۲۶ مهر ۱۳۸۷

ساقیا برخیز و ...



ساقیا برخیز و پر کن جام را // مست کن این رند درد آشام را

آتش غم دردل من برفروز // پخته کن از راه لطف این خام را

می دهم پیغامی ای باد صبا // سوی جانان بَر زجان پیغام را

گر فلانی می رساند بندگی // می کند او ترک ننگ و نام را

تا ببیند صبحگاهی روی تو // لطف کن، بنما، ببر آرام را

علاء الدولة سمنانی


۲۵ مهر ۱۳۸۷

تک بیتها

ز خاموشی بریدم من زبان هرزه گویان را
دو لب بر هم نهادم کار شمشیر دودم کردم
مجذوب همدانی

***

عشقی که بود خام و به افسون رود از دل
چون پخته شد و گشت جنون، چون رود از دل؟
شیدای کردستانی

***

می عشرت به جام و یار دیرینم به کام امشب
بنازم چشم و بازویی که چشم آسمان بندد
ظریف اصفهانی

***

آنقدر فیضی که من از بی زبانی برده ام
ترسم آخر شکر خاموشی کند گویا مرا
واعظ قزوینی

***

برو ای شیخ و به تکفیر نکن تهدیدم
کافر عشق کجا وحشتش از تکفیر است
صفائی نراقی

۲۰ مهر ۱۳۸۷

شمس الدین محمد شیرازی

بیست مهر سالروز بزرگداشت حافظ


از مطالبی که انحصارا از دیوان حافظ قابل توجه است موضوع رواج تفاول بدانست. «فال گرفتن» از دیوان حافظ سنتی تازه نیست بلکه از دیر باز در میان آشنایان بدین دیوار از فارسی زبانان و غیر آنان متداول بود چون در هر غزل از آن می توان بهر تاویل و توجیه بیتی و عبارتی را حسب حال تفاول کننده یافت. بدین سبب گویندة این دیوان را لسان الغیب لقب داده اند.

***

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد // شعری بخوان که باآن رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن // گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قـد خـمیـده مـا سـهـلـت نـمـایـد امـا // بر چشم دشمنان تیرازاین کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی // جـام می مغـانه هـم بـا مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان // ماییم و کهنه دلقی کاتش درآن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند // عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دری گشودن // سـرهـا بـدیـن تـخـیـل بر آستـان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است // چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست // گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شید و رزق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

۱۹ مهر ۱۳۸۷

جنگ را بخواب دیدم

دیشب جنگ را بخواب دیدم
مجارها را بجنگ میخواندند.
و برای نشانه دعوت، برسم قدیم
شمشیر خونین را در سراسر کشور میبردند.

و از دیدن این شمشیر خونین، تکان خوردند
حتی آنانکه یک قطره خون در رگهایشان بود
و هیچکس بخاطر پول پست نمیجنگید
بلکه همه بخاطر تاج درخشان آزادی.

درست روز عروسی ما بود
عروسی من، عروسی تو، محبوبم.
و من هم برای آنکه در راه وطنم جان بدهم
حتی از نخستین شب عروسیمان میگذشتم.

محبوبم، آیا دشوار نیست
در چنین روزی بسوی مرگ رفتن؟ ...
و با اینهمه اگر سرنوشت چنین بخواهد
براستی چنین خواهم کرد. بدانسان که در خواب دیدم...

شاندور پتوفی

۱۸ مهر ۱۳۸۷

عاشقی

عاشقی چیست مبتلا بودن
با غم و محنت آشنا بودن
سپر خنجر بلا گشتن // هدف ناوک قضا بودن
بندمعشوق چون بستت پای // ازهمه بندها جدا بودن
زیر باربلای اوهمه عمر// چون سرزلف او دوتا بودن
آفتاب رخش چـو رخ بـنمود // پـیش او ذره هـوا بودن
بـهمه محنتی رضـا دادن // وز همه دولــتی جـدا بودن
گر لگدکوب صدجفا باشی // همچنان بر سر وفا بودن
عشق اگراستخوانت آس کند // سنگ زیرین آسیا بودن
«انوری»

۱۷ مهر ۱۳۸۷

گور خویش

تن گور تست خشم مگیر از حدیث من
زیـرا که خـشمگــیـر نـباشد سخن پذیر
از خویشتن بپرس در این گور خویش تو
جان و خرد بـس است تـرا مـنکر و نکیر
این گور تو چنانکه رســول خــدای گفت
یـا روضـه بـهشـتـسـت یا کــنـده سعـیـر

