۲۶ آذر ۱۳۸۷

عید غدیر خم

گر نظر در آینه ی یک ره بر آن منظر کند
آفـریـن هـا بـایـد آن فـرزنـد بـر مـادر کـنـد
گر دگر بار این چنین بیرون شود آن دلربای
خود یقین می دان که اوضاع جهان دیگر کند
کس به رخسار مه از مشگ سیه چنبر نکرد
او به رخسار مه از مشک سیه چنبر کند
کس قمر را همنشین با نافه ی اذفر ندید
او ـقمـر را همنشین بـا نـافه ی اذفر کنـد
گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین
یک جهان آراسته از مشک و از عنبر کند
غم برد از دل تو گویی تا همی خواهد چو من
هر زمان مدح و ثنای خواجه ی قنبر کند
آنکه اندر نیم شب برجای پیغمبر بخفت
تـا تن خود را تیر کـید خصم اسپـر کـنـد
جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت
آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند
داورش خوانده ولی و احمدش خوانده وصی
هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند
در غدیر خم خطاب آمده ز حق بر مصطفی
تا علی را او ولی بر مهتر و کهتر کند
تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای
از جهاز اشتران از بهر خود منبر کند
گرد آید از قبـایل اندر آن دشت و نبـی
خطبه بر منبر پی امر خلافت سر کند
گوید آ کاو را منم مولا، علی مولای اوست
زینهار از طاعت او گر کسی سر در کند
جشن فیروز ویست امروز کز چنین کاخ امام
بانک کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند
بوالحسن فرزند موسی آنکه خاک درگهش
مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند
حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان
حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصر کند
. : ملک الشعرا بهار : .

عید غدیر خم بر شما مبارک باد

۲۵ آذر ۱۳۸۷

علی

شرف خویش نیاورد و نیاوردت پدید/تا نبوئیش اگر چند ببینیش عبیر
شرف خیر به هنگام پدید آید ازو/چون پدید آمد تشریف علی روز غدیر
بر سر خلق مرو را چو وصی کرد نبی/این به اندوه درافتاد ازو وان به زحیر
حسد آمد همگان را ز چنان کار و ازو/برمیدند و رمیده شود از شیر حمیر
او سزاید که وصی بود نبی را در خلق/که برادرش بدو بن عم و داماد و وزیر
پشت احکام قرآن بود به شمشیر خدای/بهتر از تیغ سخن را نبود هیچ ظهیر
کی شناسی بجز او را پدر نسل رسول؟/کی شناسی بجز او قاسم جنات و سعیر؟
بی نظیر و ملی آن بود در امت که نبود/مر نبی را بجز او روز مواخات نظیر
بی نظیر و ملی آن بود که گشتند به قهر/عمرو و عنتر به سر تیغش خاسی و حسیر
ذوالفقار ایزد سوی که فرستاد به بدر؟/زن و فرزند که را بود زهرا و شبیر؟
بر سر لشکر کفار به هنگام نبرد / چشم تقدیر به شمشیر علی بود قریر
روز صفین و به خندق به سوی ثغر جحیم/ عاصی و طاغی را تیغ علی بود مشیر
نه به مردی زد گر یاران او بود فزون؟/شرف نسبت و جود و شرف علم مگیر
ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی/که فلان بوده است از یاران دیرینه و پیر
شرف مرد به علم است شرف نیست به سال/چه درائی سخن یافه همی خیره بخیر؟
چونکه پیری نفرستاد خداوند رسول؟/یا ازین حال نبود ایزد دادار خبیر؟
جز که پیر تو نبودی به سوی خلق رسول/گر به سوی تو فگنده ستی یزدان خبیر؟
یافت احمد به چهل سال مکانی که نیافت/به نود سال براهیم ازان عشر عشیر
علی آن یافت به تشریف که رزو روز غدیر/شد چو خورشید درفشنده در آفاق شهیر
گر به نزد تو به پیری است بزرگی، سوی من/جز علی نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر
یا علی یاران بودند، بلی، پیر ولیک/ به میان دو سخن گستر فرق است کثیر
به یکی لفظ رسانید، بلی، جمله کتاب/از خداوند پیمبر به کبیر و به صغیر
لیکن از نامه همه مغز به خواننده رسد/ور چه هر دو بپساورش دبیر و نه دبیر
جز که حیدر همگان از خط مستور خدا/با بصرهای پر از نور بماندند ضریر
از سخن چیز نیابد بجز آواز ستور/مردم است آنکه بدانست سرود از تکبیر
معنی از قول علی دارد و آواز جز او/کرد باید که ز تقصیر بداند توفیر
تو به آواز چرا می رمی از شیر خدا/ چون پی شیر نگیری و نباشی نخچیر؟
:: حکیم ناصر خسرو قبادیانی ::

