اگر از شعرهایم گل را جدا کنید
از چهار فصل
یک فصلم میمیرد
اگر یار را از آن جدا کنید
دو فصلم میمیرد
اگر نان را از آن جدا کنید
سه فصلم میمیرد
اگر آزادی را از آن جدا کنید
سالام میمیرد
و من نیز
***
شیرکو بیکهس
۱ شهریور ۱۳۹۵
جدایی
۲۹ تیر ۱۳۹۵
در شب پایاننیافتهی سعدی
چه سپید کوهساری، چه سیاه ماهتابی
نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی
همه درّههای وحشت به کمین من نشسته
نه مقدّرم درنگی، نه میسّرم شتابی
به امید همزبانی، به سکوت نعره کردم
بنیامدم طنینی که گمان برم جوابی
همه لالههای این کوه ز داغ دل فسردند
چو نکرد صخره رحمی، چو نداد چشمه آبی
بنشین دل هوایی که بر آسمان این شب
ندمید اختری کو نشکست چون شهابی
به سپهر دیدگاهم، به کرانهی نگاهم
نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی
تن من گداخت در تب، عطشی شکافتم لب:
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»
***
سیاوش کسرایی
نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی
همه درّههای وحشت به کمین من نشسته
نه مقدّرم درنگی، نه میسّرم شتابی
به امید همزبانی، به سکوت نعره کردم
بنیامدم طنینی که گمان برم جوابی
همه لالههای این کوه ز داغ دل فسردند
چو نکرد صخره رحمی، چو نداد چشمه آبی
بنشین دل هوایی که بر آسمان این شب
ندمید اختری کو نشکست چون شهابی
به سپهر دیدگاهم، به کرانهی نگاهم
نه بود به شب شکافی و نه از سحر سرابی
تن من گداخت در تب، عطشی شکافتم لب:
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»
***
سیاوش کسرایی
۱۳ تیر ۱۳۹۵
آن روز
آن روز باید میبوسیدمت بانوی سرخپوش
در میان آن آسمان مهآلود
در زیر آن باران لطیف
بر فراز آن قلهی بلند
زیر طاقیهای آن قلعهی کهن
محصور در بین مخمل سبز درختان
باید تنگ در آغوشت میگرفتم
خیره در دریای چشمانت غرق میشدم
دست در دستانت جهانی را به زیر میکشیدم
و کام دنیا را از سرخی لبانت میگرفتم
تا ابدیتی بسازم از آن لحظه
تا جاودان سازم عشق را
تا پیمانی ببندم با تو در میان شاهدان هزارساله که هیچ دستی را دیگر توان شکستن آن پیمان نباشد.
اما دریغ
که من تنها
در کنارت نشستم و چشم در چشم کوه
حسرت خوردم.
لحظهای در کنارت نشستن را به جهانی بخشیدم
و دست در دستت از فراز آن قلهی سراسر پوشیده از شادیِ لحظهها
به پایین سرازیر شدم
در میان آن آسمان مهآلود
در زیر آن باران لطیف
بر فراز آن قلهی بلند
زیر طاقیهای آن قلعهی کهن
محصور در بین مخمل سبز درختان
باید تنگ در آغوشت میگرفتم
خیره در دریای چشمانت غرق میشدم
دست در دستانت جهانی را به زیر میکشیدم
و کام دنیا را از سرخی لبانت میگرفتم
تا ابدیتی بسازم از آن لحظه
تا جاودان سازم عشق را
تا پیمانی ببندم با تو در میان شاهدان هزارساله که هیچ دستی را دیگر توان شکستن آن پیمان نباشد.
اما دریغ
که من تنها
در کنارت نشستم و چشم در چشم کوه
حسرت خوردم.
