۲۲ تیر ۱۳۹۲

ریتا

میان ریتا و چشمانم... تفنگی است
وآن‌که ریتا را می‌شناسد، خم می‌شود
و برای خدایی که در آن چشمان عسلی است
نماز می‌گزارد.
و من ریتا را بوسیدم
آن‌‌گاه که کوچک بود
و به‌ یاد می‌آورم که چه‌سان به من درآویخت
و بازویم را زیباترین بافه‌ی گیسو فروپوشاند
و من ریتا را به یاد می‌آورم
همان‌سان که گنجشکی برکه‌ی خود را
آه... ریتا
میان ما یک میلیون گنجشک و تصویر است
و وعده‌های فراوانی
که تفنگی... به رویشان آتش گشود!
نام ریتا در دهانم عید بود
تن ریتا عروسی بود در خونم
و من در راه ریتا... دو سال گم گشتم
و او دو سال بر دستم خفت
و بر زیباترین پیمانه پیمان بستیم، و آتش گرفتیم
در شراب لب‌ها
و دو بار زاده شدیم.
آه... ریتا
چه چیز چشمم را از چشمانت برگرداند
جز دو خواب کوتاه و ابرهایی عسلی
پیش از این تفنگ.
بود آن‌چه بود
ای سکوت شام‌گاه
ماه من در آن بامداد دور هجرت گزید
در چشمان عسلی
و شهر
همه آوازخوانان را و ریتا را رُفت
میان ریتا و چشمانم... تفنگی است

 ***
محمود درویش

۲۱ تیر ۱۳۹۲

صدا

کبوتری روی سیم ِ نیم لخت ِ تیر ِ کهنه‌ی روبه‌روی پنجره نشسته و آهسته دری‌وری بغبغو می‌کند و صدای ساییدن زمان را مخدوش می‌کند! ولی نه، نمی‌دانم صدای کبوتر بود که صدای ساییده شده زمان را خراش می‌داد یا پتک ِ صدای کلاغی بود که روی درخت ِ چنار ِ آن سوی خیابان نشسته بود و با قارقار گوش خراشش چشم به کبوتر دوخته بود!

م.س

۱۹ تیر ۱۳۹۲

پنجره

همه‌ی دلخوشیش اون پنجره‌ی چوبی ِ دولته‌ای بود و دیوار روبروش،
دیواری که یه بوته‌ی یاس زینتش بود،
زینتی که به زور ِ یه تیکه طناب پوسیده‌ی گره‌گره خودشو از دیوار بالا کشیده بود و رسونده بود به میله‌های محافظای بالای دیوار و چنگ انداخته بود بهشون که نیوفته،
از دیوار بالا کشیده بود و گل‌های سفید و زردشو با اون بوی مست کننده‌ش و برگ‌های سبز تیره و روشنش شده بود منظره‌ی زیبای دو لته‌ی چوبی و پنجره و دیوار لخت سیمانی ِ پشت سرش،
ولی دلخوشیش اون دیوار و بوته یاس و گل‌ها و برگ‌ها نبود،
دلخوشیش اون دو لته‌ی چوبی بود که کنار هم جلوی پنجره می‌نشستن،
و تنهایی خودش که تماشاگر پنجره بود.

*
م.س

۱۷ تیر ۱۳۹۲

دانی...؟

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیز می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی‌ست که تقریر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
منع جوان و سرزنش پیر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می‌کنند
تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند
صد ملک دل به نیم‌نظر می‌توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قوی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فی‌الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ای‌ست که تغییر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

حافظ

۱۶ تیر ۱۳۹۲

رهایی

شاه‌زاده با شمشیری در دست وسط بیشه‌ی خارزار پیدایش شد و گفت:
-  من این‌جام. بیا برویم.
شاه‌دخت گفت:
- کجا؟
و به آرامی از درون کیسه‌ی چِتایی‌اش قد راست کرد.
شاه‌زاده در حالی که با آستین‌ خون از صورت‌اش پاک می‌کرد، گفت:
-  به سوی آزادی. بجنب. وقتی دیدم اژدها دارد پرواز می‌کند و می‌رود، از لای خاربته‌ها راه باز کردم. بیا تا اژدها نیامده برویم.
شاه‌دخت پرسید:
- چرا؟
شاه‌زاده گفت:
- این دیگر چه سئوالی است؟ بیرون آزادی است. زندگی است. شادی است. می‌توانی بازهم توی  تخت درست و حسابی بخوابی. خودت را بشوری. موهایت را شانه کنی و لباس‌های خوشکل بپوشی.
و به جای خواب شاه‌دخت نگاه کرد و به لباس پاره پوره‌اش. پوست‌ ِ شاه‌دخت با جوش ِ قرمزی که انگار تمام تن‌اش را پوشانده، از زیر لباس‌اش پیدا بود.
شاه‌دخت گفت:
- من عاشق اژدهام.
شاه‌زاده بهت‌زده گفت:
- چی؟ عاشق این حیوان  ِِ حال به هم زن  ِ زمخت ِ فلس‌دار؟
شاه‌دخت گفت:
-  بله. اژدها می‌تواند بپرد. ما همیشه توی هوا عشق‌بازی می‌کنیم. وقتی آن بالا بالاها پرواز می‌کنم و خودم را به او می‌چسبانم و او عضو آتشین‌اش را بین ران‌هایم فرو می‌کند، حسی به من دست می‌دهد توصیف‌ناپذیر.
شاهزاده گفت:
- ولی آخر غیر از این چیزهای دیگری هم هست.
شاه‌دخت گفت:
- بله، اما همه‌شان در برابر همین یک حس، هیچ‌اند.
و با خون‌سردی به تماشای اژدهای تازه از راه رسیده نشست که داشت شاهزاده را زیر پایش له می‌کرد.
به اژدها گفت:
- بیا، بیا بپریم.
اژدها را در آغوش گرفت و پرکشیدند به هوا.