۲۴ آذر ۱۳۸۷

ای بروی خوب تو

ای بروی خوب تو اقبال را فرخنده فال
سدره را تعظیم قدرت داده صدره گوشمال
شرع را بر پای کرده دست خیبر گیر تو
عرش را بر سر نهاده دست تو پای کمال
از نسیم گلشن لطف تو جنت یک نصیب
وز سرابستان تعظیم تو طوبی یک نهال
اختری بر اوج تو صد ماه لیکن بی محاق
لمعه یی از رای تو صد مهر لیکن بی زوال
از تو اندر پادشاهی پادشاهی را شکوه
وز تـو انـدر آفریـنش آفریـنش را کمـال
نسبت دست تو می کردم بدریا عقل گفت
رسم دانش نیست کردن نسبت دریا به تال
سعی ننماید قضا برقسمت ارزاق خلق
تا زصدر منصب قدر تواش نـاید مثـال
روی دولت بر خلایق باز نگشاید همی
تـا نگیرد آسمـان از دفتر بخت تـو فـال
گر زند شخص شکوهت پای تمکین برزمین
ور گشاید دست قهرت تیغ کین بر چرخ زال
بگسلد گاو زمین را پای تمکین از سرون
بفگـند شیر فلک را تـاب شمشیر تـو یـال
گر سوای قاف قدرت در خیال آرد خـرد
در زمان سیمرغ فکرش را بسوزد پروبال
دعوی مدحت نیارد طبع کاشی زآنکه نیست
ـبر قــد قَـدرت قبـای مـدح اربـاب مـقـال
ره بـکـنـه پـایـه قـدرت چـسـان آرد خـرد
ای کشیده دست قدرت پای عقل اندر عقال
«مجالس المومنین - حسن کاشی»

۲۳ آذر ۱۳۸۷

ساقی بزم افق

ساقی بزم افق دوش که ساغر شکست / مهره سیمابگون در قدح زر شکست
دود غسق روشنی از رخ عالم ببرد / شعله زردشت را در دل اخگر شکست
طوطی طاوس پر بیضه در آتش نهاد / باز سبک سیر را زاغ سیه پر شکست
گنبد پر دود را هندوی شب درگشود / سقف زراندود را شرفه و منظر شکست
شعبده باز جهان باز بصد شعبده / در تتق اصفری گوهر احمر شکست
حجله نشینان غیب بر در بام آمدند / ماه بنظاره شد شقه رخ برشکست
تیر بنوک قلم بس که صنایع نمود / دفتر مانی بشست خامه آزر شکست
مطرب بزم طرب شاهد عذرا عذرا / جلوه گری را ز رخ گوشه چادر شکست
خسرو چارم سر بر رو بهزیمت نهاد / تاج مرصع نهاد زینت و زیور شکست
ترک سیاست سگال تیغ ستم برگشود / کوکبه موکبش حشمت قیصر شکست
صدر عدالت قرین روی سعادت نمود / خانه بیداد را دولت او درشکست
هندوی تازی خیال بر سر ایوان نشست /خامه اقبال را نکبت او سرشکست
طبع سخن ساز من مونس و دمساز من / مطلع دیگر نهاد مقصع دیگر شکست
یار سر زلف باز خم بخم اندر شکست
زینت گلبرگ داد رون عنبر شکست
سنبل خوشبوی او غالیه بر لاله ریخت / سلسله موی او بر مه انور شکست
لعل گوهر نوش او جزع بمانی نمود / حقه یاقوت او قیمت شکر شکست
طعم دهانش شکر در دهن جام ریخت / لذت نوش لبش خنده ساغر شکست
چشم دلارای او زینت نرگس ببرد / قامت و بالای او زیب صنوبر شکست
طلعت رعنای او قد دل آرای او / آب رخ گل ببرد قامت عرعر شکست
خال سیه بررخش همچو برآتش سپند / سوخته چون عودشد نکهت مجمرشکست
دوش نسم سحر غالیه افشان رسید / یار مگر صبحدم جعد معنبر شکست
خاک زمین نزهت عنبر سارا گرفت / روح مقدس مگر طره شهپر شکست
کرد مگر سلسبیل خازن جنت سبیل / یا قدحی در کف ساقی کوثر شکست
حیدر لشکر شکن صفدر عنتر فکن / آنکه بشمشیر دین لشکر کافر شکست
« ابن حسام »

۲۰ آذر ۱۳۸۷

عشق جمال جانان

عشق جمال جانان دریای آتشینست
گر آتشی بسوزی زیرا که روی اینست
جایی که شمع رخشان ناگاه برفروزد
پروانه چون بسوزد آن سوختن یقینست
گر سر عشق خواهی از کفرو دین گذرکن
کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دینست
عاشق که در ره آید اندر مقام اول
چون سایه یی بخواری افتاده برزمینست
چون مدتی برآید سایه نماند اصلا
کز دور جایگاهی خورشید در کمینست
هرکس که در معنی زین بحر باز یابد
در ملک هر دو عالم جاوید نازنینـست
تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد ره را
اول قدم درین ره بر چرخ هفتمـینست
کاری قویست و عالی که از در طریقت
در هر هزار سالی یک مرد راه بینست
عـطـار اندرین ره چـاهی فتاد کانجا
برترزجسم وجانست بیرون زمهروکینست
.. عطار نیشابوری ..