لحظهای در کنارت نشستن را به جهانی بخشیدم
و دست در دستت از فراز آن قلهی سراسر پوشیده از شادیِ لحظهها
به پایین سرازیر شدم
۲۹ خرداد ۱۳۹۵
تصویر آخر
مغموم و گرفته با چشمانی خسته و بیروح در مقابل آینه ایستاد، دستانش روی صورتش خطوط عمیق را از کنار لب تا کنار بینی و بالاتر از میان دو چشم روی چین و چروک پیشانی دنبال کرد و در میان موهای کمپشتش جان داد و فرو افتاد. چشم در چشمان سردش دوخت و با لبخندی بیرمق نگاه تصویر بیشباهت را پاسخ گفت. با دیدن دندانهای چرک و پوسیده در بین لبهای زرد شدهاش خشکش زد و غمی عمیق در خطوط چهرهاش دوید. اشک در چشمش حلقه زد، پلکها را بست و باز کرد، قطره اشکی روی گونهاش چکید. دستانش لرزید، به سوی تصویرش خم شد، دست بلند کرد و غریبه را در آغوش گرفت سر بر شانهاش بغض فروخفتهاش را آزاد کرد و باران اشک را بر گونه خود و شانههای استخوانی غریبه سرازیر کرد و چند دقیقه به همین حال بار دلش را سبک کرد. سر از شانه غریبه برداشت و به عقب برگشت. تصویر ناآشنا با لبخندی مضحک به او نگاهی کرد و پا پس کشید و دور شد. و او مبهوت، غریبه را با نگاهی تهی مشایعت کرد و به بدن خمیده خودش با شانهی خیس که در جلوی آینه افتاده بود چشم دوخت...
۲۲ خرداد ۱۳۹۵
بردباری
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
تحمل میرود، اما شب غم سر نمیآید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن، لیک
چه گویم جور هجرت، چون به گفتن درنمیآید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها؟
تو مه بیمهری و حرف منت باور نمیآید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف،
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمیآید
دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ایکافر نمیآید؟...
***
مهدی اخوان ثالث
۱۹ خرداد ۱۳۹۵
ناگهان...
ناگهان دیدم که باز آغاز پروحشت شبیست
ناکسان راهم سوی سردی سیاه انداختند
همرهانم، دست اهریمن به دست، از خبث ذات
خرقهی تنهاییام بر دوشِ آه انداختند
بی که بگذارند بگشایم دهان شکوهای
مرکبم را همعنان با غم به راه انداختند
چون کنم طی بیکران شب را؟ که درهای سحر
قفل کردند و کلیدش را به چاه انداختند
***
مهدی اخوان ثالث
ناکسان راهم سوی سردی سیاه انداختند
همرهانم، دست اهریمن به دست، از خبث ذات
خرقهی تنهاییام بر دوشِ آه انداختند
بی که بگذارند بگشایم دهان شکوهای
مرکبم را همعنان با غم به راه انداختند
چون کنم طی بیکران شب را؟ که درهای سحر
قفل کردند و کلیدش را به چاه انداختند
***
مهدی اخوان ثالث
۱۳ خرداد ۱۳۹۵
من گرد پایبسته...
به استقبال غزل مولوی:
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...
من گرد پایبسته و میدانم آرزوست
دریای لب خموشم و طغیانم آرزوست
در چنبر شکیب فروکاست جان من
بال و پری به عرصهی جولانم آرزوست
بس دیر شد ملال زمستان انتظار
غوغای رنگخیز بهارانم آرزوست
آن دم به اوج بر سر بازارهای شهر
آن نغمهی به جان شده پنهانم آرزوست
فرسودم از سرشک خود و شامگاه درد
صبح نجات و چهرهی خندانم آرزوست
در ریگزار تفته، لبان چاک از عطش
آهنگی از نوازش بارانم آرزوست
بس عقده بسته رنج در اعماق سینهها
اینک گرهگشایی طوفانم آرزوست
روزی که بشکفد گل جان پرور مراد
در مرغزار خرم ایرانم آرزوست
***
احسان طبری
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست...
من گرد پایبسته و میدانم آرزوست
دریای لب خموشم و طغیانم آرزوست
در چنبر شکیب فروکاست جان من
بال و پری به عرصهی جولانم آرزوست
بس دیر شد ملال زمستان انتظار
غوغای رنگخیز بهارانم آرزوست
آن دم به اوج بر سر بازارهای شهر
آن نغمهی به جان شده پنهانم آرزوست
فرسودم از سرشک خود و شامگاه درد
صبح نجات و چهرهی خندانم آرزوست
در ریگزار تفته، لبان چاک از عطش
آهنگی از نوازش بارانم آرزوست
بس عقده بسته رنج در اعماق سینهها
اینک گرهگشایی طوفانم آرزوست
روزی که بشکفد گل جان پرور مراد
در مرغزار خرم ایرانم آرزوست
***
احسان طبری
۱۰ خرداد ۱۳۹۵
جرأت!