۸ تیر ۱۳۹۲

ماهی

ماهی‌ها داناترین موجودات عالم‌اند
ماهی‌ها همه‌چیز را می‌دانند
فقط حافظه خوبی ندارند
آخر با حافظه 8 ثانیه‌ای و 3 ثانیه‌ای دانش چه فایده دارد!
همه‌چیز را زود فراموش می‌کنند
می‌دانند و نمی‌دانند
دانای کلّی نادان!
پس این همه دانش به چه کار می‌آید؟!

م.س

زنگوله

همیشه می‌آمدم و می‌نشستم گوشه‌ای و نگاهت می‌کردم
آرام، بی‌صدا، آهسته
می‌آمدم، ساعتی به تماشایت می‌نشستم
و می‌رفتم
بی آنکه متوجهم بشوی
اما یک روز مچم را گرفتی
می دانم بی‌احتیاطی کردم
سایه‌ام را پشت درخت دیدی یا صدایی شنیدی
و آمدی مچم را گرفتی
مرا گرفتی و با نگاهی ملالت بار به گوشه‌ای کشاندیم و
زنگوله‌ای در قلبم کار گذاشتی
حالا دیگر نمی‌توانم نزدیکت شوم
آخر هر وقت که تورا می‌بینم
با تپش قلبم زنگوله به صدا می‌افتد و متوجه حضورم می‌شوی
و می‌روی
و یا مرا می‌رانی
آخر چرا؟!

حالا دیگر لذت تماشایت را نمی‌توانم حس کنم
نمی‌توانم نزدیکت شوم...
آه از تپش پراحساس زنگوله...

م.س
8 تیر 92

۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

یک تصویر

دو زانو بر زمین
سر فروافتاده
افکنده دست
لرزان دل
بی‌فروغ‌چشم ِ دل‌مرده نگاهش را
دوخته بر جامانده‌ ردّپایی تازه بر روی زمین
ردپایی روان به سوی افق
روان به سوی بی‌نهایت
به سوی تنهایی
و نم‌نم بارانی که ردپا را می‌شوید
آرام
بارانی از آسمان ِ چشمی بی‌فروغ...

*
م.س

۳۱ فروردین ۱۳۹۲

امید


تنها... سرگردان
حیران درمیان ظلماتی دهشتناک
نوری می‌بینم
شتابان به‌سوی روشنایی می‌دوم
صدایی از پشت‌سر ـ از دور
می‌گوید: «به آن روشنا دل مبند، افسون‌ست!»
پاهایم سست می‌شود
اما امید هنوز در دلم پابرجاست

به سوی نور می‌روم
با امید
بی یقین...
 ***
م.س

۲۹ فروردین ۱۳۹۲

قلعه


من قلعه‌ام
بزرگ‌ترین قلعه‌ی دنیا، قلعه‌ای فراموش شده، قلعه‌ای در ناکجاآبادی شاید مرکزِ جهان! قلعه‌ای سترگ و نفوذناپذیر، مستحکم‌ترین بنای مغفول مانده‌ی تاریخ. با قدمتی به بلندای انسانیت، به کوتاهی ِ آدمیت.
من قلعه‌ام
قلعه‌ای با عمیق‌ترین سیه‌چال، با تاریک‌ترین دخمه‌ها، با دهشت‌ناک‌ترین شکنجه‌گاه‌ها، عذاب‌آورترین جایِ جهان. سیه‌چالی نور به‌خود ندیده و با روشنایی قهر که شب‌زیان۫ جانوران را نیز بیم سیاهی آن لرزه بر اندام می‌اندازد. قلعه‌ای با بلندترین باروی تاریخ، بارویی بلند که سر به آسمان می‌ساید، بارویی سربرکرده در سیه ابرانی شوم، سر برکرده در پاک‌ترین پاکی ِ فضا. بارویی زرفام به نور مهر و سیم‌گون به تشعشع بدر. قلعه‌ای ایستاده با سری در فرازنای آسمان و پاهای فرورفته در ژرفای تاریکی ِ زمین. از فرازنای نور تا وحشت تاریکی.
من قلعه‌ام
قلعه‌ای در بردارنده هزاران رخ، جای‌داده در هزاران دخمه وجودم. رخ‌هایی سیاه و سپید، نیک و پلشت، زشت و زیبا، پراکنده از اعماق تا بلندا. رخ‌هایی به تکاپو، برای رسیدن از اعماق به سطح، از سطح به بلندا؛ از بلندا به سطح تا اعماق. سیه‌رُخانی در نور تا سپیدرویانی در ظلمت؛ سیاهانی در قعر تاریکی و سپیدانی بر فراز روشنایی. رخ‌هایی همه جنبش در دخمه‌های سپید و سیاه.
من قلعه‌ام
محکوم به زیستن با اندرونی از هزاران رخ. هزاران پری‌زاد و دیوزاد. اندرونی همواره با نبرد همراه، نبرد خیر و شر. اندرونی ناآسوده.

م.س
24 فـروردین 92