بی هنگام! ها، ها، ها... - ای صداهاتان نسیم سرزمین خواب! خوابتان آرام خواب! ها، ها، ها... چه خیالی خام! خواب ما جز ترس بیداری نبود درد ما جز درد هشیاری نبود خلوتی بی رنگ می جوییم و نیست رنگ بی نیرنگ می جوییم و نیست - خنده ها، کو، رنگ ها؟ گریه ها، آهنگ ها کو درای کاروان؟ کو صدای چاوشان؟ شهر، مرده، بی صدا، تاریک هیچ فانوسی نه روشن در گذر ها کودکی پیدا نه بر سکوی درها دستی آیا خانه ای را در نخواهد زد؟ در هوای ساکت این شهر یک پرنده پر نخواهد زد؟ - نه در نخواهد زد یک پرنده پر نخواهد زد
بنا بروایت افلاکی در مرض موت مولوی: «حضرت سلطان ولد از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی بغایت ضعیف شده بود، دائم نعره ها می زد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود؛ همان شب حضرت مولانا فرمود که: بهاءالدین، من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا؛ چون حضرت ولد سرنهاد و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می ریخت، شعر مضارع:
رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن// ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا بروز تنها // خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد// ای زرد روی عاشق تو صبرکن وفاکن
خیره کشیست ما را دارد دلی چو خارا// بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد// پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم// با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد// از برق آن زمرد هین دفع اژدها کن