آرام از کنارم رد شد و رفت لب رودخانه، دست کرد توی آب و یک ماهی گرفت و انداختش رو خاک، رو به من کرد و گفت: «این ماهی حتی تو این حالت جون کندنش هم از ما خوشحالتره...» ماهی را با لگد پرت کرد توی آب، سیگاری روشن کرد و نشست رو علفها. چند دقیقهای در سکوت به سیگارش پک زد و سیگار نصفه را گرفت جلوی چشمش و پرسید: «تا حالا شده بخوای خودتو بکشی؟» من مات نگاهش کردم. پکی عمیق به سیگارش زد و آن را درون رود انداخت و به جستی بلند شد و چشم در چشمام دوخت. بوی سیگارش آزارم میداد. خواستم قدمی به عقب بردارم که یقهام را گرفت و گفت: «ترسوتر از اونی که حتی به مرگ فکر کنی، خفت و ذلت را به مرگ ترجیح میدی مگه نه؟ آدم واسه زندگی کردن زندهس! چرا وقتی زندگیت زندگی نیست زندگی میکنی؟ چرا وقتی زندگیت زندگی نیست تلاش نمیکنی که وضع رو عوض کنی، جرات نمیکنی که زندگیت رو درست کنی؟ وقتی انقد نا امیدی چرا به زندگی چسبیدی؟ چرا شهامت مقابله با خودتو نداری؟» یقهام را ول کرد و رویش را از من برگرداند. سرش را پایین انداخت و چند قدمی رفت و برگشت. با همان سر فروافتاده انگار که با خودش حرف میزند گفت: «هممون مثل همیم. هیشکی جرات نداره رودرروی خودش وایسه. من سالهاس از دست خودم فرار میکنم و سالهاس اسیر دست خودمم. ترس از مرگ توی ما ریشه دوُنده. من از مرگ میترسم اما به کشتن خودمم زیاد فکر میکنم. منم ناامیدم و شهامت ندارم. منم مثل همه مردم این شهر لعنتی دارم زندگی رو تحمل میکنم. جون میکنم که زنده بمونم. حتا نمیدونم واسه چی زندهم.» همینطور که با خودش حرف میزد راهش را کشید و رفت. من مات و مبهوت این صحنهها بودم در حالی که نمیدانستم در آن جای دورافتاده از کجا پیدایش شده بود. هفتتیر دستم را نگاه کردم و به خودم لرزیدم. من از مرگ نمیترسیدم و بارها هم به مردن فکر کرده بودم. شهامت خودکشی را پیدا کرده بودم و بعد از ساعتها رانندگی به آن جای دورافتاده رسیده بودم. گلنگدن را کشیده و آماده شلیک بودم که سروکلهاش پیدا شد و این حرفهای عجیب را زد، بدون آنکه به من توجهی کند یا دستهایم را ببیند و متوجه هفتتیر شود. عرق سردی روی بدنم نشست. اسلحه را انداختم و به عقب جستم. دستهایم میلرزید. او شهامت این کار را از من گرفته بود و ترس از مرگ را توی دلم زنده کرده بود. اما انگار شعله امیدی تاریک را در جانم انداخته و رفته بود. امیدی که به آن زندگی نکبت برگردم و جرات زندگی کردن دوباره را پیدا کنم.
۸ خرداد ۱۳۹۵
ماریا
ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمیدهی؟
میخواهی
گونه هایم، گود
مزه از دست داده
چشیدهی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بیدندان بگویم به تو:
اینک شدهام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ میکنند
ماریا
آیا میشود
در گوش فربه
حرف محبت زد؟
پرنده گرسنه است
پرنده پرصداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مَردَم
مردی ساده
مردی که قی کرده او را
شب مسلول
در دستِ کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری؟
ماریا
راهم بده!