ناصر خسرو

۱۶ مهر ۱۳۸۷

شب چراغ

قسمتی از شعر «شب چراغ» سهراب سپهری از کتاب هنوز در سفرم به مناسبت سالروز تولد شاعر آب و زمین.
***


شب چراغ

دو صدا:
نقش هایی را خلوت آینه را اکنون می آلایند
پرتو بیرنگ می افتد به روی جاده های نور
روی انگشتان ترد لحظه ها تابوت سردی نرم می لغزد
وهمی آیا نقش خود در آب می بیند
پرسشی هر گونه بیهوده است
غبار ترس دارد می رود از حفره ها بالا
در نهفت خاک، شاید زندگی را مرده ای در خواب می بیند

ماهتاب اندود
شهر، خالی بود
خانه مرده، کوچه با غوغای آن مرده
آب مرده، ماهیان مرده
من چه هستم، سایه ای بیراهه رفته، پرسشی نومید
موجی از تردید؟
از درون خلوت درها صدا آمد:
وهم بی هنگام! ها، ها، ها...
- ای صداهاتان نسیم سرزمین خواب!
خوابتان آرام
خواب! ها، ها، ها...
چه خیالی خام!
خواب ما جز ترس بیداری نبود
درد ما جز درد هشیاری نبود
خلوتی بی رنگ می جوییم و نیست
رنگ بی نیرنگ می جوییم و نیست
- خنده ها، کو، رنگ ها؟
گریه ها، آهنگ ها
کو درای کاروان؟ کو صدای چاوشان؟
شهر، مرده، بی صدا، تاریک
هیچ فانوسی نه روشن در گذر ها
کودکی پیدا نه بر سکوی درها
دستی آیا خانه ای را در نخواهد زد؟
در هوای ساکت این شهر
یک پرنده پر نخواهد زد؟
- نه
در نخواهد زد
یک پرنده پر نخواهد زد
.
.
.

۱۱ مهر ۱۳۸۷

جادوی سکوت!

من سکوت خويش را گم کرده ام!
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من، که
خود افسانه مي پرداختم،
عاقبت افسانه مردم شدم!

اي سکوت، اي مادر فريادها،
ساز جانم از تو پر آوازه بود،
تا در آغوش تو، راهي داشتم،
چون شراب کهنه، شعرم تازه بود.

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سکوت، اي مادر فريادها!

گم شدم در اين هياهو، گم شدم
تو کجايي تا بگيري داد من؟
گر سکوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من!

فریدون مشیری

۱۰ مهر ۱۳۸۷

وداع ماه رمضان

برگ تحویل می کند رمضان // بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر، زود برفت // دیر ننشست نازنین مهمان

غادر الحب صحه الاحباب // فارق الخل عشره الخلان

ماه فرخنده روی برپیچید // و علیک السلام یا رمضان

الوداع ای زمان طاعت وخیر//مجلس ذکرو محفل قرآن

مهر فرمان ایزدی بر لب // نفس دربند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان آید // بس بگردد بگونه گونه جهان

بلبلی زار زار می نالید // بر فراق بهار وقت خزان

گفتم انده مبر که بازآید // روز نوروز و لاله و ریحان

گفت ترسم بقا وفا نکند // ورنه هر سال گل دمد بستان

روزه بسیارو عیدخواهد بود // تیرماه و بهار و تابستان

تا که در منزل حیات بود // سال دیگر که در غریبستان

خاک چندان ازآدمی بخورد // که شود خاک وآدمی یکسان

هردم ازروزگار ما جزویست // که گذرمی کندچوبرق بمان

کوه اگر جزو جزو برگیرند // متلاشی شود بدور زمان

تا قیامت که دیگر آب حیات // باز گردد بجوی رفته روان

یارب آن دم که دم فروبندد // ملک الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهلست // تو نگه دار جوهر ایمان

سعدی

۸ مهر ۱۳۸۷

مولانا جلال الدین محمد



بنا بروایت افلاکی در مرض موت مولوی: «حضرت سلطان ولد از خدمت بی حد و رقت بسیار و بی خوابی بغایت ضعیف شده بود، دائم نعره ها می زد و جامه ها پاره می کرد و نوحه ها می نمود و اصلا نمی غنود؛ همان شب حضرت مولانا فرمود که: بهاءالدین، من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا؛ چون حضرت ولد سرنهاد و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می ریخت، شعر مضارع:


رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن// ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا شب تا بروز تنها // خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد// ای زرد روی عاشق تو صبرکن وفاکن

خیره کشیست ما را دارد دلی چو خارا// بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد// پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم// با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد// از برق آن زمرد هین دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ورتو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن


و غزل آخرین که فرمودند اینست.»

تاریخ ادبیات ایران - ذبیح الله صفا