۱۹ آذر ۱۳۸۷

قربان

.... پس ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه برافراشتند تا بجای حجر (السود) رسید. آنگاه ابراهیم را کوه ابوقبیس ندا کرد که تو را نزد من امانتی است پس حجر را بابراهیم داد تا آنرا بجای خود نهاد، ابراهیم در میان مردم بانگ حج برآورد. و روز ترویه جبرئیل او را گفت آب بردار، و آنروز ترویه نامیده شد. آنگاه بمنی آمد و جبرئیلش گفت شب اینجا بمان سپس بعرفات آمد و با سنگهای سفیدی آنجا مسجدی ساخت و نماز ظهر و عصر را در آن بپای برد و جبرئیل بموقف عرفاتش برد و گفت این عرفات است بشناسش، پس عرفات نامیده شد. پس او را از عرفات کوچ داد و چون محاذی «مازمین» گردید گفت «ازدلف» بخدا تقرب جوی و از اینرو مزدلفه نامیده شد و گفتش دو نماز را با هم بخوان پس «جمـع» نامیده شد. آنگاه بمشعر رفت و آنجا خوابید و خدای او را فرمود تا فرزندش را سر برد؛ صبح فردا ابراهیم بمنی رفت و بمادر پیر گفت کعبه را زیارت کن و بفرزند خود گفت خدا مرا فرموده است تو را سر برم. پسر گفت: «یا ابت افعل ما تؤمر». ابراهیم کارد را گرفت و او را نزد «جمره عقبه» خواباند و جل الاغی را زیر او انداخت و سپس تیزی کارد بر گلویش نهاد و روی خود از او گردانید، جبرئیل کارد را بگردانید و ابراهیم کارد را برگشته دید و این کار را سه بار کرد، سپس فریادی شنید: «یا ابراهیم قدقد صدقت الرؤیا» ای ابراهیم همانا خواب را راست آوردی، جبرئیل پسر را برگرفت و قوچ را از قله کوه ثبیر فرود آورد و بجای ذبیح نهاد و ابراهیم آنرا سر برید....
_____

قسمتی از کتاب تاریخ یعقوبی نوشته «احمد بن اسحاق یعقوبی»

۱۸ آذر ۱۳۸۷

مرغیست روح..

مرغیست روح قطره می آب و دانه اش
دل توسنیست ناله نی تازیانه اش
در وقت خویش هر که دهن باز می کند
از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش
امید هیچکس به قیامت نمانده است
ازبسکه روز می گذارند بهانه اش
نرمی زحد مبرکه چون دندان مارریخت
هر طفل نی سوار کنند تازیانه اش
هرکس کند ز پایه خوش بیشتر بنا
فال نزول می زند از بهر خانه اش
صائب اگر بیار سخن فهم می رسید
می شدجهان پراز غزل عاشقانه اش
... صائب تبریزی ...

۱۵ آذر ۱۳۸۷

غارت عشق

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل دیوانه ما را به نو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ سینه برکندم
که هرگل کزغمش بشکفت محنت بارمی آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون وره بدان هنجارمی کرد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که روی ازشرم آن خورشید در دیوار می کرد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه وبیگه
کزان راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف واحسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفا الله چین ابرویش اگرچه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آمد
:: حافظ لسان الغیب ::

۱۴ آذر ۱۳۸۷

جنگ و آشتی

یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان
این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگز عادت نبود
جز درین نوبت که دشمن دوست می پنداشتی
خاطره نگذاشت که یک ساعت بدمهری کنم
گرچه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهد
بر سر انگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلقم در نظر
کز خیالت شحنه ای بر ناظرم بگماشتی
هرچه خواهی کن که مارا با توروی جنگ نیست
سر نهادن به درآن موضع که تیغ افراشتی
هردم از شاخ زبانم میوه ای تر میرسد
بوستانها رست از آن تخمم که بر دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کرد
تا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی

. : . شیخ اجل سعدی علیه رحمه . : .

۱۳ آذر ۱۳۸۷

گم کرده

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سو کرد بیابانی
چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
درآخرچون درآمد شب بجست ازخواب ودل پرغم
برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی
بنور مه بدید اشتر اندر میان راه استاده
زشادی آمدش گریه بسان ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت
که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی
خداوندا درین منزل برافروز از کرم نوری
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی
شب قدرست در جانت چرا قدرش نمی دانی
ترا می شورد او هر دم چرا او را نشورانی
ترا دیوانه کردست او قرار جانب بردست او
غم جان تو خوردست او چرا در جانش ننشانی
چو او آبست و تو جویی چرا خود را نمی جویی
چو او مشکست و تو بویی چرا خود را نیفشانی
..: حضرت مولانا :..