میبینی
انگشتانم
متشنج
میفشرند
خرخرهی آهنی زنگ درت
ماریا
کوچه
جنگل جانوران وحشی ست
ببین
بر گلویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
میبینی
فرو رفته است
در چشمم
سنجاق سر
در را باز کن
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
بر گردن گاوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کردهی زنان را
میدانی؟
زندگی من
غرق است
در هزاران عشق بزرگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک
نترس
در این روزگار سیاه ِ خیانت
از کف دادهام هزار چهرهام را
لشکر معشوقههای مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقههایم
خاندانی پرسلالهاند
خاندانی
همه
شهبانو
ماریا!
با برهنگی آزرم گریزت
با لرزهی پر دلهرهات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت لبانت را
من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار
و در زندگی من
نبوده است
جز یکصد نوبهار
ماریا
تیان
مراد شاعران است
اما
من
جسمم
من
سرتاپا
مَردَم
نمیخواهم
جز جسمت،
در طلب جسمت
مسیحیوار میگویم
خدایا
برسان روزیام را
قوت لایموتم را
ماریا
مال من شو!
ماریا
میترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعرانی
که میترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که مینماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خوام داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش در هم شکسته
بیکس و بیمصرف
پاس میدارد
تنها پای برجای ماندهاش را
ماریا
مرا نمیخواهی؟
مرا نمیخواهی.
افسوس
باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و اندوه
آنسان که سگی
باز میکشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جای کنده است قطار
من
با همهی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گلهای خاکی که چسبیده است به آن
باز میگردم
به جاده.
***
ولادیمیر مایاکوفسکی
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمیدهی؟
میخواهی
گونه هایم، گود
مزه از دست داده
چشیدهی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بیدندان بگویم به تو:
اینک شدهام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ میکنند
ماریا
آیا میشود
در گوش فربه
حرف محبت زد؟
پرنده گرسنه است
پرنده پرصداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مَردَم
مردی ساده
مردی که قی کرده او را
شب مسلول
در دستِ کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری؟
ماریا
راهم بده!
میبینی
انگشتانم
متشنج
میفشرند
خرخرهی آهنی زنگ درت
ماریا
کوچه
جنگل جانوران وحشی ست
ببین
بر گلویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
میبینی
فرو رفته است
در چشمم
سنجاق سر
در را باز کن
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
بر گردن گاوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کردهی زنان را
میدانی؟
زندگی من
غرق است
در هزاران عشق بزرگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک
نترس
در این روزگار سیاه ِ خیانت
از کف دادهام هزار چهرهام را
لشکر معشوقههای مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقههایم
خاندانی پرسلالهاند
خاندانی
همه
شهبانو
ماریا!
با برهنگی آزرم گریزت
با لرزهی پر دلهرهات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت لبانت را
من و دلم هرگز نبوده ایم با هم تا یک بهار
و در زندگی من
نبوده است
جز یکصد نوبهار
ماریا
تیان
مراد شاعران است
اما
من
جسمم
من
سرتاپا
مَردَم
نمیخواهم
جز جسمت،
در طلب جسمت
مسیحیوار میگویم
خدایا
برسان روزیام را
قوت لایموتم را
ماریا
مال من شو!
ماریا
میترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعرانی
که میترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که مینماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خوام داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش در هم شکسته
بیکس و بیمصرف
پاس میدارد
تنها پای برجای ماندهاش را
ماریا
مرا نمیخواهی؟
مرا نمیخواهی.
افسوس
باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و اندوه
آنسان که سگی
باز میکشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جای کنده است قطار
من
با همهی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گلهای خاکی که چسبیده است به آن
باز میگردم
به جاده.
***
ولادیمیر مایاکوفسکی
۶ خرداد ۱۳۹۵
کوچ
نقشی که باران میزند بر خاک
خطّی پریشان
از سرگذشتِ تیرهی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت میرانَد
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد.
***
ه. الف. سایه
خطّی پریشان
از سرگذشتِ تیرهی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت میرانَد
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد.
***
ه. الف. سایه
اشتراک در:
پستها (Atom)